uz
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Kanalga Telegram’da o‘tish

ناشناس

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
284
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+127 kun
+130 kun
Postlar arxiv
شبتون بخیر😭
شبتون بخیر😭

این پارت..😭🔥
این پارت..😭🔥

خوب خوب فصل اول این فیک خوشگلمم تموم شد😭 فصل دوم بعد از یه وقفه ی کوتاه نوشته میشه🙏🥰 ممنون از صبوریتون در ادامه فیک جدید عشق افتابی رو باهم ادامه میدیم🦋

#part39 <<اغوش تو>> هردو با تعجب نگاهش کردیم، طبیب پیر لبخند شادی به لب داشت با چشم های خوشحالش بلند گفت: _وقتی داشتم زخم بانو رو پانسمان میکردم اتفاقی نبضشون رو گرفتم، تبریک میگم ایشون باردارن. شوک کلمه ی کمی برای ما دونفر در اون لحظه بود! شاید انقدر غرق در عشق و وظایمان بودیم که هرگز در این یکسال حتی فکر داشتن فرزند هم به سر هیچکداممان خطور نکرده بود. نفسم بریده شده بود و مردمک چشمم گشاد شده تنها به عادیل خیره بود...اوهم دسته کمی از من نداشت صورتش کبود و لرزش خفیفی وجودش را فرا گرفته بود. _ب..بچه؟ ارام زمزمه کردم و عادیل با صدایم به خودش امد...مرا اول نگریست و بعد گریه کرد! ار تعجب ماتم برد وقتی جلوی رعیتش اینگونه از شادی شروع به گریه کرد و مرا محکم و قوی در اغوش گرفت...با صدای لرزانش از من تشکر کرد و مو و سر و صورتم را با بوسه هایش پر کرد. _ممنونم...ممنونم اسمه...تو بچمون و بارداری...بچه من...بچه ی ما! خدایا این قشنگ ترین خبر زندگیمه. در ان لحظه فهمیدم که انگار فقط من بودم که درمورد داشتن یک کودک هیچ ارزو یا خیالی نمیکردم... نمیدانستم که تکلیف فرزندم در میان خون و شمشیر جنگ چه میشود...ایا میتوانم خانواده و دوستانم را نجات بدهم؟ ایا تا ابد از چنگ فاتیح در امان بودم؟ من و عادیل تا ابد خوشبخت زندگی میکردیم؟ پاسخ هیچکدام را نمیدانستم و همین وجودم را بیقرار تر میکرد... <<پایان فصل اول>> #A

#part38 <<اغوش تو>> به ارامی چشم هایم را باز کردم، کمی تار میدیدم اما بعد از چندبار پلک زدن دیدم بهتر شد، خواستم از جا بلند شوم که درد امانم را برید و زیر لب ناله کردم. اخمالو به وضعیتم نگاه کردم، لباس های سفید و کثیفم با ردای ابریشمی و راحتی عوض شده بود، زخم شانه ام پانسمان شده بود و روی تخت راحت و نرمی دراز کشیده بودم. به اطراف که نگاه کردم متوجه شدم در چادر بزرگ و نااشنایی هستم. خواستم کسی را صدا بزنم تا اینکه قد و قامت عادیل وارد شد. قلبم از چشمان غرق خون و موهای پریشانش به درد امد، گریه کرده بود...برای من...درد هایم...زخم تنم...او به جای خودم هم برای تمام سختی و زجر هایی که کشیده بودم گریه کرده بود. مرا که نشسته و بهوش دید اول سرجایش خشک شد...ثانیه ها همانجا ایستاد و با نگاه سبز خیسش مرا تماشا کرد...به هم خیره بودیم...با دلتنگی...اشک...غریبی...درد...انگار زمان ایستاده بود و حالا فقط یک من بودم و یک او. _عادیل؟ ارام و با نگرانی صدایش زدم، به خودش امد...انگار از رویا بیدار شده بود. با دوقدم بلند خودش را به من رساند و محکم مرا در مورد علاقه ترین مکانم حبس کرد...میان بازوانش...در اغوشش. خودم را بیشتر به او چسباندم و او ملاحضه ی زخم هایم را کرد که محکم تر فشارم نداد. حتی در پریشان ترین لحظات هم حواسش به حال و احوال من بود. _فکر کردم رفتی...فکر کردم ولم کردی...خیلی ترسیدم...خیلییی. صدای لرزان و بغض الودش روحم را به درد اورد...شکننده و مظلوم دبده میشد...انگار دیدن زخم تنم، کوه مرا فرو ریخته بود. ارام دستانم را درون موج موهایش فرو کردم و دمی سنگین از عطر گردنشم گرفتم...او هم مرا میبوسید...تار فر مویم را...پیشانی چین خورده ام را...گونه های زخمی ام را...پلک های خیسم را...و لب های سرخم را...او همه جا را بوسه باران میکرد...انگار که مرا بت کرده بود و میپرستید...با بوسه هایش لمسم میکرد تا وجودم از وجودش پر شود...تا تنم بوی اورا بگیرد. ریش بلند شده اش را نوازش کردم و در سکوت به بیقراری هایش تن دادم، هیچ چیزی نمیگفت...سوالی نمیپرسید...فقط مرا مانند یک کودک ناز میکرد و سعی داست تمام سختی این روزها را برای هردویمان از بین ببرد. _چیزی نمیخوای بگی؟ یک لحظه مکث کرد، سرش را در میان موهایم بیرون اورد و به من خیره شد...دلم برای سبزی مظلوم نگاهش رفت و ناخوداگاه بوسه ای روش چانه اش زدم. ریز لبخند زد و سرم را روی پاهایش گذاشت، انگشتان قوی و بلندش شروع به بافتن تار موهایم کردنند...عادتی بود که هروقت دلگیر و ناراحت میشد انجام میداد... _ سوالی ندارم...حدس میزنم واسه نجات مردم و خانوادت اومده باشی اینجا... ارام سرم را تکان دادم و اخم کمرنگی کردم، تند حرف نمیزد اما همین سکوت و سردی کلماتش یعنی از من دلخور و عصبانیست. _درسته...وقتی جنگ شد لباس کمک یار ها رو پوشیدم و قاطی تیم تدارکات شدم...میخواستم خانوادمو پیداکنم و نجاتشون بدم...ببخشید...از دستم دلخور نباش. با گلایه و ناراحتی زمزمه کردم تا بلکه دلش نرم شود اما هنوز نگاه و انگشتانش مشغول بافتن موهایم بودنند که یعنی هیچ چیزی را حل نکرده ام. _چرا نگام نمیکنی؟ یعنی قرار نیست ببخشی منو؟ بلاخره نگاه دلخورش را به من دوخت...نفسش را لرزان بیرون داد و با گلوی باد کرده از بغضش سرم فریاد زد...اولین بار بود که صدای دادش را میشنیدم. _میخوای چیکار کنم؟ وقتی تورو تو میدون جنگ بین یه مشت قاتل، زخمی و خونی دیدم میخوای چیکار کنم؟ تشویفت کنم که سرخود اومدی تو دل خطر و حتی یه لحظه...یه لحظه ی لعنتی هم به من و ایندمون فکر نکردی؟ که مرگتو درست جلوی چشمام داشتم میدیدم؟ توقع داری اروم باشم وقتی رو تن قشنگت پرشده از زخم؟ چیکار کردی تو با من اسمه؟ چیکار کردی. بغض کرده لب هایم لرزید، نمیگفت با خودت چه کردی...میگفت با من چه کردی...مرگ من...درد من...زخم من...همه اش را هزار برابر بیشتر از خودم حس میکرد...نه از فرارم گله و شکایت داشت و نه از خودخواهی ام و یا اینکه اورا فریب دادم...از اینکه اسیب دیده بودم ناراحت بود...از اینکه درد کشیده ام... از جایم پاشدم و دستانش را محکم گرفتم، به چشمان شکسته اش خیره شدم و زمزمه کردم: _نمیتونم خودمو توجیح کنم...میتونی تا ابد ازم عصبانی بمونی...اما نگاهت رو ازم دریغ نکن...اینجور دور افتاده نباش...فریاد بکش غر بزن هرکاری میخوای بکن اما ازم فاصله نگیر....من تحملشو ندارم. نگاهش نرم شد...دستانم را فشرد و روی پوست سرما زده شده اش به خاطر برف بوسه ای طولانی و دلچسب کاشت. _بهم قول بده هیچوقت دوباره خودتو تو خطر نمیندازی... باور کن اگر یه دفعه ی دیگه تورو زخمی ببینم کار به عصبانی شدن نمیرسه چون از شدت ناراحتی قبلش سکته کردم. ارام خندید و صورتش را نوازش کردم...ناگهان مردی با لباس سفید طبیب وارد شد، عادیل اخمالو به ان مرد نگاه کرد و مرا بیشتر به خود فشرد. #A

خوب بریم واسه اغوش تو

&lt;&lt;اینم پوستر رمانمه&gt;&gt;😭🙏🔥 نام رمان: برادرای دردسر سازم🤼‍♂️😂🎀 بزودی🦋
<<اینم پوستر رمانمه>>😭🙏🔥 نام رمان: برادرای دردسر سازم🤼‍♂️😂🎀 بزودی🦋

بچه ها من شدید دلم میخواد یه رمان بنویسم! (غیر از اسدیل) تو چنل دومم... خواستم بدونم حمایت میکنید؟🥺

این پارت دقیقا همین شکلی بود😭😭😭🔥
این پارت دقیقا همین شکلی بود😭😭😭🔥

درباره رمان حقیقت و پاکی؟؟؟

نظراتتون بگید

چطور بود؟؟؟

اسمه وقتی عادل میبینه چشمانش میخنده🔥🥹

یه ادیت میزارم اعصابمون آروم بشه

کاش اونور خودش و نقشش و حاشیه هاش باهم سیک کنن از تاشو و اولدن عزیزم🥰🙏

عکس جدید از اولدن🔥
عکس جدید از اولدن🔥

ولی اخر شب پارت بارون میکنمتون🥱

بیرونم ابلا😭

واییی خود خود همون پارتس😭😭🔥🔥🔥