uz
Feedback
دریاݼه‌نقرہ‌اے

دریاݼه‌نقرہ‌اے

Kanalga Telegram’da o‘tish

ㅤㅤЯ — последний глоток перед смертью.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
444
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
دیمیتری/اکواریوس

درودی مجدد

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

شب، آن منطقهٔ متروکه را از جهان جدا کرده بود. انبار در دل تاریکی ایستاده بود؛ ساختمانی عظیم با دیوارهای نم‌کشیده، پنجره‌های شکسته و سقفی بلند که تیرگی‌اش در هیچ نوری تمام نمی‌شد. بیرون، هیچ خانه‌ای روشن نبود. هیچ ماشینی عبور نمی‌کرد. هیچ صدای انسانی از کیلومترها دورتر به گوش نمی‌رسید. فقط باد بود که گاهی از شکاف‌های دیوار عبور می‌کرد و صدایی شبیه زمزمه‌ای خفه در راهروهای خالی می‌ساخت. میان آن تاریکی ایستاده بود. یا بهتر بود گفت، دیگر ایستادن برایش معنایی نداشت. تمام توانش را در ماه‌هایی جا گذاشته بود که دویده بود؛ شب‌هایی که بدون خواب گذرانده بود، خیابان‌هایی که با وحشت از آن‌ها عبور کرده بود، درهایی که پشت سرش بسته بود و هر بار با شنیدن صدای قدمی، قلبش برای چند ثانیه از کار افتاده بود. اما حالا دیگر جایی برای رفتن نبود. نفسش لرزید و به اطراف نگاه کرد. سایه‌ها میان ستون‌های انبار کش آمده بودند؛ بعضی ثابت، بعضی لرزان، بعضی آن‌قدر دور که نمی‌شد فهمید واقعاً انسان‌اند یا بازی چراغ‌های ضعیف با تاریکی. یک صدا آمد. تق. از جا پرید. چیزی نیفتاده بود. چند ثانیه گذشت. تق. این بار از سمت دیگری. سرش را چرخاند. هیچ‌کس نبود. اما ترس، دیگر به چیزی احتیاج نداشت که دیده شود. در تمام بدنش پخش شده بود؛ سردیِ دست‌ها، خشکی گلو، لرزش زانوها و آن احساس وحشتناکی که می‌گفت چیزی در تاریکی ایستاده و فقط منتظر است او متوجه حضورش شود و بعد، صدای قدم‌ها آمد. آهسته. یکی. مکث. یکی دیگر. و بعد چند قدم هم‌زمان. عقب رفت تا اینکه پشتش به دیوار خورد؛ دیگر نمی‌توانست بدود. چشم‌هایش در تاریکی می‌گشتند، و آن‌وقت دیدشان. آدم‌هایی که از میان سایه‌ها بیرون نمی‌آمدند؛ فقط کم‌کم معلوم می‌شدند. آن‌ها از ابتدا آنجا بودند. منتظر. ساکت. بی‌عجله. یکی از آن‌ها قدمی برداشت. دیگر عقب نرفت فقط نگاه کرد، وحشت در چهره‌اش دیگر شبیه ترس نبود؛شبیه کسی بود که تمام امیدهایش را یکی‌یکی از دست داده و حالا فقط منتظر آخرین نشانه است تا بفهمد کابوسی که ماه‌ها از آن فرار کرده، واقعاً به پایانش رسیده است. کابوسی که پایانش حکم پایان زندگی ناچیزش را داشت اما در آن سوی سالن، جایی که نور چراغی ضعیف تنها بخشی از تاریکی را می‌شکافت، صندلی‌ای قرار داشت. یک صندلی ساده، قدیمی. تنها یک صندلی بود و همین آن را ترسناک تر میکرد. انگار تمام آن انبار بزرگ برای یک نفر ساخته شده بود که قرار بود همان‌جا بنشیند و تماشا کند. در انتهای سالن، تاریکی آرام تکان خورد، ابتدا صدای قدم‌هایش شنیده شد؛ شمرده، آرام و با وقاری که انگار تمام انبار به حضورش عادت داشت. کت‌وشلوار تیره‌اش بی‌نقص بود. قامتش صاف و چهره‌اش آرام؛ آن‌قدر آرام که ترسناک‌تر از هر خشمی به نظر می‌رسید. از کنار او گذشت، بی‌آنکه حتی نگاهی به او بیندازد. به صندلی نیمه‌روشن انتهای سالن رسید. لحظه‌ای ایستاد، کت خود را مرتب کرد و با همان وقار آرام نشست، پا روی پا انداخت و دستش را روی دستهٔ صندلی گذاشت. سپس سر بلند کرد با چشم هایی که اطمینان را فریاد میزدند به او نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد آرام گفت.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

سایه‌ها روی تنه‌های خیس درختان می‌لغزیدند. گویی همه چیز قصد جانِ نیمه جانش را کرده بود جنگل، همان سرسبزی حیات بخش وجودش حالا دلیل بریده شدن نفس هایش شده بود دلیل همان لرزی که از سرما نبود بلکه وحشت به جانش انداخته بود، وحشت از کابوسی که به سختی از چنگش فرار کرده بود بی انکه بداند در چه تله ای افتاده با چشمانی که مه آنها را کور کرده بود و جانی که لرز توانش را بریده بود قدم به جلو میگذاشت. هرچند قدم صدایی در آن مکان نفرین شده بی پایان می آمد، صدایی که شباهتی به قدم نداشت ولی باد هم نبود، صدایی که هرچه به ذهن نیمه فعالش فشار میاورد باز هم نامفهوم  و بی ریتم بود اما گوش هایش زنگ میزدند و میسوختن از هرگونه صدایی که اطرافش میشنید. در جایی دورتر، شاخه ای شکست. صدایش نشانی از شتاب در خود نداشت بلکه حامل پیامی بود، پیامی از جنس حضور. صدایی که با دقت انجام شدن کار را فریاد میکشید. از پشت سر صدایی شبیه به نفس شنیده شد نه نزدیک، نه دور انقدر واضح که شنیده شود ولی در حدی مبهم که نتوان تشخیص داد انسان است یا توهم ذهن ترسیده اش. در همان لحظاتی که بارانی از عرق سرد جسمش را در بر گرفته بود سایه ای از میان مه عبور کرد، حرکتی که نشان میداد او میداند چطور مخفی بماند، میداند چطور دیده نشود. جنگل ساکت شد. نه سکوتی شبانه بلکه سکوتی هشدار دهنده. پرندگان خاموش شدند.حشرات ناپدید.حتی باد انگار عقب نشست و در این خلا صدایی ارام اما منظم شنیده شد؛ فلزی نبود اما طبیعی هم نبود، چیزی شبیه برخورد آرام دو جسم سخت… تکرارشونده، حساب‌شده. این صدا، زنگ خطر نبود. زنگ هشدار بود، نه برای فرار درواقع برای فهمیدن اینکه برای فرار خیلی دیر شده است. سایه دوباره ظاهر شد؛ این بار نزدیک‌تر. نه واضح، نه کامل.. فقط به‌اندازه‌ای که ذهن بفهمد این حضور تصادفی نیست بلکه مهر تاییدی است برای حضور او در این مکانی که حالا میدانست قبرستان وجودش خواهد بود. سایه ها از حرکت ایستادند، رقص دیوانه وار مه بر روی درختان مرد، درختان بلند قامت تر و شاخه هایشان درهم تنیده تر دیده میشدند انگار تمام ان مکان قصد جانش را کرده بودند. شاید این ساخته ذهنش بود ولی اگاه بود اگر درختان و مه او را نکشند سایه او را خواهد کشت، چرا که نه؟ با او اشنا بود روزی طرفدارش بود طرفدار سایکویی که اگر خط قرمزش رد میشد در سایه ها میرقصید و کابوس جسم و روح ثانیه به ثانیه زندگی میشد. حالا نوبت او بود، حال که خط قرمزی را رد کرده بود که با خون هزاران نفر کشیده شده بود
وقتی صدای او را جایی آن طرف تر شنید خشکش زد.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

ردیف اول از صدها نیمکت چوبی کلیسای متروکه را برای خودش انتخاب کرده بود. لم داده بود، یک دستش روی پشتی نیمکت افتاده بود و پای راستش را روی زانوی چپ انداخته بود؛ انگار برای تماشای یک نمایش آمده باشد، نه پایان زندگی مردی که سال‌ها کابوسش بود. نور سرد عصر از میان شیشه‌های رنگی شکسته داخل می‌ریخت و لکه‌های قرمز و آبی روی سنگ‌های ترک‌خورده کف کلیسا می‌پاشید. هر بار که باد از پنجره‌های شکسته عبور می‌کرد، صدای ناله‌ی چوب‌های پوسیده با جیرجیر زنجیر چلچراغ قدیمی در هم می‌آمیخت. بوی نم، گرد و غبار، شمع‌های سال‌ها خاموش و خون تازه، هوای کلیسا را سنگین کرده بود. چند متر آن‌طرف‌تر، درست زیر صلیب بزرگ سنگی، کشیش خوابیده بود. لباسش را دوباره مرتب کرده بود. یقه‌ی ردایش را صاف کرده و دکمه‌هایش را بسته بود. زخم‌ها را با حوصله بخیه زده بود؛ نه از روی دلسوزی، فقط دلش نمی‌خواست آخرین تصویرش آشفته باشد. حالا اگر کسی از در وارد می‌شد، شاید فکر می‌کرد پیرمرد وسط دعا خوابش برده است. پوزخند زد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد با صدایی که هیچ احترامی در آن نبود گفت: «آخرش همین شد، نه پدر؟» سکوت. «فکرشم می‌کردی یه روز همون بچه‌ای که از رو زمین جمعش کردی، آخرین کسی باشه که بالای سرت وایمیسته؟» از جا بلند شد. پیراهن سفیدش زیر لکه‌های خشک‌شده‌ی خون دیگر سفید نبود. دو دکمه‌ی اولش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و هر دو دستش را داخل جیب شلوار مردانه‌اش فرو برد. بی‌حوصله سوت کوتاهی زد و آرام دور جنازه قدم زد. نه عجله داشت، نه اضطراب. انگار سال‌ها این لحظه را بارها توی ذهنش زندگی کرده بود. کنار حوضچه‌ی آب مقدس ایستاد. آب راکد بود. روی سطحش لایه‌ی نازکی از گرد و غبار نشسته بود. با انگشت سطح آب را به هم زد. دایره‌های کوچک روی آب شکل گرفتند و آرام از هم دور شدند. خندید. «هنوزم این آب مسخره رو عوض می‌کنن؟ چه ایمون محکمی...» نوک انگشتش را خیس کرد و برگشت بالای سر جسد. چند قطره روی صورت بی‌جان مرد پاشید. قطره‌ها از روی گونه‌های پیرمرد پایین لغزیدند. «بیا... یه کم تمیزت کنم.» باز هم چند قطره پاشید. «شاید اون خدایی که انقدر اسمشو خرج خودت کردی، دلش برات سوخت.» خم شد و با پشت انگشت قطره‌ای را از روی پیشانی مرد پاک کرد. «البته... بعید می‌دونم حتی اونم حوصله دیدنتو داشته باشه.» لبخند از روی لب‌هایش محو نشد. چشمش به صلیب عظیم پشت سر جنازه افتاد. همان صلیبی که سال‌ها مجبورش می‌کردند ساعت‌ها روبه‌رویش زانو بزند. صدای کشیش دوباره توی ذهنش پیچید. «تو رو یه روز برفی جلوی در کلیسا پیدا کردم... خدا خواست بزرگت کنم...» پوزخندش عمیق‌تر شد. «آره... خدا خواست.» سرش را کمی کج کرد. «فقط یادش رفت بهت بگه شب‌ها هم در اتاق بچه‌ای که نجاتش دادی رو نکوبی.» هوای سرد از لای پنجره‌ی شکسته داخل وزید. ردای کشیش کمی تکان خورد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد آرام روی زانو نشست. آن‌قدر نزدیک که می‌توانست چین‌های صورت پیرمرد را ببیند. «می‌دونی سال‌ها به چی فکر می‌کردم؟» نگاهش را از صورت او برنداشت. «نه کشتنت...» مکث کرد. «به اون لحظه‌ای که دیگه ازت نمی‌ترسم.» نفسش را آرام بیرون داد. «هر شب فکر می‌کردم اگه یه روز ازت قوی‌تر بشم چی میشه.» خندید. «حالا جوابشو می‌بینم.» چند لحظه سکوت کرد. صدای باران روی سقف شکسته می‌کوبید. «یه چیزو هیچ‌وقت نفهمیدی، پدر.» با انگشت به سینه‌ی خودش اشاره کرد. «هر بار که منو می‌شکستی، فکر می‌کردی داری رامم می‌کنی.» سرش را تکان داد. «نه... فقط داشتی یه هیولا می‌ساختی.» نگاهش روی چهره‌ی بی‌جان مرد ثابت ماند. «مردم هنوزم برات شمع روشن می‌کنن.» لبخندش تلخ شد. «هنوزم فکر می‌کنن کشیش مهربون شهر بودی.» پوزخندی زد. «اگه می‌فهمیدن زیر اون ردای سفید چه کثافتی قایم شده بود، حتی حاضر نبودن اسمتو بیارن.» سکوت دوباره همه‌جا را گرفت. برای اولین بار بعد از سال‌ها، صدای زمزمه‌های ذهنش خاموش شده بود. نه از روی خوشحالی. فقط خسته شده بودند. از جیبش تسبیح چوبی قدیمی کشیش را بیرون آورد. چند لحظه بین انگشت‌هایش چرخاند. بعد بی‌اهمیت روی سینه‌ی مرد انداخت. «همه‌ی عمرت پشت این قایم شدی.» برگشت سمت در خروجی. چند قدم برداشت. بعد بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاه کند، گفت: «راستی پدر...» لبخند کوتاهی زد. «آخرش هم زیر سایه‌ی مسیح دفنت می‌کنن... دقیقاً همون‌جوری که خودت دوست داشتی.» درِ سنگین کلیسا با صدای خشکی باز شد. باد سرد داخل پیچید و شمع‌های خاموش را لرزاند. او بیرون رفت؛ بی‌آنکه یک‌بار دیگر به پشت سرش نگاه کند. انگار سال‌ها بود که این کلیسا را ترک کرده بود و فقط امروز آمده بود آخرین زنجیرش را جا بگذارد.

sticker.webp0.00 KB

sticker.webp0.00 KB

Луна — свидетель. Кровь — клятва. Тишина — язык. Пепел хранит мою смерть. Пламя хранит моё рождение 2025/6/21. ㅤㅤ2026/5/6.

sticker.webp0.00 KB