کافه مستاجر پلاک ۱۲
Kanalga Telegram’da o‘tish
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 821
Obunachilar
+3524 soatlar
+507 kunlar
+9130 kunlar
Postlar arxiv
1 822
خوشم میاد نسبت به هرکسی که بیدلیل حسِ بدی دارم و باهاش حال نمیکنم، بعداً گندِ اون آدم در میاد و خود به خود مشخص میشه که چرا از همون اول باهاش حال نمیکردم و نسبت بهش حسِ بدی داشتم.
1 822
انتظار داشتم اخبار چک کردنم و قاطیِ سیاست شدنم از ۷۰ سالگی به بعد باشه، بینِ باقیِ پیرمردهای محلمون، اونم به شوخی و خنده. نه در نوجوانی، تک و تنها در خانه.
1 822
ما یه رفیق داریم، میخوام آموزش زبان و دایره لغاتش رو اینجا باهاتون به اشتراک بذارم. اگه با یه نفر خیلی حال کنه میگه: " داداش داداااش " اگه حالش خوب نباشه میگه: "هعی، داداش... " اگه با یه نفر تازه آشنا بشه میگه : "داداشمی. " اگه با یک نفر حال نکنه و صرفاً بخواد از سر رودروایسی یه چی بگه میگه: "عشقِ داداشششش." اگه با یه نفر دیگه خیلی خیلی صمیمی باشه میگه: " *یرِ داداش. "
1 822
تُنماهی رو هم بعد از اینکه سری قبلی ترکید، به لیستِ فوبیاهام اضافه میکنم.
1 822
خواب دیدم تصمیم گرفتم تهران بمونم و از این خونه به خونهی دیگهای برم. با بچهها داریم اسبابکشی میکنیم. نمیدونم چرا وسطِ اسباب کشی گُم شدم. هرچی گشتم خونهام رو پیدا نکردم. ترسناکترش این بود که بینِ همین کوچهها و خیابونهای محلمون گُم شده بودم. انقدر این پیدا نکردنِ خونه و بقیهای که در حالِ اسبابکشی بودن برام عجیب و غیرِمنطقی بود که خودم، خودم رو بیدار کردم.
1 822
به عنوانِ یک بازماندهی ایرانی در تیر ماهِ ۱۴۰۵، زیادی خودمون رو جدی میگیریم بعضی وقتا.
1 822
هرموقع جو فضای مجازی سمی میشه، چه توئیتر، چه اینستاگرام، چه تلگرام، همیشه دلم میخواست یک فضایی وجود داشت که توش میشد آدمها امن باشن. جایی که لازم نباشه قبل از نوشتن هر جملهای فکر کنی قراره کی قضاوتت کنه، کی مسخرهات کنه یا کی از حرفت سوءبرداشت کنه. جایی که آدمها بیشتر از اینکه دنبال برنده شدن توی بحث باشن، دنبال فهمیدنِ همدیگه باشن. فکر میکنم همهمون، حتی اگه به زبون نیاریم، یه گوشهی دلمون دنبال همچین جایی میگردیم. نه امن از فحش و توهین؛ امن از این حسِ همیشگی که باید از خودت دفاع کنی. جایی که میشد خسته بود، اشتباه کرد، سؤال پرسید، نظر عوض کرد و هنوز احساس کرد به اونجا تعلق داری. شاید هیچوقت نتونیم فضای مجازی رو عوض کنیم، اما میشه یک گوشهی کوچیک ازش رو ساخت که وقتی واردش میشی، احساس نکنی وسطِ یک میدونِ جنگی. من همیشه آرزو داشتم چنین جایی وجود داشته باشه… و شاید وقتش رسیده بهجای منتظر موندن، خودمون شروع کنیم به ساختنش. امن باشید دوستان. هرجا فعالیت میکنید، تحتِ هر عنوانی، امن باشید برای همدیگه. به اندازهی کافی توی جهانی هستیم که توش پر از جنگ و بدبختیه. کاش حداقل میتونستیم خودمون امن باشیم. دنیا به اندازهی کافی آدمها رو میترسونه. کاش ما دیگه دلیلِ ترسِ همدیگه نباشیم. سهممون از این زندگیِ لعنتی همین حالا هم پر از جنگ، اضطراب و بدبیاریه. کاش دستکم کنار هم، احساس امنیت میکردیم. کاش حداقل ما میتونستیم برای همدیگه یک پناه باشیم؛ نه یک میدونِ جنگِ دیگه. بخدا از این حجم از نا امنی کلافه شدیم. از آدمیزادی که پاش رو هرجا میذاره اونجا رو تبدیل به لجن میکنه، خسته شدیم.
1 822
به عنوانِ کسی که ذاتاً آدمِ غمگینیه حدس میزدم فردای این اتفاق مجبور میشدم بگم "هاپ هاپ"
1 822
کاش برای لذت بردن از زندگی بهم پول میدادن، مثلاً میگفتن بمون خونه، گِیم بزن، هرچقدر پیشرفت کنی بهت پول میدیم، اونوقت سگ بودم اگه از زندگی لذت نبرم.
1 822
هر دفعه که زندگیم روی روالِ عادیش میوفته یادم میاد که سرتاسر دنیا مردم دارن عادی زندگی میکنن. آدمایی هستن که روحشونم خبر نداره جنگ چیه، گرونی چیه، اقتصاد چیه و زندگیِ نرمالی دارن و من و تو مجبوریم اینجا فقط دووم بیاریم بهجای زندگی کردن و هر دفعه بهم یادآوری میشه که من اصلاً زندگی نمیکنم، فقط فکر میکنم دارم زندگی میکنم. توی اینستاگرام وقتی توی اکسپلور میچرخم، میبینم چقدر خارجیها خوشحالن، و ما چقدر غمگینیم. لحظه به لحظه ایمان و اعتقادم نسبت به اینکه عدالتی وجود داره، به صفر نزدیکتر میشه. حقِ من و تو این نبود که توی این دوره زمونه جَوونیمون رو بگذرونیم.
1 822
.... --- .-- -.-. .- -. .. -... . ... --- -. . . -.. -.-- .- -. -.. .... --- .-. -. -.-- .- -. -.. - .... . ... .- -- . - .. -- . ..--..
.
Only legends will understand.
1 822
صبح بخیر. از وقتی زود میخوابم و زود بیدار میشم بیشتر کابوس میبینم. نتیجه تنظیم شدنِ خواب ارتباطِ مستقیم با کابوس دیدن داره؟
1 822
خب جامِ جهانی هم تموم شد. بگا رفتیم. از این لحظه به بعد هر اتفاقی ممکنه بیوفته.
1 822
بعد از فینال یا نتِ ما قطع میشه یا جنگِ جهانیِ سوم شروع میشه، من نمیدونم، یه اتفاقی باید بیوفته.
1 822
مجموعهی چند روایتِ کوتاه از آشتی، با نوشتن.
روایتِ دوم: روایتی کوتاه از احساساتِ بینام.
.
۱. صبح زود بیدار شدم. ساعتِ خوابم، بعد از مدتها، کمی بهتر شده؛ دستکم بهتر از دو هفتهی پیش. هنوز با بیخوابی فاصلهی زیادی ندارم، اما همین که میتوانم صبح را ببینم، خودش برایم اتفاقِ کوچکیست. شبها اما داستان فرق میکند. هنوز صدای جنگندههایی را که از آسمان میگذرند میشنوم. هر صدای دوری، ذهنم را به همان روزها میبرد. آنقدر به صداها فکر میکنم که تقریباً هر شب، جنگ را دوباره خواب میبینم؛ هر بار با سناریویی تازه. یک شب خوابِ اسارت، شبی دیگر خوابِ انفجار، شبی هم فرار، گم شدن یا از دست دادنِ آدمهایی که دوستشان دارم. انگار ذهنم هر شب، فیلمِ دیگری از همان ترسِ قدیمی میسازد. وضعیتِ شغلیام هنوز بلاتکلیف است. فعلاً هرچه خرج میکنم، از پساندازم برمیدارم؛ پساندازی که قرار بود صرفِ ساختنِ آینده شود، نه دوام آوردنِ امروز. هر بار که عددِ موجودی را نگاه میکنم، بیشتر از پول، گذرِ زمان را میبینم. با این حال، این بلاتکلیفی قرار نیست برای همیشه ادامه پیدا کند. اگر همهچیز طبق برنامه پیش برود، تا دو هفتهی دیگر این فصل تمام میشود. فصلی که با ترس، جنگ، سکوت و انتظار گره خورده بود. نمیدانم فصلِ بعد چه چیزی برایم آورده است. شاید دوباره مجبور شوم از صفر شروع کنم. شاید باز هم همهچیز مطابق میلم پیش نرود. اما این را میدانم که دیگر نمیخواهم فقط منتظر بمانم. گاهی زندگی، بیآنکه از آدم اجازه بگیرد، فصلهایش را عوض میکند. این بار، برای اولین بار بعد از مدتها، دلم میخواهد خودم هم در نوشتنِ فصلِ بعدی سهمی داشته باشم.
.
۲. حالا که خانه از همیشه خالیتر است، دلم میخواست انقدر خالی نباشد. کاش کسی بود؛ یاری، همصحبتی، کسی که میتوانستم از او بخواهم این چند روزِ آخر را پیشم بماند، یا حتی گاهی سری به من بزند. نه برای اینکه کاری از دستش برمیآمد، فقط برای اینکه سکوت، تمامِ خانه را اشغال نکند. فکر میکنم اگر دختری که دوستم داشت و دوستش داشتم کنارم بود، این روزها سبکتر میگذشتند. شاید بیشتر میخندیدم، کمتر به ساعت نگاه میکردم، کمتر در فکرهای خودم غرق میشدم. حضورِ یک نفر، گاهی بیشتر از هزار جمله آرامش میدهد. اما حالا، بیشترِ وقتها فقط من هستم و این خانه. صدای کتری، صدای کولر، یا یخچال، جای گفتوگو را گرفتهاند. سکوت، کمکم آنقدر به آدم نزدیک میشود که انگار خودش یکی از ساکنانِ خانه است. چیزی که بیشتر آزارم میدهد، تنهایی نیست؛ این است که احساس میکنم در آخرین روزهای این فصل از زندگیام، تنهایی شاهدِ تمامِ این لحظهها همین سکوت است. انگار هر خاطرهای که ساخته میشود، فقط بینِ من و دیوارها باقی میماند. شاید برای همین است که این روزها بیش از هر زمان دیگری دلم حضورِ آدمها را میخواهد؛ نه برای فرار از تنهایی، بلکه برای اینکه بعضی لحظهها، وقتی با کسی شریک میشوند، واقعیتر و قابلتحملتر به نظر میرسند. شاید هیچچیز عوض نشود، اما همین که کسی کنارت بنشیند، فنجان قهوهاش را بردارد و بگوید: «من هستم» گاهی کافیست تا سنگینیِ یک روز، کمی سبکتر شود.
.
۳. نمیتوانم بگویم دقیقاً چه احساسی دارم. انگار همهی احساسها همزمان درونم زندگی میکنند و هیچکدام آنقدر قوی نیستند که دیگری را کنار بزنند. همانقدر که خشمگینم، گاهی آرامم. همانقدر که غمگینم، گاهی بیاختیار لبخند میزنم. همانقدر که نگرانم، گاهی پنجره را باز میکنم، نفسِ عمیقی میکشم و سعی میکنم فقط در همین لحظه زندگی کنم. بعضی روزها فکر میکنم دارم از پسِ همهچیز برمیآیم، و چند ساعت بعد، انگار تمامِ آن آرامش فرو میریزد. نه کاملاً خوبم، نه کاملاً بد. نه امید را از دست دادهام، نه توانستهام با خیالِ راحت به آینده نگاه کنم. شاید آدم بعد از تجربهی چنین روزهایی دیگر احساساتش را به شکلِ قبل زندگی نمیکند. غم و شادی دیگر روبهروی هم نیستند؛ کنار هم مینشینند. ترس و امید، خشم و آرامش، دلتنگی و لبخند، همه در یک روز، حتی در یک ساعت، از کنار هم عبور میکنند. برای همین دیگر سعی نمیکنم احساساتم را نامگذاری کنم. فقط اجازه میدهم بیایند و بروند. بعضی روزها سهمِ خشم بیشتر است، بعضی روزها سهمِ امید. فعلاً تنها کاری که از دستم برمیآید این است که قهوهام را بنوشم، نفس بکشم، آسمان را نگاه کنم و تا جایی که میتوانم، در همین لحظه بمانم. شاید آینده هنوز مبهم باشد، اما این چند دقیقه، این نفس، این فنجانِ قهوه، واقعیاند، و فعلاً، همین برای ادامه دادن کافیست.
1 822
وزارت خارجه قطر پیشنهاد جدید آتشبس ۱۰ روزه رو برای ایران و آمریکا فرستاد. الان ترامپ از فردا میگه مذاکرات داره به خوبی پیش میره پدرسگ.
