uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

221 B ♘

221 B ♘

Kanalga Telegram’da o‘tish

Every fairy tale needs a good old-fashioned villain... @HolmesDeducttiion_bot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
279
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+607 kun
+6030 kun
Postlar arxiv
Repost from overdose
من خیلی خوب بلدم‌ بزنم‌ زیرمیزی که خودم‌ چیدمش پس با من درست رفتار کن.

«شکستنی‌تر از شیشه»
آزمایشگاه بارتز مثل همیشه بوی مواد شیمیایی و قهوه‌ی سرد شده می‌داد. صدای باران روی پنجره‌ها می‌کوبید و نور سرد لندن روی میزهای پر از لوله‌های آزمایش افتاده بود. مالی هوپر کنار میز ایستاده بود. پرونده‌ای در دستش بود، اما نگاهش بیشتر از هر چیزی روی مردی بود که آن طرف اتاق با بی‌قراری قدم می‌زد. شرلوک هولمز. همیشه همین‌طور بود. وقتی چیزی ذهنش را درگیر می‌کرد، انگار تمام دنیا برایش محو می‌شد. انگشت‌هایش روی میز ضرب گرفته بودند و چشمانش دنبال چیزی می‌گشتند که هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست ببیند. مالی آرام گفت: — «شرلوک... شاید این بار لازم نباشه همه چیز رو خودت حل کنی.» شرلوک ایستاد. چند ثانیه سکوت. بعد با همان لحن سرد همیشگی گفت: — «من خوبم، مالی.» مالی لبخند تلخی زد. — «تو همیشه همینو می‌گی. حتی وقتی اصلاً خوب نیستی.» این جمله برای چند لحظه تمام دفاع‌های شرلوک را شکست. نه مثل یک معما، نه مثل یک پرونده... بلکه مثل حقیقتی که نمی‌توانست با منطق ردش کند. شرلوک نگاهش را دزدید. — «تو نباید این‌قدر منو بشناسی.» مالی آهسته جواب داد: — «ولی شناختم.» ناگهان شرلوک به سمت میز رفت. عصبانیتش از خودش، از دنیا، از تمام احساساتی که نمی‌توانست اسمشان را بگذارد، بالا گرفت. دستش به شیشه‌ی آزمایشگاه برخورد کرد. صدای شکستن شیشه در فضای آزمایشگاه پیچید. چند نفر از دور نگاه کردند، اما مالی فقط به او نگاه می‌کرد. نه به نابغه‌ی مشاور. نه به مردی که همه فکر می‌کردند هیچ احساسی ندارد. فقط به شرلوک. شرلوک به تکه‌های شیشه روی زمین خیره شد. — «من از این متنفرم.» مالی آرام پرسید: — «از چی؟» شرلوک مکث کرد. — «از اینکه بعضی چیزها رو نمی‌تونم بفهمم.» مالی نزدیک‌تر آمد. — «مثل چی؟» شرلوک برای اولین بار جواب آماده‌ای نداشت. چشم‌هایش روی صورت مالی ماند. زنی که سال‌ها کنار او ایستاده بود. زنی که همیشه باور داشت پشت آن دیوارهای سرد، کسی وجود دارد. مالی آرام گفت: — «شرلوک... لازم نیست همیشه قوی‌ترین آدم اتاق باشی.» و همین جمله کافی بود. برای یک لحظه، شرلوک هولمز دیگر آن مرد منطقی و دور از احساس نبود. فقط انسانی بود که خسته شده بود از پنهان کردن خودش. او جلو رفت و پیش از اینکه بتواند دوباره همه چیز را تحلیل کند، مالی را بوسید. نه مثل یک حرکت حساب‌شده. نه مثل یک آزمایش. فقط یک لحظه‌ی واقعی. وقتی عقب رفت، خودش هم انگار از کاری که کرده بود متعجب بود. مالی با ناباوری نگاهش کرد. — «شرلوک...» او نفس کوتاهی کشید. — «این... غیرمنطقی بود.» مالی لبخند زد. — «برای همین احتمالاً اولین کار منطقی‌ای بود که انجام دادی.» شرلوک چیزی نگفت. اما برای اولین بار، سکوتش شبیه فاصله نبود. شبیه آرامش بود. و روی زمین، بین تکه‌های شیشه‌ی شکسته، چیزی افتاده بود که سال‌ها سعی کرده بود پنهانش کند: قلب یک کارآگاه نابغه.
#221_B #text

:) 🖤
:) 🖤

فور کن چنلت هانی🩶✨ اینجا و اسپانسر جوین باش🪩
تا فولدر بزنم +100ممبر به چنلت اضاف کنم🪙
شات از اسپانسر همراه با تگ چنلت 👇🏻 (@girl_Only_moood_bot)

photo content

Bad guy 🖤

نه، نه... نظرم را عوض می‌کنم.
آدم‌ها دو دسته نیستند؛ سه دسته‌اند: زن‌ها، مردها، و آدم‌هایِ «الان کار دارم، بعداً جوابت را می‌دهم.» هم ان‌هایی که «بعداً»‌شان هیچ‌وقت نمی‌رسد، پیام‌هایشان نیمه‌کاره می‌ماند و جواب‌هایشان جایی میان امروز و فردا گم می‌شود. مطمئنم همهٔ ما حداقل یکی از این آدم‌ها را در زندگی‌مان داریم.
#221_B #text

میگم بهتون 😏

هیوا؟ چجوری زبانت خوب شده؟ 😳😳😳
هیوا؟ چجوری زبانت خوب شده؟ 😳😳😳

😁😅
😁😅

sticker.webp0.04 KB

Pls bring him to his prime 💔😭

When... Someone hates you You can say douche bag 😂
When... Someone hates you You can say douche bag 😂

🖤🫠
🖤🫠

Lady... You're reasons to live :)
_ B. C

انسان‌ها سه دسته شده‌اند؛ مرد، زن و انسانی که فقط ظاهر انسان بودن را دارد؛ مترسک. همه‌مان در زندگی‌مان از این دسته آدم‌ها داریم. آدم‌هایی که حضور دارند، اما بودنشان هیچ گرمایی ندارد. کسانی که چهره‌ای شبیه انسان دارند، حرف می‌زنند، می‌خندند و در میان جمع دیده می‌شوند، اما درونشان چیزی از احساس واقعی باقی نمانده است. آدم‌های مترسک کسانی هستند که فقط نقش بازی می‌کنند؛ نقش یک دوست، یک همراه یا یک انسان دلسوز را. آن‌ها همیشه همان چیزی را نشان می‌دهند که دیگران می‌خواهند ببینند، نه آن چیزی که واقعاً هستند. مترسک‌ها معمولاً خوب بلدند بایستند؛ در لحظه‌های خوش کنار آدم‌ها باشند، لبخند بزنند و حضورشان را نشان دهند، اما وقتی طوفان زندگی می‌رسد، وقتی کسی به حمایت یا درک نیاز دارد، چیزی جز یک پیکره‌ی بی‌حرکت نیستند. آن‌ها احساسات دیگران را می‌بینند، اما لمس نمی‌کنند. حرف‌ها را می‌شنوند، اما نمی‌فهمند. قول می‌دهند، اما مسئولیت حرف‌هایشان را به دوش نمی‌کشند. مترسک بودن به این معنی نیست که کسی بی‌نقص نیست؛ بلکه یعنی انسانی که انتخاب کرده فقط تصویری از انسان بودن باشد، بدون آنکه عمق، صداقت و قلبی برای همراهی داشته باشد. بدترین چیز درباره‌ی مترسک‌ها این است که همیشه از دور شبیه آدم‌های واقعی به نظر می‌رسند؛ تا زمانی که زندگی تو را در یک روز سخت امتحان کند و بفهمی کسی که کنارت ایستاده بود، فقط یک سایه بوده است.
#221_B #text

درسته از لحاظ سطحِ زبان بهت نمیرسم ولی از جهتِ شعور تو هرگز بهم نمیرسی
🖤😎

بچه ها میگن از روزمره بزار روزمره من تا 5 مرداد 😭😭😭:
بچه ها میگن از روزمره بزار روزمره من تا 5 مرداد 😭😭😭:

𝐎𝐡𝐡𝐡𝐡𝐡𝐡😳
𝐎𝐡𝐡𝐡𝐡𝐡𝐡😳

مگه چقدر پیر شدیم؟ 🖤
مگه چقدر پیر شدیم؟
🖤