خانوم شیرین
Kanalga Telegram’da o‘tish
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
400
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kun
+2630 kun
Postlar arxiv
399
من اغلب اوقات پشت شوخ طبعی ام پنهان میشوم، اگر مرا شکسته و غمگین یافتی بدان تو تنها کسی هستی که آغوشت، بوی مادرم را میدهد...
شیرین
399
این روزها
جهان
چیزی برای تماشا ندارد...
مگر آنکه
همرنگ چشمان تو شود؛
آنوقت
تمام جانم
چشم خواهد شد
برای تماشا...
آخر
تماشاییست،
هرچه
به تو مربوط باشد...
شیرین
399
در حکومت نظامیِ پاییز،
بوسههای تو
بیصدا،
همچون موشکهای کاغذی
که در کودکی میساختیم،
بر تنم فرود میآیند؛
رد بوسههایت
بر تن خستهی من
گل میشود،
میشکفد،
و یواشکی
بهار
در رگهای خزانزدهام
جاری میشود...
عزیزتر از جانم،
یک قطره از خیالِ تو کافیست
تا در بیابانِ جانم
گلهایی برویند؛
گلهایی
که حتی پاییز
از پژمرده کردنشان
ناتوان بماند...
شیرین
399
+1
گاهی وقتا یکی وارد زندگیت میشه که حاضری به خاطر یک بار بغل کردنش کیلومتر ها راه رو طی کنی...
399
+1
ناگهان دلم از دوستی او سرشار شد
انگار سال های سال باهم فکر کرده بودیم، دوش به دوش هم جنگیده بودیم، و یک دهان ترانه خوانده بودیم...
