Red Eclipse
Kanalga Telegram’da o‘tish
I can't save myself, so don't try
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 454
Obunachilar
-1324 soatlar
-487 kun
+91330 kun
Postlar arxiv
1 447
او دردهای عمیقش را لایِ کتابهای قطورِ دانشگاه، پشتِ شوخیهای بیوقت و میانِ کارهای روزمره پنهان کرده است. او از اینکه کسی بپرسد “خوبی؟” میترسد؛ چون میداند اگر بغضش بشکند، دیگر هیچ سدی توانِ نگه داشتنِ سیلِ این سالها را نخواهد داشت.
او زخمی است، اما زخمهایش را با بوسهی هیچکس درمان نکرده؛ آنها را در سکوت، با چایهای سرد شده در نیمهشب و با گوش دادن به آهنگهایی که فقط خودش معنایشان را میداند، شسته است.
کاش میدانست که گاهی، فقط گاهی، “شکستن” به معنای ضعیف بودن نیست؛ گاهی زیباترین راه برای آزاد شدن است. اما او همچنان ادامه میدهد؛ با همان لبخندِ دروغین، با همان وقارِ دردناک، و با قلبی که شاید در خلوت، بیصدا، هر شب یک بار فرو میریزد و دوباره، صبح، قبل از طلوع، خودش را جمعوجور میکند.»
