~Yaz beni~
Kanalga Telegram’da o‘tish
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
224
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+147 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
224
'پارت صد و بیست و ششم'
اوروچ سرش را بالا گرفت و به استاد فیرات نگاه کرد :
-منم میخوام یه چیزی بگم.اما خب من زیاد بلد نیستم خوب حرف بزنم.اول از همه بابت چیزهایی که تجربه کردین خیلی متأسفم.خیلی خیلی متأسفم.و اینکه خواستم بگم شما بابای خیلی خوبی میشدین.شما واقعاً بابای خیلی خوبی میشدین.پنج ساله دارین برای من پدری میکنین.تو این مدت اینو خیلی خوب فهمیدم.شما واقعاً بابای خیلی خوبی برای من بودین استاد!برام پدری کردین.قلبتون رو شکستم اما بازم دارین برام پدری میکنین.سرگذشتتون رو تعریف کردین تا به من کمک کنین.تا به ما کمک کنین.به نظر من که شما بابای خیلی خوبی هستین!
اشک در چشمان استاد فیرات حلقه زد اما خندید :
-کره خر!میگه من زیاد بلد نیستم خوب حرف بزنم.پس چطوری اشک منو درآوردی؟
مکث کرد و با محبتی صادقانه به اوروچ خیره شد :
-تا وقتی زنده باشم برات پدری میکنم.میدونی چرا؟چون لایقشی.انقدر بچهی خوبی هستی که.قلبت خیلی پاکه.هر پدری آرزو داره پسری مثل تو داشته باشه.
اوروچ سرش را پایین انداخت و فکش از شدت فشار، لرزید. شک نداشتم که در این سکوتِ مرگبار، در میانهی ویرانههای کودکی اش پرسه میزند. به یاد پدرش افتاده بود. پدری که در دلِ خون و نفرت، از او جدا شد. به آن زندگیِ ربودهشده فکر میکرد؛ به آن نسخهی دیگری از خودش که میتوانست در آغوش امن پدر، در آرامش بزرگ شود؛ اما سرنوشت به جای این آغوش، تنها جنگ، دشمنی و بوی خون را به او بخشید.
استاد فیرات از پشت میز بلند شد :
-آها؛یادم رفت.در خصوص موضوع بخشیدنتون میخواستم یه چیزی بگم.یه پرونده میدم بهتون تا فردا صبح وقت دارین برای این کِیس یه روش جراحی پیدا کنین.بیمارستان اطلاعات دقیق مریض رو براتون ایمیل میکنه.اگر بتونید یه روش برای جراحی پیدا کنید که مریض شانس زنده موندن داشته باشه؛می بخشمتون.اگر نه هم که خب...
شانههایش را بالا انداخت و سکوت کرد.
من و اوروچ از پشت میز بلند شدیم.
بی معطلی گفتم :
-نه استاد.خیالتون راحت یه روش پیدا میکنیم.مریض رو نجات میدیم.
-تا فردا صبح ساعت هفت وقت دارین.ساعت هفت باید صفر تا صدِ پروسهی جراحی و اطلاعات دقیقش روی میزم باشه.
با قدمهایی سنگین و بیحوصله، هر سه به سمت سالن رفتیم و در نزدیکیِ مبلها ایستادیم. نگاهی به ساعت دیواری انداختم. ساعت بیست و دو و سی و پنج دقیقه بود.
-یه جراحی پیچیدهست.سن مریض بالاست.دیابت داره.قلبش با باتری کار میکنه.حالا بیمارستان پرونده رو ایمیل میکنه،متوجه میشین.از هوش پزشکیتون استفاده کنین ببینم در چه حدی هستین.
سری تکان دادم :
-نگران نباشین.من خیلی سریع روش جراحی رو پیدا میکنم.
پوزخندی زد :
-انقدر مطمئن نباش دخترم.خیلی سخته.پیچیدهست.
به اوروچ نگاه کردم :
-اوروچ!بیا؛بیا زودتر بریم بیمارستان.روی پرونده کار کنیم.وقتمون کمه.
قصد داشتم به سمت کمد رختآویز بروم که استاد فیرات دستهایش را بالا گرفت و مانع شد :
-کجا؟بیمارستان نمیشه.تا فردا صبح همینجا روی پرونده کار میکنین.
اخمی کردم :
-چی؟اینجا؟اینجا نمیشه که.
-چرا نمیشه؟
-چیز نداریم که.کتاب نداریم.لپ تاپ نداریم.تو بیمارستان کلی منابع هست برای مطالعه.سیستم هست.میتونیم مقالات بیمارستانها و دانشگاهها رو بررسی کنیم.تحقیق کنیم.
-خب دیگه من نمیخوام از امکانات پیشرفتهی بیمارستان استفاده کنین...
به اوروچ نگاه کرد :
-لپ تاپ داری؟
اوروچ سری به نشانهی تأیید تکان داد :
-بله استاد دارم.
-خب عالیه.کافیه.همین لپ تاپ کافیه.
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و پنجم'
-درک دشمنیِ بین خانوادههاتون از توان من خارجه.اینکه دقیقاً چی کشیدین رو نمیتونم درک کنم.چه چیزهایی دیدین نمیدونم.اما یک چیز رو میدونم اگه دست همدیگه رو ول نکنین از پس همهشون برمیاین.پنج سال گذشته،همه چیز خیلی فرق کرده.شرایط آرومتر شده.از همدیگه نگذرین.عشق بینتون زیباست.پاکه.این پنج سال یه امتحان بود برای هردوتون.برای عشقتون.فهمیدین چقدر عاشقین.فهمیدین اگه صد سال هم بگذره حستون نسبت به همدیگه تغییر نمیکنه.مسافت برای عشقتون بیمعنیه.قدر این عشق بزرگی که بینتون هست رو بدونید.برای همدیگه،برای آیندهتون بجنگید.دستهای همدیگه رو ول نکنید.زندگی هر چقدر میخواد بیرحم باشه شما مقابلش سر خم نکنید.از عشقی که بینتون هست به راحتی نگذرین.از این به بعد تحت هیچ شرایطی همدیگه رو رها نکنید.از این به بعد به همدیگه هیچ دروغی نگین.پنهانکاری نکنین.همه چیز رو با همدیگه در میون بذارید.در موردش صحبت کنین.حالا که سرنوشت یه شانس بهتون داده تا به داستانِ عشقتون ادامه بدین ازش استفاده کنین.زندگی به ما فرصت جبران نمیده،فقط گاهی به ما فرصت تجربهی دوباره میده.پس از این تجربهی دوباره،نگذرین.متأسفانه من نه فرصت جبران داشتم نه فرصت تجربهی دوباره.شما قدر این لحظات رو بدونید!
به خودم آمدم و قطرهی اشکی را که بر گونهام یخ بسته بود، با انگشتانم پاک کردم. به اوروچ نگاه کردم؛ سرش را پایین انداخته بود، گویی تمام سنگینیِ جهان هستی را بر دوش میکشید. هر دوی ما در این لحظه، دردی مشترک را تجربه میکردیم؛ دردی که از ماهیت خودِ سرنوشت نشأت میگرفت.
سرگذشتِ استاد فیرات، مانند تیغهای سرد، مغزم را شکافت و من را با حقیقت جانگداز زندگی مواجه کرد. نمیدانستم باید چه بگویم؛ چطور احساس همدردی کنم. به یاد حرفهایی که به او زده بودم، افتادم و موجی از شرم به جانم خزید. چطور توانستم با کلمات بیپروا و بیرحمانهام، بر زخمهای باز او نمک بپاشم؟
و اوروچ..!
حرفهای استاد فیرات، آینهای در برابر عشق او قرار داد. میتوانستم او را بیشتر درک کنم. حال ایمانم به عشقی که در سینهاش داشت، از جنس حدس و گمان نبود، از جنس یقین بود. شاید حالا میدانستم که باید چطور با تاریکیهای گذشته بجنگم تا به نور این عشق، نزدیکتر شوم. شاید دیگر میتوانستم رد زخمهای گذشته را نادیده بگیرم. شاید این بار نور، درست از میان زخمهایمان میتابید!
استاد فیرات عینکش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید :
-بعد از سالها،برای اولین بار با صدای بلند به گناه نابخشودنیم اعتراف کردم..حس عجیبی دارم..بگذریم؛خیلی حرف زدم..من دیگه برم..فردا صبح زود یه جراحی مهم دارم.
دستش را روی زانوهایش گذاشت تا از روی صندلی بلند شود اما با حرفم مانع شدم :
-استاد یه لحظه!
با نگاهی کنجکاوانه سرش را تکان داد.
-شما آدم خیلی خوبی هستین.همسرتون رو هم خیلی دوست داشتین.لطفاً به عشقی که نسبت به زینب داشتین اصلاً شک نکنین.میگن آدم عاشق فرقی با یه آدم دیوانه نداره.شما فقط از عشق زیاد کور شده بودین.نتونستین راه درست رو از راه اشتباه تشخیص بدین.درست و غلط رو تشخیص ندادین.شما در واقع فقط نمیخواستین زینب درد بکشه.ترسیدین بلایی سرش بیاد.آره کارتون اصلاً درست نبود.اصلاً کارتون رو تأیید نمیکنم.در این باره نمیدونم باید چی بگم.در حدی نیستم که اظهار نظر کنم.گاهی یه تصمیم اشتباه کل زندگیمون رو تحت تأثیر قرار میده.همه چیز رو خراب میکنه.من بابت این موضوع خیلی متأسفم.چیزهایی که تجربه کردین چیزهای آسونی نبود.سالها با همچین گناه سنگینی زندگی کردین.خیلی عذاب کشیدین.خیلی زیاد.اما با وجود همه چیز به عشقی که نسبت به زینب داشتین شک نکنین.زندگی خیلی بیرحمه.بازی های سرنوشت ترسناکه.خواه ناخواه اکثرمون قربانیِ بازی های سرنوشت میشیم.هر انسانی جسارت اینو نداره که اشتباهاتش رو قبول کنه.شما جسور بودین.اشتباهتون رو پذیرفتین؛سالهاست دارین این بار سنگین رو به دوش میکشین.بابت اینکه انقدر من و اوروچ رو به خودتون نزدیک دونستین و بهمون اعتماد کردین و سرگذشتتون رو برای کمک کردن به ما تعریف کردین ازتون ممنونم.شما واقعاً مجبور نبودین زخمهای گذشتهتون رو باز کنین و اونها رو به زبون بیارین.هدفتون فقط کمک کردن به ما بود.ازتون ممنونم.
لبخندی تلخ زد و با محبت نگاهم کرد :
-دختر شفابخش!
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و چهارم'
مکث کرد. جرعهای آب نوشید و به نقطهای نامعلوم خیره شد :
-من سالها تو تنهاییهام فرصت داشتم فکر کنم.به همه چیز.من فهمیدم که در اصل هیچوقت عاشق زینب نبودم؛عاشقِ عشقی بودم که بهم میداد.یعنی اگر عاشق زینب بودم نباید این کارو باهاش میکردم مگه نه؟من همش به فکر خودم بودم.به اینکه اگه زینب نباشه چیکار کنم.روی زینب وسواس داشتم.نمیخواستم اتفاقی براش بیوفته.یا شایدم من فقط به زخمهای خودم توجه کردم.حس کردم نمیتونم بابای خوبی بشم.اصلاً شاید اصلیترین دلیلم برای سقط اون بچه همین بود.از بابا شدن فرار کردم.من چطوری تونستم بچهی زینب رو ازش بگیرم؟باید ازش میپرسیدم.بدن اون بود.بچهی اون بود.سلامتی اون بود.من به چه حقی تنهایی برای همه چیز تصمیم گرفتم؟تازه اصلاً هیچ چیز مشخص نبود.حاملگی پرخطر بود درسته اما زنده میموند.بچهمون میتونست صحیح و سالم به دنیا بیاد.زینب میتونست زنده بمونه.اما سرطان چی؟سرطان صددرصد میکشتتش.من همش به فکر خودم بودم.همش!
به اوروچ نگاه کرد و لبخندی تلخ زد :
-توی اوروچ،فیرات رو دیدم اما..اما در اصل خیلی با هم فرق داریم..اوروچ مثل من خودخواه نیست..عشقِ اون با عشقِ من خیلی فرق میکنه..میدونین؛عشق شبیه به دوست داشتن یه پرنده میمونه..اگر پرندهات رو توی قفس نگه داری،تو در اصل عاشق خودتی..اگر درِ قفس رو باز کنی و به پرندهات اجازهی پرواز بدی،اون موقع میتونی بگی عاشق پرندهات بودی..یا پرندهات پیشت میمونه یا پرواز میکنه و میره..اگر پرندهات پرواز کنه و بره،خیلی ناراحت میشی..عذاب میکشی..جیگرت خون میشه اما پرندهات حالش خوبه و باید همین برات کافی باشه..من انگار پرندهام رو توی قفس نگه داشتم..اما اوروچ به پرندهاش اجازهی پرواز داد!اوروچ دختری که عاشقش بود رو انقدر خوب میشناخت که..میدونست چقدر دلرحمه؛چقدر خوش قلبه...
به من نگاه کرد :
-میدونست که میتونی ببخشیش اما نخواست.خودش رو لایق تو ندونست؛خودش رو لایق بخشیده شدن ندونست.اون بین خودش و خانوادهاش هیچ تفاوتی نمیدید.خودش رو به اندازهی اونا گناهکار دید.نخواست عذاب کشیدنت رو ببینه.هر روز تو حسرتت سوخت.خیلی سخت جلوی خودش رو گرفت تا دنبالت نیاد.خواست زندگیت آروم باشه؛حالا که پرواز کردی و رفتی توی آرامش زندگی کنی.به دور از دشمنی و خون و خونریزی.به دور از دروغ و نقشه.به دور از انتخاب بین عشق یا خانواده.
لبخندی بیرمق زد :
-اوروچ تو رو خیلی دوست داره.خالصانه دوستت داره.خیلی پاک دوستت داره.معصومانه دوستت داره.میتونست بیاد دنبالت ازت عذر خواهی کنه و تو هم ببخشیش؛بیاد عشقش رو کنار خودش داشته باشه اما در عین حال زندگیت زیر و رو بشه.زندگیت بهم بریزه.خانوادههای شما سالهاست که دشمنن.قطعاً اتفاقات تلخی میوفتاد.قطعاً خیلی اذیت میشدی.اوروچ میتونست به هیچی اهمیت نده و دنبالت بیاد.اوروچ همیشه خواست حالت خوب باشه.فقط حالت خوب باشه.اگر الان اینجاست بازم به خاطر اینه که میخواد حالت خوب باشه.چون فهمید تمام این سالها حالت خوب نبود،الان اینجاست.اینجاست تا حالت خوب باشه.احتمالاً تو به اوروچ میگی خودخواه.یعنی ته ذهنت اینطوری فکر میکنی مگه نه؟میگی خودش برای خودش تصمیم گرفت.با خودش گفت تو فراموشش کردی.داری تو آرامش زندگی میکنی؛عشق تو رو ندید.از دور بهت عشق ورزید و از زندگیت خبر داشت.اما به نظرم یکبار دیگه بشین فکر کن.واقعاً خودخواه بود؟!به نظر من اصلاً خودخواه نبود؛اصلاً.چون اوروچ اگر خودخواه بود باید مثل فیرات برای نگه داشتن تو توی زندگیش خودش رو به آب و آتیش میزد،باید تو قفس حبست میکرد تا فقط مال اون باشی.نباید به احساساتت،به آرامشت،به هیچیت فکر میکرد.فیرات خودخواه بود.فیرات به احساسات زنی که ادعا میکرد عاشقشه اصلاً فکر نکرد.فقط خواست اون رو کنار خودش نگه داره.تحمل نداشت اون عشقی که زنش بهش میده تموم بشه.به اون عشق محتاج بود.عاشقِ عشقی بود که زینب بهش میداد.فیرات فقط خودش و احساسات خودش و زخمهای خودش رو دید.فیرات خودخواه بود اما اوروچ نه!
قطرات اشک بر گونهام میلغزید. قلبم درد میکرد. معدهام میسوخت.
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و سوم'
-زینب رو بستری کردم.ازم پرسید اینجا چیکار میکنیم گفتم هیچی یه آزمایش دیگه باید ازت بگیریم.برای مطمئن شدن از سلامتی تو و بچهمون!همکارام باهام راه اومدن.تو این کار غیرقانونی بهم کمک کردن.امضای زینب رو برای این کار جعل کردم.تو اون برهه از زندگیم دست به کارهایی زدم که هیچوقت فکرش رو نمیکردم.فقط برای اینکه زنی که عاشقش بودم بلایی سرش نیاد.همش میپرسید این چه آزمایشیه که باید بیهوش بشم.خیلی سوال میپرسید؛انگار حس کرده بود.منم هی یه دروغ دیگه بهش میگفتم.دروغ پشت دروغ.بیهوشش کردن.بچهمون سقط شد.زینب وقتی به هوش اومد بچهمون رفته بود.اولین چیزی که بهم گفت این بود؛فیرات خیلی درد دارم بچهمون حالش خوبه مگه نه؟
سرش را بالا گرفت و صدایش لرزید. در این لحظه با اشکهایش می جنگید :
-گفتم بچهمون رفت.وقتی داشتن ازت تست میگرفتن متوجه شدن قلب بچه وایستاده و مجبور شدن سقطش کنن.بچهمون رفت!من..من خیلی ترسو بودم..هیچوقت نتونستم به زینب واقعیت رو بگم..نتونستم بگم بچهمون رو من ازت گرفتم!زینب بعد از این جریان افسردگی گرفت..وضعیت روحیش اصلاً خوب نبود..وقتی اونطوری میدیدمش فقط به خودم لعنت میفرستادم..هرکاری میکردم تا حالش بهتر بشه..به خاطر همین هم برای زندگی رفتیم ترابزون..بعد از یک سال تونست خودش رو کم کم جمع و جور کنه..حالش خیلی خوب بود..میگفت من دوباره حامله میشم..قلبم..آتیش میگرفت...
سکوت کرد.
-زینب به خاطر این سقط سرطان دهانه رحم گرفت!
سکوت بر لبان من و اوروچ مهر شده بود. شوکه شده بودیم. غمگین بودیم.
اشک در چشمانم حلقه زده بود و زبانم برای گفتن هیچ حرفی نمیچرخید. مغزم قدرت درک و پردازش را از دست داده بود.
خندید. خندهای به تلخی تمامی دردهایی که سالها کشیده بود.
-من زینب رو کشتم.زنی که عاشقش بودم به خاطر من مرد.به خاطر خودخواهی من.چون من فکر میکردم اون حاملگی بهش آسیب میزنه.چون من فقط به فکر خودم بودم؛چون فقط نمیخواستم زنی که عاشقشم آسیبی ببینه.یا شایدم نه؛شاید تنها دردم این نبود.شاید از بابا شدن میترسیدم.شاید میخواستم اینطوری باور کنم که تنها دردم سلامتیِ زینبه.نمیدونم.هیچی نمیدونم.اما من خودخواهم.دروغگوام.ترسوام.تا لحظهی مرگش نتونستم واقعیت رو بهش بگم.نتونستم جسارت داشته باشم؛نتونستم تو چشمهاش نگاه کنم و بگم بچهمون رو من ازت گرفتم.اون سقط کاری کرد که تو مریض بشی.من باعث شدم تو مریض بشی.این زن مریض بود.هر روزش برای درمان تو بیمارستان می گذشت اما بازم میخندید.بازم با عشق به من نگاه می کرد.به من میگفت فیرات خودت رو ناراحت نکنیها.غصه نخور.مگه هر کی سرطان میگیره میمیره؟!نمیمیرم.درمان میشم.خوب میشم.این زن تا لحظهی آخری که نفس کشید به من امید داد اما من انقدر ترسو بودم که نتونستم حقیقت رو بهش بگم.نتونستم بهش بگم که مقصر همه چیز منم.به خاطر من بچهمون رو از دست دادی،به خاطر من سرطان گرفتی.به خاطر من هر روز به مرگ نزدیک میشی.به خاطر من هر روز درد میکشی.به خاطر من انقدر لاغر شدی.به خاطر من موهات ریخت.به خاطر منِ لعنتی...
چشمهایش را با پشتِ دست مالید و نفس عمیقی کشید.
-من اون روز به تنهایی تصمیم گرفتم که زینب سقط کنه تا در آینده درد نکشه تا خطری تهدیدش نکنه تا برای سلامتیش مشکلی پیش نیاد اما..اما تصمیم اون روزِ من زینب رو کُشت!کاری کرد زینب دو سال گوشهی بیمارستان بخوابه و درد بکشه.من زنی که عاشقش بودم رو کشتم.هر دوتون بهم گفتین زینب به خاطر بیمسئولیتی تو مُرد.حقیقت رو نمیدونستین.خواستین جیگرم رو بسوزونید اما حق با شما بود.زدین به هدف؛درست گفتین.حق با شما بود.من زنم رو کشتم!
با اشکهایش مبارزه میکرد؛ تا به حال او را این چنین شکسته و درمانده ندیده بودم :
-من برای گفتن حقیقت به زینب خیلی فرصت داشتم.خیلی زیاد.میتونستم ازش طلب بخشش کنم.میدونم من رو نمیبخشید اما حقش بود واقعیت رو بدونه.باید بهش میگفتم که من بچهات رو ازت گرفتم.باید میگفتم بچهات زنده بود قلبش میزد؛من کشتمش.من بچهات رو ازت گرفتم.با این کارم سرطان گرفتی.زینب میدونست به خاطر سقطی که داشت سرطان گرفته اما نمیدونست اون سقط به خاطر چی بوده که.نمیدونست همه چیز زیر سر منه.من نتونستم تا لحظهی آخر به زینب اعتراف کنم و طلب بخشش کنم.زینب مرد.زینب رفت.هیچوقت من رو نمیبخشه.دیدارمون رفت به قیامت.میدونین؛هر موقع که خوابش رو میبینم خیلی ازم عصبانیه.ازم ناراحته.نمیخنده؛اصلاً نمیخنده.با نفرت بهم نگاه میکنه!
نگاهش روی من ثابت ماند :
-النی!تو به من گفتی که شما من و اوروچ رو جای خودتون و زینب گذاشتین.آره دخترم؛درست گفتی.من شما دو تا رو جای خودم و زینب گذاشتم.خواستم عشقتون رو نجات بدم.خواستم اوروچ رو نجات بدم.توی اوروچ،فیرات رو دیدم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و دوم'
-ما تو محلهی کوچیکی زندگی میکردیم،از این محلهها که خیلی زود اخبار پخش میشه و همه درمورد زندگی شخصیت اظهار نظر میکنن..من با این تصور از خودم بزرگ شدم که نمیتونم بابای خوبی باشم..حس میکردم مثل بابام میشم..نمیتونم یه پدر خوب برای بچههام باشم.
مکث کرد؛ مکثی طولانی.
-زینب خیلی دوست داشت بچهدار بشیم اما نمیدونم قسمت بود چی بود؛حامله نمیشد.تخمکهاش ضعیف بود.همش بهم میگفت یعنی راهی نداره نمیتونی کاری برام کنی پیش یه متخصص برم شاید بهمون برای بارداری کمک کنه.منم همش بهش میگفتم نه راهی نداره چارهای نداره.دروغ میگفتم.بعدش گفت پس بیا از پرورشگاه یه بچه رو به سرپرستی بگیریم.ماهها به من التماس کرد.قبول نمیکردم.بهش میگفتم اینکه من و تو بچهدار نمیشیم،کار خداست.یه نشونهست.حتماً من بابای خوبی نمیشم که بچهدار نمیشیم.خدا برای همین بهمون بچه نمیده.به سرپرستی گرفتن یه بچه اشتباهه.خیلی زینب رو ناراحت میکردم.فقط خودم و احساسات خودم رو میدیدم.به احساسات زینب اهمیت نمیدادم.بعد از یه مدت دیگه بهم هیچی نگفت.دیگه اصرار نکرد.دیگه بحثی نداشتیم.با اینکه عاشق بچهها بود و خیلی دوست داشت مادر بشه دیگه بهم هیچی نگفت.تا اینکه...
به سختی نفس کشید و گرهی کراواتش را شلتر کرد.
-سال دو هزار و هفده بود.زمستون بود.تا دیروقت بیمارستان بودم؛یه مریض اورژانسی برام پیش اومده بود.وقتی برگشتم خونه،در رو با کلید باز کردم تا زینب بیدار نشه.مطمئن بودم که خوابیده و منتظرم نمونده.اما وقتی رفتم داخل دیدم پشت میز ناهارخوری نشسته.کلی شمع روشن کرده.چند مدل غذا درست کرده.حتی...
لبخند تلخی زد :
-کارنییاریک هم درست کرده بود.غذای موردعلاقم رو درست کرده بود.خیلی تعجب کردم.پرسیدم زینب چرا نخوابیدی چرا منتظر من موندی.خیلی خوشحال بود.صورتش میخندید.گفت فیرات بیا میخوام یه چیزی بهت بگم.میدونین؛زینب با یه لبخندش میتونست خستگیهام رو برطرف کنه.مهم نبود چند ساعت بی وقفه کار کنم.چندبار برم اتاق عمل.وقتی زینب رو میدیدم،وقتی زینب میخندید،خستگیهام برطرف میشد.اون شب اونقدر قشنگ می خندید که.بعد از چهارده سال هنوز نمیتونم چهرهی اون شبش رو فراموش کنم.بهم یه جعبه داد.یه جعبهی قرمز رنگ.بازش کردم؛دیدم یه جفت پاپوش بچگانهست.یه جفت پاپوش سفید.توی شوک بودم که از خوشحالی جیغ زد گفت فیرات داری بابا میشی.از خوشحالی گریه میکرد و من شوکه شده بودم.خوشحال شده بودم در اصل.حس میکردم این یه معجزه از طرف خداست.خدا خواست بگه فیرات تو مثل بابات نیستی.تو میتونی بابای خوبی بشی!اون شب هردومون از خوشحالی گریه کردیم.نه اون باور می کرد که داره مادر میشه نه من باور میکردم که دارم پدر میشم.انقدر رو زینب وسواس داشتم که از فرداش بردمش بیمارستان و آزمایشی نموند که ازش نگیرم.باید مطمئن میشدم که همه چیز خیلی خوبه.سلامتی زینب از همه چیز برای من مهمتر بود.با جواب آزمایشاتش تنهایی رفتم پیش بهترین متخصص زنان و زایمانی که تو استانبول میشناختم.از همکارای قدیمیم بود.یه استرس و اضطراب عجیبی داشتم.دستهام میلرزید.نمیدونم از بابا شدن میترسیدم یا از نتایج اون آزمایشها.خودم دست به آزمایشات زینب نزدم.اصلاً نگاه نکردم.گفتم بذار متخصص ببینه.دکتر بعد از نگاه کردن به همهی آزمایشات و سونوگرافی،بهم گفت که حاملگی زینب یه حاملگی پرخطره.با توجه به سنش و نازک بودن لایه اندومتر یه حاملگی پرخطر در انتظارشه و باید کل بارداری تحت نظر باشه.من همین که حاملگی پرخطر رو شنیدم خودم رو باختم.خودتون بهتر میدونین حاملگی پرخطر لزوماً به این معنا نیست که حتماً اتفاق بدی میوفته.ممکنه بچه صحیح و سالم به دنیا بیاد و هیچ اتفاق بدی هم برای مادر نیوفته اما من بازم خیلی ترسیدم!خودم رو باختم.از اینکه اون بچه ممکن بود باعث بشه بلایی سر زینب بیاد دیوونه شدم.به اینکه ممکن بود زینب رو از دست بدم فکر میکردم و دیوونه میشدم.اون بچه رو دیگه فقط و فقط یه خطر برای زنی که عاشقش بودم میدیدم.اون روز به تنهایی یه تصمیمی گرفتم.تصمیمی که کل زندگیم رو نابود کرد!
سرش را بالا گرفت؛ نگاهش میان من و اوروچ در رفت و آمد بود :
-میدیدم زینب چقدر دوست داره مادر بشه.میدیدم چقدر خوشحاله.دستش رو میذاشت روی شکمش با بچه صحبت میکرد.خیلی خوشحال بود.خیلی قشنگ میخندید.من همهی اینها رو دیدم و باز کار خودم رو کردم.بازم سرخود تصمیم گرفتم.برای زینب نوبت سقط گرفتم؛بدون اینکه بهش چیزی بگم!
در لحظه، من و اوروچ به یکدیگر خیره شدیم و شاید خون در رگهایمان یخ زد. بُهت زده بودیم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیست و یکم'
با حرکتی شتابزده، دستش را از میان دستم بیرون کشید. نگاهش را به سرعت دزدید و به نقطهای نامعلوم خیره شد. رنگ سرخ به آرامی از گردنش بالا آمد و به صورتش رسید. پوست سفیدِ صورتش قرمز شده بود. گویی با چیزی میجنگید؛ جنگی درونی.
با نگرانی نگاهش کردم :
-اوروچ!چی شد؟خیلی میسوزه؟
سرش را بالا آورد و برای چند ثانیه، فقط به چشمانم خیره شد. نگاهش پر از حرفهای ناگفته بود. نفس عمیقی کشید؛ سعی میکرد اکسیژن را به ریههایش برساند. حال چهرهاش آرام به نظر میرسید.
نگاهش را دزدید و قابلمهی غذا را از روی گاز برداشت :
-چیز نه خوبه.نمیسوزه.من میز شام رو میچینم.
سری تکان دادم :
-منم کمکت میکنم.
-نه؛تو برو.تو برو بشین.قهوهات رو نخوردی.برو قهوهات رو بخور.من خودم میز شام رو میچینم.
-دلم نمیخواد قهوه بخورم.با همدیگه میز شام رو بچینیم.من کمکت میکنم.
لبخندی زد و سری تکان داد :
-باشه.
اوروچ از کابینت پایین، بشقابهای سرامیکی را بیرون آورد و یکییکی آنها را روی میز گذاشت. بشقاب کارنییاریک و دیس برنج را در مرکز میز گذاشت. عطر بادمجانِ سرخشده و گوشت کارنییاریک تمام فضای آشپزخانه را پر کرده بود. من هم قاشق، چنگال و لیوان را در کنار هر یک از بشقابها چیدم.
-استاد!غذا آمادهست.
استاد فیرات در جواب به من لبخندی زد و به سمت میز ناهارخوری آمد :
-ببینیم این پسر دست و پا چلفتی چی درست کرده.
چشمهای اوروچ خندید و چیزی نگفت.
قصد داشتم صندلی را برای خودم کنار بکشم، اما اوروچ پیشدستی کرد و زودتر از من، صندلیام را عقب کشید. با لبخندی محبتآمیز به من خیره شد. روی صندلی نشستم و او هم درست کنار من نشست. استاد فیرات صندلی مقابلِ اوروچ را کنار کشید و پشت میز نشست.
با اشتهای زیادی شروع به خوردن کارنییاریک کردم؛ کارنییاریکِ گیاهیای را که اوروچ با دقت تمام برایم آماده کرده بود. طعم آن، فراتر از یک غذای ساده بود؛ انگار طعم توجه و مراقبت میداد. برای خودم عجیب بود؛ هیچوقت اینقدر با لذت و بدون مکث غذا نمیخوردم. در آن لحظه، با هر لقمه، سنگینیِ روی شانههایم کمتر میشد و احساس آرامشِ عجیبی به سراغم میآمد. حالم خوب بود.
نگاهی به بشقابِ اوروچ انداختم؛ نیمی از غذایش را خورده بود و حالا داشت با قاشق و چنگالش بازی میکرد.
استاد فیرات غرق در فکر بود؛ به نظر میرسید تنها چند قاشق از غذایش را خورده و در واقع فقط با محتویات ظرف بازی میکند و با قاشق، مواد را از این طرف به آن طرف هدایت میکند.
سکوت سنگینی فضای اطراف را فرا گرفته بود؛ سکوتی که فقط با برخورد گاه و بیگاه قاشق و چنگال به بشقاب شکسته میشد. نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم این سکوت را بشکنم. وقت آن رسیده بود که برای جبران اشتباهمان قدمی برداریم. با دستمال، لبهایم را پاک کردم.
به استاد فیرات که چشمهایش را به بشقاب غذایش دوخته بود، نگاه کردم :
-استاد!خودتون میدونین چرا امشب دعوتتون کردیم اینجا.خواستیم ازتون عذر خواهی کنیم.واقعاً ازتون معذرت میخوایم.خیلی پشیمونیم.من خیلی حرفهای بدی بهتون زدم.واقعاً پشیمونم.من اصلاً نمیخواستم قلبتون رو بشکنم.دست خودم نبود.خیلی خیلی پشیمونم.شما خودتون خوب میدونین که چقدر برام عزیز و باارزشاید.واقعاً معذرت میخوام.
استاد فیرات سرش را بالا گرفت و بیآنکه چیزی بگوید به من خیره شد؛ غم را در پس نگاهش میدیدم.
اوروچ سری تکان داد :
-استاد!واقعاً متأسفیم.حرفهای خیلی بدی بهتون زدیم.قلبتون رو شکستیم.شما فقط خواستین بهمون کمک کنین.میدونین که چقدر برای من باارزشین.میدونین چقدر دوستون دارم.واقعاً بابت حرفهایی که بهتون زدم معذرت میخوام.تو شرایط خوبی نبودم.چرت و پرت گفتم.هم من هم النی واقعاً پشیمونیم.میدونم پشیمونی سودی نداره.نمیتونیم حرفهامون رو پس بگیریم.اما بازم میخوام بدونید که خیلی پشیمونیم.حاضریم برای جبران اشتباهمون هر کاری بگید انجام بدیم.کافیه شما ما رو ببخشید.
استاد فیرات نفس عمیقی کشید و قاشق و چنگال را روی میز رها کرد. عینکش را درآورد و انگشتانش را در هم قفل کرد.
به نقطه ای نامعلوم از میز خیره شد؛ چهرهاش یک آشفتگیِ بی مثال را به تصویر میکشید :
-وقتی نه سالم بود بابام من و مامانم رو ترک کرد و رفت..به مامانم خیانت میکرد..به خاطر اون زن ما رو ترک کرد و رفت..هیچوقت برای من پدری نکرد..بابای خوبی نبود..بهم محبت نکرد..من رو ندید..وقتی میرفتم تو کوچه فوتبال بازی کنم بچهها مسخرهام میکردن..میگفتن بابات ولت کرد رفت الان میره برای یه بچهی دیگه پدری میکنه..بهم میگفتن پسرها شبیه باباهاشون میشن احتمالاً تو هم مثل بابات به درد نخور و خیانتکار میشی..خیلی مسخرهام میکردن..
@yaz_beni
224
'پارت صد و بیستم'
حرفم را قطع کرد و لبخندی طعنهآمیز زد :
-نه دخترم خیلی خوب متوجه شدم.شما دوتا فقط همکارین.آشتی نکردین.مشکلاتتون رو هم حل نکردین.فعلاً گذشتهتون رو گذاشتین کنار؛فقط دارین همکاری میکنین.هیچی بینتون نیست.فقط همکارین.فقط دو تا دکترین.دو تا دکتری که دارن تو یه بیمارستان با هم کار میکنن.دو تا جراح قلب.اما واقعاً آفرین؛چه همکارای روشن فکری.چقدر صمیمی؛آفرین.برای همدیگه اونطوری پماد میزنین.کاملاً آینده و گذشته و کار و احساسات رو از هم جدا میکنین.آفرین بهتون.
نگاهم را دزدیدم. دیگر توانِ دفاع از خودم را نداشتم؛ عوض کردن بحث را راه چاره دیدم :
-استاد!شما قهوهتون رو خوردین؟نظرتون چیه دیگه شام بخوریم؟
لبخندی زد و سری تکان داد :
-آره؛قهوهام رو خوردم.باشه.شام بخوریم.
در همین حین، تلفن همراهش باری دیگر به صدا درآمد و مشغول صحبت با تلفن شد.
با غیظ به طرف اوروچ برگشتم :
-تو برای چی ساکتی ها؟برای چی هیچی نمیگی؟
چشمهایش از خنده میدرخشید، اما سعی میکرد با اخمی مصنوعی خودش را جدی نشان دهد :
-چی بگم خب؟
-باید یه چیزی میگفتی.خیلی زشت شد.جلوی استاد فیرات خیلی زشت شد.اون استاد ماست.خیلی خجالت کشیدم.همه چیز رو بد متوجه شد.خیلی زشت شد.هر کاری کردم هم قانع نشد.واقعاً بد متوجه شد.
لبخندی عمیق زد و چشمهایش را حول صورتم چرخاند :
-خجالت نکش.به نظرِ من که خیلی خوب قضیه رو ماست مالی کردی.
با غیظ نفسم را بیرون دادم :
-چی؟چه ماست مالیای؟من چیزی رو ماست مالی نمیکردم.ما که چیز نمیکردیم.کاری نمیکردیم.من واقعاً میخواستم برات پماد بزنم.استاد فیرات بد متوجه شد.
سرش را پایین انداخت و از شدتِ خنده، شانههایش لرزید.
دندانهایم را از شدتِ حرص روی هم ساییدم :
-اوروچ!نخند.
لبش را گزید و دستهایش را به نشانهی تسلیم، بالا آورد :
-باشه.باشه؛نمیخندم.
-اصلاً مگه من به تو نگفته بودم دیگه بازوی منو نگیر منو نکش اینور اونور؟
لبخندی زد :
-گفته بودی.باشه.ببخشید.معذرت میخوام.اشتباه از من بود.
چشم غره ای رفتم :
-بیا برات پماد بزنم.
با آرامش دست چپش را میان دستانم گرفتم. کمی از پماد برداشتم و روی محل سوختگی گذاشتم. لبهی انگشتانم را به آرامی روی پوست ملتهبش کشیدم تا پماد به آرامی جذب شود. سعی میکردم فشارِ انگشتانم را کنترل کنم؛ نه آنقدر کم که پماد پخش نشود و نه آنقدر زیاد که باعث درد شود. هیچ تغییری در چهرهاش دیده نمیشد. با یک لبخندِ کمرنگ، به من خیره شده بود. نگاهش چنان عمیق و آرام بود که انگار داشت تمام وجودم را میخواند.
زیر لب گفتم :
-خوب میشه.جاش نمیمونه.
@yaz_beni
224
'پارت صد و نوزدهم'
با یک حرکت، بازویم را گرفت و من را به سمت خودش کشاند. آتشِ جذابی که در چشمانش زبانه میکشید، تمام وجودم را به لرزه انداخت. فاصلهی میانمان به اندازهی چند نفس بود. نگاه نافذش از تار و پودِ موهایم شروع کرد و سپس با دقتِ تمام، روی تکتک جزئیات چهرهام خیره ماند.
در نهایت، نگاهش را در نگاهم گره زد و با آن تن صدایی که خون را در رگهایم به جوش میآورد، گفت :
-اما مثل همیشه خدا به دعاهام توجهای نکرد.صدام رو نشنید.روز به روز خوشگلتر شدی!
صدای تپشهای کوبندهی قلبم را در گوشهایم میشنیدم. چشمانم به عمیقترین حالت ممکن، در چشمانش قفل شده بود.
به لبهایش چشم دوختم و شاید دمای بدنم بالا رفت. پس از گذر چند ثانیه، دوباره به آن چشمان نافذش خیره شدم.
نفس در سینهاش حبس شده بود.
آب دهانش را به سختی قورت داد و پلکهایش را لحظهای بر هم فشرد :
-نکن..تو وقتی اینطوری نگاهم میکنی من دیوونه میشم..نکن..اینطوری نگاهم نکن.
ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست. در عمقِ چشمهایم چه چیزی نهفته بود که او را تا این حد بیقرار میکرد؟ گمان میکنم عشقِ بیحد و مرزم، در نگاهم چنان ریشه دوانده بود که چشمانم بیآنکه کلامی بگویم، تمام قصهی دلم را به تصویر میکشیدند.
نگاههای من، گویی جادویی داشتند که او را تا مرز جنون میکشاندند؛ نگاههایی که هر ثانیه دیوارهای دفاعیِ او را فرو میریختند. میدیدم که چگونه با تمام وجود، در برابر کششِ من میجنگد. او در برابر طوفانِ نگاههای من، ایستاده بود؛ مانندِ صخرهای که امواج خروشانِ میل و اشتیاق، بر آن میکوبند اما تکان نمیخورد. میدیدم که چطور با هر بار نزدیک شدن به من، فکش را منقبض میکند و نفسهایش را به سختی حبس میکند.
صدای سرفههای بلند و معنادار استاد فیرات، سکوت سنگین میانمان را از بین برد. با وحشت از جا پریدم؛ پماد از دستم رها شد و با صدایی خفیف روی زمین افتاد. در یک چشم بهم زدن، از یکدیگر فاصله گرفتیم و شانه به شانهی هم، به طرف استاد فیرات ایستادیم.
زاویه نشستنش را تغییر داده بود تا به خوبی در معرض دیدش قرار بگیریم؛ اخمی کرد :
-شما دو تا دارین اونجا چیکار میکنین؟
آب دهانی قورت دادم.
با دستپاچگی خم شدم و پماد را از روی زمین برداشتم :
-چیز.پماد استاد.پماد.میخواستم برای اوروچ پماد بزنم.به دستش پماد بزنم.
ابروهایش را بالا انداخت و نگاه عاقل اندر سفیهای به ما کرد :
-پماد بزنی؟اونطوری؟
سرم را به سمت اوروچ برگرداندم. سرش را پایین انداخته بود و با تمام توان، لبهایش را روی هم فشار میداد؛ تمام وجودش در تکاپو بود تا از خندهای که در گلویش میلرزید جلوگیری کند.
چشم غره ای به اوروچ رفتم و به استاد فیرات نگاه کردم :
-چیز.آره استاد.داشتم چیز میکردم.داشتم به دست اوروچ نگاه میکردم.
لبخندی شیطنتآمیز و پر از معنا زد که انگار تمام دروغ من را در همان لحظه در هم شکست :
-به دست اوروچ نگاه میکردی؟باشه.باشه ولی اون چیزی که من دیدم زیاد شبیه نگاه کردن به دست نبود.
سرم را پایین انداختم. گرمای شدیدی را در گونههایم حس میکردم.
-من رو ببینین.شما دو تا مشکلتون رو حل کردین؟آشتی کردین؟
سرم را بالا آوردم. اضطرابم ذرهای فروکش نکرده بود. در مخمصه ای گیر کرده بودم که هر چه بیشتر برای بیرون آمدن از آن دست و پا میزدم، بیشتر در آن فرو میرفتم. انگار هر کلمهای که از دهانم خارج میشد، گرهای جدید به این گندِ بزرگ اضافه میکرد.
-چیز.نه.یعنی آشتی نکردیم.یعنی چیزیم ما.فقط همکاریم.بالاخره ما دوتا آدم بالغیم،میتونیم کار رو با احساساتمون قاطی نکنیم.منظورم اینکه گذشته رو گذاشتیم کنار،نمیذاریم به حرفهمون لطمهای بزنه.چیزی حل نشده.چیز؛همکاریم دیگه یعنی.فقط همکاریم.
استاد فیرات پوزخند کنایهآمیزی زد :
-با اینکه نفهمیدم چی گفتی ولی گمونم جواب سوالم رو گرفتم.
-نه استاد.یعنی فکر کنم شما بد متوجه شدین.واقعاً بد متوجه شدین.اونطوری که فکر میکنین نیست...
@yaz_beni
224
'پارت صد و هجدهم'
اوروچ، در حالی که سعی میکرد جدی به نظر برسد، با غیظی که کاملاً ساختگی و شیرین بود، به من خیره شد :
-النی!نخند.
خندهام شدت گرفت و با دست جلوی دهانم را گرفتم.
نگاهش را از من دزدید و لبهایش را به هم فشرد تا جلوی خودش را بگیرد :
-میگم نخند...
تلاشش بیفایده بود؛ خندید. خندهی او هم درست مثل خندهی من، از همان شیطنت پنهانی برمیخواست که میان ما جریان داشت.
نگاهم به دستش افتاد؛ پوست پشتِ دستش از شدتِ گرما، قرمز و ملتهب شده بود. لبخند روی لبانم خشک شد و قلبم برای لحظهای سوخت.
دست چپش را گرفتم و با لحنی نگران و مضطرب گفتم :
-تو خونه پماد سوختگی نداری؟
-نه.
با دیدن سوختگیِ دستش، ناخودآگاه به یاد تمامی زخمهایش افتادم؛ زخمهایی که این پنج سال بر تنش نشسته بود و من نتوانسته بودم مرهمی روی آنها باشم. دردهایی که سالها در تنهایی، با خود حمل کرده بود.
دستش را به آرامی رها کردم :
-آها؛صبر کن.فکر کنم توی ماشینم توی اون کیفم یه پماد سوختگی داشتم.صبر کن برم بیارم.
-نه نمیخواد.چیز مهم نیست واقعاً.خیلی بد نسوخته.خودش خوب میشه.
با غیظ نگاهش کردم :
-از تو پرسیدم مگه؟نظر نخواستم ازت.
لبخندی زد :
-باشه؛سوئیچت رو بده خودم میرم میارم.تو قهوه بریز.
-سوئیچم توی جیب کتمه.
سری تکان داد، سوئیچم را گرفت و از خانه بیرون رفت.
استاد فیرات در حالی که با تلفن همراهش کار میکرد، گفت :
-اوروچ کجا رفت؟
آخرین فنجان را از قهوه لبریز کردم :
-رفت از ماشینم پماد سوختگی بیاره.
صدای باز شدن در آمد و اوروچ وارد شد؛ سوئیچم را در جیب کتم گذاشت.
سینی را مقابل استاد فیرات گرفتم و لبخندی زدم.
با همان جدیتِ همیشگیاش، یکی از فنجانها را برداشت :
-ممنون دخترم.انشاءالله روزی برسه که قهوهی مراسم خواستگاریت رو بخوریم!
آب دهانم را به سختی قورت دادم. چشمهایم از تعجب گرد شده بود و بیاختیار نگاهم را به سمت اوروچ چرخاندم. با لبخندی شیطنتآمیز، نگاهش را روی من قفل کرده بود. سرش را پایین انداخت و به سمت آشپزخانه رفت. جعبهی پماد را روی کانتر گذاشت؛ درِ قابلمه را برداشت و مشغول چک کردن غذا شد.
سینی را روی میز عسلی گذاشتم. نفسی عمیق کشیدم تا ضربان قلبم را آرام کنم.
به سمت اوروچ رفتم.
جعبهی پماد را از روی کانتر برداشتم، درش را باز کردم و با لحنی که سعی میکردم نگران نباشد، گفتم :
-بیا؛برات پماد بزنم.
به من نزدیک شد.
اخمی کرد اما تک تک جزئیات چهرهاش میخندید :
-تو یکم خجالت کشیدی؟
سرم را پایین انداختم و به پمادی که در دستم بود نگاه کردم :
-خجالت؟چرا باید خجالت بکشم؟چی شده مگه؟
-استاد فیرات در مورد مراسم خواستگاری حرف زد.
سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم :
-خب؟نفهمیدم.چرا باید خجالت بکشم؟خجالت نکشیدم.یعنی بالاخره منم ازدواج میکنم دیگه.تو مراسم خواستگاریم قهوه میریزم.
چشمهایش را حول صورتم چرخاند؛ تن صدایش آرام بود :
-با کی ازدواج میکنی؟
شانههایم را بالا انداختم و شیطنت در وجودم بیداد کرد :
-نمیدونم که.مثلاً با یکی که لایقم باشه.
ابروهایش را بالا انداخت :
-با یکی که لایقت باشه؟الان به من تیکه انداختی؟
چندین ثانیه در چشمهایش غرق شدم اما خودم را نباختم :
-بهم گفته بودی لایقم نیستی.
رنگ چهرهاش تغییر کرد؛ شاید غبار غم روی صورتش نشست :
-من گفتم لایقت نیستم تو هم گفتی میری یکی که لایقت باشه رو پیدا میکنی.
دیگر شیطنتی در وجودم حس نمیکردم؛ غم در صدایم نهفته بود :
-هنوزم فکر میکنی لایقم نیستی؟
لبخند تلخی زد :
-مگه اتفاقی افتاده که نظرم عوض بشه؟من خودم رو لایق تو نمیدونم.
بغض سنگینی گلویم را میفشرد. اتفاقات ازمیر، مثل تکههایی از یک فیلم کوتاه، جلوی چشمم رژه رفتند. نگاهم در نگاهش گیر کرده بود و سنگینیِ اشکی را روی پلکهایم حس کردم که هر لحظه ممکن بود فرو بریزد.
لبخندی محبتآمیز زد و چشمهایش را حول صورتم چرخاند :
-هیش!مبادا گریه کنی...
لبخندش عمیقتر شد و انگار شیطنت در چشمانش نقش بست :
-من هیچکس رو لایق تو نمیدونم.تو این دنیا هیچکسی لایق تو نیست.کسی نمیتونه لایق اون قلب پاکت باشه.میدونی تو این پنج سال هر روز چه دعایی میکردم؟خدایا!لطفاً النی رو خیلی زشت کن.النی خیلی زشت بشه.هیچ مردی نگاهش نکنه.همه ازش فرار کنن.تک و تنها بمونه.
چشم غرهای رفتم؛ میتوانستم همین حالا اشک بریزم اما مقاومت میکردم :
-اصلاً بامزه نیستی.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هفدهم'
یکی از فنجانها را از قهوهی داغ و غلیظ لبریز کرد :
-گفتم خوشحال میشم امشب برای شام بیاین خونهام.اگه اجازه بدین و امکانش باشه من و النی میخوایم اشتباهمون رو جبران کنیم.خیلی ناراحتتون کردیم.یه همچین چیزی گفتم.یکم تعجب کرد از شنیدن اسمِ تو.پرسید تو و النی با همدیگه؟گفتم آره.بعد دیگه چیز خاصی نگفت.گفت باشه میام.
لبخندی عمیق زدم و با ذوق و شوق گفتم :
-میدونی؛تازه به من گفت دخترم.فکر کنم یه امیدی هست برای اینکه من رو ببخشه.خیلی خوشحالم.
نگاهش روی لبهایم ثابت ماند و بیاختیار لبخندی عمیق زد؛ او باز هم محو تماشای تصویر لبخندم شده بود.
به یکباره چهرهاش از درد در هم کشیده شد و فریاد خفهای از گلویش خارج شد :
-سوختم سوختم!
از ترس، لرزهای به تنم افتاد و دستپاچه شدم. با اضطراب به دستش نگاه کردم. قهوهی داغ، روی پوست دست چپش پخش شده بود.
دستش را در هوا گرفت و با شدت تکان میداد.
چشم از دستش بر نمیداشتم و با قلبی که به تپش افتاده بود، گفتم :
-حواست کجاست؟خب دقت کن دیگه.یه قهوه نمیتونی بریزی.سوختی.
با غیظ به من نگاه کرد؛ همچنان دستش را در هوا تکان میداد :
-الله الله!من نمیتونم یه قهوه بریزم؟اصلاً تو برای چی پا شدی اومدی آشپزخونه؟تقصیر توئه.
-به من چه؟اینکه تو دست و پا چلفتیای و قهوهی داغ رو ریختی روی دستت من مقصرم؟مگه من سوزوندمت؟
-آره تقصیر توئه.میای اینجا وایمیستی،حواس منو پرت میکنی.خب برو بشین دیگه.برای چی میای اینجا؟
-اوروچ!منو ببین.کاری نکن اون یکی دستت رو هم بسوزونم.
-چیه؟حواسم رو پرت میکنی دیگه.تقصیر توئه.
با غیظ نگاهش کردم :
-انقدر نگو تقصیر...
-چی شده؟برای چی دارین دعوا میکنین؟
هر دو به طرف استاد فیرات برگشتیم. چند قدم به سمت آشپزخانه برداشت و با اخمی غلیظ و نگاهی سنگین به ما خیره شد.
-چیز استاد.اوروچ داشت قهوه میریخت؛دستش رو سوزوند.
استاد فیرات پوزخندی زد و با نگاهی پر از تأسف، سر تا پای اوروچ را از نظر گذراند :
-یه قهوه نمیتونی بریزی؟مردم جونشون رو میدن دست تو.
به اوروچ نگاه کردم؛ ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-اتفاقاً منم همینو بهش گفتم.یه قهوه نمیتونه بریزه.تأسفباره.
اوروچ نفسی صدا دار کشید :
-خدایا به من صبر بده..به من صبر بده!
به استاد فیرات نگاه کرد :
-الان استاد چه ربطی به جون مریضها داشت؟میخواین سرکوفت بزنین حداقل قبلش یکم فکر کنین؛یکم خلاق باشین.
استاد فیرات چشم غرهای به اوروچ رفت و بعد، نگاهش را روی من ثابت کرد :
-النی!این که بلد نیست قهوه بریزه.خودت قهوه بریز دخترم.خیلی خستهام.یه قهوه بخورم شاید سرحال شدم.
سری تکان دادم و لبخند زدم :
-باشه استاد.
اوروچ دستش را زیر شیرِ آب گرفت؛ سعی میکرد با شدت آب، سوزشش را آرام کند.
با لحنی پر از سوز و گداز، شروع کرد به غر زدن :
-باورم نمیشه..واقعاً باورم نمیشه!من براتون شام درست کردم!اصلاً درست کردنِ غذا از قهوه ریختن خیلی سختتره.به اینکه تنهایی اینجا ایستادم و آشپزی کردم،هیچی نگفتین.یه تعریف ساده نکردین.نگفتین چه بوی خوبی میاد..موقع قهوه ریختن فقط یه لحظه حواسم پرت شد و دستم سوخت که این ممکنه برای هر کسی پیش بیاد؛چیز عجیبی نیست.شما به جای اینکه نگرانم بشین،نشستین مسخرهام کردین!
شیرِ آب را بست. به دستِ سوختهاش نگاهی کرد و آهِ بلندی کشید :
-اوروچ!چقدر تو بدبختی.بیچارهای؛بیچاره.هیچکس قدرِ تو رو نمیدونه.
استاد فیرات با حالتی تمسخرآمیز دستش را در هوا تکان داد و روی مبل نشست :
-خیلی حرف میزنی.ساکت شو؛انقدر خودت رو لوس نکن.
حرفهای اوروچ و واکنش بیتفاوتِ استاد فیرات، چنان خندهام را برانگیخت که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم؛ بلند قهقهه زدم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و شانزدهم'
انگشتانش به آرامی از روی بازویم تا ساعدم لغزید و تمام آشوب درونم را به سکوتی عمیق و شیرین بدل کرد :
-وقتی فهمیدم عموم از زندان فرار کرده،بلیط خریدم..خیلی ترسیده بودم..سریع اومدم اینجا..استانبول..اومدم تا ازت مراقبت کنم..از دور..انقدر میترسیدم بخواد بیاد از تو و خانوادهات انتقام بگیرم که..خیلی میترسیدم..وقتی اومدم اینجا،فهمیدم بابات از قبل فکر همه چیز رو کرده و چندتا آدم همش مثل سایه دنبالتن تا ازت مراقبت کنن اما خب..بازم خواستم مراقبت باشم..نتونستم برم..چهار روز اینجا بودم..وقتی بهم خبر دادن که شریف اصلاً ترکیه نیست خیالم راحت شد و رفتم..اون چهار روز انقدر سخت گذشت که..تو رو از دور میدیدم..انقدر سخت بود که..رفته بودی ساحل،روی نیمکت نشسته بودی..تنها بودی..از دور تماشات میکردم..با خودم میگفتم کاش میتونستم برم کنارش بشینم..خیلی..خیلی سخت بود..تحمل کردن..مقاومت...
سکوت کرد. در انتخاب کلمات و جملهبندی عاجز شد. حق داشت؛ در سرش دنیایی از کلمات بود اما نمیتوانست آنها را به زبان بیاورد. دردش آنقدر تیز و برّنده بود که قبل از آنکه کلمه شود، زبانش را پاره میکرد و او را به سکوتی تلخ محکوم میساخت.
قطره اشکی بر گونهام لغزید. چقدر ما آدمها میتوانستیم نسبت به دنیای اطرافمان ناآگاه باشیم. او با من در یک شهر نفس کشیده بود و من نفهمیده بودم. اگر آن روز در ساحل، سرم را برمیگرداندم و به آنسوی خیابان نگاه میکردم، شاید میتوانستم چهرهای را که دلتنگش بودم، ببینم. چقدر این سرنوشت، تلخ و گزنده بود.
صدای زنگ در طنین انداز شد؛ به آرامی قفل دستانش را باز کرد و از آغوشش بیرون آمدم.
نفس عمیقی کشید؛ دستهایش را روی زانوهایش فشرد و از روی مبل بلند شد :
-استاد فیرات اومد.
از روی مبل بلند شدم و با پشتِ دست، رطوبت زیر چشمهایم را پاک کردم.
لبخندی تصنعی زدم و چند قدمی به سمت درِ خانه برداشتم.
اوروچ در را باز کرد :
-استاد!خیلی خوش اومدین.
چهرهی استاد فیرات غمگین بود اما با دیدنِ اوروچ، لبخند عمیقی زد؛ لبخندی که انگار بیاختیار بود. در کسری از ثانیه، آن لبخند محو شد و چهرهاش دوباره جدی شد.
-سلام دکتر اوروچ!
-ممنونم که دعوتم رو قبول کردین.
استاد فیرات نگاهی زیر چشمی به اوروچ انداخت و جوابی نداد.
نزدیک رفتم :
-سلام استاد!خوش اومدین.حالتون چطوره؟
لبخندی بیرمق زد :
-سلام دکتر النی!خوبم.تو چطوری؟
-منم خوبم استاد.ممنون.
کفشهایش را درآورد و دمپاییهایی را که اوروچ برایش گذاشته بود، پوشید. کت طوسیاش را از رختآویز آویزان کرد، دستی به یقهی پیراهنِ سفیدش کشید و گرهی کراواتش را شل کرد؛ چند لحظه همان جا مکث کرد و نفسی عمیق کشید.
اخمی کرد :
-تو کی رسیدی؟خیلی وقته اینجایی؟
مضطرب شدم :
-چیز.نه.منم تازه رسیدم استاد.پنج دقیقهی پیش رسیدم.
سنگینی نگاه اوروچ را حس کردم؛ با چشمانی که شیطنت را به تصویر میکشیدند و میخندیدند، به من نگاه میکرد. دستش را پشت استاد فیرات گذاشت و اشارهای به مبلها زد :
-بفرمایید استاد.لطفاً بشینین.
استاد فیرات روی مبلی تک نفره نشست.
-استاد!قهوه میخورین یا چایی؟
-قهوه.بدون شکر.
اوروچ سری تکان داد و به من نگاه کرد :
-تو هم که قهوهی بدون شکر میخوری.
لبخندی زدم و سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم.
اوروچ به سمت آشپزخانه رفت. روی مبل دو نفرهای که در سمت چپ استاد فیرات قرار داشت، نشستم. خستگی و اندوه در چهرهاش موج میزد. انگشتانش را محکم در هم گره کرده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره بود.
-استاد!چیزی شده؟انگار خیلی ناراحتین.
نگاهم کرد و سرش را به نشانهی منفی تکان داد :
-نه دخترم!چیزی نشده.فقط خستهام.یک ساعت پیش اتاق عمل بودم.
به من "دخترم" گفت. لبخندی عمیق بر لبانم نشست و ذوقزدگی تمام وجودم را گرفت؛ انگار امیدی برای بخشیده شدن یافته بودم. در همین حین، تلفن همراه استاد فیرات به صدا درآمد. مشغول صحبت با تلفن شد؛ از بیمارستان تماس گرفته بودند. از روی مبل بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
اوروچ فنجانهای قهوه را از کابینت بیرون آورد.
در کنارش ایستادم و به حرکت دستهایش خیره شدم :
-اوروچ!به نظرت چرا استاد فیرات انقدر ناراحته؟به خاطر ماست؟چون از ما ناراحته صورتش اینطوریه؟
سه فنجان روی سینی گذاشت :
-آره؛فکر کنم به خاطر ماست.داره برای ما قیافه میگیره؛مثلاً نمیخواد زیاد بهمون رو بده.
قهوه جوش را از روی شعله برداشت.
-چیز.تو به استاد فیرات دقیقاً چی گفتی؟یعنی چطوری دعوتش کردی؟
@yaz_beni
224
اورل قطب نمای قلبم اگه یه شعر از مولانا بودن قطعا این شعر میشدن:
ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بیتو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت ز نورت چون آینهست شش رو
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم
دل بود از تو خسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته از تو کجا گریزم
گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را
از دل نهای گسسته از تو کجا گریزم
224
'پارت صد و پانزدهم'
چندین ثانیه بیآنکه پلک بزند، با شیفتگی به چهرهام خیره شد :
-میدونی تو چطور آدمی هستی؟آدمی که وقتی خودش ذرهای امید نداره،به بقیه امید میده.آدمی که وقتی خودش میترسه،بقیه رو آروم میکنه و میگه نترس ببین من اینجام،چیزی نمیشه.آدمی که وقتی ناراحته لبخند میزنه تا اطرافیانش ناراحت نشن.تو همیشه قوی و سرپا وایمیستی تا اطرافیانت زمین نخورن.
تک تک جزئیات صورتم را با نگاهی دقیق و عاشقانه، مرور کرد :
-برای همینه که انقدر حیران توئم.مگه میشه یه آدم زخمی،زخمهای بقیه رو خوب کنه؟شفابخش باشه؟همه میگن آدم زخمی،زخم میزنه.اما تو؛فقط زخمها رو خوب میکنی.زخمهای خودت رو نادیده میگیری.به زخمهای بقیه فکر میکنی.تو اگه توی درد و غم فرو بری بازم صدات در نمیاد.تو همش دیگران رو اولویت خودت قرار میدی.تو زندگیم آدمی به فداکاری تو ندیدم.هیچکسی رو ندیدم که انقدر پاک و خوش قلب باشه.
نزدیک شد و زاویه نشستنش را تغییر داد. دست راستش را بالا گرفت؛ این بار با تردید نه، بلکه با اطمینان خاطر موهایم را از صورتم کنار زد و چشمهایش را به زلفهایم دوخت. محو تماشای موهایم بود.
صورتم را میان دستهایش قاب گرفت؛ آنقدر با عشق نگاهم میکرد که زیر بار این نگاهها ذوب شده بودم و قلبم دیوانهوار میتپید :
-اما من دیگه اینجام.تا وقتی خودت نخوای،از کنارت تکون نمیخورم.همیشه اینجا میمونم؛کنارت.نیازی نیست پیش من نقش بازی کنی.ترسهات رو نشون بده.باشه؛دلم نمیاد اشکهات رو ببینم اما اگه دلت میخواد گریه کنی گریه کن.زخمهات رو بهم نشون بده،من براشون مرهم میذارم.من بهت امید میدم.پیش من میتونی خودت باشی.میتونی احساسات واقعیت رو ببینی.بدون اینکه قضاوت بشی،دوست داشته بشی!
لبخند زد و دستهایم را گرفت. انگشتهایش را قفل انگشتهایم کرد :
-من دیگه هیچوقت این دستها رو ول نمیکنم؛هیچوقت!
من همیشه در میان آدمها تنها بودم، تا اینکه او آمد؛ کسی که با عشقی بیمرز و بیمنت، تمام شکافهای روحم را با ستایشهای بیصدایش پر کرد.
هیچکس پیش از او، من را اینگونه عمیق، بی منت و ستایشآمیز دوست نداشته بود!
-میتونم بغلت کنم؟
قلبم با سوألی که پرسید، لرزید. من محتاجِ آغوش معجزهآسای او بودم.
سرم را به آرامی به نشانهی تأیید تکان دادم. بدونِ هیچ درنگی، دستش را پشت کمرم گذاشت و من را به آغوشش کشاند. سرم روی سینهاش قرار گرفت و طنینِ تپشهای کوبندهی قلبش در گوشهایم پیچید. دستهایش را چنان به دور تنم قفل کرده بود که گویی قصد رها کردنِ من را نداشت؛ انگار میخواست من را در میانِ خودش پنهان کند. سرم را بوسید و عطر موهایم را با ولع، به ریههایش کشید. در قلبم غوغایی از عشق برپا بود و تمام وجودم در حیرت فرو رفته بود. آرامشی غریب در رگهایم جاری شد. امروز، روزِ آرامی نبود و ذهنم آشفته بود؛ اما حال این آغوش و لمس دستانِ او بر تنم، همه چیز را سامان میداد. او از ویرانیهایم، آبادی میساخت. موهایم را نوازش میکرد و هر دم، آرامش بیشتری به وجودم فرا میخواند. چشمانم را بستم و تسلیمِ این آرامش شدم.
دستم را بالا آوردم و روی سینهاش گذاشتم؛ بیدرنگ دستم را گرفت و بوسهای بر موهایم نشاند.
-یه شبهایی بود که میزد به سرم..سوار ماشین میشدم حرکت میکردم به سمت استانبول..ساعتها تو مسیر بودم..میخواستم بیام باهات صحبت کنم..دلتنگی میزد به سرم..همین که تابلوی استانبول رو میدیدم،پشیمون میشدم..انقدر خوب خودم رو میشناختم..میدونستم اگه باهات رو در رو بشم..اگه از فاصلهی نزدیک ببینمت..اگه نگاهم کنی..اگه صدات رو بشنوم..دیگه نمیتونم برم..دیگه نمیتونم ولت کنم..دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم..برای همین هر موقع به استانبول رسیدم گفتم دیوونه نشو اوروچ..برگرد..تا دیر نشده برگرد..آرامش این دختر رو بهم نریز..داره زندگیش رو میکنه..نکن برگرد..یاد اشتباهاتت بیوفت..یاد گناهت..برگرد!
قلبم سوخت. بازی این سرنوشت، بیرحمانه و تلخ بود.
کمی از آغوشش فاصله گرفتم و سرم را بالا آوردم تا به چشمانش نگاه کنم. در لحظه سرش را پایین آورد و نگاهمان به یکدیگر قفل شد. چشمهایش حول صورتم چرخید و روی لبهایم ثابت ماند. آب دهانی قورت داد؛ ضربان قلبش بالا رفت و بی قرار شد. نگاهش را فوراً دزدید و دستش را پشت سرم گذاشت و با فشارِ ملایم و قاطعی، سرم را دوباره به سینهاش بازگرداند :
-تو چیز..تو به من نگاه نکن..همینجا بمون!
لبخندی عمیق زدم. میدانستم که طاقتش طاق شده است؛ او داشت با تمام توانش، در برابر سیلِ احساساتی که من در او بیدار کرده بودم، مقاومت میکرد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و چهاردم'
چشمهایم را حول صورتش چرخاندم و لبخندی تلخ زدم :
-من نمیخوام بری.میخوام اینجا باشی؛کنارم.میخوام اینجا بمونی.
ابروهایم را بالا انداختم؛ اشک در چشمانم حلقه زده بود اما سعی داشتم شیطنت کنم :
-یکی میگفت برای بخشیده شدن خیلی تلاش میکنم.تلاش میکنم قلبت من رو ببخشه.مغزت خاطرات بد رو کمرنگ کنه.کی بود اون کسی که انقدر گنده حرف میزد؟احیاناً تو نبودی؟
خندیدم و در تضاد با آن اشک ریختم :
-منو ببین.دو تا جمله گفتی عذرخواهی کردی انقدر زود خسته شدی؟انتظار داشتی با همون دو تا جملهات ببخشمت؟میخوای جمع کنی بری؟این بود خیلی تلاش کردنت؟اوروچ فورتونا!مثل اینکه فقط بلدی حرف بزنی،مرد عمل نیستی.
خندید و همانند من در تضاد با خندهاش، قطره اشکی روی گونهاش لغزید. این خندهها از دردهایمان نشأت میگرفت.
-النی کوچاری!تنظیمات منو بهم نریز.من مردِ عملم.فکر کردی با دو تا جمله گفتن خسته میشم؟هنوز من رو نشناختی.تا من رو نبخشی دست از سرت برنمیدارم.جلوی در خونهات میخوابم.انقدر عذرخواهی میکنم تا بالاخره مجبور بشی من رو ببخشی.
-خوب غلطی میکنی!
لبخندی عمیق زد و چشمهایش را که به سبب هالهای از اشک میدرخشیدند، حول صورتم چرخاند :
-دخترِ کارادنیزی!
چقدر تلخ بود. دردناک بود. این غم آنقدر سنگین بود که نمیدانستیم چگونه باید از آن فرار کنیم. تلخیِ این سرنوشت درست زیر زبانمان بود. ما آدمهای اشتباه در زمان درست بودیم؛ یا آدمهای درست در زمان اشتباه؟
اشکهایم را پس زدم و با چشمانی که عشق و آرامش در آن موج میزد، به چهرهاش خیره شدم :
-اینجا بمون.نرو.من خوبم.حالم بهتر هم میشه.هر دومون به زمان نیاز داریم.من برای بهتر شدن حالم به تو نیاز دارم.نیاز دارم کنارم باشی.اگه تو باشی من حالم خوبه.همه چیز درست میشه.من از کارهایی که کردم پشیمون نیستم.برگردم عقب بازم میام فرودگاه.بازم اون دفترها رو میخونم.بازم سعی میکنم درکت کنم.من دلم برات نمیسوزه.بهت ترحم نمیکنم.اون دفترها فقط باعث شدن درکت کنم.باعث شدت اون چهره ای که میخواستی خودت بهم نشون بدی تا فراریم بدی رو باور نکنم.باعث شدن ببینم چقدر پشیمونی.چقدر عذاب کشیدی.باور کن با گذشت زمان همه چیز درست میشه.حال هردومون بهتر میشه.
@yaz_beni
