Libera nel vento.🍃
Kanalga Telegram’da o‘tish
جریانِ زندگی، رها و آزاد در باد. زن زندگی آزادی تا ابد و تا همیشه. ناشناس :http://t.me/BluChtBot?start=60a1ab04b8d5aa888e42 https://t.me/+U9wS8Yrrjwc0YWE0 پرایوت:
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
611
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
http://t.me/BluChtBot?start=60a1ab04b8d5aa888e42
امروز هرچی سوال دارید ازم بپرسید میام همه رو جواب میدم
حالا انگار مثلا قراره نیست بدبخت تر از الان بشم و هیجده سالگی قراره اتفاق خاصی میوفته-
دلم میخواهد آنقدر زندگی کنم که هیچ روزی شبیه روز قبل نباشد. میخواهم شهرها را نه از روی نقشه، که از روی بوی نان صبحگاهیشان بشناسم. میخواهم کنار پنجرهی قطاری بنشینم و اسم تمام رودهایی را که از کنارشان میگذرم، ندانم. میخواهم سؤالهایی بپرسم که کسی حوصلهی جواب دادنشان را ندارد. میخواهم چیزهایی بسازم که فقط برای زیباتر شدن دنیا به وجود آمدهاند؛ نه برای فروختن، نه برای اثبات کردن خودم. میخواهم نیمهشبها بیدلیل پیادهروی کنم، کفشهایم خاکی شوند و جیبم پر از برگهای خشک و بلیتهای قدیمی باشد. میخواهم برای آدمهایی که هیچوقت دوباره نمیبینمشان، آرزوی خوشبختی کنم. میخواهم آنقدر کتاب بخوانم که هر بار چشمهایم را میبندم، صدای نویسندهای در سرم راه برود. میخواهم یاد بگیرم چگونه با دستهایم چیزی خلق کنم؛ طراحی، سفال، موسیقی، یا حتی فقط یک خاطره. میخواهم روزی برسد که از هیچ احساسی نترسم. نه از دلتنگی، نه از عشق، نه از شکست. میخواهم آنقدر جهان را لمس کنم که آخرش نفهمم بیشتر جهان را دیدهام یا جهان مرا. اما بیشتر روزها، زندگی خیلی کوچکتر از رویاهایم است. چشم باز میکنم و قبل از هر چیزی یاد کارهایی میافتم که باید انجام شوند. اتاقی که به هم ریخته، ظرفی که مانده، دردی که از دیروز هنوز همانجاست و شبهایی که زودتر از آنچه فکر میکردم از راه میرسند. عجیب است؛ من هنوز همان آدم پر از شوقم، فقط بیشتر وقتها فرصت نمیکنم شبیهش زندگی کنم.
