جم تیوی🎀🗣
Yopiq kanal
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
790
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-6477 kun
-64730 kun
Postlar arxiv
790
Repost from 𝕣𝕖𝕕 𝕞𝕠𝕠𝕟☾
من اولین «بارها» را با تو تجربه کردم.
پس چه عجیب است که هر تجربهی تازه، مرا دوباره به یاد تو نیندازد!
ترک عمیق قلبم، از قدمهایی است که هنگام رفتنت برداشتی.
میدانی
میگویند زمان،
همهچیز را درمان میکند.
اما من فکر میکنم زمان،
فقط بذر رنج را آرامآرام به درختی تبدیل میکند؛
درختی که اگر روزی از کنار آن بگذری، میتوانی زیر سایهاش بنشینی و از میوههایی بخوری که از تحملِ نبودنت به بار آمدهاند.
من هنوز،
هر روز به آن درخت آب میدهم.
نه از روی امید...
از روی عادتِ دوست داشتنت.
آن ترک، کمکم به درهای تبدیل شد؛ درهای که بخشی از وجودم را برای همیشه در آن سمتش جا گذاشتم.
اگر روزی بازگردی، شاید فقط یک سؤال از تو بپرسم:
در سرزمین تو نیز، پاسخ مهربانی، رفتن بود؟
یا شاید... این رسم بعضی دلهای خسته است که توان ماندن ندارند!.
به من آموخته بودند، اگر روزی عاشق شدی، آنقدر گرم باش که محبوبت سرمای دنیا را فراموش کند.
و من سوختم...
غافل از اینکه گاهی تورا، در روزی افتابی دوست داشتم.
شاید اگر سردتر بودم، ماندنت آسانتر میشد.
اما اگر عشق، برای شبیه شدن به بیمهری باشد...
دیگر عشق نیست!
دلم، گرمای حضورت را نمیخواهد.
دلم گرمای خودم را میخواهد؛
همان گرمایی که روز رفتنت، همراه تو از من فاصله گرفت.
حالا با این قلب ترکخورده چه کنم؟
یادگار توست.
نه آن را دور میاندازم، نه به دست دیگری میسپارم.
شاید روزی، خودم دوباره یاد بگیرم چگونه با همین قلب، دوست داشتن را از نو آغاز کنم.
خدایا...
به من کمک کن.
نه برای آنکه او بازگردد...
برای آنکه خودم، از میان این ویرانی، دوباره برخیزم.
و شاید...
عشق، هیچوقت عاقلانه نبوده است.
اما شاید، رشد کردن بعد از عشق،
عاقلانهترین کاری باشد که انسان میتواند انجام دهد!
