فِرِیڪّــســ🦢
Kanalga Telegram’da o‘tish
اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
204
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-37 kun
+230 kun
Postlar arxiv
Repost from 💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
احساس میکنم رگبهرگِ وجودم، سالها پیش آغاز به فرسودن کرده بود و من تازه امروز صدای شکستنِ آن را میشنوم.
دیگر رمقی برای اثبات، توضیح یا حتی پنهان کردنِ دردهایم نمانده است.
خستهتر از آنم که بجنگم، و خاموشتر از آنم که شکایت کنم.
گاهی انسان نمیمیرد؛
فقط اندکاندک از درون فرو میریزد، و هیچکس صدای این ویرانیِ آرام را نمیشنود....🖤🥀
#آوای_گمنام..🍃
من لجباز ترین، وفادار ترین، مهربان ترین، حسود ترین، عاشق ترین، بد اخلاق ترین، آروم ترین و پر حرف ترین آدمم فقط نظر به اینکه چه جایگاهی پیش من داری من را در این حالت میابی!
قسمت بیستم
____من در آن اتاق تاریک و سرد هزار بار خودم را نفرین کردم که چرا فرار کردم مگر من بهتر از عزیزانم بودم که زنده هستم به جلوی من به خواهرم تجاوز کرد به جلو من
هق هق گریه هایش بلند شد
____ان وقت پسر بچه ای بودم تنها کاری که از دستم بر آمد گلدان را میخواستم سمت آن لعنتی پرت کنم تا حداقل خواهرم را نجات دهم ... ولی نه آن را وحشيانه چنگ میزد و به من میخندید
دیگر چیزی نگفت و با دستانش اشک هایش را پاک کرد
____من از این مسجد بیرون نمیشوم و جای نمیروم
پدر بزرگ که تا این لحظه فقط اشک میرختاند گفت
____یوسف میدانم بسیاری درد کشیدی ولی از این بعد همه کست میشوم باور کن نور چشم منی پسرم روز های آخر عمرم است با من بیا
یوسف که قلبش آتش گرفته بود و خدا خدا میکرد مریضی اش سمتش نیاید گفت
____خواهشا تنهایم بگزارید
پدر بزرگش دستش را روی شانه یوسف گذاشت و گفت
____تو را به جان خودم قسم میدهم که باید به خانه خود بیایی و لحظه هایت را کنار من بگزرانی اگر پدرت را دوست داری منم پدرش هستم و اینها هم برادرانش امروز را در همین جا بگذران فردا دوباره پیشت میایم که با هم برویم خانه مان
دستان یوسف میلرزید و کم کم از حالت عادی خارج میشد
سرش را تکان داد و شتابان برخاست و داخل اتاق رفت
همانطور که حدس زد دهنش کج شد و دست و پایش بی حرکت
فقط چشمانش را میتوانست حرکت دهد و پلک زند
فردایش دانشگاه رفت و اسما را دید
با چشمان خون خون بنشسته با استاد دیگری حرف میزد
پیشش رفت و گفت
____خوب هستی اسما جان
اسما با اینکه از او دلخور بود با بیخیالی گفت
____میگزرد استاد
یوسف که حالت خراب اسما را دید گفت
____میشود حرف بزنیم
اسما که دلش هزار تکه بود ولی با حرف یوسف خوشحال شد گفت
____حتما چرا که نه
#ادامه_دارد
قسمت بیستم
استاد اسلمی آن ها را تنها گذاشت و یوسف به اسما دید و گفت
____دلیل این حال آشفته بخاطر چیست؟
اسما بغضش را رها داد و با حالت گریان گفت
____قلبم درد میکند استاد روحم پر پر شده است و فقط جسمم زنده است
یوسف به چشمان غم دیده اسما دید و گفت
____همان موضوع خانوادگی است
اسما سرش را تکان داد و گفت
____استاد من عاشق شدم استاد گفته بودید نماز بخوان خداوند دعایت را مستجاب میکند استاد در هر نماز از خدا طلب معشوق خود میکنم ولی خدا دعایم را نمیشوند استاد من همسر آینده خود را دوست ندارم و نمیخواهم همراهش ازدواج کنم استاد او را پیدا کردند و امروز خانه می آید فرداشب هم نکاح میکنند و هفته دیگر عروسی من برگزار میشود ولی من این زندگی را نمیخواهم
یوسف که نمیدانست چه بگوید سکوت کرد و به آسمان دید
____
گاهی اگر دعایت مستجاب نشد!!!!
سر برسجده بگذار
یک دل سیر گریه کن
شاید لازم است میان گریه هایت بگوی
*۞اللّهُمَّ اغفِر لِیَ الذُّنوبَ التی تَحبِسُ الدُّعا
میدانی خداوند تقدیر مان را زیبا نگاشته بی شک زیبا نویس است ولی ما با اینکه شکر گذاری کنیم برعکس شکایت میکنیم شاید معشوقت تو را دوست نداشته باشد و محبت همسرت جای خالی او را پر کند تو به پروردگارت اعتماد کن بی شک موفق خواهی شد خوب من دیگر گفتنی ندارم باید صنف درسی بروم بهتر است تو هم به خدایت اعتماد داشته باشی فعلا الله حافظ
یوسف رفت و اسما به جای خالی یوسف دید و گفت : کاش میدانستی دلیل این حال بی قرارم تویی کاش همانند من کمی تو هم دوستم میداشتی
آهی کشید و به آسمان دید
یوسف صنف درسی اش تمام شده و سمت مسجد روان شد
نمازش را ادا کرد و در اتاق در حال ذکر کردن بود که یکی از قاری آمد
____حاجی قاری یوسف پدر بزرگت دنبالت آمده
#ادامه_دارد
قسمت نوزدهم
چقدر پیر و ناتوان شده بود پدر بزرگش که تا آن لحظه گوش میداد و ساکت بود با چشمان اشکی گفت
____یوسفم
یوسف درکی از رابطه و برخورد نداشت
____برای چه اینجا آمدید
پدربزرگش نزدیکش آمد و در آغوشش گرفت
____پسرم مرا ببخش من کاری برای پدر و مادرت انجام ندادم ولی این همه سال دنبالت گشتم پیدایت نکردم پسرم مرا ببخش
اشک هایش جاری شد و یوسف کنجی خیره شد
به سال های که عذاب دید فکر کرد
شبی که فقط هفت سال داشت یک کودک رنج ندیده و بیخیال که به پیش چشمانش با چاقو سر مادرش را زدند و با تفنگ پدرش را گلوله باران کردند
شبی که چطور از پیش آنها فرار کرد و آوره کوچه خیابان شد مرد مومنی که از مسجد بیرون میشد دستش را گرفت و آن را مسجد برد بعد از آن حاجی مولوی قاری مسجد آن را بزرگ کرد روزی های که در مکتب علوم قرآن به اجبار میرفت تا قلب مولوی نرنجد بخاطر اینکه دگر سرگرمی نداشت به درس هایش تمرکز میکرد
روزی که برای اولین بار مریضی اش به سراغش آمده بود و از ترس نمیدانست چه کند
یادش از شب های آمد که تا صبح خودش را بیدار نگه میداشت تا نخوابد و کابوس های وحشت سمتش نیاید
بعد از اینکه این اتفاقات مانند فیلمی از جلو چشمانش گذشت به پدربزرگش دید و با بغض لب زد
____این معذرت خواهی شما چه چیزی را بر من برمیگرداند ، کودکی ام را یا مادر و پدرم را ....
عمیق نگاه کرد و گفت
____هممم چی را شما کجا بودید که مادر و پدرم را کشتند شما کجا بودید که من اواره خیابان شده بودم و راهی مسجد.... شما آنوقت کجا بودید که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم بگویید ببینم حالا چرا آمدید باور کنید چیزی از من نمانده به ولله گناه است وگرنه لحظه ای درین دهکده زندگی نمیکردم و پیش مادر و پدرم میرفتم هزار بار به خود لعنت فرستادم که چرا از دست آن وحشی ها فرار کردم وگرنه حالا اینقدر درد نمیکشیدم و پیش عزیزانم بودم
سکوت کرد و بغضش را قورت داد و فریاد گونه داد زد
#ادامه_دارد
قسمت هجدهم
یوسف با نگرانی سمت اتاق حاجی مولوی رفت و وضیعت خراب مولوی را دید
____مولوی صاحب چرا به وضع افتادید خوب هستید
مولوی صاحب که در وضعیت بدی قرار داشت با سختی حرف میزد گفت
____پسرم عمر من تمام است ولی برایت یک چیزی میگویم تو خودت را بساز پسرم پدر بزرگت و کاکاهایت به دنبالت هستند ولی تو وضیعتی نداشتی که من تو را تسلیم آنها کنم ولی حالا برای خودت مردی شدی با اجتماع روبرو شدی من برایشان زنگ زدم و به زودترین فرصت می آیند به دنبالت پسرم مرا حلال کن اگر حرفی و کوتاهی از من دیدی و شنیدی مرا ببخش زندگی ات را بساز پسرم
یوسف اشک هایش جاری شد و مولوی صاحب کلمه شهادت را گفت و به دار فانی وداع کرد
یوسف گریه میکرد و میگفت
____مولوی صاحب برخیزید شما تنها پناه من بودید من را تنها نگذارید من بدون شما نمیتوانم
بعد از چند لحظه زن و پسر مولوی آمدند با گریه های داد و بیداد مولوی را دفن کردند
بعد از اینکه مسجد آمد دم درب مسجد سه ماشین لوکس و مدل بالا را دید و گفت
____شاید بخاطر مولوی صاحب آمدند
داخل مسجد رفت و دم نماز خانه آدم های مصلح را دید که با تفنگ و عینک های سیاه ایستاد بودند
داخل نماز خانه شد و چشمم به مرد مسنی خورد که با دو مرد دیگر نشسته بود
یک مرد برایش آشنا بود بعد ازینکه به یاد آورد فهمید همان مردی است که در دانشکده با او تصادف کرد ولی چرا اینجا بود
سلامی داد و همه به طرفش نگریدن
رو به پسر مولوی که همانجا نزدیک همان مرد ها نشسته بود کرد و گفت
____قاری ذبیح امروز شاید پدربزرگم یا کاکا هایم اینجا بیاییند اگر آمدند خبرم کن سرم بی حد درد میکند
قاری ذبیح اشاره به پهلویش داد و گفت
____بیا بنشین این محترم ها با تو کار دارند
چشمش به پدر بزرگش یا همان مرد مسن خورد
خوب دقیق نگاه کرد و یاد پدر بزرگ خو افتاد
#ادامه_دارد
قسمت هفدهم
از یک بر ديگر پسر کاکایش که به دنبالش بودند و او هر شب در نمازش دعا میکرد تا او را پیدا نکند و زندگی او را به جهنم نکشانند و چه میدانست که سرنوشت چیز دیگری برایش رقم زده است
شنبه بود و یوسف در صنف اسما درس داشت
اسما فقط محو تماشای دلبرش بود و یوسف در حال درس دادن
صنف پایان یافت و یوسف از صنف بیرون شد
اسما به دنبالش رفت و گفت تا تعطیلی منتظر باشد حرف مهمی دارد
اینبار یوسف رد کرد و گفت امروز کار مهمی دارد و منتظرش بوده نمیتواند
اسما شکستن قلبش را شنید ولی خودش را به آن راه زد و گفت
____چه میشود امروز ات را با من بگذرانی
یوسف خودش را جدی نشان داد و گفت
____اسما جان این چه حرفی است خواهشا برو وگرنه کلماتی میگویم که شاید دلت را بی آزارد
اسما بغض اش رها یافت و اشک هایش هجوم آورد
و گفت
____نرو یوسف تو را به جان من نرو
یوسف با چهره تعجب و جدی گفت
____دردت چیست اسما چرا همچین میکنی
اسما دستش را گرفت که یوسف با جدی ات دستش را پس کرد و گفت
____دیگر نبینم اسما وگرنه احترام شاگرد بودنت را زیر پا میکنم
اسما که غرورش شکست با حالت درهم گفت
____یوسف باور کن روزی پشيمان میشوی و میفهمی که نباید همچین برخوردی با من میکردی
یوسف چیزی نگفت و رفت
ولی حرف ها و حرکات اسما را درک کرده نمیتوانست
فردایش هم دانشگاه رفت و اسما را ندید
دو هفته گذشت و اسما به دانشگاه حاضر نشد
بخاطر کار یوسف بود ولی يوسف هیچ توجه نداشت چرا که رابطه ها درک کرده نمیتوانست
به مسجد رفت و نمازش را ادا کرد
قاری مسجد پسر حاجی مولوی در اتاق آمد و گفت
____حاجی یوسف پدرم وضیعت اش وخیم است و تو را صدا میزند
#ادامه_دارد
https://chat.whatsapp.com/C8fLghjOLvc3Mf5jfcLD9O?s=cl&p=a&mlu=3
هر نوع رمانی یا کتابی میخواستید در واتساپ بدست آورید👍❤️
قسمت شانزدهم
یوسف از کلماتش چیزی ندانست گفت
____خیریت باشد نکند مریضی
اسما که دید یوسف نگرانش شده است لبخندی زد و گفت
____نه استاد الحمدلله خوب هستم ولی قلبم درد دارد و دچار حساس مبهمی شده است شما نیاز نیست نگران باشید
یوسف جدی گفت
____من نگران نشدم اسما جان فقط حالت را جویا شدم
اسما خود را بیچاره ترین فرد زمین حس کرد
واقعا دل به حالش میسوخت او دلباخته کسی شد که از محبت بوی نبرده و حتا رابطه درست هم برقرار کرده نمیتواند
اجازه خواست از صنف بیرون شد
یوسف هم مثل همیشه مصروف درسش شد
روز سختی را گذراند همه دختران با وی میخواستند گفتگو برقرار کنند ولی یوسف بیزار بود
همینکه درسش از دانشگاه تمام شد راهی مسجد شد
یک ماه خبری از مولوی صاحب نداشت و دلش برایش تنگ شده بود
به مسجد رفت و اذان چاشت را داد و نمازش را ادا کرد
با خدایش راز و نیاز کرد و به درس دادن بچه ها پرداخت
شب منتظر مولوی صاحب بود ولی نیامد
همینکه دید مولوی صاحب آمدنی مسجد نشده است سرش را گذاشت و خوابید
باز همان خواب به سراغش آمده بود
با ترس بیدار شد و لیوان آبی سر کشید
دوباره مریضی به سراغ اش آمده بود
کاری نتوانست انجام دهد آرام خوابید ساعت سه شب بیدار شد و نماز تهجد را خواند
مانند همیشه در سیر زندگی بود
یک ماه گذشت و مانند همیشه زندگی را میگذراند
ولی قلب اسما تسخیر شده بود آن هم بدون خبری از یوسف
چقدر دردناک بود بدون اینکه معشوق بداند عاشق شوی ز دور نگاهش کنی و دلت آتش میگرد و با یکی ديگر صحبت میکند و کاری از دستت بر نمی آید
#ادامه_دارد
قسمت پانزدهم
دیگر زلف هایش پریشان نبود
دیگر مانتو اش کوتاه نبود
دیگر جلو مانتو اش باز نبود
به شکل زیبای حجاب داشت و تاری از گیسو هایش نمایان نبود
یوسف با دیدنش لبخندی زد و گفت
____میخواستم اینبار در صنف راهت ندهم ولی این ظاهر تو نظرم را عوض کرد
اسما لبخند زیبای زد و گفت
____استاد من واقعا خودم را پیدا کردم
یوسف رو به همگی کرد و گفت
____چقدر زیباست که با غرور بگی من خودم را پیدا کردم و واقعا خودت را پیدا کرده باشی
اسما سر جایش نشست و یوسف به درس دادن شروع کرد
اسما هم برای خود خوشحال شد هم برای یوسف
آنقدر حس خوشحالی در وجودش فوران زده بود که لبخند از لبانش پاک نمیشد
ساعت تمام شد و اسما غمگین شد
که تا هفته دیگر چطور یوسف را نبیند ولی هر روز دم در منتظرش میماند تا یوسف بیایید و با او حرف بزند
حرف زدن با او قوت قلبش بود
وقتی که خانه میرفت حساس دلتنگی میکرد
نوری در قلبش نگریده میشد و این نور باعث نورانی شدن زندگی اش شد
او زندگی را زندگی میکرد بدون هیچ حرفی مانند یوسف با بیخیالی
شنبه رسید و اسما لحظه شماری میکرد تا زنگ ثقافت رسد و دلبرش را ببیند
یک ساعت مانند یک سال بالایش گذشت و بلاخره تک تک دروازه شد
یوسف داخل آمد ولی با اندکی تغییر که همه مرا مجذوب خودش میکرد اسما با این همه جذابيت محو شده بود و چشم بردار نبود
یوسف اینبار لنگی اش را در سر نکرد بود و ريشش را به شکل جذابی اصلاح کرده بود لباس های به رنگ ماشی که تضاد خوبی با جلدش داشت را تن کرده بود
یوسف که نگاه های سنگین اسما اذیتش میکرد با جدیت گفت
____اسما چیزی شده
بدون اینکه کسی به غیر از یوسف بشنوند گفت
____بله استاد درگیر اتفاق غیر قابل کنترل شده ام
#ادامه_دارد
