~Yaz beni~
Kanalga Telegram’da o‘tish
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
224
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+147 kun
+1430 kun
Postlar arxiv
224
'پارت نود و سوم'
اخمِ اوروچ غلیظ تر شد و دندانهایش را روی هم سایید :
-چی..چی گفتی؟تو از من برای اینکه از النی دفاع کردم تشکر میکنی؟برای دفاعم از النی؟النی؟تو..تو تشکر میکنی؟
با صدای بلند و کاملاً ساختگی خندیدم :
-آره واقعاً چه خوب که دکتر اوروچ اون روز اونجا بود.مسئله اصلاً دفاع کردن از من نیست.چه خوب که اونجا بود و با استاد فرهاد،مریض رو نجات دادن.
برکای با تعجب به من نگاه کرد. دیگر رفتار من هم برایش عجیب و غریب بود.
اوروچ حتی یک لحظه هم از برکای چشم برنمیداشت؛ با نفرتی توصیفناپذیر به برکای خیره بود.
فکری به ذهنم رسید :
-وای اصلاً یادم رفته بود.گفتم استاد فرهاد.استاد فرهاد با من و دکتر اوروچ کار داشت.در مورد یه مریض میخواست باهامون حرف بزنه.
برکای اخمی کرد و نگاهش بین من و اوروچ در گردش بود :
-شما همدیگرو میشناسین؟یعنی از قبل؟یا تو بیمارستان آشنا شدین؟
-نه!تازه آشنا شدیم.تو بیمارستان آشنا شدیم.چون هردومون به تازگی جراح شدیم؛چیز میشیم.زیاد همکاری میکنیم.
اوروچ به صورتم خیره شد و رنگ چهره اش تغییر کرد. خشمش ناپدید شد و غم بر صورتش نشست؛ شاید چون انتظار داشت به سوال برکای پاسخ دیگری بدهم.
-چیز.ما دیگه بریم.بریم پیش استاد فرهاد.منتظرش نذاریم؛زشته.میبینمت برکای.
به اوروچ نگاه کردم و با غیظ توسط چشم و ابروهایم اشاره ای به در زدم. قصد داشتیم از اتاق خارج شویم که برکای گفت :
-راستی النی!کی دوباره با هم بوکس تمرین میکنیم؟خیلی وقته نمیای برای تمرین.داری پشت گوش میندازی.
اوروچ با خشم به طرف برکای برگشت. نفسهایش سنگین شده بود. دستهایش را مشت کرد.
دستپاچه شدم :
-چیز.من این روزها خیلی سرم شلوغه.هماهنگ میکنیم با هم.
صدای اوروچ خشمآلود بود :
-تو بوکسوری؟
برکای لبخند زد و سری تکان داد :
-از بچگی به صورت حرفه ای بوکس کار میکنم.یعنی آره؛بوکسورم.
اوروچ ابروهایش را بالا انداخت و با تمسخر سر تا پای برکای را برانداز کرد :
-خوبه؛بیشتر کار کن.بیشتر تمرین کن.لازمت میشه!
پلکهایم را با حرص بر روی هم فشردم و شتابزده دستم را پشت اوروچ گذاشتم و او را به بیرون از اتاق هدایت کردم :
-بریم دکتر اوروچ؛بریم.دیر شد.استاد فرهاد منتظرمونه.
@yaz_beni
224
'پارت نود و دوم'
لبخندی عمیق زد و چندین ثانیه بی آنکه پلک بزند به صورتم خیره شد :
-چطوری میتونی؟
اخمی از سر کنجکاوی کردم :
-چی رو چطوری میتونم؟نفهمیدم.
-چطوری میتونی با حرفهات معجزه کنی؟یعنی چطوری میتونی انقدر تأثیرگذار باشی؟واقعاً باورم نمیشه؛توی یه لحظه آدم رو آروم میکنی.با حرفهات به آدم آرامش میدی.غمها رو از بین میبری.
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم :
-تو همیشه نسبت به من لطف داری.
به صورتم خیره بود و لبخندی عمیق بر لب داشت.
-راستی!ازت معذرت میخوام.شام دیشب رو یهویی کنسل کردم.جواب تلفنت رو هم ندادم.واقعاً ازت معذرت میخوام.تلافی میکنم؛جدی میگم.یه شب شام مهمون من.
-نه!این چه حرفیه.کاره دیگه پیش میاد؛درک میکنم.دکتریم.کل زندگیمون صرف مریضهامون میشه.من زنگ زدم ببینم مریضت حالش چطوره.یکم نگرانت شدم.من دیشب اومده بودم بیمارستان،تو اینجا نبودی.تعجب کردم که کجا مریض اورژانسی برات پیش اومد.آخه فکر کردم بیمارستان خودمونی.
اندکی مکث کردم.
-چیز.من تو راه با یه مریض رو به رو شدم.تصادف کرده بود.اقدامات اولیه رو انجام دادم بعد چیز.آمبولانس که اومد همراه مریض رفتم.رفتم بیمارستان نزدیکه محل حادثه.
-استاد فیرات حق داره بهت بگه دخترِ شفابخش.تو واقعاً شفابخشی.معجزه ی زندگی آدمهایی.شاید دیشب اگه تو اونجا نبودی،مریض قبل از اینکه برسه بیمارستان جونش رو از دست می داد.اما تو اونجا بودی.همراهش رفتی.نجاتش دادی.
لبخندی زدم :
-در اصل...
به یکباره صدای کوبیده شدن درِ اتاق در فضا پیچید. ناخودآگاه از ترس تکانی خوردم. در با چنان شدتی کوبیده می شد که انگار قرار بود از لولا کنده شود.
اخمی کرد و فوراً از روی صندلی بلند شد :
-ترسیدی؟باورم نمیشه.این چه طرز در زدنه؟مریضهای این بیمارستانم دیگه دارن از کنترل خارج میشن.
در اتاق باز شد و اوروچ در چارچوب در قرار گرفت. با دیدنش بدون معطلی از جایم بلند شدم و آب دهانی قورت دادم.
برکای اخمی غلیظ کرد و اوروچ را برانداز کرد :
-تو که دکتری.مریض نیستی.داداش این چه طرز در زدنه؟انگار میخواستی درو از جاش بکنی.
اوروچ سرش را به گوشه ای کج کرد و با خشم و نفرت به برکای خیره شد :
-واقعاً میخواستم درو از جاش بکنم!
برکای با تعجب گفت :
-چی؟
اوروچ به من نگاه کرد :
-جلسهی تراپی چطور گذشت؟خوب پیش رفت؟مریضت آروم شد؟
برکای اخمی بر پیشانی داشت و متعجب بود :
-چی؟تراپی؟چی میگی؟من نمیفهمم.تو کی هستی اصلاً؟من قبلاً تو بیمارستان ندیدمت.
بُهت زده به اوروچ خیره بودم. دستپاچه شدم. فوراً لبخندی ساختگی زدم و چند قدمی به سمت اوروچ برداشتم :
-برکای!یعنی تو با دکتر اوروچ آشنا نشدی؟دکتر جدیدی که به کادرمون اضافه شد،ایشون هستن.دکتر اوروچ هم مثل من متخصص قلب و عروقه.
برکای سری تکان داد و لبخند زد :
-جدی؟متخصص قلبی؟چه عالی!خیلی خوشبختم.اسم من برکایه؛برکای آکسوی.جراح عمومیام.
اوروچ با خشم نگاهش می کرد؛ لحنش تمسخرآمیز بود :
-میدونم کی هستی؛اسمِ قشنگت روی در نوشته بود.
برکای اخمی کرد. رفتار اوروچ برایش عجیب بود.
کاملاً ساختگی خندیدم :
-وای برکای!باورت نمیشه؛دکتر اوروچ خیلی شوخ طبعه.دائم شوخی میکنه.از موقعی که اومده بیمارستانمون من اصلاً ندیدم جدی باشه.هی شوخی میکنه.
برکای مکثی کرد.
-صبر کن.من این اسم رو شنیده بودم.این همون اسمی بود که ایلول بهم گفت.آره آره.اوروچ.آره خودشه.دکتر اوروچ اون روز ازت در مقابل داییم دفاع کرد مگه نه؟
سری تکان دادم :
-آره آره.دکتر اوروچ بود.
برکای لبخندی عمیق زد؛ به اوروچ نگاه کرد و از میز کارش فاصله گرفت :
-واقعاً ازت ممنونم که اون روز از النی دفاع کردی.من اون تایم بیمارستان نبودم.چه خوب که تو اونجا بودی و از النی دفاع کردی.میدونی؛در اصل داییم آدم بدی نیست فقط گاهی نمیتونه خشمش رو کنترل کنه.بازم ازت ممنونم.
@yaz_beni
224
'پارت نود و یکم'
لبهایم را بر روی هم فشار می دادم تا نخندم.
-باشه؛میگم.با علی حرف میزنم.بهش میگم سعی کنه اعتماد اوروچ رو جلب کنه و باهاش صمیمی بشه...
با لحنی تمسخرآمیز به گفتهاش ادامه داد :
-تا مبادا شازده اینجا احساس تنهایی کنه.
خندیدم و گونه اش را بوسیدم :
-تو دوستِ خیلی خوبی هستی نیلوفر!
-آره چون داری از شوهرم استفاده ابزاری میکنی تا عشقت احساس تنهایی نکنه،دوستِ خیلی خوبی شدم.
-نه!تو واقعاً دوستِ خیلی خوبی هستی.در اصل برای من فقط دوست نیستی.خواهر بزرگتر منی.خانوادهی منی.خیلی دوستت دارم!
اشک در چشمانش حلقه زد و چشم غره ای رفت :
-چاپلوس!احساساتیم کردی.
لبخندی زدم و نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم :
-ساعت ده شد.خیلی حرف زدیم؛میخواستم برم پیش برکای.یک ساعت دیگه هم باید برم برای جراحی تعویض باتری قلب.استاد هانده ازم خواست دستیارش باشم.
-منم باید به چندتا مریض سر بزنم.بریم پس،به کارمون برسیم.
روپوش سفیدم را پوشیدم :
-چیز نیلوفر.امروز با هم ناهار بخوریم؟تو کافهتریای خودمون.کاری نداری؟وقت داری؟
سری تکان داد :
-آره میتونیم ناهار بخوریم.فکر نمیکنم کاری داشته باشم.ساعت دو باید برای دیالیز مریض برم.قبل از دو ناهار بخوریم.
لب گزیدم و بعد از مکثی کوتاه گفتم :
-باشه؛قبل از دو ناهار بخوریم.پس چیز.میشه به علی هم بگی اگه کاری نداشت با اوروچ بیاد کافهتریا برای ناهار؟یه طوری اوروچ رو راضی کنه برای ناهار بیاد.اونجا چیز کنیم؛میزهامون رو یکی کنیم.چهارتایی با هم غذا بخوریم.
سرش را به نشانه تأسف به چپ و راست تکانی داد :
-متأسفم برات.منو بگو فکر کردم دلش میخواد با من ناهار بخوره،با من وقت بگذرونه.نگو مثل همیشه دردش اوروچ بود.تو رسماً داری از من و شوهرم استفاده ابزاری میکنی.
خندیدم :
-معلومه که دلم میخواد با تو ناهار بخورم و با تو وقت بگذرونم.
-ساکت شو ببینم.دروغگو.
در اتاقم را باز کرد :
-همین جراحی تعویض باتری قلبی که گفتی؛علی متخصص بیهوشیشه.تا جایی که میدونم بعد از این عمل دیگه کاری نداره،پس میتونه برای ناهار بیاد.اگه شازده ی شما هم اون تایم کاری نداشت و با شوهرم خوب تا کرد،چهارتایی ناهار میخوریم.منفعت طلب!
خندیدم و برایش دست تکان دادم :
-پس تو کافهتریا میبینمت عزیزدلم!
-
تقهای به در اتاق برکای زدم و پس از گذر چند ثانیه در را باز کردم.
سرش را بر روی میز کارش گذاشته بود و دستهایش را پشت گردنش قفل کرده بود :
-مساعد نیستم.مریض ویزیت نمیکنم.
-برکای!منم.
فوراً سرش را از روی میز بلند کرد. چهره اش پریشان بود. با دیدن من لبخندی زد و دستی به موهایش کشید و یقهی روپوش سفیدش را صاف کرد :
-النی!تویی.فکر کردم مریضه.بیا بیا.بیا بشین.
بر روی کاناپه تک نفره ای که در نزدیکترین نقطه به میز کارش قرار داشت، نشستم و لبخندی بی رمق زدم :
-خوبی؟من تازه فهمیدم تو اتاق عمل چی شد.مریضت رو از دست دادی.خیلی ناراحت شدم.
چهره اش غمگین شد :
-مریضم فقط چهل و سه سالش بود.زن بود.مادر بود.من دو تا بچه رو بدون مادر گذاشتم.مادرشون رو ازشون گرفتم.
-برکای!این چه حرفیه میزنی؟من شک ندارم که تو هر کاری از دستت برمیومد انجام دادی.ما جراحیم،خدا که نیستیم.خودت هم بهتر از من میدونی که نمیتونیم جون همهی مریضها رو نجات بدیم.اگه نجات میدادیم که دیگه مرگ و زندگی معنایی نداشت.
-شاید باید بیشتر تلاش میکردم.شاید...
اجازه ی تمام کردن حرفش را ندادم :
-تو همهی تلاشت رو کردی.تو جراح بااستعدادی هستی.تا به امروز جون خیلیها رو نجات دادی.از پس جراحیهایی با ریسک بالا براومدی.تو مقصر نیستی برکای!ما نمیتونیم همهی مریضها رو نجات بدیم،ما ققط باید همهی تلاشمون رو برای نجاتشون بکنیم.تصمیم گیرندهی نهایی زندگی آدمها،خداست.من شک ندارم که تو امروز صدِ خودت رو توی اتاق عمل گذاشتی و چیزی که مهمه همینه.آره؛منم وقتی مریضم رو از دست میدم تا روزها بهش فکر میکنم.با خودم میگم کاش زنده میموند.کاش نجاتش میدادم.اما خودم رو بابت مرگش سرزنش نمیکنم.چون میدونم هرکاری از دستم برمیومد کردم.تو هم باید این رو بپذیری.خودت رو سرزنش نکن.تو هیچ تقصیری نداری!
@yaz_beni
224
'پارت نودم'
به شنیدن این حرفها احتیاج داشتم. حرفهای نیلوفر برایم امید شدند و شاید در این لحظه آتشِ ترسهایم را خاموش می کردند.
صدایم می لرزید :
-همه چیز خیلی قشنگ میشه مگه نه؟
پلکهایش را به نشانه تأیید بر هم فشرد :
-بهت قول میدم همه چیز خیلی قشنگ میشه.دردهات تموم میشن.زخمهات خوب میشن.
سری تکان دادم؛ حرفهایش را تکرار می کردم تا مغزم مغشوشم آرام بگیرد :
-من الکی ترسیدم.اصلاً جای نگرانی نیست.همچین چیزی نمیشه که.همچین چیزی نمیشه.من مجبور به انتخاب نمیشم.بین اوروچ و بابام گیر نمیکنم.بابام ما رو درک میکنه.اوروچ رو تنها نمیذارم.اوروچ رو توی تاریکی ول نمیکنم.زخمهام خوب میشه.زخمهامون خوب میشه.همه چیز خیلی قشنگ میشه!
سرش را به گوشه ای کج کرد؛ با آن لبخند زیبایش به من خیره شد و موهایم را نوازش کرد :
-الهی قربونت برم!توی این دنیا،تو بیشتر از هر کسی لایق خوشبختی و دوست داشته شدنی.
چشم غره ای رفت :
-از اوروچ خوشم نمیاد چون یکی یدونهی منو خیلی اذیت کرده اما بذار یه چیزی بگم...
لبخندی عمیق زد :
-تو رو خیلی قشنگ دوست داره!امروز چشمهاش رو دیدم.اون قدر قشنگ نگاهت می کرد که.با نگاههاش تو رو میپرستید.عشقی که این مرد نسبت بهت داره برای خوب شدن همهی زخمهات کافیه!
سرم را پایین انداختم و لبخندی زدم.
عشق، مرهم بود. عشق، معجزه بود!
خندید :
-ببین ببین خجالت کشید.حالا من از اوروچ یکم تعریف کردم ولی همین امشب نپری بغلش بهش بگی بخشیدمت.
دستی به بینیام کشیدم و ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-نیلوفر!به نظرت من لقمهی راحتی ام؟معلومه که انقدر سریع تسلیمِ اوروچ نمیشم و نمیبخشمش.حالا حالاها باید دنبالم بدوئه.
-معلومه که تو لقمهی راحتی نیستی.تو از این لقمههایی هستی که میپره سر نای،آدمو خفه میکنه.الان که دارم فکر میکنم؛دلم برای اوروچ میسوزه.نمیدونه گیرِ چه شیطان کوچولویی افتاده.
لبخندی غرورآمیز زدم و شانههایم را بالا انداختم.
اندکی مکث کردم و چشمهایم را به شاخههای گل نرگس دوختم :
-برام گل خرید.
از روی کاناپه بلند شد و به سمت میزم رفت :
-اتفاقاً همین که اومدم تو اتاق توجهام بهش جلب شد.
گل را به دست گرفت و بویید :
-مرتیکهی رمانتیک!
خندیدم و از روی کاناپه بلند شدم.
اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-خب؛گل رو دیدی چه واکنشی نشون دادی؟چیکار کردی؟
اخمی کردم :
-یعنی چی؟چیکار میکردم؟تشکر کردم دیگه.
چشمانش را کمی جمع کرد و با شک و تردید نگاهم کرد :
-فقط تشکر کردی؟مطمئنی؟
-آره نیلوفر!فقط تشکر کردم.انتظار داشتی چیکار کنم؟لابد میپریدم بغلش میگفتم وای گل موردعلاقهام رو خریدی؛چطوری بعد از این همه سال یادت مونده که چه گلی رو دوست دارم؟همه ی جزئیاتِ مربوط به من رو چه خوب یادته؛خیلی دوستت دارم مرد رویاهای من!
لبخند شیطنت آمیزی زد و ابروهایش را بالا انداخت :
-گیرت انداختم.دقیقاً میخواستی همچین واکنشی نشون بدی اما خوشبختانه رگِ کوچاریت اجازه نداد و با یه تشکر خشک و خالی موضوع رو جمع کردی.
با غیظی ساختگی نگاهش کردم :
-منو دستکاری روانی میکنی که به اهدافت برسی؟از زیر زبونم حرف میکشی؟واقعاً که.همین مونده بود که تکنیکهای روانشناسی روی من پیاده کنی.
پس از شنیدن حرفم، رنگ چهره اش تغییر کرد و مضطرب شد. گل را بر روی میز گذاشت و به سمتم آمد.
دستهایم را گرفت و صدایش نگران بود :
-به نظرت نباید بری پیش روانشناس؟خیلی احتیاج داری.واقعاً نگرانتم النی!به چیزهای زیادی فکر میکنی.از چیزهای زیادی میترسی.احساسات متفاوتی رو تجربه میکنی.ذهنت خیلی بهم ریخته.به تراپی نیاز داری.
غم به صورتم دوید و نفس عمیقی کشیدم :
-خودمم حس میکنم به تراپی نیاز دارم اما...
دستهایش را به آرامی رها کردم و نگاهم را دزدیدم :
-اما خب اوروچم به تراپی نیاز داره حتی بیشتر از من نیاز داره.من چیز کنم.به نظرت با هم...
به صورتِ عصبی اش نگاه کردم و حرفم را نیمه تمام باقی گذاشتم.
با غیظ نگاهم می کرد :
-احمق!من دارم در موردِ تو حرف میزنم.میگم تو نیاز داری بری تراپی.باز موضوع رو چرخوند رسوند به اوروچ.اسمِ اوروچ از دهنش نمیوفته.چپ و راست اوروچ.
با خونسردی تکانی به شانههایم دادم :
-چیزی نگفتم که.چرا عصبانی میشی؟
-ببین ببین.خودشو میزنه به موش مردگی.
-من چیز میکنم.دنبال یه تراپیست خوب میگردم.تو نگران نباش.
چشم غره ای رفت که سرم را به گوشه ای کج کردم و ملتمسانه نگاهش کردم :
-نیلوفر!میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
-چیه؟چی میخوای که خودتو شبیه بچه گربه کردی؟
-چیز.میشه به علی بگی با اوروچ آشنا بشه؟چیز کنه.سعی کنه باهاش دوست بشه.صمیمی بشه باهاش.آخه اوروچ خیلی تنهاست.اینجا هیچ دوستی نداره.علی آدم خیلی خوبیه،مطمئنم اوروچ ازش خوشش میاد.
چند نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را آرام کند :
-حالم دیگه داره از اسم اوروچ بهم میخوره.
@yaz_beni
224
"Onu ilk gördüğümde zaten tanıyorum gibi hissettim"
النی جان وقتشه پاتو از زندگی این دو نفر بکشی بیرون〰️ #Orkay 〰️
224
'پارت هشتاد و نهم'
من دیگر قدرت سرکوب احساساتم را از دست داده بودم. ضعیف و ناتوان بودم. ترسهایم، روحم را می بلعید. دیگر نمیتوانستم نقابی بر صورت داشته باشم. کلمات انباشته شده در وجودم را دیگر نمیتوانستم حمل کنم. من دیگر رنجهایم را فریاد میزدم. من در ضعیفترین حال خود بودم. از آینده میترسیدم. از بازی این زندگی بی رحم میترسیدم. بیچارهترین بیچاره، من بودم!
در سکوت فرو رفتم و احساساتم یخ زد.
متوجه نشده بودم نیلوفر چه زمان در کنارم نشست. رنجهایم او را آزار داده بود؛ اشکهایش را پاک کرد و بی درنگ من را در آغوش کشید.
نیلوفر همیشه شنوندهی خوبی بود. اجازه می داد رنجهایم را به راحتی بیان کنم. به من گوش می داد. صدایِ غمهایم را می شنید. حملات کلماتم را قطع نمی کرد. اجازه می داد مغزم، حرفهای زهرآلودم را تمام و کمال تخلیه کند.
از آغوشم جدا شد و صورتم را میان دستهایش گرفت.
تمامی اشکهایم را از روی صورتم پاک کرد و لبخند محبت آمیزی زد :
-النی!داری با خودت چیکار میکنی؟برای چی به این چیزها فکر میکنی؟تو مجبور به انتخاب نمیشی.تو بین بابات و اوروچ گیر نمیکنی.همچین چیزی نیست.تو توی این جنگ تنها نیستی که.اوروچ هم هست.اوروچ تو رو تنها نمیذاره.اوروچ برای تو میجنگه.بابات رو راضی میکنه.چرا میخوای همش مسئولیت همه چیز رو خودت تنهایی به دوش بکشی؟چرا فقط به احساسات بقیه فکر میکنی؟النی!خودت رو ببین.خودت واقعاً چی میخوای؟بذار من بهت بگم.تو میخوای علیرغم تمام اتفاقات تلخِ گذشته،کنار اوروچ باشی.میخوام مرهم زخمهاش باشی.میخوای زخمهای تو رو اوروچ ببنده.میخوای دوست داشته باشی و دوست داشته بشی.پس فقط همین کارو کن.بذار دنبالت راه بیوفته.بذار برای اینکه ببخشیش،خودش رو به آب و آتیش بزنه.مگه نمیگی این کار باعث میشه از تاریکی نجات پیدا کنه؟پس بذار تلاش کنه.تلاشِ اوروچ توی این مسیر،به هر دوتون کمک میکنه دیگه.باعث میشه به گذشته کمتر فکر کنی.باعث میشه دیگه از اوروچ توی ذهنت فقط یه تصویر داشته باشی و در نهایت با تموم وجودت ببخشیش.بهت قول میدم از این به بعد همه چیز خیلی قشنگ میشه.تو کسی رو از دست نمیدی.تو انتخاب نمیکنی.اوروچ میشه جزئی از خانوادهات.مامان،بابات،اوروچ.هر سه تاشون رو میتونی کنار همدیگه داشته باشی.بینشون گیر نمیکنی.تو خیلی خستهای.گیر افتادن بین عشق و نفرت تو این پنج سال تو رو خسته کرده.آره؛آدم از دردِ عشق نمیمیره اما هر روز مرگ رو تجربه میکنه،میمیره و زنده میشه.تو کار اشتباهی انجام ندادی.باید دنبال اوروچ میرفتی.تو دختر جسوری هستی.جسارت انجام کارهایی رو داری که کمتر کسی داره.اون جسارتی که اوروچ نداشت رو تو داشتی.تو باید حقایق رو می فهمیدی.باید می فهمیدی که اوروچ سالها بهت عشق ورزید و حتی یک ثانیه هم از دوست داشتنت دست نکشید،درست مثل خودت.تو به زمان احتیاج داری.همه چیز برات خیلی تازگی داره.دیدن اوروچ بعد از پنج سال،حقیقت اینکه سالها بهت عشق ورزید و مثل یه سایه تو زندگیت بود،همهشون تو مدت زمان خیلی کمی اتفاق افتاد.حق داری درمونده بشی.حق داری بترسی.حق داری به خانوادهات فکر کنی.اما النی؛تو اوروچ رو تو تاریکی غرق نمیکنی.همچین چیزی نمیشه.با بابات منطقی حرف میزنی.اوروچ باهاش حرف میزنه.بابات درک میکنه.تو یکی یدونهی اونی.جز خوشحالی تو چی میتونه بخواد آخه؟وقتی ببینه اوروچ باعث میشه دخترش از ته دل بخنده،برای چی مخالفت کنه؟درسته؛من از عمق دشمنیهای شما خبر ندارم اما من مطمئنم که بابات ناراحتی تو رو نمیخواد.وقتی تو و اوروچ باهاش حرف بزنین،درک میکنه.اوروچ رو میپذیره.بابات خودش عاشقه؛یه عاشق خیلی خوب میتونه یه عاشق دیگه رو درک کنه.پس هر دوتون رو درک میکنه.بابات میفهمه چقدر عشقِ اوروچ نسبت به تو حقیقی و عمیق بوده.بهت قول میدم همه چیز درست میشه.فقط یکم زمان نیاز داری.تو از نظر روحی و روانی بهم ریختی.هضم همهی این اتفاقات برات سنگین بود.اما درست میشه.تو از این به بعد قراره خیلی خوشحال باشی.خلاء قلبت پر میشه.عشق حالت رو خوب میکنه.از این به بعد همه چیز خیلی قشنگ میشه!
@yaz_beni
224
'پارت هشتاد و هشتم'
اشکهایم را پس زدم اما بی فایده بود، هجوم قطرات اشک توأم رنجها و ترسهایم به اتمام نمی رسید :
-آره؛دلم برای اوروچ میسوزه.به دردهاش فکر میکنم.براش غصه میخورم.اگه یه بخشی از اون گذشتهی لعنتی از ذهنم بیرون بره،حتی میتونم بگم اوروچ رو بخشیدم.اما این موضوع بخشش رو کش میدم چون میخوام اوروچ خودش رو ببخشه.از اون عذاب وجدانی که داره خلاص بشه.با خدای خودش آشتی کنه.از خودش متنفره،خودش رو دوست نداره.بخشیدن خودش تنها یک راه داره.مادامی که برای من تلاش میکنه،برای خوب شدن زخمهای من تلاش میکنه،برای اینکه من ببخشمش تلاش میکنه،میتونه به بخشیدن خودش هم نزدیک بشه.میتونه خودش رو دوست داشته باشه.وقتی با هر قدمی که برداره،بهش نزدیکتر بشم و بفهمه تلاشهاش بی فایده نیست،میتونه خودش رو ببخشه.وقتی من ببخشمش، میتونه خودش رو ببخشه.عشقی که بهش بدم،کاری میکنه خودش رو دوست داشته باشه.خودش رو باارزش بدونه.اما من.اما من دارم چیکار میکنم؟سعی میکنم اوروچ رو از تاریکی نجات بدم،روشنایی رو بهش نشون بدم بعد خانوادهام رو انتخاب میکنم و اوروچ رو ترک میکنم؟آدمی که از تاریکی نجات دادم رو دوباره تو تاریکی غرق میکنم؟من چیکار میکنم؟
نفس عمیقی کشیدم؛ به نقطهی نامعلومی خیره بودم و رنجهای مرگبارم را بدون معطلی به زبان می آوردم :
-میدونی یه آدمی به تاریکی عادت میکنه،چشمهاش بهش عادت میکنه.هیچ نوری نمیبینه.توی تاریکی به زندگیش ادامه میده.بعد تو میای زندگیش رو روشن میکنی.نور میتابی به زندگیش.چشمهاش کم کم به این روشنایی عادت میکنه.میتونه ببینه.زندگیش رنگ میگیره.میبینه چقدر روشنایی خوبه.چقدر خوبه که داره دنیا رو میبینه،رنگها رو میبینه.بعد تو یه لحظه نورش رو ازش میگیری و دوباره میفرستیش توی تاریکی.میفهمی این چقدر سخته؟اون آدم از بین میره.دیگه نمیتونه تاریکی رو تحمل کنه.این تاریکی براش غیر قابل تحمل میشه.جونش رو ازش میگیره.کاری که من با اوروچ دارم میکنم همینه.دقیقاً همینه.روشنایی رو بهش نشون میدم.زندگیش رو روشن میکنم.حالش رو خوب میکنم و بعد میذارم میرم.خانوادهام رو انتخاب میکنم و زندگیش رو خاموش میکنم.توی یه تاریکی وحشتناک غرقش میکنم.تاریکیای که ایندفعه چشمهاش نمیتونه بهش عادت کنه.تاریکیای که میکشتش!نباید میرفتم ازمیر.نباید میرفتم.نباید طوری حرف میزدم که اوروچ رو امیدوار کنه.من بهش امید دادم.با حرفهام بهش امید دادم.همش طوری باهاش حرف زدم که انگار برای آیندهمون یه شانس داریم.برای با هم موندنمون یه شانس داریم.با حرفهام تحت فشارش گذاشتم تا بیاد اینجا.تا دنبالم بیاد.بیاد تا داستانِ عشقمون ناتموم نمونه.بیاد اینجا تا نذاریم عشقمون حیف بشه اما اشتباه کردم.نباید میرفتم ازمیر.بزرگترین اشتباهم رفتن به ازمیر بود.اوروچ از اینجا رفته بود.سوار اون هواپیما شد و رفت.برگشت ازمیر.نباید میرفتم دنبالش.باید به زندگیم مثل قبل ادامه می دادم.باید جلوی قلبِ لعنتیم وایمیستادم.آدم که از دردِ عشق نمیمیره؛منم نمیمردم.میتونستم به زندگیم بدون اوروچ ادامه بدم؛همونطوری که این پنج سال زندگی کردم و دووم آوردم بازم دووم میاوردم.بدون اینکه بدونم حقیقت چیه،به زندگیم ادامه بدم.بدون اینکه بدونم اوروچ سالهاست منو از دور دوست داره،به زندگیم ادامه بدم.اوروچم میتونست به زندگیش ادامه بده.توی تنهاییهاش به دوست داشتن من ادامه بده.سالها اینطوری زندگی کرد،بازم میتونست زندگی کنه.اما من الان به همه چیز گند زدم.به اوروچ امید دادم.با رفتارهام بهش امید دادم.یه کورسوی نور بهش دادم.این خیلی بده.من اوروچ رو از بین میبرم.بین خانوادهام و اون،خانوادهام رو انتخاب میکنم.یعنی یه چاقو میگیرم دستم،زخمهایی که خودم روشون مرهم گذاشتم رو دوباره باز میکنم.زخمهای عمیقیتری بهش میدم.واقعاً نمیدونم باید چیکار کنم.من چیکار کنم نیلوفر؛تو بگو؟بیچارهام.خیلی بیچارهام!
@yaz_beni
224
'پارت هشتاد و هفتم'
چشمهایش را حول صورتم چرخاند و لحنش جدی و نگران بود :
-منو ببین!به خودت بیا.طرف دو روزم نشده که اومده.بذار یکم دنبالت راه بیوفته.بذار دست و پا بزنه.برای به دست آوردنت تلاش کنه؛زحمت بکشه.انقدر سریع میخوای ببخشیش؟نکن النی!بذار ببینه چقدر اذیت شدی.ببینه زخمهات چقدر عمیقه.بفهمه سالها عذاب کشیدی.من تورو میشناسم دیگه.دلت براش میسوزه.دردهای خودت رو فراموش کردی،نشستی برای اون غصه میخوری.به خودت بیا.یکم دلت برای خودت بسوزه!
تنها در یک لحظه، دنیا بر روی سرم آوار شد و ترسهای زهرآلودم به من حمله کردند. غمی جانسوز در رگهایم جریان یافت و نفس کشیدن مشکل شد.
روپوش سفیدم را درآوردم و به گوشه ای پرت کردم؛ چنگی به یقهی اسکراب سرمه ای رنگم زدم. برای نفس کشیدن تقلا می کردم.
-النی!خوبی؟چی شد؟
چشمهایم را بی هدف حول محیط اطراف چرخاندم و پس از گذر چند ثانیه روی کاناپه نشستم.
چنگی به موهایم زدم و ترسهای درونی ام به کلمات تبدیل شدند :
-خیلی خسته شدم نیلوفر!دیگه طاقت ندارم.دیگه نمیتونم تحمل کنم.نمیدونم باید چیکار کنم.گیر افتادم.انگار تو یه قفس گیر افتادم.نمیتونم نفس بکشم.نمیدونم باید چیکار کنم.خیلی خسته شدم.از این احساسات ضد و نقیض خسته شدم.توی ذهنم دو تا اوروچ هست.یکی اوروچِ پنج سال پیشه؛اوروچی که از پشت بهم خنجر زد.اوروچی که به خاطر خانوادهاش من رو فدا کرد.اوروچی که برای من هیچ تلاشی نکرد؛دنبالم نیومد.بابت اشتباهاتش،عذرخواهی نکرد.اوروچی که ازش متنفرم.یه اوروچم هست.اوروچِ الان.اوروچی که خیلی تنهاست.اوروچی که درکش میکنم.اوروچی که بابت اشتباهات گذشتهاش،بهش حق میدم.اوروچی که توی تاریکی گم شده.اوروچی که عاشقشم.اوروچی که خیلی دوستش دارم.اوروچی که وقتی میبینمش به زور جلوی خودم رو میگیرم تا بغلش نکنم.اوروچی که چشمهاش خیلی غمگینه.یه آدم میتونه همهی غمهای دنیا رو توی چشمهاش جا بده؟اون میتونه!اون قدر غمگینه که.اون قدر تنها و بی کسه که.مقابلش خودم رو گم میکنم.میبازم.باید خیلی تلاش کنم برای جنگیدن با خودم.برای اینکه مقابلِ این اوروچ شکست نخورم.گیر افتادم.بین گذشته و حال.این گذشتهی لعنتی از ذهنم بیرون نمیره.عذابهایی که کشیدم فراموش نمیشه.هر بار که اوروچ رو میبینم،ذهنم بهم میریزه.گذشتهی لعنتیم میاد جلوی چشمهام.عذاب هایی که خودم و خانوادهام کشیدیم.دردی که پدر و مادرم سالها کشیدن.بیست سال عذابی که کشیدن.حس میکنم دارم دیوونه میشم.یه لحظه گذشته رو فراموش میکنم.یه لحظه توی گذشته غرق میشم.خیلی خسته شدم.هنوز باورم نمیشه؛این آدم پنج سال از من خبر داشت.از دور دوستم داشت.اما با خودش نگفت این دختر چی میکشه.عشق اون چی میشه.من پنج سال چطوری زندگی کردم نیلوفر میدونی؟با خودم گفتم النی تمومش کن.تمومش کن؛تو از این مرد متنفری.ادای آدمهای عاشقِ شکست خورده رو در نیار.تو دوستش نداری.تو خودت ترکش کردی.خودت نخواستی به حرفهاش گوش بدی.تو ازش متنفری.اشتباهاتی که کرد رو یادت بیار.چطوری به خاطر خانوادهاش،از پشت بهت خنجر زد رو به یاد بیار.همون زمانی که با خودم میگفتم ازش متنفرم میومدم روپوشش رو بغل میکردم؛با خودم میگفتم یعنی کجاست الان؟حالش خوبه؟ازدواج کرد؟یعنی من رو فراموش کرد؟عاشق یکی دیگه شد؟من پنج سال اینطوری زندگی کردم.بین عشق و نفرت.دارم عقلم رو از دست میدم.کاش استاد فیرات هیچوقت کاری نمیکرد اوروچ بیاد اینجا.یا کاش اون روز تو کافه بهم هیچی نمیگفت.کاش اوروچ میرفت.کاش میتونستم جلوی خودم رو بگیرم.کاش دنبالش نمیرفتم.من نمیدونم باید چیکار کنم.چند روز دیگه مامان و بابام برمیگردن نیلوفر.به بابام چی بگم من؟بگم اوروچ اومده من این آدمو بخشیدم،دوستش دارم،تو هم بابت اشتباهات گذشتهاش ببخشتش؟بیا یه صفحه سفید باز کنیم،همه چیز رو از نو شروع کنیم؟چی بگم به بابام؟بگم هنوزم عاشق پسرِ زنی ام که منو از آغوش مادرم جدا کرد؟ما پنج ساله فورتوناها رو از زندگیمون پاک کردیم.کسی حتی یک کلمه هم درموردشون حرف نمیزنه.اوروچ حق داشت.حق با اوروچ بود.من مجبور میشم بین اوروچ و خانوادهام یکی رو انتخاب کنم.یا اوروچ یا بابام.من نمیتونم قید بابام رو بزنم که.تو میدونی نیلوفر؛من بابام رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی دوستش دارم.نمیتونم بابام رو ناراحت کنم.من خانوادهام رو انتخاب میکنم؛بابام رو انتخاب میکنم!
@yaz_beni
224
متن توییت مختص اون دیالوگیه که اوروچ گفت فقط تو این زندگی زورم به تو نرسید
قیافه تو عکسشم اونجاییه که فهمید کادر بیمارستان الکای شیپ میکنن
224
'پارت هشتاد و ششم'
-چیز..شما وقتی اومدین تو اتاق داشتین در مورد اون عوضی..چیز..برکای..داشتین در مورد برکای یه چیزی میگفتین..چی میخواستین بگین؟
این روزها تنها دغدغهی او "برکای" بود.
نیلوفر سری تکان داد :
-آها آره.اصلاً یادم رفت.میخواستم از النی بپرسم شنیده برکای مریضش رو از دست داده یا نه.ظاهراً دو ساعت پیش تو اتاق عمل مریضش رو از دست داد و حالش اصلاً خوب نیست.این بچه بابت مرگ مریضهاش خودش رو خیلی سرزنش میکنه.اصلاً عادت نمیکنه به این شرایط؛براش عادی نمیشه.مرگ بخشی از شغل ماست و باید بپذیریمش؛اما خب برکای انگار نمیتونه این موضوع رو بپذیره.دست از سرزنش کردن خودش برنمیداره.تو همچین شرایطی هم فقط النی میتونه آرومش کنه!
اوروچ سرش را به گوشه ای کج کرد و خشم به چهره اش دوید.
پلکش عصبی پرید و پوست سفید صورتش، سرخگون شد :
-چی؟چی گفتین؟فقط النی میتونه آرومش کنه؟النی؟
نیلوفر سری تکان داد و دستش را جلوی دهانش گذاشت. شک نداشتم در این لحظه به سختی جلوی خنده اش را می گیرد.
به نیلوفر نگاه کردم و گفتم :
-من از صبح که اومدم فقط دارم مریض ویزیت میکنم.نمیدونستم برکای مریضش رو از دست داده.الان کجاست؟تو اتاقشه؟
اوروچ به من نگاه کرد :
-یه دقیقه یه دقیقه.تو مگه متخصص قلب نبودی؟
اخمی کردم :
-آره.چطور؟
اخمی غلیظ بر پیشانی داشت :
-یه لحظه شک کردم.فکر کردم روانپزشکی؛نه که برکای رو فقط تو میتونی آروم کنی.حال بدش رو فقط تو میتونی خوب کنی.روحیه ی داغونش رو فقط تو میتونی بهتر کنی.گفتم شاید به جای قلب رفتی روانپزشکی خوندی!
شانههای نیلوفر می لرزید و صدای خندههایش را با زحمت ساکت می کرد.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و ابروهایم را بالا انداختم :
-چی شد آقای دکتر؟خوشتون نیومد از اینکه فقط من میتونم همکار عزیزم رو آروم کنم؟
سرش را کج کرد و با خشمی که در چشمهایش زبانه میکشید، به صورتم خیره شد.
نیلوفر به اوروچ نگاه کرد و لبخند زد :
-راستی!میدونستی کل کادر درمان النی و برکای رو شیپ میکنن؟
اوروچ با حرص نفسش را بیرون داد :
-چی؟شیپ..شیپ میکنن؟
-آره؛اسم زوجشون رو گذاشتن الکای.به نظرشون النی و برکای خیلی به هم میان و زوج فوقالعادهای ان.هر چند اعضای کادر درمان از این دیوونه بازیا زیاد در میارن.فقط مختص به النی و برکای نیست.
خندید و به صحبتش ادامه داد :
-مثلاً من و علی رو هم شیپ میکردن.وقتی ازدواج کردیم،بچهها از خوشحالی بال درآوردن.
اوروچ دندان هایش را روی هم سایید و سرش را چند باری تکان داد :
-الکای؟ال..الکای؟شیپ میکنن؟خیلی به هم میان؟الکای!
در افکار تاریکش غرق شده بود. چهره اش نمایانگر احساسات زیادی بود؛ خشم، غم، حسرت، ناامیدی و ترس!
دستهایش را مشت کرد و با قدمهای بلند و سریع به سمت در اتاق رفت :
-من میرم اورژانس.کار دارم.روزتون بخیر!
از اتاقم بیرون رفت که بلافاصله با غیظ به نیلوفر نگاه کردم :
-نیلوفر!چه لزومی داشت بهش بگی من و برکای رو شیپ میکنن؟خیلی عصبانی شد.من و برکای فقط با هم دوستیم.الان فکر میکنه بین من و برکای یه چیزی هست.تازه میگی من و علی رو شیپ میکردن،ازدواج کردیم.دیوونهاش کردی.
با خونسردی شانههایش را بالا انداخت :
-خب عصبانی بشه.دیوونه بشه.هدف منم دقیقاً همین بود.بذار یکم احساس خطر کنه.یکم بترسه.بفهمه دخترِ ما اینجا طرفدار زیاد داره و کلی آدم حیران و شیفتهشن.برای به دست آوردنت تلاش کنه.دست و پا بزنه.
-چی میگی نیلوفر؟احساس خطر چیه؟نیازی به این کارها نیست.
موذیانه نگاهم کرد و لحنش طعنهآمیز بود :
-آره البته؛حق داری.واقعاً نیازی به این کارها نیست،چون تو در کمتر از چهل و هشت ساعت اوروچ رو خیلی راحت بخشیدی.من اگه نمیومدم داخل همدیگرو میبوسیدین.
چشمهایم از حدقه بیرون زد و دستپاچه شدم :
-چی؟نه!نه؛همچین چیزی نیست.من اوروچ رو نبخشیدم.همچین چیزی نیست.چیز.من داشتم چیز.فک اوروچ رو معاینه میکردم.
-نه بابا؟داشتی معاینه میکردی؟
دست راستش را جلوی صورتش گرفت و کف دستش به نوک بینی اش اصابت کرد :
-از کی تا حالا دکترها با این فاصله معاینه میکنن؟
-نیلوفر!همچین چیزی نیست.تو نمیومدی هم ما همدیگرو نمیبوسیدیم.من چیز میکردم.خودم رو عقب میکشیدم.اصلاً اوروچ همچین کاری نمیکرد.من رو نمی بوسید.ما به بوسیدن همدیگه فکر نمیکردیم.چیز.من داشتم واقعاً فکش رو معاینه میکردم.
با تأسف نگاهم کرد :
-تو که از دست رفته بودی؛تو خودت رو عقب میکشیدی؟باشه گول خوردم.دختر تو به کی داری دروغ میگی؟به من؟من خودم شما رو دیدم.نگاههای جفتتون رو دیدم.وضعیتتون شبیه معاینه ی پزشکی نبود.من نمیومدم داخل همدیگرو میبوسیدین!
حرارت گونههایم را حس می کردم.
نامش را با تحکم و اعتراض صدا زدم :
-نیلوفر!
-چیه؟ببین ببین.مثلاً خجالت کشید.برو خودتو سیاه کن.از تو باید ترسید.فکر کنم قبل از اینکه اوروچ رو ببخشی،ازش حامله میشی.
آب دهانی قورت دادم؛ بُهت زده نگاهش کردم و تن صدایم بالا رفت :
-چی؟
@yaz_beni
