𝖲︎𝖺𝗆︎𝗆︎𝗒'𝗌 𝖻︎𝗈𝗒𝗌
Kanalga Telegram’da o‘tish
شیژائو، پسران یینیوئه؛ ما تو دنیای زیرین زندگی میکنیم. 𝗆︎𝖾 - @Soxreqn 𝖻︎𝗈𝗍 - http://t.me/safeCht_bot?start=TcZR2v
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 110
Obunachilar
-1024 soatlar
-457 kunlar
-9430 kunlar
Postlar arxiv
1 108
Repost from 𝒮тυ𝖽𝗂𝗈 𝖿ᥲmіᥣᥡ
★ Serapha ⎨ #𝗙𝗶𝗰𝘁𝗶𝗼𝗻 ⎬
-هدف خاصی از فرستادن عکسات داری؟
برای خوندن پارت بیسـت و هشت کـلیـک کـنـیـد.
𝐍𝐚𝐦𝐞: #serapha 𝐏𝐚𝐫𝐭: 28 𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞: 𝙹𝚎𝚏𝚏𝚌𝚘𝚍𝚎 - 𝙱𝚘𝚜𝚜𝚗𝚎𝚘𝚞𝚕 𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞: 𝙴𝚗𝚎𝚖𝚒𝚎𝚜 𝚝𝚘 𝙻𝚘𝚟𝚎𝚛𝚜, 𝚁𝚘𝚖𝚊𝚗𝚌𝚎, 𝙷𝚞𝚛𝚝 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫: 𝘌𝘭𝘢𝘳𝘢
Next part : +60 kiss💋
⌜ jeffcode studio ⌟
1 108
Repost from N/a
After a very long wait, I finally found you...
but I realized too late that I was wrong.
𝑩𝒍𝒐𝒐𝒅𝒚 𝑨𝒄𝒒𝒖𝒂𝒊𝒏𝒕𝒂𝒏𝒄𝒆
1 108
Repost from 𝗍һᥱ gᥲmᥱ ᥆𝖿 𝖿ᥲ𝗍ᥱ
+1
𝖨𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗀𝗋𝖾𝗒 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽, 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍𝗌 𝗈𝗇𝗅𝗒 𝗌𝖾𝗋𝗏𝖾 𝗍𝗈 𝗆𝖺𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗁𝖺𝖽𝗈𝗐𝗌 𝗅𝗈𝗇𝗀𝖾𝗋.
پور، پسری که بعد از8سال برمیگرده به تایلند، به عمارتی که سال ها خاطره توش دفن شده. از گذشته اسیب دیده و نمیتونه گذشته رو فراموش کنه. مسئولیتِ بزرگی روی دوشش میفته و همزمان باید با چیزای زیادی مثل، عشق دوران دبیرستانش، دلتنگیش، ادمای جدید و ادمایی که توی گذشته موندن دست و پنجه نرم کنه. “بخشی از داستان” خواست دستگیره رو پایین بکشه که از پشت کوبیده شد به در! اخی اروم از بین لبهاش خارج شد. تقلا کرد تا دستهاش رو از بین دستهای تیتی که از پشت محکم گرفته بود، ازاد کنه. تیتی با بدنش فشاری به تنِ پور وارد کرد و بیشتر به در فشار دادش. لبهاش کنارِ گوش پور قرار گرفت _خیلی دستِ کم گرفته بودمت گربه! پور زیر بدنش تکونی خورد _ولم کن عوضی! خودت بودی که این بازیو شروع کردی! نفسهای گرمِ تیتی به گوشش برخورد میکرد و باعث میشد بدنش مور مور بشه. تیتی تکخندی زد و زبونش رو داخلِ لپش فرو برد، عادتی که وقتی عصبی میشد انجامش میداد. _میتونی هرچقدر میخوای این بازیو ادامه بدی گربه، ولی حد خودت رو بدون!
1 108
Repost from N/a
+1
من سیگار در حال سوختن بودم و تو عمیق ترین کامِ اون سیگار... سوختنم آزادت میکرد و تو تک آرزویِ من بودی؛
پس از خودم گذشتم ، برای تو از خودم گذشتم... تورو رهسپارِ باد کردم و خودم شدم خاکسترِ عشق... خاکسترِ عشقی پر از حسرت..!
منطقهِ خاکستری؛
1 108
Repost from couch potato
the art of losing you
با دستای لرزونش،تیغ رو روی رگ دستش گذاشت و محکم اونو کشید.خون از دستش چکه می کرد و توی وان می ریخت.یواش یواش داشت سردش میشد و دیدش تار میشد.تک تک لحظاتش با پوند،از جلوی چشماش رد میشدن.خندید و گفت:پس این همون ۷ دقیقه ی قبل از مرگه که میگن؟tap to read the oneshot❕ 📌author:anita
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
