آن سوی روپوش سفید
Kanalga Telegram’da o‘tish
روایتهای بیسانسور روزهای یک دانشجوی پزشکی از زاویهای نزدیکتر / ارتباط با من : 1) از گوشه ی پایین سمت راست 2) لینک ناشناس http://t.me/HidenChat_Bot?start=8284493677
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
402
Obunachilar
-224 soatlar
-67 kun
-830 kun
Postlar arxiv
اونقدری که این تعمیر آب گرم کن تلفات داده و مریض های کیس سوختگی ایجاد کرده ، جنگ ایران عراق نداده.امشب یه سر رفتم اورژانس جراحی ، دو تا پشت سر هم مریض سوختگی با انفجار آب گرم کن آوردن.به کرات در سال های اخیر هم هر وقت اورژانس بودم سوختگی با آب گرم کن دیدم اونم حین تعمیر کردنش! بدیِ این موضوع اینه که وقتی با آب گرم کن ور میری اگه منفجر بشه هم سوختگی ایجاد میکنه و هم موج انفجار پرتت میکنه سمت دیوار که یکیشون سر این موضوع استخون رانش در رفته بود از شدت ضربه.به رزیدنت جراحی میگم این مریضم مثل قبلیا داشته با آب گرم کن ور میرفته ؟ گفت والا مثل این که آب گرم کن داشته با این ور میرفته!! خلاصه به پدر هاتون بسپارین قهرمان بازی در نیارن و کاری به کار این آبگرم کن ها نداشته باشن و تعمیرکار مخصوص خودشو بیارن بالاسرش.در غیر این صورت ریسکش پای خودتون...
خیلی اتفاقی یادم افتاد فردا ( در واقع امروز! ) 1 مهر هستشو و دانش آموزا از اول ابتداییش گرفته تا دوازدهم ، میخوان بره مدرسه.بعد یادم افتاد چقدر تو پزشکی تاریخ های آغاز و پایان برات بی معنی اند! خیلی وقته که دیگه با شروع تابستون تعطیلاتت ما ها شروع نمیشه و تابستونا هم مشغول کار و درسیم و هرزگاهی فرصت های یکی دو روزه پیش بیاد بتونیم نفسی تازه کرده و ریکاوری کنیم.چه خوب ایام کودکی و نوجوانی ، دوران دبستان و راهنمایی که تابستون ها واقعا برامون معنی داشتن و بعد از ظهر میزدیم به دل کوچه ها و خیابون ها و تا خرتناق خودمان را غرق فوتبال و بازی هایی چون گرگم به هوا و وسطی و ... میکردیم.اصلا نفهمیدیم کی بزرگ شدیم ؟ کی دغدغه هامون از خرید نوشت افزار برای اول مهر تبدیل شد به فلان چیز و فلان آینده و ... ؟ خلاصه بزرگسالی چیز جالبی نیست و ای کاش در همان دوران نوجوانی Freeze می شدیم.اما دیر نشده! لحظات خوب و صحنه های خوب رو قربانیِ آینده نامعلوم نکنیم ، از حال و از همین دلخوشی های کوچک لذت ببریم و برای آینده ای که نیامدست پیش پیش غصه نخوریم.شل بگیر خبری نیست اون دور دورا ، همونطور که الان وقتی به گذشتت نگاه میکنی میبینی خبری نبود..
بچه ها لینک ناشناس از کار افتاد.حرفی سخنی داشتین از گوشه ی پایین سمت راست میتونید مستقیما به خود من پیام ارسال کنید.هیشکی پیام شما رو نمی بینه فقط من و خودتون می بینید
نمیدونم تا چه حد با این موضوع موافقید که نظمِ زیاد و وسواس گونه خوب نیست! برای راحت زندگی کردن لازمه یکم بی نظمی به خرج داد.مثلا نیاز نیست لباساتو وقتی از بیرون میای حتما سرجای قبلیشون در بیاری یا حتما کیف و کفشت رو بزاری جای خودشون! یا غذا رو که خوردی حتما به موقع سفره رو جمع کنی یا به موقع ظرفا رو بشوری یا یخچالت همیشع تمیز باشه.بی نظمیِ به اندازه واقعا حال میده و حتی برای آرامش روانی لازمه! مثلا از بیرون بیای کفاشتو نامنظم دربیاری ، لباساتو پرت کنی یه ور ، گاهی وقتا سفره ی غذا رو جمع نکنی و بزاری باز بمونه برا وعده بعدی و ظرفا رم دو سه هفته یبار بشوری ، خونه کثیف باشه ، فلان کارتو هنوز انجام ندادی ولی به یه ورت هم نیست! لذت بخش نیست ؟ و واقعا راحتی یعنی همین.ما گاهی وقتا با زیادی منظم بودن زندگیو به خودمون سخت و تلخ می کنیم ، خلاصه شل بگیر و لذت ببر.
دیشب ساعت 3 ظهر رفتم کتابخونه که تا شب یکم درس بخونم.کتابا رو گذاشتم جلوم و شروع کردم ، دیدم خوابم میاد درنتیجه رو میز یه ۲۰ دیقه چرت زدم.پاشدم از خواب و اومدم ادامه بدم که دیدم رو مود نیستم امروز ؛ گفتم بیخیال یعنی چی مودش نیست ؟ باید کم نیاورد و خوند.در نتیجه یه آهنگ انگیزشی پلی کردم بعد دیدم نخیر اینم جواب نیست.تیر آخرو زدم گفتم یه چایی بریزم بخورم ، چایی رو ریختم تو لیوان و همین که داشتم فلاسکو میزاشتم تو کیف ، دستم خورد به لیوان و چایی سر ریز شد رو میز و ریخت رو کتابام!
فهمیدم که بله دیگه امروز روز درس نیست.با این که ۱ ساعت نشده بود اومده بودم ، پا شدم جمع کردم و یه زنگ به رفیقام زدم که برنامه ی امشبو بچینید! اونام گفتن امشب فلانی و فلانی نیستن و نمیشه بیرون رفت منم گفتم ملالی نیست!
خودم زدم به دل خیابونا و رفتم بازار یکم گشتم دو تا آدم دیدم روزمرگی و شلوغی مردمو دیدم ، جاتون خالی یه فلافل کثیف هم با نوشابه مشکی شیشه ای زمزم زدم و روحیه ای تازه کردم و برگشتم خونه ، فیلم مورد علاقمو تماشا کردم بعدشم خوابیدم.اینو خواستم بگم برا دو تا چیز :
یک این که بعضی روزا واقعا آدم رو مود درس خوندن یا کار کردن نیست.اشکالی نداره که یه فاصله ی کوتاهی بگیره ، استراحت کنه ، یه قسمت از فیلم مورد علاقشو تماشا کنه و دوباره از فرداش برگرده سر کار خودش چون ما ربات نیستیم که مداوم بتونیم یه کاری رو انجام بدیم.
دو این که باید یاد بگیریم از تنهایی مون لذت فراوان ببریم! خوشی و عشق و حالمون رو هم در حضور دوستان و هم وقتی کسی نیست و تنهاییم رو داشته باشیم.میدونم گاهی وقتا تنهایی لذت بردن از زندگی سخته ولی میتونیم با یه دوست حرف بزنیم یا یه کتابی بخونیم یا خوراکی و غذای مورد علاقه مون رو بگیریم و کنارش فیلم و سریال دلخواهمون رو تماشا کنیم.کسی که بتونه از تنهایی خودش لذت ببره و حال خوبش رو به کسی وابسته نکنه قطعا هیچ مانعی جلودارش نخواهد بود.
ناشناس من همیشه بازه و با بچه ها حرف میزنیم اون ور ، این پیامم مهر تائیدی رو پیام بالای منه مخصوصا بند آخرش.
راستش اولش که فکر خوابگاه و زندگی
دانشجویی به سرم زده بود خیلی ذوق داشتم و با اون تصورات قشنگی که از خوابگاه شنیده بودم حسابی کیف میکردم اما خب واقعیت قضیه این بود که مامان و بابای منو دوریو شهر غریب؟محال بود چون به شدت وابسته هستن حتی یه روز دوری هم کابوسه براشون
خلاصه بگم بعد از هزار تا کلنجار و بدبختی بالاخره راضی شدن به یه فاصله ۳-۴ ساعته. اون روز اول که داشتیم میرفتیم توی ماشین کل مسیر همه گریه😂 تا دم در خوابگاه بابام هنوز امیدوار بود و میگفت نمیخوای برگردیم(فدای دل مهربونشون بشم). تا یک ماه حتی نمیتونستم با بابام تلفنی حرف بزنم🥲😂
از اونور هم که هماتاقیهام… که بگذریم اصلاً آدمای مناسبی نبودن و اونقدر اذیتم کردن که واقعاً تحملشون برام عذاب بود.جو اتاق ما افتضاح بود نمیدونم شاید بهخاطر این بود که از شهرهای مختلف بودن و فرهنگها با هم نمیخوند
خیلی روزای سختییییی بود موقع امتحانا وقت نمیکردم غذا درست کنم بخورم حتی خواب درستی هم نداشتم میدیدی نصف شب موقع استراحت بلند بلند حرف میزدن میخندیدن
یه ترم رو با هزار بدبختی و عذاب روحی روانی گذروندم ولی خداروشکر که بالاخره به سختی و با کلی پیگیری و بامنتکشی فراوان و غیرههههه😂مهمانیم جور شد برگشتم خونه. شهری که بودم واقعا کسل کننده ترین جایی بود که تو عمرم رفته بودم حالا که برگشتم حالم عالیهههه
خلاصه مه بیرون خونه گل و بلبل نیست اتفاقا برعکس یهجوری اون بیرون تنها و بیپناه میشی که میفهمی نمیشه به این راحتی به هر کسی اعتماد کرد پر از آدمای دورو که باطنشون با چیزی که نشون میدن کلی فرق داره
توی این دنیا هیچکس به اندازه پدرمادر بیغرض و خالصانه دوست نداره
هرزگاه یه اتفاقایی میفته که مجبور میشم خودم بیفتم دنبال کارایی که اگه شهر خودم بودم اون کارا برعهده ی پدرم بود مثل تعمیرات وسایل خونه وقتی خراب میشن ، اداره بازی و بانک بازی ، تعویض روغن و تعمیرات دوره ای ماشین ، چاه گرفتگی! و ... خلاصه هرکاری که برای یک دانشجویی که کارش درس خوندنه ، مربوط نیس.چند روزی بود داشتم فکر میکردم که از خوبی ها و بدی های شهر غریب بودن بنویسم.امروز تلگرام رو باز کردم دیدم به به! واو به واو چیزایی که تو ذهنم بود رو دکتر پیاده کرده تو پیامش و برام جالبه چقدر طرز تفکر ما شبیه همه.پیام دکتر رو بخونید و منم چند تا چیز اضافه کنم.دور بودن از خانواده هم خوبه هم بد. من 18 سالم بود و بعد از کنکور میگفتم خدایا کی بشه من از این شهر برم از این خونه برم مستقل بشم...خب این اتفاق افتاد و قبول شدم و رفتم.اومدم اینجا و چند ترم موندم خوابگاه و فهمیدم خوابگاه جای هر کسی نیست پس خونه اجاره کردم و اما اما اما ... خونه مصیبت هاش از خوابگاه بیشتر نباشه کمتر نیست! از خوبی هاش که واقعا به قول دکتر خودتی و خودت! هر وقت خواستی بخواب ، هر وقت خواستی درس بخون ، برو بیرون و ... نه کسی بهت میگه چرا رفتی و نه میگه چرا دیر برگشتی ( هرچند قبل 18 سالگی هم کسی کاری به کار من نداشت از این بابت ) ، دیگه لذت های دنیوی و جمع شدن با رفیقات هم که جای خودش ، این از خوبیاش ، بگذریم. اما وقتی تو بعد از 18 سالگی تو شهر غریب وارد دانشگاه میشی ، انگار یکی یهویی پرتت میکنه وسط جامعه بی رحم ، دیگه خبری از راحتی و لم دادن تو خونه خودت نیست ، دیگه وقتی وارد خونه میشی بوی غذای گرم و دلچسب مادرتو حس نمی کنی.می بینی خیلی از کارایی که تا همین یکی دو ماه پیش بر عهده بابات یا مامانت بود رو باید خودت تنهایی انجام بدی ، خودت باید بیفتی دنبال کارات تو خیابونا حلش کنی.خودت باید با آدما ، مغازه دارا ، سند کارا سر و کله بزنی و قانعشون کنی و دیگه باید قبول کنی بزرگ شدی و خیلی چیزا رو خودت باید حلشون کنی . بعضی روزا اصلا دغدغت درس و امتحان نیست بلکه فکر اینی که اون موضوعی که داره مغزتو میخوره و نمیزاره شبو بخوابی بالاخره فردا صبح حل میشه یا نه ؟ کنار همه اینا باید دانشگاهتم بری.در حالی که شهر خودت باشی بخش اعظمی از مشکلات رو خانوادت هندل میکنن و تو فقط به فکر درس و دانشگاه خواهی بود.در کل دانشگاه شهر دور بودن تجربه ی جالب و در عین حال بی رحمیه مخصوصا تو کلانشهر ها و منم عین دکتر نمیگم از شهر خودت بیا بیرون یا نیا ، بلکه هم تجربه های ارزشمند و مرد واقعی شدن و زن واقعی شدن و خوشگذرونی داره و هم غم و ناراحتی و مصیبتِ خیلی زیاد و بی رحمی داره.میتونم بگم 65 درصدش سختیه و 35 درصدش خوشگذرونی.با این حال من ، برخلاف میل باطنیم ، بازم انتخابم شهر غریبه چون توانایی ها و سطح تحمل و کاربلدی ای که تو این چند سال کسب کردم هیچ جوره وقتی که خونه بابام میموندم کسب نمی کردم.
در آینده نزدیک
راجب برنامه ریزی روزانه خودم و این که چجوری درسای پزشکی و کارای روزمره و خواب خودم رو کنار بیمارستان و دانشگاه هندل میکنم صحبت خواهیم کرد.
روش برنامه ریزی که بهتون گفته میشه یادگاری از زمان کنکور خودمه که هنوزم که هنوزه جواب میده و با اون دارم میرم جلو.
یبار یادمه استاجر بودم و سر راند ( ویزیت ) توی بخش غدد بودم.اتند از ما پرسید : بچه ها میدونین چرا توی هایپرتیروئیدی ( پرکاری تیروئید ) ما اِدم اطراف چشم داریم ؟ اومدم بگم که چون متابولیسم زیاد میشه و مواد حاصل از اون از سرخرگ ها وارد فضای...حرفمو قطع کرد ، عصبانی شد و گفت سرخرگ چیه دیگه مگه پنجم ابتداییه ؟ باید بگی شریان!
آقا خلاصه هیچی دیگه اون روز حموم نرفتم چون اون استاد ما رو شست و پهن کرد به رخت آویز کلاس.
خلاصه اینجا اومدین اگه بخواید همچنان فارسی را پاس بدارید ممکنه اتفاقات خوبی نیفته.
من موندم توی اتاق عمل ، کادر اتاق عمل و تکنسین بیهوشی رو چی صدا کنیم ؟ خانم دکتر بگیم ، بگیم آبجی یا داداش ، اسمشو صدا کنیم ، فامیلیشو بگیم چیکار کنیم خلاصه چی بگیم ؟ بهشون دکتر میگی فکر میکنن داری مسخره شون میکنی
با چند تا از دانشجو های دندون حرف میزدم لامصبا حرفاشون هم بوی جوونی میده! احساس میکنم عشق و حال رو دندونپزشکیا میکنن و واقعا بوی زندگی پولداری و لایف استایل کاملا رو روال میده. از اینا که ۳۰ ۳۲ سالشونه صبح پا میشن میرن باشگاه برمیگردن صبحونه مفصل میزنن و سوار ماشینشون میشن میرن مطب.هفته ای ۲ ۳ روز کار میکنن و سالی ۳ ۴ بار هم سفر خارج میرن. بعد پزشک هم سن اینا هم باید وایسه ببینه بعد از n تا عمل رایگان و حمالی توی بیمارستان دولتی ، کارانه شو دولت بعد از ۶ ماه واریز میکنه یا نه ؟ یا مثلا خرج اجاره خونه و ضروریات زندگیو میتونه با ۲۴ ملیون تومن حقوق رزیدنتی برسونه یا نه.
فصل تابستون رو بیشتر از همه فصل ها دوست دارم. عصراش و شباش رو مخصوصا ، هوا خنک میشه ، تیشرت آبی آسمونی رنگتو می پوشی ، عطر ناتیکا وویاژت رو میزنی و در میای بیرون...خودت میری شهرو میگردی فضای شلوغ شهر و مردمشو می بینی. یا با رفیقات ؛ میری میگی میخندی و آرزو میکنی که ای کاش همین چند سال دانشجوییت ، این جمع و این شهر هیچ وقت تموم نشه.اصلا دورهمی های عصرانه و شبانه تابستون یه صمیمیت خاصی داره! هوا خوبه و تا دیر وقت میمونی بیرون مخصوصا اگه دانشگاه شهر خودت نباشی که آزاد آزادی هر موقع دلت خواست برگرد خونه.خلاصه این آپشن دانشجویی خیلی خوبه.
کنکوری ها
اگر میخواید با باطن و واقعیت این رشته آشنا بشید ، برید تو کانال دکتر و چند پیام بالاتر و پایین تر از اینو از اول دنبال کنید ، بیشتر بدونید راجب مسیر رشته پزشکی و سختی هاش / صفر تا صد زحمتشو کشیده
با آرزوی موفقیت
Repost from MIND CHAT
متاسفانه متاسفانه متاسفانه، هم دانشآموز و هم خونوادههای اونها، اکثر اوقات حتی کوچکترین شناختی نسبت به این رشته و جزئیات تحصیل و سبکزندگی تحصیلکردگان این رشته ندارن...
چرا دانشآموز وقتی اومد دانشجوی پزشکی شد، خیلی زود میخوره توی ذوقش؟ چرا هر روز دلسرد تر میشه؟ چرا از هر ده تا دانشجوی پزشکی، حداقل ۷تاشون از انتخاب این رشته پشیمونن؟!
چون موقع انتخاب این رشته تقریبا هیچ شناختی از این رشته ندارن و با تصورهای واهی و خوشگل موشگل راهیِ این رشته میشن
اومدم تبریک روز پزشک بزارم
شروع کردم به نوشتن ؛
روز کسانی که ...
روز کسانی که ...
روز کسانی که...
دیدم خیلی زیاد شد
تصمیم گرفتم خیلی خلاصه کنم
روز دستان خدا در زمین مبارک ❤️
۱۸ سالم بود
۱ هفته از برگزاری کنکور میگذشت و برای اولین بار تنهایی سوار قطار به مقصد سفری کوتاه شدم ، یه حدسایی میزدم که با این درصدا بتونم پزشکی قبول شم...
از پنجره قطار داشتم بیرونو نگاه میکردم و
خوشحال بودم... خوشحال از این که روزای سخت کم نیاوردم و ادامه دادم...
خوشحال از این که روزای آخر با دوستام نرفتم گیم نت و موندم خونه آزمون جامع زدم ...
خوشحال از این که برخلاف میل باطنی ام مهمونی های خانوادگی رو شرکت نکردم و خودمو چپوندم تو اتاق...
خوشحال از این که دیگه قرار نیست با لوله ی گوارش حشرات و استکیومتری و تابع مثلثات سر و کله بزنم...
حالا در جایگاهی وایساده بودم که لاقل خودم از خودم راضی بودم ، حسرت نداشتم ، حسرت بددد ترین حسی هست که یه آدم میتونه تجربه کنه
داشتم برا مرحله جدید زندگیم برنامه ریزی میکردم ( یکی نبود بهم بگه بابا صبر کن نتایج بیاد بعد! )
چندین سال داره از اون روزا میگذره و دوباره دارم با همون قطار برمیگردم به درس و دانشگاهم ؛ هر چقدر بیشتر فکر میکنم بیشتر خوشحالم که به خیلی چیزا " نه " گفتم.
بعضی وقتا آدم برا خودش تلاش نمیکنه ؛ برا لبخند خانوادش می جنگه.
ادامه دارد...
طول ترم های علوم پایه زیاد درس نمیخوندم ولی خب معدلم رو خوب و بالا نگه داشته بودم.حالا رسیده بودم به فرجه ی ۴۳ روزه علوم پایه ؛ پلن استریت شدن داشتم اما من بودم و کلی مطلب و چندین تا کتاب کت و کلفت که مجبور بودم اولین بار شروع کنم به خوندنشون.روز اولش رو استراحت کردم و ۴۲ روز باقی رو ۱۰۰ که سهله ، ۲۰۰ خودمو گذاشتم..
رسیدیم به روزای آخر... اونقدر کم خواب بودم که دیگه تو خودم نبودم... میدونستم این روزا تموم میشه و سیر میخوابم بعد امتحان و بعدا میام این متنو میخونم و میخندم...
بازم برای خودم پلن روز های آخر منتهی به کنکور رو تلقین کردم ( این پیام ). به خودم گفته بودم یا استریت میشی یا باید استریت بشی! راه دیگه ای نداری! این جوری مغز ۱۰۰ خودشو میزاره... همین متنو تو حالتی نوشتم که شدیدا بدنم به خواب نیاز داشت ولی خب دوباره لذت خوابیدن رو بخشیدم به لذت دائمیِ دیگه... به خودم یادآوری میکردم که خواب و تفریح و اینستاگرام و فیلم و سریال هیچ ارزشی نداره و ۲ ۳ روز بعد امتحان اونقدر میخوابم که حالم به هم بخوره ( که این طوری هم شد ).یادمه شب که میشد یه فلاسک آب جوش پر میکردم میزاشتم تو اتاق با ۲ تا نسکافه TIMS تا ۳ ۴ صبح میخوندم ... اذان صبح رو که میگفت میخوابیدم تا ۸ ۹ صبح ، میدونی چاره ی دیگه ای نداشتم که! باید استریت میشدم بااااید
این روحیه ی جنگجو رو فقط و فقط روز های منتهی به کنکور بهم یاد داده بود ، این که بگذرم...از هر چیزی که منو از هدفم دور میکنه بگذرم.از هر لذت موقتی در راه هدفم بگذرم.درد رو بپذیرم و بدونم این درد کشیدن برای موفقیت ضروریه و خوبیِ کنکور اینه که مغز تو رو شلاق میزنه برا آمادگی روزای سخت ، کشیک های طاقت فرسا و آزمون های ۱۰۰ برابر سخت تر که بعد از این خواهی داشت...
به جای این که عضلاتت رو قوی کنی برا پشت میز نشستن ؛ ذهنتو قوی کن ؛)
