uz
Feedback
𝙍𝙤𝙝𝙖𝙢𝙞𝙧.𝙚𝙪𝙥𝙝𝙤𝙣𝙞𝙤𝙪𝙨

𝙍𝙤𝙝𝙖𝙢𝙞𝙧.𝙚𝙪𝙥𝙝𝙤𝙣𝙞𝙤𝙪𝙨

Kanalga Telegram’da o‘tish

زندگی من فقط تا آنجا که مربوط به زندگی اوست ؛ جالب است … اگر او نبود ، من هیچ بودم ! 🎫MB23935 ناشناس : @Euphoniousunknown_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
315
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
نمی‌دونم ماکان‌بند. بابتش فقط میتونم تا آخر عمرم خاطره‌هاتو مرور کنم و بمیرم :)

تو دنیایی که همه دلخوشیت کنسرت ماکان‌بند بود خدا تصمیم گرفت همین یه دونه هم ازت بگیره :)

توروخدا بگید شوخیه یعنی چی دیگه کنسرت ماکان‌بند نداریم من نمیتونم :)))).

عزیزای قلبم :))) تا ابد حسرتش رو دلم میمونه که همه چیز میتونست طور دیگه‌ای پیش بره … که شاید میشد الآن و این لحظه هم از کنسرت
عزیزای قلبم :))) تا ابد حسرتش رو دلم میمونه که همه چیز میتونست طور دیگه‌ای پیش بره … که شاید میشد الآن و این لحظه هم از کنسرت با کلی حال خوب فارغ از غمامون و گوشی‌ای که حافظه‌اش پره برگشته باشیم یا تا صبح درگیر نگاه کردن آپدیتای کنسرت باشیم … حیف و صد حیف :)

خدایا خودت مراقبشون باش :) کمکشون کن به خود واقعیشون برگردن … می‌دونم چشم ازشون برنمیداری ؛ من به خودت سپردم که هواشونو داشته
خدایا خودت مراقبشون باش :) کمکشون کن به خود واقعیشون برگردن … می‌دونم چشم ازشون برنمیداری ؛ من به خودت سپردم که هواشونو داشته باشی❤️‍🩹🫂

زمونه چه داغی رو قلبم گذاشت … دلِ من که جز تو ، پناهی نداشت :)

تصورش کنید … بچه‌ها برگشت :))))

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه :) شما چجوری دل کندید از ما و این خونه؟ پس چرا ما حتی تو روزایی که نمیدیدیمتون هم همش منتظر بودیم دوباره برگردیم پیش شما :)؟

ببخشید طولانیه بچه‌ها :)🫂 تقدیم به دختر‌بچه‌های ۱۲ ساله‌ی درونتون که از ته دلشون دوست داشتن جوونیشون هم با این دو نفر بگذرونن و خاطره بسازن اما زورشون به زور دنیا نرسید :)

جوانی؟ کدام جوانی؟! در این برهه‌ی به ظاهر خاطره‌انگیز ، هر بار با نشانه‌ای از تو ، تکه‌ای از احساسم کنده شد و به گو‌شه‌ای دور
جوانی؟ کدام جوانی؟! در این برهه‌ی به ظاهر خاطره‌انگیز ، هر بار با نشانه‌ای از تو ، تکه‌ای از احساسم کنده شد و به گو‌شه‌ای دور‌تر ز من ‌افتاد از خلأ خیالیِ خود میترسیدم و برای روبه‌رو شدن با آدم درونم آماده نبودم ، دوباره دریا … به موج‌ها پناه آوردم ؛ تلاطمی که در وجودم جریان دارد را دریاب … چه شبیه است روزگار من به روزگار تو عمیق است اما خالی ، پر است اما خالی ، لبریز است اما خالی … من باید از خویش بگذرم ، کنار همین ساحل خاکی بکَنم و احساساتم را به آنجا بیاندازم ، در خیالم مزاری بر روی آنها بگذارم و برایشان سوگواری کنم … دیر یا زود ؛ باید این ماهیِ پریشان‌حالِ درونم را نجات بدهم ، باید دلش را از سنگ بنا کنم … اما مگر می‌توانم :)؟! اگر او مُرد ، تو نیز جسدش را پس نزن :) بگذار در میان هیاهوی امواجت کودکی کند او خسته و ترسیده است ، کمکش کن … بگذار ادامه بدهد … محکومش کن به کشاندنِ تنِ خسته و بی‌جانش اما بگذار رها باشد … وعده‌ی ما باشد ، روزی که ماهیِ کوچکم پذیرفت چه کسی است و در دریای دلش چه احساسی را بنا می‌کند ؛ روزی که توانست آینده‌اش را فارغ از امواج دروغینِ اکنونِ تو ، تجسم کند …

من شب تولدت گفتم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم … چرا بی پناهم کردی :)؟! آخه ما هممون وصل تو بودیم ؛ ستون خونه تو بودی :)

بخدا اینا نمیفهمن ما داریم چجوری جون میدیم :). من حس میکنم باید بریم فیس تو فیس زجه بزنیم بهشون توضیح بدیم :

تازه امیر هم به رهام گفته بود اگه من مردم نخون :) به ما هم گفت اگه خوند گوش ندید :)

الآن دقیقا همونجای گلای باغچه گیر کردیم : تو از حالم و این دردای من چیزی نمیدونی :))

بهمون زندگی بخشیدید که پسش بگیرید :)؟! فکر کنم بی حساب شدیم …