🐦🔥 𝕽ᏆᎧᎢᏫᏌᏚ 𝕽ᏋᎠ 🏳🌈
Kanalga Telegram’da o‘tish
🌋𝘚𝘩𝘢𝘳𝘭𝘪𝘦 𝘴𝘩𝘢𝘳𝘦𝘴 𝘴𝘩𝘰𝘶𝘵𝘴 ^^ ⋆♪ 💫 𝘛𝘩𝘦𝘺/𝘏𝘦 - 𝘈𝘳𝘪𝘦𝘴 - 𝘐𝘕𝘟𝘑 ✯🎓 🎸 𝘐𝘯 𝘮𝘺 𝘝𝘢𝘮𝘱𝘪𝘳𝘦 𝘓𝘦𝘴𝘵𝘢𝘵 𝘦𝘳𝘢 𝘊𝘦𝘳𝘵𝘪𝘧𝘪𝘦𝘥 𝘋𝘰𝘰𝘮𝘦𝘥 𝘠𝘢𝘰𝘪 𝘠𝘢𝘱𝘱𝘦𝘳🎖 میو؟ @Sharline_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
195
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
+430 kun
Postlar arxiv
یه چیزی به ذهن لستات میرسه بعد به آرماند میگه برو پیش نیکی و جزوی از تئاتر باش. فقط آسیبی به نیکی نزن. آرماند قبول میکنه و میگه باشه. همراهشون میرم. شاید همینطور که سالها میگذرن دوباره بتونم عطش و خواستن رو تجربه کنم. میخوام اگر در آینده راهمون به هم رسید دوباره با هم حرف بزنیم. اگر نیازم داشتید من اینجا هستم. لستات یک لحظه آرماند رو سرشار از خوبی و نه شر میبینه و بغلش میکنن و بعد همراه گبریل میرن. غم بزرگی لستات رو میگیره، هم برای آرماند و تنهاییش، هم نیکی، هم پاریس و هم خودش.
بعد آرماند عضوی از فرزندان تاریکی میشه. پنج قانون و سانتینو و کاون پاریس. آرماند قسم میخوره که هرگز کسی رو تبدیل نکنه و حالا اینجا. آرماند میگه که دانش بینظیری برای گفتن ندارم جز اینکه راه شیطان وجود نداره و خدا هم ما رو رها کرده. لستات بعد شنیدن اینها به آرماند میگه من همیشه از هر قانونی تخطی کردم. تو بردهی چیزهای مختلف بودی. یکی و بعد یکی دیگه. آرماند میگه من رو همراتون ببرید. لستات بهش میگه باید یک راهی برای زندگی پیدا کنی. یک جوری از انسانها تقلید کنی تا بتونی زنده بمونی.
دریای بیانتها و بعد صاحبان متعدد و ونیز و اربابی که بغلش میکنه و میبرتش. بعد همه چیز شبیه مستی و سبکی ناشی از اونه. زندگی بین نقاشیها و دستهای ارباب و صبحی که هرگز نمیخواست برسه. چند سال به همین منوال میگذره و چیزهای جدید جایگزین خاطرات گذشته میشن و بعد یک شب توسط ارباب تبدیل میشه. شراکت توی شکار و باز تنهایی چون ارباب هنوز رازهای دیگه ازش پنهان داره. اونهایی که باید مراقبت بشن. و بعد یک شب حمله و آتش و فرار. همه میسوزن. همه چیز. ماریوس هم میسوزه.
آرماند میگه من خورشیدی میشم که شما رو در مدار دور خودش حفظ میکنه و نمیذاره رازی بینتون بمونه. لستات ردش میکنه. آرماند نفرینش میکنه و میگه وقتی فرزندانت علیهت بلند شدن من رو یادت بیار. لستات برای متوقف کردنش بغلش میکنه و آرماند برمیگرده که دوباره حرف بزنن. لستات تلاش میکنه ذهن آرماند رو بخونه اما چیزی نمیبینه. آرماند شروع میکنه تعریف کردن داستان خودش. گبریل و لستات چیزی نمیشنون. حس میکنن دیوارها تغییر کردن و ناگهان دارن همراه بچهای که آرمانده توی جنگل میدون.
اونجا آرماند بهشون میگه که چیکار کنم که دوستم داشته باشید؟ دانشم رو بهتون بدم؟ قدرتم رو؟ چند سال فقط بذارید پیشتون بمونم و لستات میگه نه. بعد آرماند نفرینشون میکنه و میگه یک روزی میرسه که از عشق انسانها بیزار میشید و همنوع خودتون فقط میتونه نجاتتون بده. آرماند از تنهایی براشون میگه و به لستات میگه که هر کسی رو تبدیل کنی در نهایت تا ابد تنها خواهی بود.بعد از پردهی بین لستات و گبریل میگه که هرگز عمق عشق یا نفرت هم رو نخواهید فهمید. به لستات میگه نیکی هرگز مال تو نبود و گبریل الانش هم دنبال راهیه که از دستت خلاص شه. لستات ناراحت می شه و ازش میخواد که بس کنه.
لستات و آرماند توی یک جشن هم رو بین انبوه آدمها میبینن. لستات دنبالش میره و سر از یه اتاق تاریک در میارن. لستات خون قدرتمند آرماند رو روی لبهاش حس میکنه و بعد آرماند از خونش میخوره. لستات بهش میگه شیطان و درگیر میشن. لستات میزنتش و میزنتش. آرماند یک گوشه میافته و لستات که متوجه شکسته شدنش میشه میبینه مثل همان. درست به یک اندازه بیچاره و نفرین شده با این سرنوشت تاریک. بعد با خودش آرماند رو میبره به برج مگنس. اونجا گبریل به سر و وضع آرماند میرسه و مرتبش میکنه.
“ 𝕿𝖍𝖊 𝖁𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊 𝕷𝖊𝖘𝖙𝖆𝖙 ”
— Book Yap —
خواستم از چنل هواخواه ورشکستهی همسرم یک پیامی اینجا بذارم محض گذاشتن تو رزومهی یرن دیدم هیچیش مناسب نیست =)))
