اینجادیوانهایمینویسد!
Kanalga Telegram’da o‘tish
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
6 562
Obunachilar
-9324 soatlar
+3 0947 kun
+2 43330 kun
Postlar arxiv
وسط یک روز عادی مرگ من سر می رسه و جهان بی خبر از من به شب بعد می رسه. بعد مرگم قراره هیچچیزی تغییر نکنه، قول میدم طلوع خورشید لحظه ای دیر نکنه. ممکنه فردا اصن اون روز عادی که میگم سر برسه، تو یه لحظه هرچی که بود و نبود و قصه به تش برسه.
وسط یک روز عادی مرگ من سر می رسه و جهان بی خبر از من به شب بعد می رسه. بعد مرگم قراره هیچچیزی تغییر نکنه، قول میدم طلوع خورشید لحظه ای دیر نکنه. ممکنه فردا اصن اون روز عادی که میگم سر برسه، تو یه لحظه هرچی که بود و نبود و قصه به تش برسه.
متاسفم عزیزم. این روزها بیشتر از همیشه ناامیدی و غم وجودم رو فرا گرفته. پر از احساسات و افکار منفیام. زندگی طعم خرمالوی گس میده و من از خرمالو متنفرم.
از یهجایی به بعد دیگه واست اهمیت نداره کی بهت پیام میده، کی حالت رو میپرسه، کی بهت زنگ میزنه، کی ازت خبر میگیره. تنها چیزی که واست اهمیت داره، روتین زندگیایه که واسه خودت ساختی. وقتی به این نتیجه میرسی: اگه باهام به هر نحوی ارتباط نمیگیره، یعنی نمیخواد. وقت نداشتم، سرم شلوغ بود و.. همهش بهونهست. همهی آدمها وقت دارن و بلدن، اگه کسی برات وقت نمیذاره یعنی نمیخواد. و پذیرشِ این موضوع میتونه تو کنارگذاشتنِ آدمها، بهت کمک کنه.
سرم درد میکنه، نبضم بد میزنه، تو دلم رخت میشورن، تو سرم بازار مسگرهاست، وجودم شبیه کشتیای شده که تو طوفان گیر کرده.
دست شیطون هیچوقت بهمن نرسید. من کارهایی رو با خودم کردم که برای شیطون که هیچی، برای کل دشمنام هم قفله.
سلام. نمیدونم وقتی این نامهرو داری میخونی کجایی و چیکار میکنی، فقط اینرو میدونم که من هنوز هم دلم برای تو تنگ میشه، دلم برای حرفهای نصفهشبیمون تنگ میشه، دلم برای لقبهایی بهم میدی تنگ شده، دلم برای کنار هم بودنمون هم تنگ شده. من هیچوقت اینرو بهت نگفتم اما تو با تمومِ کارهات و رفتارهات و همهچیزت برام فرق داری.
هر روز به خودم میگم دیگه امشب نیمساعت زودتر میخوابم، اما به خودم میآم میبینم زندگیِ شبها تو یه لولِ دیگه جذاب و دوستداشتنیئه. بعد به خودم میگم بابا یهشب که هزار شب نمیشه. تهش متوجه میشم هر شب دارم نیمساعت دیرتر میخوابم.
هر شب دلم میخواد نیمساعت زودتر بخوابم، اما به خودم میآم میبینم زندگیِ شبها تو یه لولِ دیگه جذاب و دوستداشتنیئه. بعد به خودم میگم بابا یهشب که هزار شب نمیشه، بعد متوجه میشم هر شب دارم نیمساعت دیرتر میخوابم.
