🪽رِهــآن
Kanalga Telegram’da o‘tish
ناشناس☆ http://t.me/HidenChat_Bot?start=8811931579 عمیقا ناقص☆ https://t.me/onlyhuman17
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
494
Obunachilar
-424 soatlar
-137 kun
-9430 kun
Postlar arxiv
493
مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشه که با چندتا ویدئوی خیابون و یه فیلم، بخوایم دربارهی کل ایران قضاوت کنیم.
اینکه توی اکباتان یه زن با میکروفون توی خیابون میخونه و یکی کنارش میرقصه، واقعیه. ولی این واقعیت، واقعیتِ همهی ایران نیست. همونطور که یه فیلم تلخ هم نمیتونه بگه کل زندگی مردم ایران همون چیزیه که توی فیلم نشون داده میشه.
نمیشه دی ۹۶، آبان ۹۸، اعتراضات «زن، زندگی، آزادی» و آدمهایی که توی این سالها کشته و آسیب دیدن رو بذاریم کنار، بعد بگیم «چرا دارن ایران رو سیاه نشون میدن؟»
اگه فیلمی دربارهی همین بخش از واقعیته، میشه دربارهی کیفیتش، اغراقش یا حتی نیت سازندهاش بحث کرد. ولی اینکه هر فیلم اجتماعیِ تلخی رو سریع بذاریم پای «بد جلوه دادن مملکت» به نظرم خیلی ساده کردن ماجراست.
مردم با دیدن یه فیلم یهو از کشورشون متنفر نمیشن. خیلی وقتها چیزی که باعث بیاعتمادی میشه، چیزیه که خودشون توی زندگی واقعی دیدن و تجربه کردن.
493
آخرین بار، شب بود.
ماشین کنار خیابان خاموش ایستاده بود و ماه، کمرنگ روی شیشه افتاده بود. بوی سیگارش در هوا مانده بود؛ بویی که آن شب برای اولین بار دلم نمیخواست تمام شود.
مدتی بود چیزی نمیگفتیم.
نه از آن سکوتهایی که آدم را آرام میکنند؛ سکوتی بود که انگار هر دو میدانستیم بعد از آن، دیگر حرفی میان ما باقی نخواهد ماند.
به او نگاه کردم.
خواستم چیزی بگویم. هر چیزی. حتی یک «نرو»ی ساده.
اما کلمات، وقتی آدم واقعاً به آنها احتیاج دارد، همیشه جایی دور از دسترس میمانند.
سیگارش را خاموش کرد، در را باز کرد و رفت.
چند لحظه بعد، چراغهای ماشین دیگری در خیابان گم شدند.
من ماندم و ماه، صندلی خالی، و بوی سیگاری که کمکم محو میشد.
عجیب است؛
آدم گاهی سالها برای فراموش کردن یک نفر وقت دارد، اما آخرین نگاهش را تا آخر عمر فراموش نمیکند.
@rehan_sto|nazanin
493
من برونگرای تایمر دار هستم؛نهایتا ۵ یا ۶ ساعت بتونم برون بِگَرام بعدش میخوام برم یه گوشه از تنهاییم لذت ببرم👩🦯
493
شب که بر شهر میافتد، سکوت شکل دیگری به خود میگیرد؛
گویی تمام خیابانها خاطرهای قدیمی را به دوش میکشند و هر پنجره، قصهای ناگفته را پنهان کرده است.
من اما هنوز در میان راهروهای ذهنم قدم میزنم؛
از کنار لحظههایی عبور میکنم که دیگر وجود ندارند،
دست روی خاطراتی میکشم که زمان نتوانست از میانشان عبور کند،
و هر بار، به همان جایی میرسم که تو دیگر آنجا نیستی...
@rehan_sto|nazanin
493
او شبیه دریاست؛
آرام از دور، اما بیانتها در عمق.هرچه بیشتر میشناسیاش،بیشتر میفهمی هیچ نقشهای برای تمام کردنِ وسعتش کافی نیست.
در نگاهش آرامشی هست که انگار سالهاست جایی دور از هیاهوی دنیا پنهان مانده.
خندههایش موجاند؛
گاهی آرام و روشن،گاهی بلند و بیقرار،
اما همیشه چیزی از زندگی را با خودشان به ساحل میآورند.
آدمهای خوب هم شبیه همیناند؛
لازم نیست دنیا را نجات بدهند،
گاهی فقط کافیست کنار ساحلِ زندگیِ کسی بایستند
تا او یادش بیاید هنوز چیزی برای دوست داشتن وجود دارد.
و شاید زیباترین بخششان همین باشد؛
اینکه هرچه بیشتر در عمقشان میروی،
بیشتر میفهمی بعضی آدمها برای شناخته شدن نیامدهاند،برای این آمدهاند که مدتی از جهان را قابلتحملتر کنند.
@rehan_sto|nazanin
493
آدمای خوب همیشه قرار نیست کاری برای درست کردن شرایط بکنن؛ گاهی فقط بودنشون کافیه. شاید خودشون نفهمن، ولی بعضی حضورها توی سختترین روزا بیشتر از چیزی که فکر میکنیم اثر میذارن. ممنونم از اونایی که بودن؛ بدونن که بودنشون واقعاً بیتأثیر نبوده و اگه تو هم کسی رو داری که از سرطان نجاتت داده قدرشو بدون که زود دیر میشه!
493
از دور که نگاهش میکنم، هنوز خستگیِ آن روزها را میشود توی چشمهایش دید.
یادم هست چقدر خسته بود، چقدر از فردا میترسید و چقدر ناامید بود. بعضی وقتها فقط نگاهش میکردم و دلم میخواست کاری از دستم بربیاید؛ کاری که حالش را بهتر کند، ترسش را کمتر کند، این همه خستگی را از روی شانههایش بردارد.
ولی بعضی دردها را نمیشود برای کسی زندگی کرد.
فقط میتوانستم کنارش بمانم.
و حالا، چند ماه گذشته و همان آدمی که آن روزها به سختی خودش را جلو میکشید، اینجا ایستاده.
هنوز خسته است. هنوز بعضی چیزها را با خودش حمل میکند. گذشته هم قرار نیست پاک شود؛ بعضی چیزها میگذرند، اما فراموش نمیشوند.
ولی یک چیز عوض شده.
حالا دوباره توی نگاهش چیزی هست که مدتها ندیده بودم؛ یک ذره شوق برای فردا.
و خوشحالم که در تمام این مدت، آدمهای خوبی هم دورش بودند.
و حالا فقط میشود نگاهش کرد و گفت:
چه راهی را پشت سر گذاشتی...
خوبه که هنوز اینجایی.
خوبه که دوباره داری برای فردا ذوق میکنی نازنینم🤍
493
If one day we're no longer beside each other,
if you ever miss those days
just for a moment, turn back and think of them.
Of all the laughter we shared together,
of the conversations that stretched until dawn,
of the days we thought would never end.
Maybe our paths didn't lead to the same place,
but I'm glad that for a part of the journey,
with you, it became more beautiful.
