اینجادیوانهایمینویسد!
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلماتی لجنگرفته در ذهنِ دیوانه. @Thecrazyhearbot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
1 509
Obunachilar
+124 soatlar
+847 kunlar
+32030 kunlar
Postlar arxiv
Repost from " اقیانوسِ چشم هایش🖤 "
صاد میاد با قلمش کلمه ها دور و برش....
به قصد کشت با قلمش
آیا بمیرم برای قلمش؟
نمیتونم توصیف کنم کلماتت چقدر به قلبم نفوذ میکنن.
فقط میتونم بگم واقعا عاشق نوشته هاتم:)
نوشته آخرت واقعا عمیقه
مثل نوشته های تو رو کم خوندم و فکر کنم چون کم پیدا میشه ادمی که از فروپاشی روانیش اینقدر تصویر واضح و قابل لمسی خلق کنه
سلام...میشنوی صدامو؟ مغزم...مغزم خودکشی کرد. آره، خودکشی کرد. نه، صبر کن... لازم نیست ناراحت شی.. من خودم دیدمش. دیدم چطور یه شب، بیصدا نشست گوشهی سرم و همهی چراغهاشو خاموش کرد. اول خاطرههاشو کشت، بعد اسم آدمها رو، بعد صداها رو... آخرش هم منو از یاد برد. دفنش کردم. همینجا. جلوی خودم. خاک ریختم روش و حتی گریه هم نکردم. فقط یه سیگار روشن کردم، نشستم کنار قبرش و نگاه کردم به دودی که بالا میرفت. عجیب بود.. برای اولین بار چیزی از من بالا میرفت که دیگه برنمیگشت. میدونی؟ من هنوز لبخند میزنم. هنوز جواب سلام مردم رو میدم. هنوز وقتی کسی میپرسه «خوبی؟» سرمو تکون میدم و میگم: «آره، خوبم.» چه دروغ تمیزی. هیچکس نمیدونه زیر این لبخند، یه قبر تازهست. یه قبر که اسم نداره، چون صاحبش حتی یادش نیست اسمش چی بوده. گاهی میام اینجا، کنارش میشینم، باهاش حرف میزنم. میگم: «بیداری؟» جواب نمیده. میپرسم: «هنوز چیزی یادت مونده؟» سکوت. بعد میخندم. بلند. اونقدر بلند که خودم هم از صدای خندهم میترسم. میدونی تلخترین قسمت ماجرا چیه؟ اینکه دلم براش تنگ نمیشه. چون من دیگه نمیتونم برای چیزی که مرده دلتنگ بشم. فقط گاهی دستم میره سمت سرم، انگار میخوام درِ قبرشو باز کنم، اما یادم میاد... من خودم دفنش کردم. پس خوشحالم. واقعاً خوشحالم. بالاخره ساکت شد. بالاخره اون صدایی که هر شب میگفت «ادامه بده»، «تحمل کن»، «شاید فردا بهتر شد»... خفه شد. و من؟ من آزاد شدم. حالا میتونم لبخند بزنم، سیگار بکشم، با آدمها حرف بزنم، و شبها بدون اینکه چیزی درونم بیدار بمونه، بخوابم. فقط یه مشکل کوچیک هست...هر شب، قبل از خواب، صدای بیل خوردن روی خاک رو میشنوم. و مطمئنم از زیر زمین میاد. شاید مغزم نمرده. شاید فقط داره از زیر خاک، آرومآروم... در میزنه. ولی من در رو باز نمیکنم. چون میترسم اگر برگرده، دوباره مجبور بشم چیزی احساس کنم. پس... هیس. ساکت باش، نگران نباش، من خوبم. فقط نمیدونم چرا هر بار جلوی آینه میایستم، کسی که توی آینه نگاهم میکنه، لبخند میزنه ولی من نه. .صاد.
