قانونِ بیرحمِ دل❤️🔥
Kanalga Telegram’da o‘tish
«در این قصه، عشق قانون نیست... بیرحمانهترین مجازاته.» 📖 قانونِ بیرحمِ دل ✍🏻 همرازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚♀️💌
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
4 863
Obunachilar
-724 soatlar
+8117 kun
+3 33130 kun
Postlar arxiv
Repost from N/a
#پارت_واقعی_رمان🚫
دوید؛ بیآنکه جرئت کند پشت سرش را نگاه کند. صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد و کوچه، با دیوارهای بلند و چراغهای خاموشش، راه فراری باقی نمیگذاشت.😨
دستش را داخل کیف برد، گوشی را بیرون کشید و لرزان شمارهی آراس را گرفت.
ـ جانم، دلی خانمم؟
ـ کمکم کن، آراس...
لحن لرزانش کافی بود تا خون در رگهای آراس یخ بزند.
ـ چی شده دلارا؟ کجایی؟ صدات چرا اینطوریه؟
دلارا خواست جواب بدهد که ناگهان گوشی از دستش کشیده شد.
ـ فکر کردی اگه بدویی و اینجا قایم شی، دیگه پیدات نمیکنم؟
دلارا برگشت.
- تو...
ضربهای سنگین به پشت سرش خورد. گوشی روی زمین افتاد. آراس صدای برخورد را شنید. ـ دلارا؟! آن طرف، آراس چند ساعت بود بیوقفه دنبال زنش میگشت. تمام ردها به بنبست رسیده بودند و حالا، با دیدن نام دلارا روی صفحه، بیدرنگ جواب داد. بعد صدای مردی از آن سوی خط آمد: ـ دنبال صدای زنت میگشتی، آراس؟ آراس نفسش را حبس کرد. ـ تو دیگه کی هستی، حرومزاده؟ دستت به دلارا بخوره، خودم... مرد خندید. ـ آراس... من از گور برگشتم؛ تا زندگیِ زندهها رو به جهنم تبدیل کنم. مکث کوتاهی کرد. ـ اولین قربانی این بازی... زنته! ☠️
من آراسم❤️🔥 یکی از بزرگترین مافیا های ایران،کسی که اسمش ترس رو به دل بقیه میندازه اما یه شب وقتی زخمی شدم یه فرشته رو دیدم که نجاتم داد بعد از اون شب تصمیم گرفتم کاری کنم تا...🔥https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk •••••♪•••••♪••••• 10 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
#قانون_بیرحمِدل #همرازِماه #پارت50
#جیران
ماشین جلوی خونه توقف کرد.
دستم رو به سمت دستگیره بردم که صدای مراد از جلو اومد.
— جیران.
برگشتم سمتش.
— بله؟
چند لحظه نگاهم کرد.
— فردا شیفت داری؟
— آره.
— پس احتمالاً دوباره خسته میبینمت.
لبخند کمرنگی زدم.
— احتمالاً.
— مراقب خودت باش.
— تو هم.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
میرنا هم پیاده شد.
— فردا بهت زنگ میزنم.
— باشه.
دستم رو گرفت و چند قدم باهام اومد.
مراد هنوز داخل ماشین نشسته بود.
وقتی به در خونه رسیدم، برای آخرین بار برگشتم.
مراد هنوز نگاهم میکرد.
اما این بار نگاهش رو ازم نگرفت.
در رو باز کردم و وارد شدم.
#جیران
صبح روز بعد، وقتی وارد بیمارستان شدم، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که مرجان از دور صدام زد.
— جیران!
برگشتم.
با عجله خودش رو به من رسوند.
— یه خبر دارم.
— چی؟
نفسش رو بیرون داد.
— دیشب دوباره یکی اطراف خونهتون دیده شده.
لبخندم محو شد.
— چی؟
— یکی از همسایهها دیده. میگه یه ماشین چند دقیقه جلوی کوچهتون پارک بوده.
قلبم تندتر زد.
— ماشین چه رنگی بوده؟
— مشکی.
چند لحظه چیزی نگفتم.
همون لحظه تصویر پیامهای ناشناس توی ذهنم برگشت.
مرجان بازوم رو گرفت.
— جیران؟
— آره؟
— این بار جدی میگم. باید به یکی بگی.
نگاهم رو پایین انداختم.
— نمیخوام مامان بترسه.
— پس حداقل تنها نرو.
سرم رو تکون دادم.
— باشه.
اما هنوز نمیدونستم این ماشین متعلق به چه کسیه.
#دیار
پرونده روی میز باز بود.
آراس وارد شد.
— رئیس.
سرم رو بلند کردم.
— چیزی پیدا کردی؟
— یه رد تازه از سرکان.
صندلی رو کمی عقب کشیدم.
— کجا؟
— یکی از افرادمون ماشینش رو نزدیک جادهی قدیمی دیده.
نگاهم روی نقشه افتاد.
— مطمئنی خودش بوده؟
— هنوز صددرصد نیست.
— پس مطمئن شو.
آراس سر تکون داد.
— چشم.
خواست بره که دوباره صداش کردم.
— آراس.
ایستاد.
— جیران چطور؟
— امروز رفته بیمارستان.
— مشکلی پیش نیومده؟
— نه.
چند لحظه مکث کردم.
— خوبه.
آراس رفت.
چشمم دوباره روی نقشه موند.
سرکان برگشته بود.
و تا وقتی نمیفهمیدم دنبال چی میگرده، نمیتونستم حتی یک قدم از این بازی عقب بکشم.
#جیران
آخر شیفتم، وقتی از بیمارستان بیرون اومدم، ناخودآگاه اطرافم رو نگاه کردم.
خیابون شلوغ بود.
آدمها در رفتوآمد بودن.
ماشینها پشت سر هم رد میشدن.
هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسید.
چند قدم جلو رفتم.
گوشیام لرزید.
این بار پیام نبود.
یک شمارهی ناشناس تماس گرفته بود.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
نمیدونستم جواب بدم یا نه.
تماس قطع شد.
اما بلافاصله یک پیام اومد.
فقط یک جمله:
«این بار، نوبت نزدیک شدن منه.»
نفسم توی سینه حبس شد.
سرم رو بلند کردم.
و برای اولین بار...
حس کردم کسی واقعاً خیلی نزدیکتر از چیزی که فکر میکردم، منو زیر نظر داره.
#قانون_بیرحمِدل #همرازِماه #پارت49
#جیران
صدای بوق ماشینی کنارم پیچید.
برگشتم.
میرنا پشت فرمون بود و شیشه رو پایین کشیده بود.
— جیران، بیا سوار شو.
به سمت ماشین رفتم.
— اینجا چی کار میکنی؟
— اومدم دنبالت.
— چرا؟
لبخند زد.
— دلم خواست ببینمت.
در رو باز کردم و نشستم.
— کجا بریم؟
— اول بریم یه چیزی بخوریم. بعدش هرجا خواستی.
خندیدم.
— تو امروز خیلی برنامه داری.
— آره. چون بالاخره گیرت آوردم.
ماشین رو راه انداخت.
چند دقیقه بعد، جلوی یه کافهی کوچیک توقف کردیم.
داخل کافه نشستیم.
میرنا منو نگاه کرد.
— خیلی خسته به نظر میای.
— شیفتم سنگین بود.
— هنوزم شبها سخت میگذره؟
— بعضی وقتها.
— پس باید بیشتر استراحت کنی.
— اگه بذارن.
خندید.
— تقصیر خودته. از بچگی همین بودی. همیشه یه کاری برای انجامدادن پیدا میکردی.
— تو هم از بچگی زیادی حرف میزدی.
با خنده دستش رو روی میز زد.
— بالاخره اعتراف کردی!
سرم رو تکون دادم.
فضای بینمون راحت بود؛ مثل همیشه.
بعد از مدتی، حرفمون به خاطرات قدیمی کشید.
از مدرسه گفتیم، از شیطنتهای بچگی و آدمهایی که سالها بود ندیده بودیم.
وقتی از کافه بیرون اومدیم، میرنا گوشیاش رو نگاه کرد.
— یه دقیقه وایسا.
— چی شده؟
— مراد اینجاست.
سرم رو برگردوندم.
ماشین مراد کمی جلوتر کنار خیابون توقف کرده بود.
چند لحظه بعد پیاده شد و به سمتمون اومد.
— سلام.
— سلام مراد.
چهرهاش مثل همیشه خونسرد بود، اما نگاهش مستقیم روی من نشست.
— هنوز هم وقتی از بیمارستان میای بیرون، اینقدر خستهای؟
لبخند کوتاهی زدم.
— آره.
— پس چرا اینقدر کار میکنی؟
— چون کارمه.
میرنا خندید.
— ولش کن. از وقتی اومدی فقط داری سؤال میپرسی.
مراد نگاهش رو از من گرفت و به خواهرش داد.
— من که چیزی نگفتم.
بعد دوباره رو به من کرد.
— برسونمتون؟
گفتم:
— لازم نیست.
— مسیرم همونه.
میرنا بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، گفت:
— خوبه، بیا بریم.
نگاهش کردم.
— تو چرا جواب میدی؟
خندید.
— چون میخوام زودتر برسیم.
مراد در ماشین رو باز کرد.
من هم سوار شدم.
میرنا جلو نشست و من عقب.
در طول مسیر، مراد چند بار از آینه نگاهم کرد.
این بار نگاهش رو پنهان نکرد.
وقتی برای لحظهای چشمم به چشمش افتاد، لبخند زد.
— چیه؟
— هیچی.
— پس چرا نگاه میکنی؟
— چون تو نگاه کردی.
ابرو بالا انداختم.
— خب؟
— هیچی. فقط جالبی.
نگاهم رو به شیشه دوختم.
— این جمله رو به همه میگی؟
خندید.
— نه.
میرنا از جلو گفت:
— مراد، اذیتش نکن.
— من که اذیت نمیکنم.
من چیزی نگفتم.
اما برای اولین بار، رفتار مراد برام کمی عجیب شده بود.
نه آنقدر که بخوام جدی بگیرمش...
فقط آنقدر که بفهمم نگاههایش دیگر مثل قبل معمولی نیست.
و مراد هم هنوز خودش نمیدانست این کشش ساده، کمکم قرار است به چه چیزی تبدیل شود.
#قانون_بیرحمِدل #هم_راز_ماه #پارت48
#جیران
چند روزی از اون ماجرای کافه گذشته بود.
اوضاع ظاهراً آروم شده بود، اما اون پیام هنوز گوشهی ذهنم مونده بود.
هر بار گوشیام زنگ میخورد، قبل از اینکه جواب بدم، ناخودآگاه صفحه رو نگاه میکردم.
دلم نمیخواست دوباره همون شماره رو ببینم.
همون لحظه گوشیام لرزید.
پیام جدید بود.
شماره ناشناس.
قلبم فرو ریخت.
پیام رو باز کردم.
«هنوز فکر میکنی اون مرد میتونه نجاتت بده؟»
چشمهام روی جمله خشک شد.
مرجان متوجه شد.
— چی شده؟
گوشی رو خاموش کردم.
— هیچی.
— دوباره پیام؟
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
— آره.
مرجان اخم کرد.
— باید به پلیس بگی.
— هنوز نمیدونم اینا دقیقاً چی میخوان.
— جیران...
— نمیخوام مامان بفهمه.
مرجان چیزی نگفت.
فقط دستم رو گرفت.
— حداقل تنها جایی نرو.
لبخند کمرنگی زدم.
— سعی میکنم.
اما خودم میدونستم این قول رو قبلاً هم به مامان داده بودم. اما....
#دیار
آراس وارد اتاق شد.
— خبر جدیدی از سرکان نیست.
— ادامه بدین.
پوشه رو روی میز گذاشت.
— اما یه چیز دیگه پیدا کردیم.
نگاهم رو بالا آوردم.
— چی؟
— همون شمارهای که برای جیران پیام فرستاده بود، قبل از اینکه به اون پیام بده، چند بار با یه شمارهی دیگه تماس داشته.
پوشه رو باز کردم.
— صاحبش؟
— هنوز مشخص نیست.
— پس مشخصش کن.
— چشم.
آراس مکث کرد.
— رئیس...
— بگو.
— اگه این آدمها دوباره به جیران نزدیک بشن چی؟
نگاهم سرد شد.
— قبل از اینکه نزدیک بشن، پیداشون میکنیم.
پوشه رو بستم.
— هیچکس حق نداره از جیران به عنوان راهی برای رسیدن به گذشتهی حیدر استفاده کنه.
آراس سر تکون داد.
— متوجه شدم.
وقتی رفت، چند لحظه به پنجره خیره موندم.
نمیدونستم این پرونده تا کجا قراره کش پیدا کنه.
فقط میدونستم هرچه بیشتر جلو میرفتیم، آدمهای بیشتری وارد بازی میشدن.
و من هنوز نمیدونستم دشمن اصلی دقیقاً کجاست.
#جیران
شب، وقتی از بیمارستان بیرون اومدم، بارون گرفته بود.
چترم رو باز کردم و به سمت ایستگاه رفتم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای ماشینی پشت سرم اومد.
سرم رو برگردوندم.
ماشین سرعتش رو کم کرد.
قلبم تند زد.
اما چند ثانیه بعد رد شد و رفت.
ومن نفس راحتی کشیدم...
Repost from N/a
ـ فکر کردی چون دختر تابشی، کسی جرئت نداره بهت دست بزنه؟
مچم را محکم گرفت و به دیوار چسباندم. اسلحهاش را آرام تا زیر چانهام بالا آورد.
ـ بابات یه امپراتوری برات جا گذاشته، پروا... ولی امپراتوری بدون شاه، فقط یه مشت خاکستره!
با خشم به سینهاش کوبیدم.
ـ من ملکه ی این امپراتوری میشم!
خندید. آنقدر خونسرد که بیشتر ترسیدم.
ـ تو هنوز نفهمیدی من کیم مگه نه؟ هنوز نفهمیدی اسمم چه رعشه ای میندازه به تن بقیه!
با تمام توانم تقلا کردم، اما دستش محکمتر دور مچم حلقه شد.
نفسش کنار گوشم پیچید:
ـ حالا قبل از اینکه تاج پدرت رو به سرت بذاری، زیر اسم من دفن میشی! 😈🔥
https://t.me/+RMhDWLCIfs83NWVk
👑 دختری که بعد از سقوط مردهای خانوادهاش مجبور میشود رئیس خاندان مافیایی تابش شود...
اما مردی خطرناک، مرموز و قدرتمند درست از همون لحظه منتظرش بوده!پروا وارد بازی مردی میشه که از اون و خانواده ش متنفره و تصمیم به نابودی همه شون گرفته!🔞😮🔥 •••••♪•••••♪••••• 23 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
ـ امشب فقط یک نفر از خانوادهت زنده میمونه. انتخابش با تو نیست!
دلارا خشکش زد.
ـ منظورت چیه؟
آراس عکس سوختهای را روی میز گذاشت؛ عکسی قدیمی از خانوادهی دلارا.
- کسایی که دنبالتن، فقط تو رو نمیخوان... اونا میخوان به چیزی برسن که پدرت بیستوپنج سال پیش ازشون دزدید❌🔥
چه داشت می گفت؟
خدایا این مرد غریبه از کجا پیدا شده بود که از لحظه حضورش در زندگی او گیج و گیج تر می شد!
آب دهانش را با استرس قورت داد و معده اش بهم پیچید
ـ الان...الان باید چیکار کنم⁉️
مرد خونسرد قهوه اش را نوشید:
ـ سه ماه نقش #نامزد منو بازی کن!
در عوض، من مادرت رو از بیمارستان امن خارج میکنم و از جون تو و خانوادهت محافظت میکنم.
دختر با تردید در جایش جا به جا شد
پس نامزد واقعی اش را چه کار میکرد؟
اگر او می فهمید....
https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk
دختره نامزد داره و مجبور میشه نقش نامزدی کس دیگه ای رو بازی کنه اما با فهمیدن نامزدش...😱❌🔞
•••••♪•••••♪••••••••••♪•••••♪•••••
23 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
چقدر دختر بودن سخته...همش دلت میخواد یه چیزی بخری
ولی اینجا دختر بودن راحته، حداقلش اینه که با قیمت مناسب خرید میکنی😌👌
Repost from N/a
+1
دیگه وقتش رسیده بود این فولدر رو پیدا کنی🫠🦇
هر سلیقه ای هم که داشته باشی این فولدر مخصوص توئه✨
محصولات ترند و وارداتی حتی با نصف قیمت بازارکارایی که تو بازار میلیونی قیمتشه ولی تو قراره با یه قیمت باور نکردنی داشته باشیش🦦 https://t.me/addlist/_JynHt7P9KIzMGJk
ارسال رایگان و پرداخت درب منزل، دیگه چی میخوای؟؟☁️
این فولدر همه چی تمومه!!!🤎
Repost from N/a
#پارت_واقعی_رمان🚫
گوشی را بیرون کشید و لرزان شمارهی آراس را گرفت.
ـ جانم، دلی خانمم؟
ـ کمکم کن، آراس...
لحن لرزانش کافی بود تا خون در رگهای آراس یخ بزند.
ـ چی شده دلارا؟ کجایی؟ صدات چرا اینطوریه؟
دلارا خواست جواب بدهد که ناگهان گوشی از دستش کشیده شد.
ـ فکر کردی اگه بدویی و اینجا قایم شی، دیگه پیدات نمیکنم؟
دلارا برگشت.
- تو...
ضربهای سنگین به پشت سرش خورد.
گوشی روی زمین افتاد.
آراس صدای برخورد را شنید.
ـ دلارا؟!
آن طرف، آراس چند ساعت بود بیوقفه دنبال زنش میگشت. تمام ردها به بنبست رسیده بودند و حالا، با دیدن نام دلارا روی صفحه، بیدرنگ جواب داد.
بعد صدای مردی از آن سوی خط آمد:
ـ دنبال صدای زنت میگشتی، آراس؟
آراس نفسش را حبس کرد.
ـ تو دیگه کی هستی، حرومزاده؟ دستت به دلارا بخوره، خودم...
مرد خندید.
ـ آراس... من از گور برگشتم؛ تا زندگیِ زندهها رو به جهنم تبدیل کنم.
مکث کوتاهی کرد.
ـ اولین قربانی این بازی... زنته! ☠️
https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk
https://t.me/+Fz-sBRAzP8AyODlk
من آراسم❤️🔥
یکی از بزرگترین مافیا های ایران،کسی که اسمش ترس رو به دل بقیه میندازه اما یه شب وقتی زخمی شدم یه فرشته رو دیدم که نجاتم داد بعد از اون شب تصمیم گرفتم کاری کنم تا...🔥
•••••♪•••••♪•••••
18 پاک✨1 ساعت نوپست❌
Repost from N/a
- کمکت میکنم... به شرط امضا کردن این قرارداد.♨️
نگاهم خیره ی کاغذ نحس پیش رویم شد...
- تو قرار بود فقط نجاتم بدی.
- میدم... و تو در عوض،
هر شبی که بخوام میای اتاقم!نگاهم روی بندهای قرمز رنگ متن قرارداد چرخید و وحشت زده یکی یکی را خواندم. بندهایی که نشان از دیوانگی مرد پیش رویم می دادند. - و اگه قبول نکنم؟ لبخند زد: - اونوقت فردا صبح، باید خاکستر خونواده ت رو از خونه تون جمع کنی. 😈🔥 https://t.me/+RMhDWLCIfs83NWVk وکیل مافیا پروا رو مجبور می کنه در ازای نجات خونواده ش قراردادی رو امضا کنه و وارد بازی خطرناکی بشه که... ❌ •••••♪•••••♪••••• 18 پاک✨1 ساعت نوپست❌
Repost from N/a
ارکیده گـــ🌸ـــلی که در سرزمین خدایان رویید ولی سرنوشتی در سرزمین شــــ😈ــــیاطین و با شاهزاده کایدن گره خورده بود🔞💦کایدن درست مقابلم ایستاده بود؛ اونقدر نزدیک که میتونستم گرمای نفــ🥵ــسش رو روی گونهم حس کنم. نگاهم از چشمهاش جدا نمیشد. آروم دستشو آورد بالا. مکــ💢ـــث کرد، بعد با #نوک انگشتاش یه تار مو رو از روی صورتم کنار زد. قلبم اونقدر محکم میکوبید که مطمئن بودم صداشو میشنوه. «ارکیده...» بیاختـــ❌ـــیار یه قدم جلو رفتم. فاصلهمون از بین رفت. دستام آروم دور یـــ🔞ـــقهی لباسش نشست. #نگاهش نرم شد؛ اون نگاه سرد و مغرورش برای اولین بار شکست. پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد و #چشمهاشو بست. وقتی چشمهاشو باز کرد. چند ثانیه فقط نگام کرد، بعد خیلی آروم، لـــ🤤ـــبهاش روی لبهام نشست....⛓️🔞 https://t.me/+hT-Pd-6XLqdkMmQ0 https://t.me/+hT-Pd-6XLqdkMmQ0 #فانـــــ🧚🏻♀️ــــتزی #دارکــــــــــ😈 #رومـــ💔ـــنس •••••♪•••••♪••••• 17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌ برای رشد کانال رمانی و غیر رمانیت بیا اینجا
Repost from N/a
#پارت_آینده
ارباب اومد جلوم وایساد و زل زد به چشمام
_بد کردی... بد کردی کوچولو... بد کردی... دستور ارباب سالار رو گذاشتی زیر پات!
زبونم اصلا تو دهنم نمیچرخید که بخوام جوابشو بدم
ارباب:تو فکر کردی میتونی از دستورات من سرپیچی کنی؟؟
سرم رو انداختم پایین که با عصبانیت دستشو انداخت بین موهامو کشید عقب
ارباب:با توام... حرف بزن... مگه نگفتم حق نداری از عمارت بری بیرون؟؟
با ترس:
سوگل:چرا ارباب گفتین ارباب
ارباب:پس چرا رفتی هاااا؟چراااا؟؟
حرفی نزدم.
حرفی نداشتم که بزنم
ارباب موهام رو ول کرد و یکی زد تو گوشم که یکمی سرم چرخید سمته چپم.....
ارباب فهمیده دختره بدون اجازه رفته بیرون حالا داره تنبیهش میکنه...😭💔
https://t.me/+WSvOqY0RCk80OGRk
https://t.me/+WSvOqY0RCk80OGRk
•••••♪•••••♪•••••
17 پاک✨نیم ساعت نوپست❌
#قانون_بیرحمِدل #هم_راز_ماه #پارت47
#جیران
از کافه که بیرون اومدیم، هوا رو به خنکی میرفت.
میرنا دستش رو دور بازوم انداخت.
— بریم یه دوری بزنیم؟
— باشه.
چند قدم بیشتر نرفته بودیم که گوشی میرنا زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت و کمی از من فاصله گرفت.
من کنار خیابون ایستادم و منتظرش موندم.
چند دقیقه بعد برگشت.
— بریم؟
— آره.
هنوز راه نیفتاده بودیم که یک ماشین کنارمون ترمز کرد.
شیشه پایین رفت.
مراد بود.
— سوار شین، میرسونمتون.
میرنا با تعجب نگاهش کرد.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
— از این طرف رد میشدم.
نگاهش لحظهای سمت من چرخید.
— هوا هم سرد شده.
گفتم:
— خودمون میریم.
مراد خندید.
— جیران، سوار شو. تا خونه راهی نیست.
میرنا در ماشین رو باز کرد.
— بیا دیگه.
مردد موندم، اما بالاخره سوار شدم.
میرنا جلو نشست و من عقب.
ماشین راه افتاد.
چند دقیقه اول سکوت بود.
بعد مراد از آینه نگاهم کرد.
— همیشه همینقدر ساکتی؟
— وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشم، آره.
لبخند زد.
— جالبه.
— چی جالبه؟
— اینکه اصلاً شبیه چیزی که فکر میکردم نیستی.
اخمم کمی جمع شد.
— چون اخلاقم رو نمیشناسی
— دارم میشناسم...
میرنا از جلو خندید.
— مراد، ولش کن.
— من که کاری نکردم.
نگاهم رو به شیشه دوختم.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی خونه توقف کرد.
پیاده شدم.
— ممنون که رسوندین.
مراد سرش رو تکون داد.
— خواهش میکنم.
میرنا هم پیاده شد.
— فردا بهت زنگ میزنم.
لبخند زدم.
— باشه.
و وارد خونه شدم.
#دیار
آراس وارد اتاق شد.
پوشهای دستش بود.
— رئیس.
سرم رو از روی پرونده بلند کردم.
— بگو.
— جیران امروز با یه دختر و یه پسر رفته بیرون.
نگاهم روی صورتش موند.
— کی بودن؟
— هنوز نمیدونم.
— پس بفهم.
آراس سر تکون داد.
— چشم.
از اتاق بیرون رفت.
دوباره مشغول کار شدم.
برای من مهم نبود جیران با چه کسی بیرون رفته.
اما وقتی کسی تحت نظر من قرار گرفته بود، نمیخواستم آدمهای ناشناس بدون اینکه بدونم چه کسانی هستن، اطرافش رفتوآمد داشته باشن.
چند ساعت بعد، آراس دوباره برگشت.
این بار پوشهای باریک دستش بود.
— فهمیدم.
نگاهم رو بالا آوردم.
— کی بودن؟
— دختر، میرناست. پسر هم مراده.
مکث کرد.
— هر دو از دوستان قدیمی خانوادهی جیران هستن. رفتوآمد خانوادگی دارن.
سرم رو به صندلی تکیه دادم.
— پس مسئلهای نیست.
— نه.
پوشه رو بست.
— چیز مشکوکی هم پیدا نکردم.
— خوبه.
آراس رفت.
من دوباره چشمم رو روی پروندهی مقابلم انداختم.
برای من، میرنا و مراد فقط دو اسم بودن.
دو آدمی که هیچ شناختی ازشون نداشتم و دلیلی هم برای شناختنشون وجود نداشت.
هنوز نمیدونستم چند وقت دیگه، یکی از همین اسمها قرار بود بیشتر از چیزی که تصور میکردم وارد زندگی جیران بشه.
و خیلی دیرتر...
روزی میرسید که برای اولین بار روبهروی طاهر قرار میگرفتم.
اما آن روز هنوز نرسیده بود.
#قانون_بیرحمِدل #هم_راز_ماه #پارت46
#جیران
صبح، تازه از بیمارستان برگشته بودم که گوشیام زنگ خورد.
اسم میرنا روی صفحه افتاده بود.
تماس رو جواب دادم.
— الو؟
— جیران، امروز کاری داری؟
— نه، چرا؟
— دلم میخواد ببینمت.
لبخند زدم.
— اتفاقی افتاده؟
— نه بابا. فقط دلم برایت تنگ شده.
— خب بیا خونه.
— نه، بریم بیرون. یه کافهی خوب پیدا کردم.
چند لحظه سکوت کردم.
— فقط خودمون دوتا؟
میرنا خندید.
— آره، خودمون دوتا.
— باشه. کی؟
— عصر میام دنبالت.
— قبوله.
تماس قطع شد.
عصر، میرنا جلوی بیمارستان منتظرم بود.
همین که سوار ماشین شدم، دستش رو روی دستم گذاشت.
— بالاخره دیدمت.
— مگه چند وقته؟
— برای من خیلی وقته.
خندیدم.
— دلتنگ شدی؟
— خیلی.
ماشین رو راه انداخت.
بعد از چند دقیقه جلوی یه کافهی دنج توقف کرد.
پیاده شدیم و داخل رفتیم.
کنار پنجره نشستیم.
شروع کردیم به حرفزدن؛ از بیمارستان، کار، خاطرات قدیمی و آدمهایی که مدتها بود ندیده بودیم.
وسط صحبت، چشمم به خیابون افتاد.
یک ماشین مشکی از جلوی کافه رد شد.
بیاختیار نگاهم دنبالش رفت.
میرنا متوجه شد.
— چی شد؟
— هیچی.
نگاهم رو برگردوندم.
اما اون ماشین برای چند ثانیه چیزی رو در ذهنم زنده کرده بود.
همون حس تعقیبشدن.
همون نگاههایی که این روزها نمیذاشت راحت باشم.
میرنا دستم رو گرفت.
— جیران؟
بهش نگاه کردم.
— جانم؟
— مطمئنی خوبی؟
لبخند زدم.
— آره.
دستم رو رها کرد.
— باشه.
چند دقیقه بعد، دوباره مشغول حرفزدن شدیم.
اما من نمیدونستم از پشت شیشهی کافه، مردی چند متر آنطرفتر ایستاده و از دور به میز ما نگاه میکنه.
#راوی
مراد...
او جیران رو از قبل میشناخت.
آن روزی که همراه طاهر به خانهی جیران رفته بود،
اما آن دیدار کوتاه، چیزی در ذهنش جا انداخته بود که حالا با دیدن دوبارهی جیران بیشتر شده بود.
نگاهش روی جیران موند.
نه از جنس عشق.
نه چیزی شبیه احساس عمیق.
بیشتر همان کششی که وقتی چیزی برخلاف انتظار آدم باشد، شکل میگیرد.
میخواست بهش نزدیک بشه.
و برای مراد، دختری که بهراحتی تحت تأثیرش قرار نمیگرفت، از بقیه جذابتر بود.
میرنا هنوز مشغول حرفزدن بود.
اما برای یک لحظه نگاهش به آن طرف شیشه افتاد.
مراد را دید.
چشمهاش برای لحظهای روی او ثابت موند.
لبخندش کمی تغییر کرد.
بعد خیلی عادی دوباره سمت جیران برگشت.
— جیران، بعدش بریم یه دوری بزنیم؟
— آره، چرا که نه.
میرنا لبخند زد.
— پس بریم.
و جیران، بیخبر از نگاهی که بیرون کافه دنبالش میکرد، از جاش بلند شد.
#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت45ادامه
#جیران
فردای اون شب، بیمارستان شلوغتر از همیشه بود.
از صبح چند بار گوشیام رو چک کردم.
هیچ پیام جدیدی نیومده بود.
شاید برای اولین بار، سکوت رو ترجیح میدادم.
نزدیک آخر شیفت، وقتی از بخش بیرون اومدم، مرجان کنار پنجره ایستاده بود.
— جیران؟
— جانم؟
— دیشب کجا رفتی؟
قدمهام کند شد.
— چرا میپرسی؟
— چون مامانت زنگ زد بیمارستان. گفت دیر کردی و نگران شده.
لبخند کمرنگی زدم.
— یه کاری داشتم.
مرجان با تردید نگاهم کرد.
— باز هم همون ماجرا؟
جوابی ندادم.
فقط کیفم رو برداشتم.
— باید برم.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدم، بارون شروع شده بود.
چترم رو باز کردم و سمت ماشین رفتم.
هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدای آشنایی شنیدم.
— جیران.
برگشتم.
طاهر چند قدم اونطرفتر ایستاده بود.
لبخند زدم.
— سلام عمو.
چترش رو بالاتر گرفت و نزدیک شد.
— این وقت شب تنها؟
— شیفتم تموم شده.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
— چند روزه خیلی خسته به نظر میای.
— چیزی نیست.
— مطمئنی؟
لبخند زدم.
— آره.
طاهر سرش رو تکون داد.
— پس بیشتر مراقب خودت باش.
— چشم.
قبل از اینکه سوار ماشین بشم، نگاهم به خیابون افتاد.
یک ماشین مشکی آن طرف خیابون پارک شده بود.
همون لحظه قلبم فرو ریخت.
ماشین خاموش بود.
طاهر هم متوجه نگاه من شد.
— چیزی شده؟
چشم از ماشین گرفتم.
— نه.
اما خودم میدونستم این «نه» واقعی نیست.
شب، وقتی وارد اتاقم شدم، گوشیام لرزید.
شماره ناشناس.
پیام رو باز کردم.
«فردا ساعت شش، پارک قدیمی. تنها بیا.»
گوشی رو روی تخت گذاشتم.
چند ثانیه بعد پیام دوم رسید.
«اگه نیای، کسی که دوستش داری تاوانش رو میده.»
نفسم بند اومد.
مامان.
بدون اینکه فکر کنم، گوشی رو برداشتم.
نمیتونستم ریسک کنم.
ساعت شش عصر، پارک تقریباً خلوت بود.
چترم رو بستم و وارد مسیر سنگفرش شدم.
هر چند قدم یک بار اطرافم رو نگاه میکردم.
— کسی اینجاست؟
جوابی نیومد.
چند قدم دیگه برداشتم.
صدای مردی از پشت درختها بلند شد.
— بالاخره اومدی.
برگشتم.
مردی از تاریکی بیرون اومد.
چهرهاش رو نمیشناختم.
چند قدم جلو اومد.
— چیزی که میخوام رو بیار.
اخم کردم.
— چی میخوای؟
— فلش.
قلبم فرو ریخت.
پس فهمیده بودن.
— نمیدونم درباره چی حرف میزنی.
مرد خندید.
— دروغ نگو.
یک قدم جلو اومد.
من ناخودآگاه عقب رفتم.
یک قدم دیگه.
باز عقب رفتم.
تا اینکه پشتم به تنهی درخت خورد.
مرد دستش رو بالا آورد.
اما قبل از اینکه به من برسه، دستی از پشت سرش یقهاش رو گرفت و با شدت کنار کشید.
مرد تعادلش رو از دست داد.
دیار جلوی من ایستاد.
چشمهاش سرد و خشمگین بود.
— نزدیکش نشو.
مرد خواست چیزی بگه.
دیار یک قدم جلو رفت.
— گفتم نزدیکش نشو.
مرد عقب رفت.
چند ثانیه بینشون سکوت سنگینی افتاد.
بعد مرد برگشت و دوید.
دیار دنبالش نرفت.
فقط چند لحظه به مسیر فرارش خیره موند و بعد برگشت سمت من.
نگاهش روی صورتم نشست.
— تو اینجا چی کار میکنی؟
هنوز از اتفاق چند لحظه قبل قلبم تند میزد.
— خودم هم میتونم همین سؤال رو از تو بپرسم.
— جواب بده.
— یکی برام پیام فرستاد.
— کی؟
— نمیدونم.
— چرا اومدی؟
— تهدیدم کرد.
دیار نفس عمیقی کشید و نگاهش رو برای لحظهای بست.
وقتی دوباره نگاهم کرد، عصبانیتش هنوز توی چشمهاش بود.
— چند بار باید بگم تنها دنبال این آدمها نری؟
اخم کردم.
— تو اصلاً حق نداری به من دستور بدی.
— وقتی جونت وسطه، چرا.
— من نمیدونم تو کی هستی که بخوای برای من تصمیم بگیری.
چند لحظه ساکت موند.
بعد با صدای پایین گفت:
— همین بهتره که ندونی.
نگاهش رو از من گرفت.
— بیا.
— کجا؟
— میرسونمت.
— خودم میرم.
دیار برگشت.
— جیران...
لحنش این بار آرامتر بود، اما همچنان جدی.
— امشب تنها نمیری.
چند ثانیه نگاهش کردم.
نمیدونستم چرا با وجود تمام سؤالهایی که دربارهش داشتم، این بار مخالفت نکردم.
فقط چترم رو باز کردم و پشت سرش راه افتادم.
چند قدم جلوتر، دیار ناگهان ایستاد.
من هم ایستادم.
نگاهش به سمت خیابون بود.
ماشینی چند متر آنطرفتر آرام حرکت کرد و از کنار پارک گذشت.
دیار چند لحظه بهش خیره موند.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، مسیرش رو عوض کرد و طوری ایستاد که خودش بین من و خیابون قرار گرفت.
من به پشتش نگاه کردم.
برای اولین بار متوجه شدم...
شاید این مرد فقط اتفاقی سر راه من قرار نگرفته بود.
#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت45
#جیران
تمام مسیر تا خونه، ذهنم درگیر دیار بود.
اون مرد چرا منو میشناخت؟
چرا وقتی اسم پدرم رو آوردم، حالت صورتش عوض شد؟
و از همه بدتر...
چرا وقتی گفت «نمیذارم اتفاقی برات بیفته»، برای چند ثانیه حس کردم واقعاً میتونم بهش اعتماد کنم؟
به محض اینکه وارد خونه شدم، مامان از آشپزخونه بیرون اومد.
— کجا بودی دختر؟
کیفم رو روی مبل گذاشتم.
— یه کاری پیش اومد.
نگاهش روی صورتم موند.
— باز هم همون گذشته؟
سکوت کردم.
مامان آه کشید.
— جیران، از وقتی رفتی سراغ اون خونه، حالت عوض شده.
— چیزی نیست.
— تو رو خدا به خودت آسیب نزن.
لبخند کمرنگی زدم.
— نمیزنم.
اما خودم هم نمیدونستم این قول رو چقدر میتونم نگه دارم.
#دیار
در ماشین بسته شد.
آراس پشت فرمون نشست و من صندلی عقب بودم.
عکس جیران هنوز روی گوشیام بود.
— رئیس؟
نگاهم رو از صفحه برنداشتم.
— بگو.
— افرادمون اون ساختمون رو بررسی کردن.
— نتیجه؟
— دو نفر اونجا بودن. یکیشون فرار کرده.
سرم رو بلند کردم.
— اون یکی؟
— پیداش نکردیم.
فکم سفت شد.
— دوربینها؟
— چند دقیقه قبل از ورود جیران قطع شدن.
گوشی رو روی صندلی گذاشتم.
— یعنی کسی از قبل میدونسته اون میاد.
آراس چیزی نگفت.
نگاهم رو به خیابون دوختم.
جیران نباید وارد این بازی میشد.
حیدر برای یامان مرد مهمی بود.
من نمیتونستم اجازه بدم خانوادهاش قربانی گذشتهای بشن که تقصیری توش نداشتن.
اما چیزی که بیشتر از همه عصبانیم میکرد، این بود که جیران بدون اینکه بدونه با چه آدمهایی طرفه، خودش رو وسط ماجرا انداخته بود.
