علی الاصول
Kanalga Telegram’da o‘tish
از اتفاقهای کوچک تا لحظههای خاص زیر بیرق ابالفضل العباس🫀133 درگوشی👇🏻 @aliiiiiiilbot
Ko'proq ko'rsatish657
Obunachilar
+2624 soatlar
-97 kun
+16030 kun
Postlar arxiv
673
Repost from N/a
الهی هیچکس داغ حرمت نبینه❤️🩹..
بر مشام جان میرسه بوی حرم ترسم به قلبم ماند آرزوی حرم
673
Repost from ᯽حُب᯽
«علاقه»، یه قرارداد نانوشتهست با بخشی از وجودت که تاوانش رو بعداً میدی، نه به این معنا که پشیمون میشی، به این معنا که مدیون میشی. چون به همون میزانی که چیزی یا کسی رو دوست داری، باید تحمل کنی. رفیقت عاشق بازیه، پس محکومه که گاهی ببازه. کسی که عاشق نوشتنه، محکومه که گاهی هیچ کس نوشتههاش رو نخونه و کسی که عاشق چشمها و دیدن بوده، محکومه که یه روز دیگر نبینه.
این قانونِ نامرئی زندگیه. هیچ علاقهای، مجانی نیست، پشت هر «دوستت دارم» یه «باید هزینه کنم» خوابیده. حالا بعضیها این هزینه رو با وقتشون میدن، بعضی با آرامششون، بعضی با خوابشون، بعضی با پولشون و بعضی هم مثل من و تو، با چشمها و افکارشون.
جالبه که آدم فکر میکنه علاقه یعنی همون لحظهی اول، همون لحظه که چشمهات پر ستاره میشه و پروانهها توی شکمت غوغا میکنن؛ اما حقیقت اینه که علاقه، وسطهای راه معنا پیدا میکنه. وقتی داری هزینههاش رو پس میدی و تازه میفهمی دوست داشتن یعنی همین. یعنی همون شبی که به خاطر حرف زدن باهاش، تا صبح بیدار موندی. همون روزی که به خاطر یک کار، برای چندسال از عمرت قرارداد بستی. همون لحظه که به خاطر یک انتخاب، مجبور میشی چیزهای دیگه رو کنار بذاری. همون لحظه که به خاطر اولویتهات، از تفریحاتت میزنی.
علاقههای من؟ من به جز معشوقههای پرهزینه زندگیم که اهدافم رو تشکیل میدن به چیزهای کوچیک علاقه دارم؛ به انتظار شنیدن صدای آدمهای موردعلاقهام پشت تلفن، به نگاه اول آدمها قبل از اینکه نقاب بزنن به چهرهشون، به لحظهای که کسی حرفم رو میفهمه بدون اینکه توضیح بدم چرا، به بارون تو هر شدت و سرعتی، به خیابونهای خلوت تو نیمهشب، به بوی نون تازه، به لم دادن روی مبل بدون اینکه کاری داشته باشم، به یه فنجون چایی با عطر گل محمدی، به شنیدن موسیقی موقع پیادهروی و...
اینها هم علاقهان، فقط نه اونقدر بزرگ که هرکسی متوجه بشه، نه اونقدر پرهزینه که آدم رو متحول کنه و شاید به همین خاطره که همیشه سر جای خودم موندم. بدون عینک، با چشمهایی که دنبال نور میگردن.
اما راستش رو بخوای، بزرگترین علاقهام این روزها این شده که چیزی رو نخوام. نه از سر ناامیدی، از سر تجربه.
اینکه بفهمی چه چیزهایی ارزش هزینه کردن ندارن، خودش یک علاقهست. علاقه به نداشتن. شبیه همون احساس لذت عجیبی که آدم بعد از تمیز کردن یک کمد شلوغ بهش دست میده؛ حالا جای خالیها رو دوست داره، نه شلوغ بودنها رو.
نفس کشیدن تو یک اتاق خلوت، از زندگی تو یه انبار پر از چیزهای بیاستفاده، خیلی آرامشبخشتره.
و چشمهات..
چشمهات اگر ضعیف شده، شاید به خاطر اینه که زیادی به چیزهایی نگاه کردی که ارزش دیدن نداشتن... شاید هم نه..
ولی میدونم که عینک نزدن هم یه جور خودخواهیه؛ اینکه نخوای دنیا رو واضح ببینی. شاید ما هردو خودخواهیم و شاید به همین دلیله که هنوز تو همون جاده داریم حرکت میکنیم، با همون چشمهای ضعیف، بدون عینک، بدون نقشه، فقط با یک علاقهی مبهم به ادامه دادن و نوشتن؛
و شاید همین مبهم بودن، لذتش رو بیشتر میکنه. چون اگر همه چیز رو واضح میدیدی، دیگه چیزی برای کشف نمونده بود.
673
Repost from N/a
دارم فکر میکنم کشور دوست چجور جاییه؟!
حسینیه ای که آقای شهید مراسم های محرم رو اونجا برگزار میکرد چجور جاییه؟!
اینا خیلی مکان های مقدسی اند ، خیلی...
کمال همنشین بزرگشون عمیقا در این مکان اثر کرده ، در ذره ذره غبارشون...
نَفَسِ آقا به در و دیوار این حسینیه خورده و این مکان مقدس رو ساخته ، همه حسینیه ها مقدس هستن برا ما ولی این حسینیه یه چیز دیگه است ، نَفَس یک انسان برتر باعث شده این حسینیه هم حسینیه برتر بشه
میدونی میخوام چی بگم؟ حرفم اینه که انقد این حسینیه مقدسه که حتی الانم هر کسی لیاقت حضور پیدا نمیکنه...💔
@Mehkaf
673
Repost from دُچـــآر
یکنفردرمیانگودالو
صدنفرمیزدندزینبرا..
آهکربلا#دچآر • @dochar_128 •࿐
673
برخود که مُرید حیدرم مینازم
همراه خدا به دلبرم مینازم
دیدم که حرامزاده شد دشمنِ تو
بر دامنِ پاک مادرم مینازم
@Helmaa_69_110
673
Repost from نِدایمآه.
زیبایییکخواب.«تابش نور خورشید که با شدت دست نوازش بر روی پوستم میکشد، آنجا لذتبخش است؛ هر از گاهی نسیم خنکی از سوی روبهرو میآید. نوای زیبای مردانی که در هر کنار، در حال خواندن نوحهی عشق هستند، به گوش میرسد. همانطور که راه میروم، ناگهان کودکی زخمی را میبینم؛ کودکی زیبارو با لبخندی که در گوشهاش اشکهایش نشسته است. زبانش را نمیدانم؛ ولی گویی با چشمانمان با یکدیگر سخن میگوییم. عجیب است، گویی او را جایی دیدهام. گویی… نمیدانم. دستان نرمش را میگیرم و او را در آغوش میکشم؛ صدای نبضش را میشنوم که نگرانی را فریاد میزند. با سختی از او سراغ پدر و مادرش را میگیرم، گویی نمیتواند بشنود و حتی سخن بگوید. او را میان موکبها میچرخانم؛ شاید کسی را پیدا کنم که از خون این کودک باشد. چه حس غریبی… ناگهان به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم آری، من هم گم شدهام! اما نگران نیستم؛ نمیدانم چرا، گویی آن کودک مراقب من بود. همانطور که میگذریم، کودک شروع به اشاره کردن میکند. به روبهرو اشاره میکند؛ گویی چیزی را آنجا میبیند. با هم ساعتها پیادهروی کردیم تا رسیدیم. ماه بر روی زمین! نمیدانم چه بگویم؛ گونههایم خیس شد. گویی باران در چشمان من آمده بود. کودکی که تا آن لحظه نوایش را نشنیده بودم، نامی را گفت که قلب مرا وادار کرد تا از شدت غمی زیبا، از خواب بیدار شوم: حسین.»
673
Repost from N/a
- اینجا قلبـي است که شرایط آمـدن ندارد ؛
ولي لحظـهاي از اشتیـاق شما دست نميکشـد . .
