مرثیه فرمانده.
Kanalga Telegram’da o‘tish
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
495
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-217 kun
+12430 kun
Postlar arxiv
Repost from 𝗌𝖺𝖿𝖾 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾
+1
من تمام وجودت را میبوسم مروارید منمگر من دلیل تپیدن قلبت نبودم؟ مگر مرا زندگی خود نخواندی؟ بنگر.. قلبت دیگر برای من نمیزند.
مرا از قلبی که در آن میزیستم بیرون انداختی و چه بیرحمانه خانهای که متعلق به من است را از من گرفتی. اگر روزی رسید کسی که برایت جان خودش را میداد را به فراموشی سپاردی، هیچگاه از یاد مبر که تو ، دلیل نفس هایش را از او گرفتی. فرشتهام را از من ستاندی، قلبم را شکستی، عمرم را از من گرفتی و تنهایم گذاشتی، تنها خاطراتت از تو باقیاست که هرروز مرورشان میکنم که مبادا تصویر تو از ذهنم پاک شود ،، هر نفس دلتنگی که در این راه از دست میدهم ، گواه عشق است.با خودت نگفتی.. نفس هایش در غیاب تو به تنگ میآید؟ از دلتنگی اشک هایش مسیر پایان را از یادمیبرند؟ دوریات آتشی به قلبش میاندازد؟ بعدِتو ، چیزی درون من خاموش شد که به شوق تو شعلهور بود. تلخ شدی شیرینِ من، ببین چطور زهر این جدایی را در رگ هایم میریزی..
Repost from Mσƈԋι Ⴆσყ
چه کهکشانی پر ستاره تر از چشمان تو که
درون درخشش ستاره هایش گم شدن را میخواهم... آری ، آغوش تو اگر باشد خستگی های جهان را جا میگذارم و بالهایم را برای پرواز به سوی تو باز میکنم تو اگر باران شوی ، زیر قطره های باران ِ تو عاشق تر میشوم طلوع ِ حضورت ، هر تاریکی را بر زندگیام برده چه فاصلهای کوتاهتر از راهی که از چشمهای تو تا قلب من کشیده شد و بیآنکه بفهمم، تمامش را دویدم اگر زندگی تمام شود ، تمام شدنم را در تو میخواهم
Repost from CROWNIX
People like to invent monsters and monstrosities. Then they seem less monstrous themselves. Geralt of Rivia;
چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده میشد؛ فقط حس میکرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینهاش فرومیریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همهجا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمهاش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بیصدا. دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربهها و زنگِ بیرمقش، نور کمجانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند. لبهای خشکیدهاش جنبیدند: ـ شبها سکوت عجیبی داره... آنقدر ساکت که میتونی صدای خرد شدنِ استخونهای منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی. با چه کسی حرف میزد؟ مگر کسی در آن حفرهی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچهی جلدچرمیِ مشکیاش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بیهیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بیرمقِ چراغخواب شروع به نوشتن کرد: جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 . ـ من برگشتم... امشب مینویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که میتونم این سَم رو قطرهقطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه. خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد: ـ میخوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعتها گذشته و من هنوز همونجا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم . جوهرِ قلم نشت کرد و لکهی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکلگیری کردند؛ بیآنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه: ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آنقدر توی دالانهای تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی میخوام دستت رو بگیرم، حس میکنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بیته به من نگاه میکنی. خون در رگهایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمیشدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ میجوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد: ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سالهاست همینجام؛ درست پشتِ مردمکهای چشمت. شاهدِ تمام زخمهایی که خودت به خودت زدی. لرزشِ دستش قلم را بیرمق روی کاغذ فشار داد: ـ حرفات برام وحشت داره... خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیقتر حک شدند، انگار کاغذ را میشکافتند: ـ میدونی وحشتِ واقعی چیه؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس میکشی و دیوار رو نگاه میکنی... اما روحت کیلومترها آنطرفتر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لختهلخته خفه میشه و من فقط میتونم تماشات کنم، اکونیت . عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریههایش نرسید. سرفهای خشک و سنگین سقفِ سینهاش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید. سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یکباره قطع شدند. دنیایش متوقف شد. دفترچه نوشتن گرفت: ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت... قهقهای بیاختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطرهای اشکِ آغشته به سرخ از گوشهی چشمش سر خورد و درست روی کلمهی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیهی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید: ـ تو هیچی راجع به من نمیدونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من میدونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتشبسِ دروغینه... داخل سرم آنقدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد میزنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمیشنوم. و نقطهای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .
Repost from 𝖬ᥱ𝗋𝗆𝖺𝗂𝖽 ៹⋆
کمی برای خودش از آن نوشیدنیِ خوشمزه ریخت و خورد. بعد از عوض کردن لباسهایش به بیرون از کلبه قدم برداشت. برایش عجیب بود که آن مَردِ مرموز با بالهایی به رنگِ آبیِ شب در کلبهای تنها و در کنارِ ساحل زندگی میکرد. چه چیزی باعث شده بود او به دور از مردم زندگی کند و قصد دوری را در وجودش روشن کند؟! دخترک کنجکاو بود و سوالهایش بسیار. اما استلا متوجه شده بود حتی اگر بپرسد پاسخی دریافت نخواهد کرد. نه تا وقتی که مَرد نخواهد به سوالهایش پاسخی شفاف دهد. راه رفتن برای او سخت بود ، عادت نکرده بود ، کفشهایش را در آورد ، در کنارِ چوبی گذاشت تا خیس نشوند. شروع کرد به موازاتِ ساحل قدم زدم. موجهای ریزی که به ساحل میرسیدند پاهایش را قلقلک میدادند. حسِ تازهای را تجربه میکرد ، دلش میخواست لوسیفر نیز کنارش بود و آن حس را با او شریک میشد. حال که فکر میکرد ؛ او همانند خانهاش بود ، تکیهگاه ، سرپناه و امن. حال اون نه تنها خانوادهاش شده بود ، بلکه تنها دوست ، همدم و همرازِ او بود. حال دیگر احساسِ تنهایی آزارش نمیداد زیرا در تنهاییهایش کسی بود که احساسِ امنیت میداد. انگار از وقتی او در آن شبِ تیره نجاتش داد دیگر نه از تاریکی میترسید و نه از شب. انگار او شبهای تیرهء دخترک را با وجودش نورانی کرده بود. آروم آروم به داخل دریا قدم برداشت ، احساس زندگی برایش تازه شده بود. دلتنگِ خانهاش بود ، حال به جایی که تعلق داشت برگشته بود. برروی آب دراز کشید و به یادِ حرفِ پدرش افتاد. وِرد را زیر لب زمزمه کرد: آنا مورا دِسو میو. پاهایش شروع به درخشیدن کردند. در عرض چند ثانیه پاهایش جایشان را به دُم درخشانش دادند. دُمِ آبی رنگش که با رگههای بنفش و نقرهای ترکیب شده بود. لبخندی عمیق بر روی لبهایش نقش بست. از لوسیفر ممنوندار بود که آن وِرد را به او یاد داد. شروع به شنا کردن کرد ، به اعماقِ دریا رفت و فقط شنا کرد. وقتی به ساحل برگشت خورشید غروب کرده بود و آسمان به سمتِ تاریکی میرفت. وقتی دوباره وِرد را گفت و به سمتِ ساحل قدم برداشت ، توجهش به لوسیفر جلب شد. او با آن اُبهت بر روی شنهای ساحل نشسته بود. در انتظارِ دخترک بود؟! دخترک افکارش را پس زد ، میدانست نمیتواند برای او به این زودی مهم شده باشد. آن مَرد دیر اعتماد میکرد ، این برایش مثلِ روز روشن بود. لبخندی بر روی لبهایش نشاند و کنارش بر روی ساحل نشست. دخترک نگاهی به او انداخت و گفت: + سلام. مَرد همچنان خیره به خورشید بود اما لب زد: - بنظر بهت خوش گذشته! دخترک بر روی ساحل دراز کشید و گفت: + ازت ممنونم. - برای؟! + اون وِرد. - جبران این بود که بالهام رو ترمیم کردی ، لازم به تشکر نیست. + رو مخ. - چی گفتی؟! + رو مخی. - مشکلی با این موضوع داری؟من همینم که هستم ، بخاطر کسی و چیزی تغییر نمیکنم ، مشکلی داری برگرد خونهات ، خوش اومدی. وقتی حرفهایش تموم شد ، بلند شد و به سمتِ کلبهاش حرکت کرد. دخترک هاج و واج مانده بود. به او برخورده بود؟یا به دل گرفته بود؟ فکر میکرد لوسیفر روانی باشد اما نه در این حد که با یک حرفِ ساده همچین اَکتی نشان بدهد.# اشکِ اقیانوس.
Repost from N/a
+زمستونت بی من چطور گذشت؟ -سرد تر از چیزیکه فکرشو بکنی. +پس چرا نیومدی؟ -جایی برای برگشتن داشتم؟ +داشتی، هنوزم داری. -حرفای گفته نشده زیاده، حرفای فراموش نشده هم حتی زیاده، ولی زمان باب میل ما حرکت نمیکنه و پشیمون شدنمون خیلی دیره. +اصلا تاحالا برای تو سوال شد چرا داستان من و تو همیشه نصفه میمونه؟ دقیقا از جاییکه تصمیم میگیریم خوب باشیم. +گوش کن، چیزیکه از دست بره از دست رفته، چیزیکه نابود بشه نابود شده، چیزیکه ویران بشه ویران شده، چیزیکه سوخته بشه سوخته شده، هر چقدر تلاش کنیم مثل اول میخندیم؟ مثل اول حالمون خوب میشه؟ مثل اول بهمدیگه تکیه میکنیم؟ مثل اول بهمدیگه باور میکنیم؟ -نه، قطعا نه، با این تفاوت احساسات ما عمیق تر شد. +احساساتِ ما؟ -دوست داشتنِ من و بی حس بودنِ تو. +دوست داشتن تو نمیتونه چیزیو تغییر بده، نمیتونه اون همه اتفاقات رو از بین ببره، نمیتونه اون همه حرفارو از یاد ببره. -ولی با وجود این همه رویداد تو برای من فرقی نکردی، حتی فراموش هم نشدی. +پس؟ -هر روز پررنگ تر از دیروز میشی، تو یه گوشهای از ذهن من، قلب من. +ولی من باید خیلی وقت پیش برای تو کمرنگ میشدم. -ولی نشدی، بخاطرش هم اعتراضی ندارم. +اعتراضی هم اگه داشتی، برای من قابل قبول نبود. -چون موقعی که از دستت دادم، به خودم اومدم. +در حالیکه همه چی تموم شده بود، و ما آدمایِ سابق نبودیم. -تو بخاطر من تغییر کردی، منم بخاطر تو تغییر کردم. +همینطوره، ولی تغییرات جالبی نیستن. -ولی من بخاطرت حاضرم خودمو تغییر بدم. +تغییر کردنت یا تغییر نکردنت دیگه تاثیری نداره، امیدی برای بودنِ ما نیست. -یادم نبود تو دیگه غرورت رو دوست داری، و غرورت رو ترجیح میدی. +هیچوقت بهش توجه نکردم. -غرورِ تو حتی از منم گذشت. +وقتی که دنبال محبتت میگشتم، تو دنبال غرورت بودی. -جای ما برعکس شد؟ +آره، برعکس شد، خودت برعکسش کردی. -و خودت هم عملیش کردی. +با این تفاوت که تو بیشتر به دوست داشتنِ من اهمیت دادی، منم به دوست داشتنت اهمیت میدادم تا زمانی که شعلهی قلبم خاموش شد. -شعلهی قلب من خاموش نشده، حتی اگه یه روز قلبامون نزدیک هم شد، یا شعلهی قلبِ من خاموش میشه، یا شعلهی قلبِ تو روشن میشه. +پس باید بگم، قلب در برابر قلب؟ -آره، قلب در برابر قلب. +حتی اگه یه روزی شعلهی قلبت خاموش شد، بازم به دوست داشتن من ادامه میدی؟ -وقتی هیزمت تموم بشه و خاکستر بشه، باز با اضافه کردن هیزم میتونی روشن نگهش داری. +چطور ممکنه؟ -چون، من ذهنی دارم که تورو یه گوشهای حک کردم و هیچوقت قرار نیست پاک بشه، خاطراتی از تو دارم که هر لحظه برایِ من تازگی دارن، چشمایی برای غرق شدن تو عمق چشمات دارم و از همه مهم تر، وجودی دارم که با نبودنت هم کل وجودتو میپرسته.
سُـقوط، طـبقهیِ ۸۲ .
Repost from اٌقیانوسِ مِشکی؛
گاهی جدایی از جایی شروع میشود که دیگر هیچکس برای ماندن تلاش نمیکند.
نه دعوایی هست، نه نفرتی، نه حتی اتفاق بزرگی که بتوانی تقصیرش را گردن چیزی بیندازی. فقط یک روز چشم باز میکنی و میبینی بین تو و کسی که روزی تمام دنیایت بود، فاصلهای افتاده که با هیچ حرفی پر نمیشود.
ما هم همینطور تمام شدیم.
آرام، بیصدا و درست وسطِ همان روزهایی که هنوز دوستت داشتم.
تو رفتی و من مدتها سعی کردم خودم را قانع کنم که رفتنت برایم مهم نیست. به خودم گفتم آدمها میآیند و میروند، بعضیها میمانند و بعضیها فقط خاطره میشوند. اما حقیقت این بود که تو از آن آدمهایی نبودی که بتوانم به سادگی فراموشت کنم.
هر گوشهای از زندگی، چیزی از تو جا مانده بود؛
یک آهنگ، یک ساعت خاص، یک جمله، یک عکس، یک خیابان، حتی بعضی شبها سکوت اتاق.
بعد از تو فهمیدم گاهی آدمی را از دست نمیدهی چون دیگر دوستش نداری؛ از دستش میدهی چون ادامه دادن کنار هم، بیشتر از نبودنش درد دارد.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه هنوز میتوانستم دوستت داشته باشم، اما دیگر نمیتوانستم کنار تو بمانم.
زمان گذشت.
کمکم یاد گرفتم نبودنت را مثل یک جای خالی با خودم حمل کنم، بدون اینکه هر روز دنبالت بگردم. یاد گرفتم بعضی خاطرهها را نباید پاک کرد؛ فقط باید پذیرفت که دیگر قرار نیست تکرار شوند.
اگر روزی دوباره از کنار هم رد شدیم، شاید لبخندی بزنیم و وانمود کنیم همهچیز عادی است. شاید هیچکداممان نپرسیم بعد از آن روزها چه بر سر دیگری آمده. اما تهِ دل هر دویمان میدانیم که زمانی، برای مدتی کوتاه یا بلند، تمام دنیای هم بودیم.
و حالا دیگر نیستیم.
نه به این خاطر که دوست داشتنمان دروغ بود؛
فقط چون بعضی آدمها قرار نیست تا آخر قصه بمانند.
بعضیها میآیند تا چیزی را درونت بیدار کنند،
تا به تو یاد بدهند دوست داشتن چه شکلی است،
تا خاطرهای بسازند که سالها بعد هم با شنیدن یک آهنگ، دوباره زنده شود.
و بعد میروند...
میماند تو و یک مشت «کاش»
و یک عالمه حرف نگفته
و خاطرهای که هرچقدر هم دور شوی،
باز یک گوشه از قلبت منتظر است شاید یک روز برگردد.
اما نمیآید.
و تو بالاخره میفهمی که بعضی انتظارها فقط شکل دیگری از نپذیرفتنِ پایاناند.
من تو را فراموش نکردم؛
فقط یاد گرفتم بدون تو ادامه بدهم.
شاید این، واقعیترین شکلِ خداحافظی باشد.
死 ‹ 𝟦𝟦𝟦 › ៹
﹫𝚮ꤕᥣᥣ ⤿ #CENTRALCEE
Repost from N/a
⌖ پرونده نوادا تان ⌖
گاهی اوقات تاریکترین هیولاها، در معصومترین ظاهر پنهان شدهاند و قوانین، همیشه پاسخی برای تمام تراژدیها ندارند.آنها همانهایی هستند که سکوت میکنند، در حالی که درونشان طوفانی از خشم و اراده شعله میکشد.وقتی این طوفان به بیرون میریزد، دیگر اثری از معصومیت باقی نمیماند، بلکه شاهدی بر ارادهای است که از قواعد معمول فراتر رفته است.
Repost from نعنایِ ژنرال
«زیباترینِ من؛ مرا به نقطه ای رساندی که هرگز قرار نبود به حقیقت بپیوندد. در سکوت و قلبِ متروکه ام، همیشه از این حس میگریختم؛ ولیکن حال ببین — برایِ یادِ تو و داشتنِ تو، حتی قفلِ قوانینم را شکستم، تا شاید برای لحظه ای کوتاه و زودگذر، حضورِ آرامش بخشت را در اعماقِ وجودِ پوچم حس کنم.»
«اندوهِ ناتمامی را در قلبِ تاریک و پژمرده ام احساس میکنم؛ گویی هرگز تصمیمی برای ترکِ این ماهیچه ی ضعیفه تپنده _که روزی همراه با شوقی سیری ناپذیر ، برای دلیلِ ادامه ی حیاتش میتپید_ ندارد. کاش تو همان اندوهی میبودی که هرگز قصدی برای رهایی از اقیانوسِ خونیِ قلبم ندارد؛ شاید آنگاه میتوانستم با افکاری سبک و آسوده ، زندگی ام را آسانتر سازم؛ کاش دستانی میشدی تا، مرا به هنگامه غرق شدن در تاریکیِ افکارِ ویرانه سازم، به آغوشه پر مهر و امنش فرا می خوانَد؛ برای حتی لحظاتی کوته مرا به آرامشي که گویی ابدی است دعوت میکند.»
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
دیدی؟ مرا دیدی خودت را دیدی؟
تو آن جای دنیا و من اینجای دنیا،اکنون نه تنها جسممان از هم دور است بلکه قلبمان هم دیگر ذره ای به همنزدیک نیست جانا.دیدی؟ خودت را دیدی که رفتی، دیدی گفتی میمانی اما نماندی، گفتی عشقِ آتشینما تا لحظه مرگ ادامه دارد ؛ مرا درقلبت کشتی و رفتی جانا؟ تو مرا کُشتی ، اما من تورا نکشتم، خودمرا، قلبمرا،احساساتم را ، تمام وجودمرا در نبودنت کُشتم. اما خودمانیم، دیدی که رفتی و نماندی جانا؟
مدت ها گذشت و تورا از دور مینِگرم،اکنون دگر تنها نیستی، در کنارت آدمیوجود دارد که بسیار عاشقش هستی، میتوانم با جرعت بگویمکه تو بسیار آن را دوست داری و اما میتوانمبا قاطعیت کامل بگویم که نه او و نه هیچکس دیگر تورا آنطور که من دوستت داشتم و میپرستیدمت دوست ندارد و نخواهد داشت. گذشت و گذشت.. حالا فهمیده ام تو حتی ذره ای مرا دوست نداشتی، مرا نمیخواستی ، اگرمرا میخواستی حال در این نقطه نبودیم. اما چرا؟ سوالیست که هر بار در هر مرحله ای از زندگی از خود میپرسم، چرا؟ چرا من؟ نمیدانم، نمیتوانستم تورا مجبور به دوست داشتن خود بکنم. و حالا برایت آرزوی خوشبختی و قلبی سرشار از عشق و امید دارم . البته اگر به من باشد برای هردویِ شما آرزوی مرگ دارم.- یادداشتهایِیکدیوانه.
