Fiction | Vkook ʰᵃⁿᵃⁿ
Kanalga Telegram’da o‘tish
2 512
Obunachilar
+824 soatlar
+957 kun
+36230 kun
Postlar arxiv
Repost from خـاکسـتر؛ی
فـیکچـت #prxy 💌
کاپـلها: ویکوک، یونمین
ژانـر: کمدی، درام، رمنس، اسمات 🔞
نـویسـنده: @quiwel
فـولپـارت - بخشِ اول
❗️رمز فایل تویِ چنل @MagrayArchive انتهای لیست پین شده ❗️
⑉ @mycinder
Repost from خـاکسـتر؛ی
⋆ Fake Chat ⋆ #Prxy
فـیکچـت💌
کاپـلها: ویکوک، یونمین
ژانـر: کمدی، درام، رمنس، اسمات
نـویسـنده: حـنان
جونگکوک، نوجوان هفده سالهای که توی کرهی شمالی، با قوانین سختگیرش زندگی میکنه. اون که با کلی ریسک و دردسر به اینترنت جهانی وصل شده، با دختری از آمریکا ارتباط میگیره. ولی بهمحض قطع دوبارهی سرورها، مجبور میشه دنبال ویپیان فروشی از چین بگرده. پسری به اسم وی که پولش رو میگیره و در میره، به همین سادگی.
_اینکه بهت بگم ددی، منو باتم میکنه؟ _مگه قول ندادی وقتی از نزدیک دیدمت، مسخرهبازی در نیاری؟ _همینکه پاهات هنوز تو کفشته، یعنی من جدیام. _میخوام درحالی که کامل روی صورتم نشستی، با همین دهن داغ لعنتی، بدون مکث برام بخوری! Ep: 1 to 100 - Full Part One 🚷 ⑉ @mycinder
Repost from خـاکسـتر؛ی
اپیزودِ جدید پراکسی توی واتپد منتشر شد❗️
برای خوندن، روی لینک کلیک کنید | Wattpad
EP: 92🚷
آخرالــزمان / Apocalypse
عنوان ⤶ آخرالزمان؛ آخرین نبرد
ژانر ⤶ اکشن، دیستوپیا، انگست، عاشقانه، اسمات
نویسنده ⤶ حنان
وضعیت ⤶ فصل دوم - درحال آپ
تعداد صفحهها ⤶ 984
⑉ @MagrayArchive
𓂃 🏙
آخرالــزمان / Apocalypse
عنوان ⤶ آخرالزمان؛ آخرین نبرد
ژانر ⤶ اکشن، دیستوپیا، انگست، عاشقانه، اسمات
نویسنده ⤶ حنان
وضعیت ⤶ فصل دوم - درحال آپ
تعداد صفحهها ⤶ 984
خلاصه ⤶
جونگکوک توی دنیایی از دروغ و توهم گرفتار شده. زندانی درون سازمانی که میخواد اون رو به یک شهروند مطیع تبدیل کنه. گروهش از هم پاشیده، و هرکدوم به سرنوشتی نامعلوم سپرده شدن. این میون دوتا انتخاب مرگبار قرار داره: تسلیم بشه و هرگز اونها رو نبینه، یا وارد نبردی بشه که زنده بیرون اومدن از اون غیرممکنه. این فقط یک بازی قدرت نیست. اینجا، عشق، نفرت، خیانت و انتقام در هم پیچیدهن. وقتی حقیقت خودش رو نشون بده، دیگه هیچکس همون آدم سابق نمیشه.
برشی از داستان ⤶
-
_اونها خاکسترهات رو ازت گرفتن جونگکوک، اما تو هنوز هم دلدادهی خاکستری منی.
-
_مشکی وقتی روی توئه، خطرناکتره.
_اونقدری که حتی نمیدونی حاضرم بهخاطرت تا کجا برم.
-
_ببین چهجوری با یه لمس داری میلرزی... پس ادعا نکن کسی جز من میتونه رامت کنه.
_فکر کردی میتونی منو نگه داری؟ بذار نشونت بدم یه مرد واقعی، چطوری کنترل رو بهدست میگیره!
-
لبهای پسر بزرگتر کش اومد و احساس کرد که ضربان قلبش به اوج رسیده. با شیفتگی و بدون قطع کردن تماس چشمی، زمزمه کرد:
_قسم میخورم به کمتر از پرستیدن تنت راضی نیستم، جونگکوک...
⑉ @MagrayArchive
