𝖬𝖺𝗏𝗂𝖽𝗎𝗇𝗒𝖺𝗌𝗂’🌱
Kanalga Telegram’da o‘tish
333
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+137 kun
+4630 kun
Postlar arxiv
https://t.me/mavidunyasi/10392
این داستان:
وقتی ایسو دید فادیمه تبدیل شده به همون دختری که با چکمههاش میدوید دنبال بزغالههاش، تصمیم گرفت خودشم بز شه😌😂
(با اینکه زمانایی که ایسو به فادیمه بیمحلی میکنه دلم میگیره، ولی بلاخره گهی زین به پشت و گهی پشت به زین😔🥲😭😭😭)
Repost from ୨ৎ 𝑺𝒐𝒍 ʏᴀɴᴜᴍ🍂୨ৎ
دخترا یه چالش🐥🤎 این پیام رو فور کنید و یه ویژگی یا یه خصلت بد از زوج یا شیپ تون رو بگید که بدتون میاد🦭
“Fadime”
“İso”
“Benim canum karum, benim güzel karum”
“Efendim benim kılçuk kocam”
"😭✨️"
https://t.me/mavidunyasi/10392
آیییییی بمیرم " مگه میشه فادیمم بیاد و من نفهمم " با این تیکه بغض کردم 🥺💔
ولی خوشمان آمد ایسوی تاکسیک😎 >>>
بازم مث همیشه شاهکار کردیییی 👏🏻🙈😻
دورت بگردم؛🫶🏻
کسی نمیتونه به زن عزیزش بگه بالای چشمت ابروعه اما خودش دلشو شکوند
مطمئننا خودش بیشتر داغون میشه..🥲💔
https://t.me/mavidunyasi/10392
واییی برای سناریوهاتت میمیرم کیززز:)🥹🛐 با اون همه خشم و حرفای سنگینش، تهش هنوز فادیمه براش همهچیزه 😭🫠 اینکه نمیتونه دوست داشتنشو نشون بده و پشت اون دلخوری قایمش میکنه؟! دقیقاً همون ایسویی که برای فصل دوم میخوامممم😭❤️🔥
#one_shot
هوای اطراف خفه کننده بود
نفس هاش کند شده بودن و برای اینکه بتونه نفس بکشه،دستی به گلوش کشید
اوروچ بهش نزدیک شد و بعد از اینکه مطمئن شد خودشه،دستی روی شونه اش قرار داد
اوروچ:فادیمه..داداشی حالت خوبه؟
فادیمه با شنیدن صدای اوروچ سرش رو بلند کرد و چشمای خیسش رو به چشماش دوخت
اوروچ که حدس زده بود چشه،لبخند بی جونی به روش زد و گفت:
اوروچ:نگران ایسو شدی؟هوم؟
فادیمه در همون حال که اشکاش رو پاک میکرد سری تکون داد
کمی صداش رو صاف کرد و دوباره تبدیل شد به همون فادیمه کوچاری سابق
فادیمه:از دکتر پرسیدم گفت خطر رفع شده..من میرم
اوروچ مانع رفتنش شد و سریع جواب داد:
اوروچ:فادیمه..اینکارو با ایسو نکن..اون هیچ گناهی نـ..
فادیمه:نمیخوام راجب موضوعات تکراری حرف بزنم
اوروچ که فهمید تلاش کردناش بی فایده ست،سری تکون داد و”باشه”ای زیرلب زمزمه کرد
فادیمه با قدمای آرومی ازش دور شد اما وسطای راه ایستاد
هنوزم نفس کشیدن براش سخت بود
انگار باید کار نیمه تمومش رو تموم میکرد
قلبش برای موندن تقلا میکرد و مغزش سعی در منصرف کردنش داشت
اما در نهایت نتونست طاقت بیاره و به سمت اوروچ برگشت
فادیمه:میخوام ببینمش
اوروچ:از دست تو دختر
اوروچ لبخند محوی به روش زد و جلوتر از اون وارد بیمارستان شد
با دست سمت راست رو نشون داد و گفت:
اوروچ:از اونجا میتونی بری
فادیمه:ممنون
اوروچ:در ضمن..هرچقدر بخوای میتونی اونجا بمونی..هنوزم اثرات داروی بیهوشی روشه متوجه حضورت نمیشه
ضربان قلب فادیمه بالا گرفته بود و هر لحظه امکان داشت از سینه اش بزنه بیرون
نفس عمیقی کشید و با تردید وارد سالن شد
ظریفه که انتهای راهرو روی یکی از صندلیا نشسته بود،با دیدنش از جا پرید و با قدمای بلندی به سمتش رفت
ظریفه:تو اینجا چیکار میکنی؟
فادیمه:برو اونور ظریفه فورتونا..حوصلتو ندارم
خواست وارد اتاق بشه که ظریفه مانعش شد
ظریفه:تا دیروز میگفتی معلوم نیست ایسو مرده یا گم شده..الان اومدی اینجا که چی بشه؟ها؟
فادیمه مانع ریختن قطره اشکش شد و نگاه پر از نفرتش رو ازش گرفت
اوروچ با شنیدن صداشون به سمتشون رفت
اوروچ:مامان
ظریفه:ساکت باش..نمیزارم این دختر بره پیش پسرم
اوروچ:اونا هنوزم زن و شوهرن..حق نداری مانعشون بشی
فادیمه بی توجه به بحث کردنای ظریفه و اوروچ،دستگیره در رو فشرد و وارد اتاق شد
برای اینکه ظریفه نتونه وارد بشه،سریع قفل در رو چرخوند
با دیدن ایسو توی اون حال،بی اختیار به اشکاش اجازه باریدن داد
با هر قدمی که بهش نزدیک تر میشد،دلتنگی ای رو که اینهمه مدت روی قلبش سنگینی میکرد رو با تمام وجودش حس میکرد
انگار دلش برای ذره ذره وجود ایسو تنگ شده بود
حالت چشماش،موهای طلایی و امواج دارش،خال روی لبش؛
برای کاری که میخواست بکنه دو دل بود اما اختیار هیچکدوم از کاراش دستش نبود
کمی خم شد و بوسه ای به چشمای بسته ایسو زد
اما با صدای آرومی که درست زیر گوشش پیچید،ترسیده قدمی به عقب برداشت
ایسو:بالاخره اومدی..دخترِ کوچاری!
آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو بهش دوخت
ایسو:نکنه میخوای بگی نگرانم شدی؟
حرفای ایسو هر لحظه داشت گیج کننده تر میشد
ایسو:وقتی داشتن شوهرتو میکشتن کجا بودی؟ای بابا یادم رفته بود تو همون دختری هستی که با بوتای بلندش و اسلحه های پشت کمرش توی کوه ها رژه میرفت،نه اون دختری که عاشق دشمنش شده بود
فادیمه بغضی که به گلوش چنگ زده بود رو پس زد و خواست حرفی بزنه که ایسو ادامه داد:
ایسو:از اینجا برو..دیگه هم نیا
حرفاش مدام توی سر فادیمه تکرار میشد
فادیمه با چشمای بهت زده ای بهش خیره مونده بود و توانایی حرف زدن نداشت
انگار زمان متوقف شده بود و اون لحظه فقط میتونستن به چشمای خشمگین و دلخور هم خیره بشن
فادیمه بالاخره به خودش اومد و بینیش رو بالا کشید
بدون هیچ حرفی به سمت در رفت و قفل رو پر حرص توی در چرخوند
با باز شدن در،چهره ظریفه و اوروچ نمایان شد
فادیمه بی توجه به اونا با سرعت از کنارشون رد شد
اوروچ سریعا به سمت ایسو رفت
اوروچ:ایسو،داداشی تو کی بیدار شدی؟نباید به این زودیا..
حرفی که ایسو زیرلب زمزمه کرد،قلب اوروچ رو به درد آورد:
ایسو:مگه میشه فادیمه ام بیاد و من نفهمم؟
اوروچ نگاهی به چشمای سرخ شده ایسو انداخت و گفت:
اوروچ:مثل اینکه کارتون سخته
ایسو لبخند بی جونی به روش زد و چشماش رو روی هم فشار داد
از اینکه فادیمه با اون حال ازش جدا شده بود و قلبش رو شکسته بود حسابی خودش رو لعنت میکرد
اما اونقدری از دختر کوچولوش دلخور بود که ترجیح میداد فعلا باهاش رو به رو نشه..!
#senaryo🖋️
