𝙍𝙤𝙝𝙖𝙢𝙞𝙧.𝙚𝙪𝙥𝙝𝙤𝙣𝙞𝙤𝙪𝙨
Kanalga Telegram’da o‘tish
زندگی من فقط تا آنجا که مربوط به زندگی اوست ؛ جالب است … اگر او نبود ، من هیچ بودم ! 🎫MB23935 ناشناس : @Euphoniousunknown_bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
315
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه :)
شما چجوری دل کندید از ما و این خونه؟
پس چرا ما حتی تو روزایی که نمیدیدیمتون هم همش منتظر بودیم دوباره برگردیم پیش شما :)؟
ببخشید طولانیه بچهها :)🫂
تقدیم به دختربچههای ۱۲ سالهی درونتون که از ته دلشون دوست داشتن جوونیشون هم با این دو نفر بگذرونن و خاطره بسازن اما زورشون به زور دنیا نرسید :)
جوانی؟ کدام جوانی؟!
در این برههی به ظاهر خاطرهانگیز ، هر بار با نشانهای از تو ، تکهای از احساسم کنده شد و به گوشهای دورتر ز من افتاد
از خلأ خیالیِ خود میترسیدم و برای روبهرو شدن با آدم درونم آماده نبودم ،
دوباره دریا … به موجها پناه آوردم ؛ تلاطمی که در وجودم جریان دارد را دریاب …
چه شبیه است روزگار من به روزگار تو
عمیق است اما خالی ، پر است اما خالی ، لبریز است اما خالی …
من باید از خویش بگذرم ، کنار همین ساحل خاکی بکَنم و احساساتم را به آنجا بیاندازم ، در خیالم مزاری بر روی آنها بگذارم و برایشان سوگواری کنم …
دیر یا زود ؛ باید این ماهیِ پریشانحالِ درونم را نجات بدهم ، باید دلش را از سنگ بنا کنم … اما مگر میتوانم :)؟!
اگر او مُرد ، تو نیز جسدش را پس نزن :)
بگذار در میان هیاهوی امواجت کودکی کند
او خسته و ترسیده است ، کمکش کن …
بگذار ادامه بدهد …
محکومش کن به کشاندنِ تنِ خسته و بیجانش
اما بگذار رها باشد …
وعدهی ما باشد ، روزی که ماهیِ کوچکم پذیرفت چه کسی است و در دریای دلش چه احساسی را بنا میکند ؛
روزی که توانست آیندهاش را فارغ از امواج دروغینِ اکنونِ تو ، تجسم کند …
من شب تولدت گفتم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم …
چرا بی پناهم کردی :)؟!
آخه ما هممون وصل تو بودیم ؛ ستون خونه تو بودی :)
بخدا اینا نمیفهمن ما داریم چجوری جون میدیم :).
من حس میکنم باید بریم فیس تو فیس زجه بزنیم بهشون توضیح بدیم :
تازه امیر هم به رهام گفته بود اگه من مردم نخون :)
به ما هم گفت اگه خوند گوش ندید :)
الآن دقیقا همونجای گلای باغچه گیر کردیم :
تو از حالم و این دردای من چیزی نمیدونی :))
دارم فکر میکنم کاش درست حسابی خداحافظی میکردن و کلا خوانندگی و فعالیتو میبوسیدن میزاشتن کنار :)
ما چه گناهی کردیم که هر روز باید انقدر باورامون خراب بشه و عذاب بکشیم :)؟!
کاش همون تصویرایی که ازشون داشتیم میموند تو ذهنمون همیشه …
من نمیخوام باور کنم اینا عزیزای منن که تبر گرفتن دستشون ریشه ما رو قطع کنن :)
تهِ چشمات امروز ؛
دنبال یه خورده احساس بودم :)
کمترین حقِ منه ؛
من که باهات این همه روراست بودم …
تو همون آدمی هستی که یه خونواده دارمو برامون خلق کرد :)؟!
آخه تو یه ذره هم شبیهِ کسی که پارهی تنم بود نیستی …
ما الآن امنیتی که از رهام میگرفتیمو کجا پیدا کنیم دوباره؟
کجا دنبال برق چشمای امیرِ ماکان بگردیم؟
میترسم تا ابد تو همه آدما دنبال شما بگردم آخه :))
از این فکر دارم دیوونه میشم …
حس میکنم هیچوقت نفهمیدید چقدر تو زندگیامون عمیق بودید :) حس میکنم ناتوانترین بودم برای نشون دادن اینکه جز شما کسیو ندارم …
من نمیتونم این غریبههایی که هستید رو باور کنم :) چیکار کردید با خودتون عزیزای من؟!
شما پناه بودید … چرا زخم زدید :)؟!
