𝕭𝖑𝖔𝖔𝖉𝖇𝖔𝖗𝖓‼
Kanalga Telegram’da o‘tish
Рожденный из крови🍷؛ - 𝕿𝖆𝖑𝖐 𝖙𝖔 𝖎𝖆𝖓: @Ian_Vk_bot t.me/HidenChat_Bot?start=459974095
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 050
Obunachilar
+1224 soatlar
+2687 kunlar
+61230 kunlar
Postlar arxiv
1 050
این چنل یکی از همون چنلهاس که نمیدونم اونرش اینجا حضور داره نظرم رو ببینه یا نه، امیدوارم ببینه ..
پستش خیلی زیباس و کاملا پسنده من!
تم مشکی و بنفش تا ابد فیومه>>
1 050
Repost from 、FAQ
+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!
1 050
شاید موقعیت نامجون خیلی سختتر از تهیونگ بود؛ چرا که حالا علاوه بر غم از دست دادن جونگکوک، تهیونگ هم داشت جلوی چشمهاش؛ مثل یک پرندهی بال کنده پر پر میشد و اون مجبور بود فعلا سکوت کنه! مجبور بود تنها شاهد باشه و اجازه بده دونسنگش کمی خودش رو خالی کنه و این غم رو با اون شریک بشه! پس تنها در سکوت اشک ریخت و با تموم وجودش غم تهیونگ رو درک کرد: _هیونگ قلبش .. صدای قلبش خیلی قشنگ بود و من تا آخرین لحظه بهش گوش دادم؟ _میدونم عزیزم، میدونم .. نامجون بالاخره سکوت طولانیش رو شکست و بلافاصله؛ اما کوتاه، ما بین گریههاش و با صدای ضعیفی حرف تهیونگ رو تایید کرد؛ چون دونسنگش حالا بیشتر از هر وقتی شکننده و آسیب پذیر بنظر میرسید و نامجون اونجا بود تا به عنوان یک تکیهگاه امن و محکم، مثل یک برادر بزرگتر واقعی؛ اون رو بشنوه و تک تک حرفهای سوزناکش رو تایید کنه: _چرا بهت زنگ زدم هیونگ؟ .. نباید زنگ میزدم .. باید ازتون مخفی میکردم که دیگه نفس نمیکشه .. که دیگه تموم شد و قلبش برام نمیزنه! مکث کوتاهی کرد: _خب لعنت بهش! من اون کت شلوار فاکی رو برای مراسم عروسیمون گرفته بودم؛ نه خاکسپاریش؟ با تصور طلوع خورشید و فردایی که دوست نداشت هیچوقت از راه برسه، باز هم پیکر یخ زدهی پسر رو توی آغوشش بیشتر از قبل فشرد و در حالی که به نشونهی منفی سرش رو تکون میداد؛ لب زد: _نه من نمیذارم، میخواید واقعا از پیشم ببریدش؛ آره؟ .. میخواید دیگه صورت بینقصش رو نبینم؟ اینبار در حالی که به چشمهای بستهی جونگکوک خیره شده بود، سونامی اشکهاش دوباره به چشمهاش حجوم اورد و بارید و بارید! چقدر در طی همین چند ساعتی که برای همیشه از دیدنشون محروم شده بود، قرنها برای تیلههای محبوبش دلتنگی میکرد! اون تیلههای بسته شده و صورت آروم و معصوم؛ فقط و فقط نوید خوابی ابدی و طولانی رو میدادن، خواب آرومی که از طرفی تهیونگ رو خشنود میکرد و از طرفی بیقرار و دلتنگ! پس این تهیونگ بود که باز هم طاقت نیاورد و اینبار سر جونگکوک رو به سینهاش فشرد: _میشه ازت بخوام اینکارو نکنید هیونگ؟ .. میشه التماست کنم؟! _اگه نبریمش در نهایت خودت مجبور میشی اینکارو بکنی؛ ته! نامجون بلافاصله و ما بین هق هقش، با دلسوزی لب زد و چشمهای خیس و نگاه پر غمش رو به جونگکوکی داد که دیگه صدای خندههاش توی خونه نمیپیچید و باعث نمیشد هیونگش بخاطر اون خندهها از خوشحالیِ اون در کنار خونهی امنش، لبخند گرم بزنه: _نه هیونگ؛ نه! اون از تاریکی میترسه؛ از تنهایی میترسه! مکث کوتاهی کرد و همونطور که همچنان سر جونگکوک رو مثل یه بچهی به خواب رفته؛ توی آغوش و سینهاش میفشرد، با همون صدای گرفته و زخمی ادامه داد: _پس همینجا .. درست همینجا باید بمونه! باید توی حصار بغل خونهی امنش بمونه .. _اگه هیونگ بهت قول بده که اون الان پیش ماست، تنها نیست و به روشنایی رسیده؟ نامجون اینبار بعد از پاک کردن اشکهای گرمش؛ با کف دستهاش، باز هم بلافاصله با لحن اطمینان بخشی؛ جواب داد و تهیونگ بعد از پوزخند صدادار عصبیای سرش رو به نشونهی منفی تکون داد: _نه اینا همهاش حرفه هیونگ، هیچ تضمینی براش وجود نداره! خواست باز هم با همون صدای لرزون ادامه بده و حرف هیونگش رو انکار کنه؛ اما نجوای آسمانی و آشنایی که نشون میداد دیگه خبری از مریض حالیش نیست و از دور دستها شنیده میشه؛ در ذهن خستهاش بهش گوشزد کرد: _ولی هیونگ درست میگه ته؛ من کناره شمام و به روشنایی رسیدم!
ایان ♱
