uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

👄rüya🕊

👄rüya🕊

Kanalga Telegram’da o‘tish

ناشناس

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
283
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
حسرت کشیدم...💔 #edit https://t.me/+_D2ej_24l3BmY2Nk

خوب دیگه شب بخیر.

#part68 <<اغوش تو: سودای قدرت>> نفس حبس شده ام را بیرون دادم و با خونسردی ظاهری به سردی گفتم: _خوش شانسین که نمیخوام همسرمو با همچین موضوعاتی ازار بدم وگرنه به خاطر تهدید و توهین به من و شاهزاده ی اینده میدادم فلکتون کنند جناب وزیر! چشمانش به طرز خطرناکی برق زدنند و مانند ماری بود که صدای هیس هیس کردنش راشنیدم. _شما فقط یه بانوی حرمسرایین این چه جرعتیه که با من اینجوری حرف میزنین. ابروی بالا انداختم و تک خند تمسخر امیزی از دهانم خارج شد، دیگر نمیتوانستم خود و خشمم را کنترل کنم. با ارامش از جا بلند شدم و به سمت وزیر رفتم. با احتیاط و اخم هایی درهم به گام هام و نزدیکیم نگاه کرد. _چیکار میکن-اخخخخ قبل از انکه جمله اش تمام شود عصایش را برداشتم و با تمام زور و قدرتم روی پای راستش کوبیدم. صدای داد دردناکش در اتاقم پیچید و با رضایت لبخند زدم. پایش را گرفته بود و با درد و خشم نگاهن میکرد، روی صورتش خم شدم و با دندان هایی کلید شده و چشمانی که مطمئن بودم از ان اتش میبارید کلمه به کلمه در صورتش غریدم: _هیچکس...هیچکس حق نداره من و بچمو تهدید کنه! بهش رحم نمیکنم پس مراقب زبونت باش وزیر اعظم. من هیچ رحمی به دشمنام نمیکنم و واسه اینکه سربه نیستت کنم نیازی به عادیل ندارم. خشک شده به من خیره بود، باور نمیکرد زن همیشه ساکت و گوشه گیر شاه مثل یک ماده گرگ باشد، من همین بودم....اگر پای عزیزانم در میان باشد از ریختن خون هیچ کسی ترسی نداشتم، وقتی ان سرباز ها را به خاطر دوستانم کشتم از بین بردن این وزیر کاره سختی نبود. میل محافظت از فرزندم مثل پیچکی دور قلبم بود و نگاهم از نفرت تیره شده بود. نمیگذاشتم خانواده ای که با سختی ک زحمت ساخته بودم را نابود کنند.. #A

#part67 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل به شوخی گونه هایم را با کف دستش فشار میداد و میبوسید، میگفت چهره ی تپلم دوست داشتنی ترین چیز دنیاست. اما خودم زیاد راضی نبودم، دلم نمیخواست جلوی ان زن های متکبر حرمسرا کم بیاورم، مخصوصا حالا که باردار بودم و نگاه حسادت بارشان را مرتب حس میکردم. صدای در زدن که امد، به خیالم خدمتکار ها بودن پس بیحواس اجازه ی ورود دادم. اما صدای تق تق عصایی را پشت سرم حس کردم...با تعجب سرم را به ان طرف چرخاندم و با وزیر اعظم مواجه شدم. مردی حدود چهل ساله بود، ریش های کوتاه بور، چشمان سبز روشن و بینی گوشتی و صورت گندمی. با انکه مشکلی در راه رفتن نداشت اما همیشه یک عصای چوبی در دستش بود، نگاه مرموز و تیزی داشت که همیشه به من استرس میداد. _عثمان بِی؟ با تعجب اسمش را زمزمه کردم که لبخند سردی زد. _عفو کنید منو به خاطر بی اجازه سر زدنم، موضوع مهمی هست که باید با بانوی اول در میان بزارم. ابرو هایم بالا رفتند و با مکث به او خیره شدم، همیشه اشرافی بودنند که قصد ملاقات با من رو داشته باشن اما فکر نمیکردم حتی وزیر اعظم هم به اینجا بیاد. به رسم ادب بلند شدم و پشت میز نشستم، وزیر هم جلو امد و روبه من روی صندلی نشست. _خوب، میشنوم جناب وزیر. دست هایم را با وقار روی هم گذاشتم و با نگاه جدی و صدای سردم منتظر جوابش ماندم. کمی روی من مکث کرد و بعد عصای چوبی اش را به میز تکیه داد، با صدایی خشک گفت: _حتما حدس زدین موضوعی که میخوام باهاتون درمیون بزارم شاهزاده ی توراهیه. سرام را تکان دادم که ادامه داد: _از اونجایی که شما تنها همسر پادشاهین پس فرزندتون به حتم ولیعهد میشه! اگر فرزندتون پسر بشه که عالیه، بدون هیچ مشکلی جانشین حاکم میشه اما اگر دختر بشه... نگاه تیز و خطرناکی به رحمم انداخت که ضربان قلبم از استرس افزایش پیدا کرد و دستم ناخوداگاه روی شکمم رفت... _اگر فرزندتون یک شاهدخت باشن متاسفانه اوضاع برای شما خوب پیش نمیره. حالا که عالیجناب حاضر نیستن همسر دیگه ای جز شما اختیار کنند پس اون بچه حتما باید پسر باشه! وگرنه مجبور میشیم زن دومی برای ادامه ی نسل سلطنت برای حاکممون انتخاب کنیم. سعی کردم ارام بمانم و فرم چهره ام را بهم نریزم، اما خدا میدانست که با هرکلمه اش دستانم بیشتر مشت میشددند و دلم میخواست با دستان خودم خونش را بریزم. میخواست زهرچشم بگیرد، دخترش شیرین جزو حرمسرا بود و حتمی خیال داشت اگر فرزندم دختر شد از فرصت استفاده کند و دخترش را غالب عادیل کند. #A

#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> کنار پنجره ایستاده بودم، هوا گرگ و میش بود و نسیم خنکی پرده های بلند و سفید را تکان میداد. دستم را روی شکم تختم کشیدم و رحمم ا ارام نوازش کردم، دلم میخواست اورا حس کنم...اورا دوست بدارم...مادرش باشم. _سلام کوچولوی من. ببخش که با اینکه روزهاست کنارمی من کنارت نبودم، ببخش که به خاطر خودم و ترسم تورو نادیده گرفتم...وانمود کردم وجود نداری... اما تو هستی...پیشمی...اروم اروم رشد میکنی...حست میکنم...عزیزم فکر نکن دوستت ندارم...من فقط اماده نبودم تو توی زندگیم بیای همین...اما حالا حس میکنم تو زیبا ترین هدیه ای هستی که خدا بهم داده. من خیلی کم طعم مادر داشتن رو چشیدم...خانوادم و زود از دست دادم...همیشه تنها بودم. اما حالا که تو هستی...تو درون من رشد میکنی دیگه حس نمیکنم تنهام...مادر نداشتم ولی میتونم مادر تو بشم...خانواده نداشتم ولی میتونیم باهم یه خانواده بشیم...منتظرتم عزیزم...تا روزی که به این بدنیا بیای منتظرتم. لبخند لطیفی روی لب هام نقش بست، روزها بود که کنج اتاق با فرزندم خلوت میکردم...با او سخن میگفتم...حالا که ابر سیاه ترس هایم به خاطر نوری که عادیل به قلبم تابانده بود کنار رفتن میدیدم که من این کودک را دوست داشتم...از او نمیترسیدم...از مادر بودن نمیترسیدم...چون عادیل بود که تمام ترس هامو بغل کنه و امنیت قفل دست هاش رو به دور شونه هام هدیه بده. خبر بارداریم در کل کشور پخش شده بود، وزرا و سیاست مدار های طماع هرروز پشت اتاقم منتظر بودنند تا با من عهد و پیمان ببندن. نگران بودم...نگران اینده فرزندم...اگر پسر میشد گرگ ها به جانش می افتادن و اگر دختر میشد من و او باهم نابود میشدیم‌. نفس لرزانم را به سختی فرو دادم و سمت ایینه رفتم، به انعکاس خودم خیره شدم، رنگ پوستم به خاطر افتاب مرز برنزه شده بود و کمی توپر تر شده بودم به خاطر بارداری. #A

بریم واسه تایپ پارتا

《بازی سرنوشت بخش سوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش دوم》 #سرنوشت

《بازی سرنوشت بخش اول》 #سرنوشت

شب خوش⭐🌌

#part66 <<اغوش تو: سودای قدرت>> با شنیدن سخنانم گره اغوشش دور شانه هایم شل شد، قلبم یک تپش جا انداخت، فکر های احمقانه و تیر و تارم شروع به جولان دادنند. اما وقتی مرا سمت خودش برگرداند و با اخم های درهم و صورتی کبود مرا نگاه کرد و سرم فریاد کشید تمام ان فکر های بدبینانه ام یکجا نیست و نابود شدنند: _اون بچه رو وقتی تو نباشی نمیخوام اسمه میفهمی نمیخوام؟ چجوری...چجوری حتی فکر اینکه ممکنه بین جون تو و اون نوزاد بیام اونو انتخاب کنم رو کردی؟ انقدر به من بی اعتمادی اسمه...تو واسه من فقط یه زن نیستی...تو همه چیز منی...چرا هیچوقت اینو نخواستی باور کنی؟ صداش از شدت فریاد گرفته و خش دار بود و قفسه ی سینش از شدت خشم و غم محکم تکان میخورد. دلم برای نگاه خیسش رفت، فریادش مرا به خودم اورد...مرا از درون تاریکی ترس ها و گذشته ام بیرون کشید...به من یاد اوری کرد که این مرد نه‌پدرم است نه فاتیح و نه هیچ مرد دیگه ای...او عادیل بود...مردی که هرگز به من اسیب نمیرساند. #A

#part65 <<در اغوش تو: سودای قدرت>> اولین بار بود...اولین بار که از کودکی که درون رحمم رشد میکرد سخن میگفتم...اولین بار بود که درباره ی تیکه ی از وجودمان حرف میزدیم. اوایل با ذوق و خوشحالی در اردوگاه مرا بغل میگرفت و سرش را به شکمم میچسباند، با کودکش حرف میزد و برایش داستان میگفت. اما من در سکوتی سرد کم کم اورا هم ساکت کردم. انگار وقتی میدید که برای فرزندمان ذره ای انتظار نمیکشم و حرفی از او نمیزنم امید او هم میمرد. کم کم این مسئله ناگفته ای میان ما دوتا شد که نادیده اش میگرفتیم. نکه از موجودی که درون رحمم خوابیده بود متنفر باشم...من از مادر شدن متنفر بودم...از زن بودن و فدا شدن. اگر مادر شما را هم به جرم مادری میکشتن...رحمش را جلوی چشمانتان باز میکردند تا بچه را نجات بدهند...میفهمید که چرا نمیتوانستم با خودم...با کودکم...با مادر بودن کنار بیایم. سکوتش طولانی شد، میخواستم سرم را برگردانم و اورا ببینم اما نگذاشت...جفت دستان بزرگ و تنومندش را دور شانه هایم حلقه و کرد و از پشت مرا در اغوش گزفت. چانه ی تیزش را روی شانه ام گذاشت و زیر گوشم با نفس های داغ و صدای خش دارش زمزمه کرد: _فکر میکردم بچمون و نمیخوای اسمم...خیلی ترسیدم...خیلی...اگر تو نمیخواستیش نمیدونستم چجوری باید زندگی میکردم از این به بعد...من اون بچه رو وقتی میخوام...وقتی دوسش دارم که تو بخواهیش و علاقه داشته باشی بهش. دلم لرزید، فهمیدم مدت هاست با او غریبه شده ام...مدت هاست قلب هایمان از هم فاصله گرفته است...فهمیدم خیلی وقت است که او درد میکشد و من نفهمیدم. دستم را بالا اوردم و روی دست او گذاشتم، نوازشش کردم و با بغض گفتم: _من فقط خیلی میترسم عادیل...مادرم جلوی چشمام به خاطر زایمان مرد...از مرگ نه ولی اینکه به دست تو بمیرم میترسم...از اینکه به جرم زن بودن بمیرم میترسم... قطره اشکی ارام روی گونه ام افتاد. #A

کامنت بزارین من برم پارت بعدی تایپ کنم

#part64 <<اغوش تو: سودای قدرت>> صبح وقتی چشمانم را باز کردم اورا کنارم ندیدم...یک لحظه قلبم تهی و چشمانم سرد شدنند...اما وقتی در باز شد و اورا سینی به دست دیدم نفس حبس شده ام ازاد شد. لباس سفید و شلوار پارچه ای راحتی پوشیده بود و در دستانش سینی صبحانه داشت. وقتی چشمان بازم را دید لبخند مهربانی زد که تضاد چشمگیری با غم و کدری نگاهش داشت. _بیدار شدی افولیم؟ لحنش شیرین و گرم بود، اما گلویش باد کرده بود...میدیدم که چگونه بغض و خشمش را قورت داده بود تا مرا ناراحت نکند. با احتیاط و ارام نشستم و به بالشت پشتم تکیه دادم، موهای بلندم باز بود و مانند ابشاری روی شانه هایم افتاد. _صبح بخیر عزیزم. ارام زمزمه کردم به گونه ای که خودم هم به زحمت ان را شنیدم، جلو امد و سینی نقره ای را جلوی پاهایم گذاشت. بوی نان تازه و برشته شده شکمم را به ضعف انداخت و اب دهانم را پرسرو صدا قورت دادم. به واکنشم خندید و درون نان پنیر و زیتون گذاشت، لقمه را قبل از اینکه خودش بخورد جلوی لب هایم قرار داد و با ملایمت بهم غذا داد. _بدنت این مدت خیلی ضعیف شده، بمیرم برات... کلمه ی اخر را با صدای ضعیفی زمزمه کرد، مخاطبش من نبودم انگار به خودش میگفت. لبخند ارامی زدم و بورک را از بشقاب برداشتم، اول خودم یک گاز زدم و بعد چشمانم از لذت بسته شدنند. باقی اش را درون دهان عادیل گذاشتم. برق شادی در مردمک های سبز رنگش دیدم، مرد طفلک من دلتنگ روز های قدیم بود. صبحانه که تمام شد، سینی را روی میز گذاشت، کلافه موهای ازادم را پشت گوشم فرستادم و اخم کمرنگی کردم...دلم میخواست فورا حمام کنم. با دیدنم فورا از جا برخواست و کنارم نشست: _سرتو بچرخون. با تعجب مکث کردم و بعد سرم را به سمتش برگرداندم. با مهارت شروع به شانه کردن موهای درهمم کرد و گه گاه نوازش ها و بوسه هایش را روی سرم حس میکردم. با ضرافت شروع با بافتن موهایم کرد و با کش مویی ساده ان را بست. دلم برای توجه هایش ضعف میرفت، با انکه از من و دروغ هایم دلخور بود اما حتی یکبار هم با رفتارش به رویم نیاورد. _اگر دختر دار بشیم موهای اونم میتونی ببافی. با بیحواسی زمزمه کردم و بعد هم خودم و هم او شوکه شدیم. #A

بریم واسه پارت عشقا

ریلزی که فستر قول داده بود تو راهه🔥🔥

Repost from N/a
قضیه جدی و واقعیه
+1
قضیه جدی و واقعیه

Repost from N/a
گریه فقط😭😭😭😭😭😭

Repost from N/a
یه ادیت خفن براتون آوردم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭