اینجادیوانهایمینویسد!
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلماتی لجنگرفته در ذهنِ دیوانه. @Thecrazyhearbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 498
Obunachilar
-524 soatlar
+327 kun
+30930 kun
Postlar arxiv
من با همه مهربونم، چه اونی که مثل چی حرصم میده، چه اونی که نمیشناسم. :))
معمولا درمورد متنات هیچی نمیگفتم میخوندم و همیشه هم تحسینت میکردم برای این قلم و ری اکت میدادم احساسم رو نمیگفتم و میرفتم ولی الان اینقدررررررر این قشنگ بود که براش مردم،برات مردم:))))🧌
در خانهام مرثیهای برگزار کردم. خانمی با موهای بلند مشکی، کلیپسزده، با لباسی اصیل و قدی بلند وارد شد، کنار من نشست و آرامآرام به هقهق افتاد. از او دلیل گریهاش را پرسیدم. گفت فرزندانش جوانمرگ شدهاند، خانهشان کمآب شده و خوشی مدتهاست از خانهشان رخت بسته. کمی مکث کرد و گفت: «خونهمو دزد زده...» نامش را پرسیدم. خودش را ایران معرفی کرد. چیزی ته وجودم فرو ریخت. با لبخند تظاهر کردم خوبم، اما با دلی آکنده از غم، ایران را در آغوش فشردم و با هم برای ما اشک ریختیم. کمکم صدای هقهقمان تمام سالن را پر کرد. سرم را که بلند کردم، دیدم همه گریه میکنند. نه برای من، نه برای آن زن؛ برای ایران. و آن شب، برای اولین بار فهمیدم، گاهی یک سرزمین آنقدر گریه میکند که دیگر نمیدانی کدام اشک، اشکِ توست و کدام، اشکِ او.
.صاد.
