👄rüya🕊
Kanalga Telegram’da o‘tish
ناشناس
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
283
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
283
#part18
<<اغوش تو>>
عادیل پریشون از جا بلند شد و محکم دست هاش رو دور تن اسمه حلقه کرد...پشت سرش بود و نفسای لرزونش به صورت اسمه میخورد و صدای ملتمسش دل اسمه رو نرم میکرد:
__هیچ زنی رو جز تو نمیخوام، همه ی اون حرمسرای دروغین میتونه بره به درک، فقط تو باش...تو پیشم بمون...کنارم نزن...از روم رد نشو...قلبمو بهم پس نده...همین واسم کافیه.
من برای هیچکسی نبودم و نیستم...روحم...قلبم...تنم...همه از ازل مال تو بوده.
اسمه خفیف لرزید، احساساتش درهم و برهم بودنند و مردمک چشم هاش از فرط خواستن میلرزید...خواستن این مرد...خواستن اغوشش...خواستن نوازش هاش...خواستن شنیدن صداش...اون عادیل رو میخواست.
با تمام وجودش...
چشم هاش رو محکم بست و نفس عمیقی کشید، میدونست که این عشق تاوان داره...داشتن این مرد تاوان داره...اون خودش رو از دست میداد اگر عادیل رو بدست می اورد
یه معامله ی دردناک.
قلبش دیگه نتونست در برابر التماس های عادیل و محبت نگاهش و گرمای اغوشش سرسخت بمونه...لبخند زد و قطره اشکی روی گونش فرود اومد...
به سمت عادیل برگشت و در برابر چشم های شیفته و خیس از اشکش بوسه ای نرم روی خال ریز کنار چانه اش زد...
__منم دوستت دارم...کنارم باش...برای من بمون و مال من باش...توی این لحظه منم قلبمو دراوردم و به تو دادم...پس هیچوقت نشکنش...
چشم هایش از خوشحال برق زیبایی زدنند، لب هایش به لبخند باز شدن و با تمام وجود...با قدرت...با تمام عشقش مرا بغل کرد...و امن ترین جای جهان از ان به بعد جایی میان دستان او شده بود.
سرم را روی شانه اش گذاشتم و لبخند غمگیمی زدم...قطره اشکی ارام سر خورد و پایین افتاد.
«آن شب، برای اولین بار فهمیدم عشق میتواند زیبا باشد… و همزمان، آرامآرام آدم را از خودش بگیرد.»
#A
283
#part17
<<اغوش تو>>
حرفاش خاطرات قدیمی و خاک گرفته ای رو توی ذهن و قلب اسمه زنده کرد...نجات اون پسربچه ی خونی که موهای طلایی تیرش تنها چیزی بود که از قیافش یادش مونده بود.
یادش میومد عادت داشت یواشکی موهای عادیل رو نوازش کنه...برای یه دختر یازده ساله فقیر لمس تار به تار موهای ابریشمی پسر بچه که زیر نور افتاب طلایی تر میشدن رویایی ترین اتفاق دنیا بود.
اما حالا...سالها بعد...روبه روی همون ادم نشسته بود...اون بچه ی زخمی بهش میگفت هیچوقت فراموشس نکرده...بهش میگفت یه دنیا دلتنگی و عشق رو توی قلبش نگهداشته.
بهم خیره شدنند...یکی با محبت و داغی و یکی با هیجان و گیجی.
__بهم بگو...حاضری قلبم رو بگیری؟ اونو میدم بهت...از اول مال تو بوده...همیشه منتظر مونده بودم تا یه روزی بهت بدمش...کنارم میمونی تا ابد؟ حاضری برای من باشی؟
اسمه پریشون شد، نمیدونست چه جوابی بده، عادیل رو دوست داشت؟
خودش رو گول نمیزد...تموم وجودش این مرد رو فریاد میزد...اونو میخواست...حس میکرد جونش رو میتونه واسه اون برق توی نگاهش بده...اما میدونست این عشق تاوان بزرگی داشت!
رویاهاش...ازادیش...شادیش...این احساس همه چیزشو میگرفت و درعوض عادیل رو بهش میداد.
معامله ی منصفانه ای بود؟
نمیدونست.
با استرس و بیقراری از جا پاشد، پشت به عادیل ایستاد و با ناراحتی گفت:
__من مال تو میشم اما تو چی؟ تو هیچوقت به من تعلق نداری...تو برای اون زن ها هم هستی...برای این مردم هم هستی...تو برای یه دنیا کافی هستی و برای من یکی ناکافی!
من عادت به تقسیم کردن و بخشیدن چیزایی که دوست دارم ندارم جناب حاکم.
#A
283
عطر گل یاسی که از موهات میومد هنوز تو خاطراتمه...برات مهم نبود که لباسات از خون پر بشن یا سرما و بارون اذیتت کنه...تو فقط منو گرفتی و بردی توی خونت تا نجاتم بدی.
نترسی ازم...دخترا از خون میترسن همیشه از کثیف شدن لباسشون متنفرن و نمیتونن توی سرما دووم بیارن ولی تو فرق داشتی!
تو شجاع بودی...تو خاص بودی...قوی بودی و نترس.
با همه ی ادما فرق میکردی...هیزم ها رو برداشتی و اتیش روشن کردی تا گرم بشم...با اینکه مشخص بود از طبابت سر درنمیاری اما زخممو بستی...برام یه سوپ ساده درست کردم و قاشق قاشق دهنم کردی...چندین و چند روز هرروز میومدی به اون کلبه ی چوبی تا مراقبم باشی.
بعد وقتی خوب شدم...وقتی بیدار شدم...دیدم که رفته بودی...دیدم که فقط برام یه یاد داشت گذاشته بودی با اون خط قشنگت...کنارش یه کاسه سوپ و یه مقدار نون بود.
توی اون کاغذ واسم نوشتی که حالا که حالم خوب شده نمیتونی بیای بهم سر بزنی...
با اون حال خراب و داغونم نمیتونستم تورو از دست بدم...نمیتونستم ناجیمو رها کنم...هر کوچه و خیابون رو دنبالت میگشتم...نقش چشم های اهوییت و موهای فرفری خوش بوت رو هیچوقت فراموش نمیکردم...اما نبودی...هرچی گشتم نبودی...مجبور شدم برگردم به کشورم و به این امید که پیدات کنم زنده بمونم.
و بلاخره توی اون جنگل تو به سمت من دویدی قبل از اینکه من تورو پیدا کرده باشم.
#A
283
#part16
<<اغوش تو>>
تور قرمز رنگی روی سرم گذاشته شده بود، به سمت اتاق عادیل میرفتم. مهربانو کنارم بود و همراهم می امد.
به اتاق که رسیدیم ارام در زدم و وارد شدم.
عادیل کنار پنجره ایستاده بود و ماه را تماشا میکرد...سرش را سمت ما برگرداند و از دیدن من و مادرش با تعجب ابرو بالا انداخت و خشکش زد.
مهربانو سلطان لبخند مهربانی زد و مرا کمی به جلو هول داد:
__امشب مراسم کاریه ی اسمه است، از اونجایی که اولین همسر تو میشه خودم شخصا حاضرش کردم.
فردا عقدتون جاری میشه و بعدش اسمه رو اموزش میدم برای مقام سلطان بانو شدن قصر.
عادیل گیج به حرف های مهربانو گوش میداد و نمیدانست چه کند، اسمه را میخواست...با تمام وجود...یک ماه بود که زندگیش در چشم های مشکی رنگ این دختر خلاصه میشد...یک ماه بود که نه خواب داشت و نه خوراک...از خنده هایش تغذیه میکرد و با فکر به تصویرش تا صبح بیخواب میشد.
هرشب به اتاقش میرفت و برایش غصه و داستان میخواند و یواشکی به چهره ی معصوم و غرق خوابش خیره میشد...از فکر و خیال این عشق دیوانه شده بود و نمیدانست چه کند.
وقتی مهربانو اسمه را به اتاقش اورده بود تا با او همبستر شود و رسما این دختر را به همسری بگیرد قلبش دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.
مهربانو با لبخندی از اتاق بیرون رفت تا انها باهم تنها باشند، اسمه به حال و احوال پریشون عادیل زیر لب خندید.
__نمیخوای عروست و دعوت کنی تا بشینه؟
با شیطنت گفت و به عادیل خیره شد، عادیل هول کرده تند سرتکون داد و دست اسمه رو بی حواس گرفت و روی تخت نشوندش.
اسمه لبخند عجیب و شرورانه ای زد و باز به قصد ازار عادیل گفت:
__از کی تاحالا منو عروس خودت میبینی که سریع نشوندیم؟
عادیل شوکه و خجالت زده شروع به سرفه کردن کرد و نوک گوش هایش قرمز شد.
__نه نه...یعنی...عروسم نمیبینمت...یعنی میبینمت ها...ولی اخه خوب...
به لکنت افتاده بود و قلبش که سریع میتپید امانش را برید بود، به گردنش عرق کرده اش دستی کشید و بی هدف به زمین خیره شد...
__اخه چی؟
اسمه با جدیت پرسید، میخواست همین حالا و همین لحظه تکلیف احساس میانشون رو روشن کنه.
عادیل به اروم نفس عمیقی کشید و با اراده از جا پاشد و پایین دامن سرخ اسمه روی یه زانو نشست.
اسمه متعجب به شاهی نگاه کرد که برای او زانو میزد و با چشمان قرمز و ملتمس خیره نگاهش میکرد:
__معلومه که دلم میخواد تو عروسم باشی...تو زیبا ترین و درخشان ترین چیزی هستی که دیدم...از همون اول...توی اون جنگل و پشت اون درخت که چشمم بهت خورد دوباره قلبم برات تپید...دوباره عاشقت شدم...دوباره خواب برام حروم شد...دوباره زندگی وایساد با دیدن خندت...اسمه من همیشه دوستت داشتم...همیشه تورو برای خودم میخواستم...همیشه دنبالت گشتم...برای اینکه یه روز تورو داشته باشم هیچوقت نه دست به زنی زدم و نه با کسی عقد کردم...برای من از ازل تا ابد تو بودی...تو هستی...و برای من خواهی بود.
نفس اسمه توی سینش حبس شد، خشکش زده بود و فقط قلبش بود که دیوانه وار میکوبید...این یک ابراز علاقه ی ساده نبود...یا یه حس یک ماهه...عادیل مثل کسی حرف میزد که سالیان سال بود برای اون انتظار کشیده....سالها رنج دلتنگی دیده...سالها قلبش رو از عشق اون پر کرده...
__اما ما فقط یه ماهه همو میشناسم؟ این حرفات...این حرفا رو نمیفهمم.
صداش متعجب بود و نمیتونست چشم از اون سبز زیتونی که شیفته نگاهش میکردنند برداره.
عادیل لبخند غمگینی زد و با نوک انگشتش تور روی صورت اسمه رو برداشت...اول نفسش از چهره ی زیبای اسمه گرفت و دلش فرو ریخت...بعد انگار که به گذشته میرفت با لحن اروم و گرم و دلتنگی گفت:
__تو منو یادت نمیاد اسمه...اما من هرروز به تو فکر میکردم...به این امید که یه روز پیدات میکنم زندگی میکردم و نفس میکشیدم...وقتی سیزده سالم بود به خاطر یه کنجکاوی کوچیک مخفیانه رفتم فورتونا...اونجا چندتا دزد و اوباش بهم حمله کردن و پول هامو دزدیدن و تا حد مرگ زخمیم کردن.
اون روز وسط یه کوچه ی ساده روی زمین افتاده بودم...از تنم خون جاری بود و نفسام به زور بالا میومد...مردم بیتفاوت از کنارم رد میشدن و میرفتن...چند نفر لگد مالم میکردن و به جون دادنم مثل مردن یه سگ خیابونی نگاه میکردن.
اون روز هوا بارونی بود...کم کم خیس از اب شدم و از سرما و خونریزی داشتم تشنج میکردم...همه رفتن توی خونه هاشون...همه رفتن و من تنها توی یه کشور غریب چاقو خورده و خیس وسط یه کوچه رها شدم.
اون روز وقتی همه ولم کردن...همه دورم انداختن...تو بودی...تو اومدی...تو نجاتم دادی...با اون جسته ی ظریف و کوچولوت حملم کردی و بزور و زحمت بردیم توی یه خونه ی چوبی و کهنه.
#A
