uz
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

Kanalga Telegram’da o‘tish

ناشناس

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
290
Obunachilar
-124 soatlar
+27 kun
+230 kun
Postlar arxiv
این ادیت و تازه زدم حمایت کنید🫠😭✨🩵

همش حس میکنم آراس پسره اسمه است همه کاراش رفتاراش توهم زدناش مثل اسمه میمونه)):😭

بشینید داها ۱۷ ببینید. من که معتاد برادران اوزتورک شدم🫠

نیازمند فصل جدیدم:)

عادل روبه‌روی مزار اسمه ایستاد و چند لحظه فقط به سنگ سرد مزار خیره ماند. با صدایی آرام و گرفته گفت: «اسمه... هفت سال از زمان مرگمون گذشت... :)» لبخند تلخی روی لب‌هایش نشست. «آره، می‌گم مرگمون... چون منم همراه تو مردم. فقط... هیچ‌کس منو خاک نکرد.» دستش را آرام روی سنگ مزار سرد اسمه کشید و ادامه داد: «مجبور بودم قوی بمونم... برای دخترمون، الینا.» چشمانش را برای لحظه‌ای بست. «روزی که اونو به دست آوردم، تورو از دست دادم... انگار سرنوشت دلش نمی‌خواست هر دوتون رو با هم، کنارم داشته باشم.» چند لحظه سکوت کرد. انگار بغضی سنگین راه گلویش را بسته بود. بعد با لبخندی تلخ گفت: «اومدم یه خبری بهت بدم...» عادل نفس عمیقی کشید و با بغضی که به گلویش چنگ می‌انداخت، ادامه داد: «امروز نوه‌مون به دنیا اومد...» لبخندش میان اشک‌های جمع‌شده در چشمانش محو شد. «النی و اوروچ اسم دخترشون رو اسمه گذاشتن...» دستش را برای آخرین بار روی سنگ مزار کشید. سپس آرام از جا بلند شد، چند قدم برداشت، اما پیش از رفتن برای آخرین بار به مزار اسمه نگاه کرد. لبخند بسیار کمرنگی زد و زیر لب گفت: «به‌زودی میام پیشت...» و چند روز بعد عادل به قتل برسه:) #سناریو

《فصل گیلاس بخش سوم(پایان)》 #گیلاس 🍒❤️

Repost from N/a
Batuhan core:
+1
Batuhan core:

All the Things She Said از t.A.T.u. در ظاهر درباره‌ی عشق میان دو دختر است، اما اگر بخواهیم مفهوم عمیق‌تر آهنگ را بفهمیم، فقط یک آهنگ عاشقانه نیست؛ درباره‌ی عشقی است که با ترس، قضاوت، فشار خانواده و جامعه و آشفتگی ذهنی گره خورده است. 🎵 مفهوم اصلی آهنگ عنوان All the Things She Said یعنی: «تمام چیزهایی که او گفت» اما نکته‌ی مهم این است که «حرف‌های او» فقط چند جمله نیستند؛ این حرف‌ها آن‌قدر روی راوی اثر گذاشته‌اند که مدام در ذهنش تکرار می‌شوند. تکرار عبارت Running through my head دقیقاً همین حالت را نشان می‌دهد: ذهنی که نمی‌تواند از یک شخص و احساساتش فاصله بگیرد. راوی درگیر احساسی شده که انتظارش را نداشته. خودش هم از شدت این احساسات گیج و ترسیده است؛ انگار با خودش می‌گوید: «چرا این‌قدر تحت تأثیرش قرار گرفته‌ام؟ چرا نمی‌توانم از فکرش بیرون بیایم؟ چرا چیزی که بین ماست، با وجود تمام ترس‌ها، این‌قدر واقعی به نظر می‌رسد؟» «عشق» در این آهنگ، عشقِ آرام و ساده نیست اینجا عشق با ترس از قضاوت شدن همراه است. راوی می‌خواهد با کسی که دوستش دارد تنها باشد؛ جایی که هیچ‌کس نباشد و کسی درباره‌شان قضاوت نکند. این میل به فرار از نگاه دیگران یکی از محورهای اصلی آهنگ است. یعنی: > «اگر هیچ‌کس نبود که درباره‌مان تصمیم بگیرد، اگر هیچ‌کس نمی‌گفت چه چیزی درست و چه چیزی غلط است، شاید فقط می‌توانستیم خودمان باشیم.» و همین موضوع باعث می‌شود آهنگ بیشتر از اینکه درباره‌ی خودِ رابطه باشد، درباره‌ی فشار بیرونی روی رابطه باشد. بخش مهم‌تر: «من نمی‌دانم چه کار کنم» راوی احساس می‌کند در گوشه‌ای گیر افتاده؛ از یک طرف قلبش چیزی را می‌خواهد و از طرف دیگر، خانواده و جامعه به او می‌گویند این احساس اشتباه است. به همین دلیل در آهنگ احساساتی مثل: سردرگمی، ترس، نیاز به کمک، احساس گناه، میل به فرار و در عین حال میل شدید به ماندن هم‌زمان وجود دارند. در واقع راوی نمی‌گوید: «من مطمئنم و هیچ ترسی ندارم.» بلکه بیشتر می‌گوید: «من این احساس را دارم و نمی‌توانم از آن فرار کنم؛ اما از اینکه دیگران با آن چه خواهند کرد، می‌ترسم.» چرا اسم آهنگ این‌قدر مهم است؟ «All the things she said… running through my head» این تکرار مثل یک فکر وسواسی عمل می‌کند. حرف‌های آن دختر مدام در ذهن راوی می‌چرخند. انگار یک مکالمه تمام شده، اما در ذهن شخصیت هنوز تمام نشده است. این دقیقاً همان حالتی است که وقتی کسی حرفی بسیار مهم، تکان‌دهنده یا احساسی به ما می‌زند، بارها و بارها آن را در ذهنمان مرور می‌کنیم. و «This is not enough» یعنی چه؟ این قسمت هم خیلی مهم است. یعنی: «این کافی نیست.» کافی نیست که فقط احساس را پنهان کنیم. کافی نیست که وانمود کنیم اتفاقی نیفتاده. کافی نیست که دیگران برایمان تصمیم بگیرند. کافی نیست که فقط سکوت کنیم. راوی چیزی بیشتر می‌خواهد: آزادی برای پذیرفتن احساسی که درونش شکل گرفته. و حالا اگر آن را به داستان اسمه و عادل ربط بدهیم... اینجاست که انتخاب این آهنگ برای داستان شما واقعاً جالب می‌شود. چون لازم نیست مضمون اصلی آهنگ را عیناً روی داستان اسمه و عادل تطبیق بدهیم. چیزی که به داستان شما می‌خورد، حسِ پشت آهنگ است: عشق در برابر یک مرز. احساس در برابر قانون. قلب در برابر قضاوت دیگران. و دو انسانی که چیزی را احساس می‌کنند، اما شرایط به آنها اجازه نمی‌دهد به سادگی آن را زندگی کنند. به‌خصوص برای عادل، می‌تواند نمادی از این باشد که حرف‌ها و دردهای اسمه در ذهنش گیر کرده‌اند و دیگر نمی‌تواند مثل یک پزشک بی‌طرف فقط آنها را کنار بگذارد. و برای اسمه، مضمون آهنگ حتی عمیق‌تر می‌شود: او کسی است که سال‌ها به خاطر ترس از باور نشدن، قضاوت شدن و از دست دادن، سکوت کرده. بنابراین وقتی در داستان، اسمه بالاخره حرف می‌زند، آن «حرف‌ها» دیگر فقط چند جمله نیستند؛ آنها تمام سال‌هایی هستند که درونش دفن شده‌اند. پس اگر بخواهم مفهوم آهنگ را در یک جمله خلاصه کنیم: > «گاهی دردناک‌ترین جنگ، جنگ میان چیزی است که قلبت حقیقت می‌داند و چیزی که جهان به تو می‌گوید باید حقیقت بدانی.» 🖤

موزیکی که نویسنده برای این بخش انتخاب کرده. 🎵 All the Things She Said — t.A.T.u. 🖤 «تمام چیزهایی که او گفت» یا «همه‌ی حرف‌هایی که او زد».

مردی که با تمام وجود و با تمام عشقی که نسبت به آن زن داشت، جنگید... :) و دختری که از ترس دوباره از دست دادن، خودش را عقب کشید... :) و بله فکر می‌کنم نقطه مشترک میان تمام کسانی که مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته‌اند یک چیز است ترس از باور نشدن، پذیرفته نشدن و در نهایت، سکوت کردن... ولی اسدیلِ این داستان...💔 من هر بخشی را که میخونم، انگار خودم دارم در دنیای اونا زندگی می‌کنم اینقدر عمیق در وجودم رخنه کرده و اینقدر برام تأثیرگذاره که گاهی فراموش می‌کنم فقط دارم داستانشان را میخونم... واقعا بعد از این همه دردی که قراره بکشند آخرشم قرار نیست به هم برسند!.🥲💔

《نور در قفس پایان پارت هشتم》 #نور

《بازی سرنوشت ادامه بخش دهم》 #سرنوشت

《فصل گیلاس بخش دوم》 #گیلاس ❤️🍒

بچه ها واقعا وقت نوشتن و انگیزشو ندارم... شاید اگر سریال شروع بشه دوباره اسدیل برگردن بتونم بنویسم ولی تا اون موقع نه)): چنل و به بهار میسپرم تا موقعی که دوباره بیام. رز سیاه هم اپش متوقف میشه فعلا🫠💔

آهنگ «El Gibi» درباره‌ی آدمی است که بعد از فاصله و جدایی، هنوز عمیقاً دلتنگ کسی است که دوستش داشته. درد اصلی اینجاست که آن آدمِ آشنا حالا طوری رفتار می‌کند که انگار یک غریبه است. راوی می‌گوید مدت‌هاست نه صدایی از او شنیده و نه خبری گرفته و در نبودش با دلتنگی شدیدی مانده است. حتی یک سلام ساده از طرف او، چون حالا مثل سلام یک غریبه است، راوی را دوباره به غم فرو می‌برد. بعد یک جور اعتراف تلخ دارد: «من هنوز تغییر نکرده‌ام؛ هنوز کمی همان آدمِ کودک و ساده‌ای هستم که به این عشق دل بسته بود.» یعنی با وجود تمام رنجی که از این رابطه کشیده، هنوز احساسش نسبت به آن آدم از بین نرفته. اما قسمت آخر خیلی مهم است. راوی در واقع دارد از او خواهش می‌کند: «این‌طور مثل یک غریبه با من رفتار نکن. کمی لبخند بزن؛ لبخند به تو می‌آید. این‌قدر سرد و دور نباش، چون پاییز نشانه‌ی جدایی است.» «هنوز دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده؛ فقط نمی‌توانم تحمل کنم کسی که زمانی این‌قدر به من نزدیک بود، حالا با من مثل یک غریبه رفتار کند.» 💔

موزیکی که نویسنده برای این بخش انتخاب کرده:) Sezen Aksu – El Gibi 🎵 سزن آکسو – El Gibi»

Deniz Baysal 😌😎🙌

《نور در قفس پایان پارت هفتم》 #نور

به به💘

《فصل گیلاس بخش اول》 #گیلاس 🍒❤️