اینجادیوانهایمینویسد!
Kanalga Telegram’da o‘tish
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
6 840
Obunachilar
-7624 soatlar
+3 1667 kun
+2 69030 kun
Postlar arxiv
او؟
چون جنگلی متروک، مسکوت بود. در این سکوت شیرین، نگاهش با ستاره های خموش تسکین دهنده بود. گویی همزمان با حضور او در سکوتِ جنگل، باران نیز باریده بود. بوی خیز برداشته خاک، بر اثر لمس باران بر مشامم بود. او برایم طبیعت بکر بود و صدایش باد های لرزان در لا به لای برگ های گریزان ِبهار بود. چشمانش ستاره شب بود. بارها گفته ام که او چون ستاره بود. گاهی زخمی، گاهی کامل بر دیده بود. حتی نبودش هم برای منِ آسمان پرست، بوسیدنی بود.
بزرگترین مانع من، خودمم.
با تمام وجود، وجودش رو میخوام اما باور کردن حضورش برام غیر ممکنه. میخوامش اما ذهنم با گزاره "اون نمیخوادت" داره باعث میشه خودم رو توی زندگیش کم رنگ کنم. مشکل خودمم که بیش از حد به هرچیزی اهمیت میدم و توجه میکنم.
روزگاریست در این پژمرده هوا هر نشاطی مرده است:))) هشت کتاب، سهراب سپهری
یه ماهه کات کردیم
امشب ۱۲ و نیم تولدشو تبریک گفتم
گفت مرسی زیاد منتظرم نزاشتی.. ممنونم ازت..
بعد پرسیدم منتظر تبریک بودی؟!
فکر کنم خوابید
اخه سابقه نداشت اصلا بیدار بمونه و اینکه اصلا اعتقادی به پیام تبریک ۱۲ شب نداشت.. ولی منتظر من مونده بود
الان من موندم و کلی فکر و خیال..
کتری رو گاز داره جوش میآد، بذار چاییمو بریزم بیام صحبت کنیم ایده بامزهایه 🫠
