uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

Aşk ve Sırlar🌊

Aşk ve Sırlar🌊

Kanalga Telegram’da o‘tish

✨ اینجا جایی‌ست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش می‌کنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشته‌ای که رها نمی‌کند 🌊 و رازی که همه‌چیز را تغییر داد…

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
243
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+147 kun
+2030 kun
Postlar arxiv
#part 336
《در آغوش راز》 «از وقتی فهمید پدر می‌شود...» صبح روز بعد، النی با صدای آرام باز شدن پرده‌ها از خواب بیدار شد. چشم‌هایش را به سختی باز کرد. نور صبح روی صورتش افتاده بود. چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود چه چیزی باعث بیدار شدنش شده. اوروچ کنار پنجره ایستاده بود. پرده را کنار زده بود و نور را به اتاق راه داده بود. وقتی متوجه شد النی بیدار شده، برگشت. لبخند زد. «صبح بخیر، خانم فورتونا.» النی هنوز خواب‌آلود بود. «صبح بخیر...» اوروچ چند قدم به سمت تخت آمد. «خوب خوابیدی؟» «آره.» «مطمئنی؟» النی چشم‌هایش را مالید. «بله.» اوروچ نشست لبه‌ی تخت. نگاهش برای چند ثانیه روی صورت النی ماند. بعد لبخند زد. «امروز حالت خوبه؟» النی کمی اخم کرد. «چرا هر پنج دقیقه اینو می‌پرسی؟» «چون مهمه.» «من خوبم.» «سرگیجه؟» «نه.» «تهوع؟» «نه.» «خستگی؟» النی چند لحظه فکر کرد. «یکم.» اوروچ فوراً جدی شد. «پس امروز استراحت می‌کنی.» النی نشست. «اوروچ...» «صبحونه رو من درست می‌کنم.» «من فقط می‌خواستم—» «تو بشین.» «ولی—» «النی.» لحنش آن‌قدر جدی بود که النی چند لحظه ساکت ماند. بعد با تعجب نگاهش کرد. «تو واقعاً جدی گرفتی.» اوروچ لبخند زد. «خیلی.» چند دقیقه بعد، النی از اتاق بیرون آمد. هنوز موهایش کمی نامرتب بود. به سمت آشپزخانه رفت. اما قبل از اینکه وارد شود، اوروچ جلویش ظاهر شد. «کجا؟» النی با تعجب نگاهش کرد. «آشپزخونه.» «برای چی؟» «صبحونه.» «صبحونه آماده می‌شه.» «من می‌خوام کمک کنم.» «نه.» «اوروچ.» «نه.» «فقط می‌خوام چای بذارم.» «من می‌ذارم.» «پس من بشقاب میارم.» «من میارم.» النی دست‌هایش را به کمر زد. «پس من دقیقاً باید چی کار کنم؟» اوروچ خیلی جدی جواب داد: «بشینی.» النی چند ثانیه به او خیره ماند. بعد خندید. «تو دیوونه شدی.» «ممکنه.» «اوروچ، من باردارم. قرار نیست از امروز حتی بشقاب هم دستم نگیرم.» «نه.» «چرا نه؟» «چون لازم نیست.» «من می‌تونم.» «می‌دونم.» «پس اجازه بده.» «نه.» النی آه کشید. «خیلی خب.» برگشت سمت سالن. اوروچ پشت سرش گفت: «کجا میری؟» النی برگشت. «گفتی بشینم دیگه!» اوروچ خندید. صبحانه را اوروچ آماده کرد. چای. نان تازه. پنیر. میوه. و چند چیز دیگر که النی حتی نمی‌دانست از کجا تهیه کرده. وقتی میز را دید، ابروهایش بالا رفت. «تو کی این همه چیز خریدی؟» اوروچ صندلی را برایش عقب کشید. «صبح زود.» «تنهایی؟» «آره.» «کی بیدار شدی؟» «زود.» «چرا من نفهمیدم؟» «چون خواب بودی.» النی نشست. اوروچ بشقابش را جلو کشید. «بخور.» النی به بشقاب نگاه کرد. «تو داری با من مثل بچه رفتار می‌کنی.» «نه.» «پس چرا همه چیز رو خودت می‌ذاری جلوی من؟» «چون دوست دارم.» النی لبخند زد. «تو خیلی تغییر کردی.» اوروچ مقابلش نشست. «خوبه یا بد؟» «هنوز تصمیم نگرفتم.» بعد از صبحانه، النی بلند شد تا بشقاب‌ها را جمع کند. هنوز دستش به یکی از بشقاب‌ها نرسیده بود که اوروچ سریع از جا بلند شد. «نه.» النی با ناباوری گفت: «باز شروع شد؟» اوروچ بشقاب را از جلوی او برداشت. «من جمع می‌کنم.» «اوروچ، فقط بشقابه.» «می‌دونم.» «پس بده.» «نه.» «چرا؟» «چون تو تازه صبحونه خوردی.» النی دست به سینه شد. «و؟» «بشین.» «اوروچ...» «لطفاً.» النی چند ثانیه نگاهش کرد. بعد نشست. اوروچ لبخند زد. «آفرین.» النی چشم‌هایش را ریز کرد. «با من مثل بچه حرف نزن.» «باشه.» چند ثانیه بعد: «ولی بشین.» النی بالش کوچکی برداشت و به سمتش پرت کرد. اوروچ با خنده جاخالی داد. «دیدی؟ هنوز پرانرژی‌ای.» «چون داری منو عصبی می‌کنی!» ظهر، النی تصمیم گرفت کمی اتاق کارش را مرتب کند. فقط چند پرونده و کتاب روی میز بود. اما هنوز یکی از کتاب‌ها را برنداشته بود که اوروچ وارد اتاق شد. «چی کار می‌کنی؟» النی برگشت. «مرتب می‌کنم.» «بذار من.» «نه.» «النی.» «این یکی رو خودم انجام می‌دم.» اوروچ جلو آمد. «تو بشین.» «اوروچ، این فقط چند تا کتابه.» «می‌دونم.» «پس چرا؟» «چون من می‌تونم.» النی دستش را روی میز گذاشت. «من هم می‌تونم.» اوروچ چند لحظه ساکت ماند. بعد با لبخند گفت: «می‌دونم.» «پس؟» «ولی من دوست دارم انجامش بدم.» النی نفس عمیقی کشید. «باشه.» از اتاق بیرون رفت. دو قدم بعد برگشت. «ولی فردا خودم مرتب می‌کنم.» اوروچ خندید. «باشه.» «قول؟» «قول.» روزها به همین شکل گذشتند. هر بار النی می‌خواست کاری انجام دهد، اوروچ زودتر از او می‌رسید. اگر النی می‌خواست پنجره را باز کند: «من انجام می‌دم.» اگر می‌خواست چیزی از طبقه‌ی بالاتر بردارد: «صبر کن، خودم میارم.» اگر می‌خواست برای خودش چای بریزد: «بده من.» اگر می‌خواست لباس‌ها را مرتب کند: «تو استراحت کن.»

photo content

sticker.webp0.14 KB

چه بازیگرایی بودن چاعان افه آک و آتا یاشات🔥 چاعان که نیاز به گفتن نداره ولی تغییر تئومان به دمیر رو آتا شاهکار میکنه،اکت ادای دیالوگ همچیش عالی بود❤️‍🔥 حتی دخترا+نسرین هم فوق العاده بودن این قسمت🍓 تو چی هستی Daha17؟❤️‍🔥

پارت آخر قسمت 19|Daha17

قسمت 19| Daha17 کیفیت 720 زبان اصلی

مرده قاتله همچی رو ب آراس دروغ گفت

دنیز هم اومده آرایشگاه مامانش نورای میگه باید نورای خانوم صدا کنید رسمی باشین😂

برای داداشش ماشین درست کرده😭
برای داداشش ماشین درست کرده😭

دختره رو کمتر گول بزن آراس

شروع شد

میشه بمونه برای فردا؟🥺

دنمیر این قسمت خیلی قشنگهه😭🔥🍓

اوزلم هم نگران باریش موادیه

دنیز هم که تازه فهمید برادر لیلا مرده💔

به دنیز میگه داداش لیلا رو ازش میگیرم با گفتن حقیقت😭

آخ آراس😭

لیلا قشنگ داره حرص میخوره🤣

واییی🤣🤣🤣 تئومان میگه من کوفته میخوام🤣

دنیز و لیلا نجاتشون دادن🤣