یادداشت های رهایی ویراستاران ایان 🧚🏻♀
Kanalga Telegram’da o‘tish
شعبه تلگرام، شعبه ابدی، شعبه عشق اسم اصلی: لهو و لعب ویراستاران ایان چنل اصلی و ترجمه تیم: @ianteam
Ko'proq ko'rsatish1 174
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+13130 kun
Postlar arxiv
این سوتی که نیست ولی برای من خیلی خاطره خنده داریه
یه روز بابابزرگم بخاطر معده درد از روستا اومده بود که بره دکتر
با یه قیافه اینجوری🥺 هم میگفت که خیلی مراعات میکنم و غذا نمیخورم
مامانمم چون به ما قول داده بود برای خودمون ماکارانی درست کرد،بابا بزرگمم گفت نه من معدم درد میکنه ماکارانی نمیخورم، خلاصه برای بابا بزرگمم مرغ پخت.
بعد موقع غذا، بابابزرگم یه بشقاب پر ماکارانی برداشت، مرغم گذاشت بالاش همه رو باهم خورد😂😂😂
همه سر سفره فقط نگاش میکردیم
https://t.me/ianOppas/22806
اخه شب بود فک نمیکردیم اون پایین باشه چون اکثر مواقع اون تایم خوابه
بعد حالا فهمید کدوم اتاق بودیم یهو دیدیم از بلندگو میگه بچهای فلان اتاق بیاین پایین رفتیم کلی دعوامون کرد بزور جلو خودمونو گرفتیم که نخندیم وگرنه از خوابگاه پرتمون میکرد بیرون انقدر عصبی شده بود🤣🤣
خالم اینا داشتن میرفتن مشهد زیارت دختر داییم کوچیک بود یعنی ۲ ماهش بود بعد سوار اتوبوس بودن یدفعه دست انداز میخوره بعد زنداییم خواب بود بچه قل میخوره میره زیر صندلی جلویی بعد زنداییم بلند میشه میبینه بچه بغلش نیست بعد خودشو میزنه خالم از خواب پامیشه مادرشوهر کنارش بود بعد خالم داد میزنه اینا یدفعه مادرشوهر بلند میشه میگه عه دخترم رسیدم؟ با چشم بسته دست میزاره رو سینه بعد میگه سلام و فلان فکرده رسیدن حرم
خواب الود بود
بعد بجه داد میزنه گریه میکنه یعنی از خواب بلند شد اون زیر همه میفهن چیشده😂
من رفتم سلف دانشگاه کاپوچینو بگیرم یه آقای جوونی بود برای اولین بار میدیدمش آب جوشو داد بهم منم کاپوچینورو جلوش ریختم حل کردم تو آب این بنده خداهم دستشو درازکرد که کارتم بگیره حساب کنم منم خیلی ریلکس پوست کاپوچینورو دادم دستش💀
اونو انداخت سطل زباله دوباره دستش درازکرد گفت کارتتو بده لطفا
وای منم بگم هروقت یادش میوفتم از خجالت سرخ میشم
من بچه بودم گوشیه مامانمو خیلی کش میرفتم بعد کاش فقط بازی میکردم😂😑 بعضی وقتا میرفتم تو چت هاش میخوندم. یبار گفتم بزار بنویسم منم
همکارا داشتن تو گروه باهم بحث میکردن که آره خانم فلانی مثلا محسنی این کارو کرد اینا بعد من یهو گفتم خانم محسنی کیه🤣🤦♀
سکوتی حاکم شد که کاش من احمق میفهمیدم و ادامه نمیدادم ولی نه😂😭
دوباره گفتم: ایهاالناس خانم محسنی کیه
(چقدر شاکی بودم) که یکی از همکارای مامانم ریپلای مونا جان برو گوشی رو بده مامانت 😂💀
هر سری یادش میوفتم میمیرم
بخدا هنوز قیافه مامان بابام وقتی با صدای بلند اون فحش رو دادم یادمه😂
من بچه بودم رفته بودیم اردو و هنوز با فحش های ک دار آشنا نشده بودم
بعد انگار بچه های ما با بچه های مدرسه دیگه دعواشون میشه اونا بهشون فحش ک دار میدن
اینا گریه کردن اومدن پیش ما گفتن خیلی بی ادب بودن بهمون از اون فحشایی دادن که پسرا توی دعوا بهم میدن گفتیم حالا چیه گفت فلان چیز
منم تا حالا نشنیده بودم
رفتم خونه سر سفره گفتم مامان امروز بچه هامون دعوا کردن اون بچه ها از اون فحشا که پسرا میدن دادن
الان یادم نمیاد کیسه کش؟ کفش کش؟
حالا مامانم که فهمیده بود چیه گفت باشه نمیخواد بگی
گفتم نه بمون الان یادم میاد
آهااااا ک.. کش بود😭😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
من با داداشم 10 سال اختلاف سنی داریم
وقتی 5،6 ماهش بود، مامانم رفت خونه ی همسایمون
گفت اگه بیدار شد و گریه کرد، بیارش اونجا
منم تا بیدار شد سریع رفتم که ببرمش پیش مامانم
کفشامو از توی جاکفشی برداشتم، داداشمم بغلم بود، میخواستم کفشا رو بندازم پایین که بپوشم، داداشمو انداختم🤣🤣🤣
وای بچه انقدر گریه کرد، منم استرس گرفته بود که زدم بچه رو معلول ذهنی کردم😭😂
تا چند وقت، کارای عجیب میکرد من میترسیدم که تقصیر من باشه، بعد چند سال که بزرگ شد خیالم راحت شد که سالمه😂
یکبار تو مدرسه یک نفر از بالا یکم آب ریخت رو سر یک سال بالایی منم که خبر نداشتم چه اتفاقی اصلا افتاده یا رو سر کسی آب ریخته شده آبم تموم شده بود رفتم پایین آب جا کنم چهار تا یزید جلوم رو گرفتم گفتن تو ریختی گفتم عجبا مگه دیدی
گفتن خب بطری ات خالیه باید معذرت خواهی کنی یا بریم پیش مدیر دخترهِ پرنسس دو قطره آب ریخته بود روش هرچی میگفتم من نریختم باور نمیکردن آخرش گفتم من معذرت خواهی نمیکنم هر کاری دلتون خواست بکنید از اون موقع بچه های کلاسمون بهش میگن اسید پاشی دروغین رو سر سال بالایی
