uz
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

Kanalga Telegram’da o‘tish

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
212
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
"Özledin mi beni?" "Tam beş saat otuz sekiz dakika sensiz geçti. Sensiz geçen her dakika bir yıl gibi geliyor. Yani evet, özl
"Özledin mi beni?" "Tam beş saat otuz sekiz dakika sensiz geçti. Sensiz geçen her dakika bir yıl gibi geliyor. Yani evet, özledim… Seni çok özledim!" "Dakikaları mı sayıyorsun sen?" "Yani… Başka ne yapabilirim ki? Dakikaları sayıyorum ve seni göreceğim anı bekliyorum!" "Gerçekten çok romantiğisin Doktor Bey!"

'پارت دویست و چهل و دوم' اوروچ به تکان دادن سرش اکتفا کرد و چیزی نگفت. نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم در فضای خالی اتاق قفل شده بود. ذهنش دوباره در میان بقایای همان گذشته‌ی سوخته و خاکستری‌اش، در حال جستجو بود. استاد فیرات با ذوق و شوق گفت : -خب بگذریم...پس من باید برم یه کراوات جدید برای خودم بخرم.مراسم خواستگاری در پیش داریم... به من نگاه کرد و لبخندی که روی لب داشت، عمیق شد : -قراره بیایم خواستگاریت! لبخندی خجالت‌زده روی لبانم نقش بست و در تضاد با آن اخمی کردم و با اعتراض گفتم : -استاد! -چیه؟نکنه تا آخر عمرتون میخواین همکار حرفه‌ای باقی بمونین؟ اوروچ چند ثانیه با نگاهی نافذ به صورتم خیره ماند؛ بعد، نگاهش را از من دزدید و ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت : -النی نمیخواد با من ازدواج کنه.گفت به من جواب بله نمیده. استاد فیرات به من نگاه کرد و با لحنی که سعی داشت جدی باشد، گفت : -چرا؟تو مثل پسر من از کجا میخوای پیدا کنی؟ دیدم که چطور لرزشی نامحسوس در نگاهِ اوروچ نشست. لبخندش خشک شد و رنگ باخت. با نگاهی خیره و مبهوت، مستقیم به چشمانِ استاد فیرات زل زد؛ نگاهی که در آن، بُهت‌زدگی با نوعی دردمندیِ عمیق درآمیخته بود. این جمله‌ی ساده استاد فیرات، برای کسی که تمام عمر تشنه‌ی محبت پدرانه بود، مثل یک معجزه یا شاید هم یک شوک بزرگ بود. شانه‌‌هایم را بالا انداختم و با لحن شیطنت آمیزی گفتم : -والا استاد،اوروچ دیشب به اندازه‌ی کافی از خودش تعریف کرد.نکنه الان شما هم میخواین ازش تعریف کنین؟ -پس چی؟بایدم ازش تعریف کنم.ببین خوشتیپ نیست که هست.قدش بلند نیست که هست.دکتر نیست که هستم.جراح نیست که... چشمانم از فرط تعجب گشاد شد و حرف استاد فیرات را قطع کردم : -باورم نمیشه!واقعاً باورم نمیشه.حتی ترتیب جمله‌هاتون هم عین همدیگه‌ست.نکنه از قبل با همدیگه هماهنگ کرده بودین؟ صدای خنده‌ی بلند اوروچ و استاد فیرات در فضا پیچید و من هم، بی‌اختیار، در میان آن موج خنده غرق شدم و لبخندی عمیق روی لب‌هایم نشست. @yaz_beni

'پارت دویست و چهل و یکم' لبخندی عمیق و هم‌زمان روی لبان من و اوروچ نشست. استاد فیرات بی‌معطلی جلو آمد و هر دوی ما را در آغوش کشید. چانه‌ام را روی شانه‌ی چپش گذاشتم؛ و اوروچ، با آن قد و قامت بلندش، خم شد و چانه‌اش روی شانه‌ی راست استاد فیرات قرار گرفت. در آن حصار امن و سه‌نفره، نگاهی به اوروچ انداختم و دیدم که چطور بند بند وجودش از درون می‌لرزد. استاد فیرات برای او چیزی فراتر از یک استاد بود؛ پدر معنوی‌اش بود. همیشه از این حجم از محبتِ استاد فیرات، شگفت‌زده و غافلگیر می‌شد. اوروچ تمام عمر یاد گرفته بود که باید برای "ارزشمند بودن" و "دوست داشته شدن" بجنگد، باید تلاش کند تا کسی او را ببیند. اما حالا، در آغوش مردی که بی‌ هیچ چشم‌ داشتی و خالصانه دوستش داشت، آرام می‌گرفت. او پسری بود که بالاخره، بدون جنگیدن، در پناه یک پدر آرام می‌گرفت. از آغوش هم جدا شدیم و فاصله‌ای گرفتیم. استاد فیرات تک سرفه‌ای کرد و به اوروچ چشم دوخت : -تو باید از یک نفر دیگه هم تشکر کنی! اوروچ اخمی کرد : -کی؟ -ضیا! اخم روی پیشانی اوروچ پررنگ‌تر شد : -ضیا؟به ضیا چه ربطی داره؟ اخمی از سر کنجکاوی کردم : -ضیا کیه؟ استاد فیرات به طرف من برگشت : -ضیا یکی از همکارای اوروچه.توی ازمیر با هم کار میکردن...من خب زیاد از احوال اوروچ با خبر نبودم.ما حتی زیاد تلفنی هم با هم حرف نمیزدیم.بیشتر اوقات از طریق پیامک در ارتباط بودیم.ضیا یه روز به من زنگ زد و گفت حال اوروچ اصلاً خوب نیست.گفت دائم در مورد یه دختری به اسم النی صحبت می‌کنه.مست می‌کنه.ازم خواست کمکش کنم.بهم گفت تا جایی که فهمیدم شما به اوروچ نزدیکین.اگه کاری از دستتون برمیاد براش انجام بدین.اوروچ بچه‌ی خوبیه،دلم نمیاد اینطوری ببینمش! قلبم تیر کشید و با چشمانی که غم در آن‌ها خانه کرده بود، به اوروچ خیره شدم. اوروچ همچنان اخم غلیظی روی پیشانی داشت : -یه دقیقه.من با ضیا اصلاً صمیمی نبودم که.هیچوقت در مورد النی باهاش صحبت نکردم.در مورد شما هم اصلاً باهاش حرف نزدم.چطوری شما رو میشناخت؟یعنی...خیلی عجیبه.نمیفهمم! -والا منم خیلی دقیق از جزئیات با خبر نیستم.مثل اینکه یه شب که تو بیمارستان مست بودی و حالت خوب نبود،نشستی با ضیا درد دل کردی.در مورد النی باهاش حرف زدی.در مورد من بهش گفتی.گفتی من و النی با هم تو یه بیمارستان کار می‌کنیم.یعنی یه همچین چیزایی گفتی...ضیا هم اون شب خیلی ناراحت شد.دلش خواست کمکت کنه و یه قدمی برات برداره.از گوشیِ تو،شماره‌ی من رو گرفت و بهم زنگ زد...من واقعاً تا اون‌موقع نمیدونستم تو توی چه شرایط روحی‌ای هستی.تو همیشه به من می‌گفتی که حالت خوبه.من خیلی دلم میخواست برای رابطه‌ات با النی یه قدمی بردارم اما همش شک داشتم.تردید داشتم.همش با خودم کلنجار می‌رفتم.نمیدونستم که دخالت کردن توی زندگی‌ شخصی‌تون کار درستیه یا نه.اما خب بعد از اون تماسِ ضیا،نتونستم بیکار بشینم.اون تماس باعث شد شکم به یقین تبدیل بشه.فهمیدم نباید بذارم شما دو نفر بیشتر از این از هم دور بمونید.فهمیدم باید برای رابطه‌تون یه قدمی بردارم و بهتون کمک کنم.تو رو کشوندم استانبول.تلاش کردم تا به این عشق یه شانس دوباره بدید! اوروچ سردرگم بود و به نظر می‌رسید کلاف هزارتوی افکارش در هم پیچیده است. همان‌طوری که اخمی بر پیشانی داشت، گفت : -اما من هیچوقت تو بیمارستان الکل نخوردم.وقتی سر شیفت بودم،مشروبات الکلی نخوردم.هیچوقت تو بیمارستان مست نبودم.یعنی...مطمئنم.من هیچوقت تو بیمارستان الکل نخوردم.همچین کاری نکردم.من هیچوقت با ضیا حرف نزدم یعنی...یادم نمیاد! -روزهای سختی رو گذروندی پسرم.شرایط روحی خوبی نداشتی.حتماً یادت نمیاد.فراموش کردی...تازه ضیا بهم اصرار کرد که هیچی در موردش بهت نگم.نمیخواست بفهمی کمکت کرده و برات یه قدمی برداشته.بهم گفت لطفاً به اوروچ نگید من باهاتون تماس گرفتم،خجالت میکشه،ناراحت میشه...واقعاً ضیا پسر خیلی خوبی بود.خیلی به فکرت بود.وقت کردی یه زنگ بزن بهش،ازش تشکر کن! @yaz_beni

'پارت دویست و چهلم' دستش را گرفتم و انگشتانم را میان انگشتانش قفل کردم : -زود باش بریم پیش استاد فیرات.من بیست دقیقه‌ی دیگه مریض دارم. دست در دست هم از پله‌های منتهی به آسانسور پایین رفتیم. پس از گذر چند ثانیه، سوار آسانسور شدیم و همان‌طور که دستم در دستش بود، دکمه‌ی طبقه‌ی هفتم را فشردم. آسانسور با صدای ملایمی طبقه‌ها را پایین می‌رفت که ناگهان در طبقه‌ی یازدهم از حرکت ایستاد. هنوز در باز نشده بود که با اضطراب و دستپاچگی، دست اوروچ را رها کردم و چند قدم از او فاصله گرفتم. اوروچ که تا یک ثانیه قبل با نگاهی عاشقانه غرق صورتم بود، ناگهان خشکش زد. لبخند از روی لبانش پر کشید و رد دلخوری و غافلگیری را به وضوح در چشمانش دیدم. در باز شد و چند نفر از کادر درمان با هیاهو وارد شدند و میان من و اوروچ ایستادند. آسانسور در طبقه‌ی هفتم ایستاد؛ بی‌آنکه به عقب نگاه کنم، از آسانسور بیرون آمدم. اوروچ هم با همان دلخوری سنگین، پشت سرم پیاده شد و کنارم ایستاد. به محض اینکه در آسانسور بسته شد و هیاهوی محیط بیمارستان جای خود را به سکوتی سنگین داد، به اوروچ نگاه کردم. باید چیزی می‌گفتم؛ باید این حفره‌ای که میانمان ایجاد شده بود را پر می‌کردم. -اوروچ ببین من... لبخند بی‌رمقی زد؛ لبخندی که برای پنهان کردن رنجش بود. با صدام آرامی، حرفم را قطع کرد : -النی لازم نیست چیزی بگی.من درکت میکنم.میفهمم! بغض خفیفی در گلویم نشست و با غم نگاهش می‌کردم : -من واقعاً نمیخواستم ناراحتت کنم...فقط نمیدونم چطوری بگم.همه چیز برای من تازگی داره.به بابام فکر میکنم.فکرای عجیب و غریبی میاد سراغم.نیاز دارم اول با بابام صحبت کنم.دوست ندارم توی بیمارستان کسی در مورد رابطه‌ی عاطفیم صحبت کنه.من این آدما رو نمیشناسم.شاید یکی‌شون با بابام در ارتباط باشه.یعنی نمیدونم چطوری بگم.شاید هم کسی اینجا با بابام در ارتباط نباشه.در واقع من نمیخوام کسی در مورد زندگی شخصیم صحبت کنه.میخوام در مورد تخصصم حرف بزنن.در مورد نحوه تشخصیم.در مورد طبابتم.یعنی من...من واقعاً از تو خجالت نمیکشم میدونی دیگه نه؟مبادا بخوای به همچین چیزای چرت و پرتی فکر بکنی.تو برای من خیلی باارزشی.من واقعاً... کلمات پشت سر هم و بی‌نظم از دهانم بیرون می‌آمدند؛ انگار می‌خواستم با سیلِ کلمات، آن لحظه‌ی تلخ را از حافظه‌اش پاک کنم. اما انگار هیچ کلمه‌ای به اندازه‌ی کافی قدرتمند نبود که بتواند آن غمِ نشسته در چشمانش را از بین ببرد. دو طرف بازویم را گرفت و کمی خم شد تا دقیقاً به چشمانم نگاه کند. لبخند محزونی زد و نگاهش، مثل نوازشی آرام، روی صورتم چرخید : -باشه النی فهمیدم!آروم باش.من ناراحت نشدم.گفتم که درکت میکنم.میفهمم.تو خودت رو ناراحت نکن.میدونم به زمان نیاز داری! سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. دستش را پشت کمرم گذاشت : -بیا!بیا بریم پیش استاد فیرات. شانه به شانه‌ی هم، راهروی طولانی بیمارستان را به سمت اتاق استاد فیرات طی کردیم. به در که رسیدیم، تقه‌ای کوتاه زدم. با شنیدنِ "بیا"، دستگیره‌ی سردِ فلزی را فشردم و وارد شدم. اوروچ، درست پشت سرم بود. همین که وارد شدیم، سرم را به طرف اوروچ چرخاندم و نگاهم را به چشمانش دوختم. لبخند کوتاهی زدم و بی آنکه تردید کنم، دستش را محکم گرفتم. استاد فیرات هنوز سر بلند نکرده بود تا ما را ببیند. مشغول یادداشت‌برداری بود و تمام حواسش به پرونده‌های روی میزش بود. وقتی چند قدم به میز نزدیک‌تر شدیم، گفتم : -روزتون بخیر استاد! استاد فیرات سر بلند کرد، عینکش را از روی چشمانش پایین آورد و نگاهش بی‌درنگ روی دست‌های گره‌ خورده‌ی ما قفل شد. ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد، لبخند عمیق و پرمهری تمام چهره‌اش را پوشاند. با لحنی که شیطنت در آن موج می‌زد، گفت : -وای وای!همکارای حرفه‌ای بیمارستان‌مون رو ببین! صدای خنده‌‌هایمان در اتاق طنین انداز شد. -آشتی کردین نه؟ سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم : -بله آشتی کردیم! استاد فیرات به اوروچ نگاه کرد : -من بهت گفته بودم.گفته بودم این دختر به زودی تو رو میبخشه. حالا، به من نگاه می‌کرد : -این دختر انقدر خوش قلبه که...نمیتونه کینه و خشم و بدی رو توی وجودش نگه داره! سرم را پایین انداختم و لبخند خجالت زده‌ای روی لبانم نقش بست. اوروچ در حالی که نگاه نافذش روی صورت من قفل بود، گفت : -ما اومدیم اینجا تا از شما تشکر کنیم.اگه شما نبودین،اگه شما برای ما قدم برنمی‌داشتین،ما هیچوقت نمیتونستیم به عشق‌مون یه شانس دوباره بدیم... به استاد فیرات نگاه کرد و به گفته‌اش ادامه داد : -ما خیلی بهتون مدیونیم استاد.در اصل من خیلی بهتون مدیونم.هر چقدر ازتون تشکر کنم کمه...بابت همه چیز ازتون ممنونیم.چه خوبه که شما رو داریم! استاد فیرات از پشت میز بلند شد و با لبخندی که تمام صورتش را پر کرده بود، به طرفمان آمد : -به نظرم وقتشه همو بغل کنیم. @yaz_beni

'پارت دویست و سی و نهم' ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زده شد : -یه دقیقه یه دقیقه.تو برای چی رفته بودی بخش دیالیز و نفرولوژی؟نکنه رفته بودی مرجان رو ببینی؟ چند ثانیه با تعجب به من خیره شد. یک قدم به عقب برداشت و با کلافگی دستی به ریش‌هایش کشید : -یا صبر یا صبر!چطوری موضوع هر دفعه به مرجان ختم میشه،من نمیفهمم...نه النی!یکی از مریض‌های بخش دیالیز دچار شوک شد به من خبر دادن گفتن بیا. -آها...چیز.صبر کن.خانم آوجی میخواست در مورد پرونده‌ی مریضش باهات صحبت کنه.همون مریضش که سندرم ولف پارکینسون وایت داشت.شماره‌ات رو گرفت.اون مریض چی شد؟بهت زنگ زد؟اومد پیشت؟ -زنگ زد.ازم خواست همو ببینیم ولی من بهش گفتم وقت ندارم،تو پرونده‌ی مریضت رو برام ایمیل کن،خودم سر فرصت چکش میکنم.اونم چیزی نگفت.پرونده رو ایمیل کرد.منم وقتی پرونده رو خوندم،از همون ایمیل جواب سؤالش رو دادم و راهنماییش کردم. ابروهایم را بالا انداختم و با نگاهی تحسین‌آمیز، سر تا پایش را از نظر گذراندم : -خوشم اومد.خیلی خوشم اومد.آفرین!کاش میتونستم قیافه‌ی مرجان رو اون لحظه ببینم. سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان داد و آرام خندید. -آها چیز...میخواستم یه چیزی بهت بگم. اخمی از سر کنجکاوی کرد : -بگو! -خانم مدیر رو بلاک کن. -چی؟ -چی چی؟خانم مدیر رو بلاک کن.همین الان بلاکش کن. لب‌هایش را روی هم فشرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد : -یعنی...باشه.بالاخره من که دیگه نمیرم پرورشگاه.نیازی به شماره‌ی خانم مدیر ندارم.باشه بلاکش میکنم. گوشی‌‌اش را از جیب روپوشش بیرون کشید و وارد لیست مخاطبین شد. سرم را خم کرده بودم و با دقت به صفحه نمایش گوشی‌اش، نگاه می‌کردم. وقتی "بلاک" را لمس کرد، لبخندی پیروزمندانه روی لبانم نقش بست. -خدایا شکرت!چه روز قشنگیه.مرجان ضایع شد.خانم مدیر بلاک شد.خیلی خوشحالم! بی صدا خندید و زیر لب زمزمه کرد : -دیوونه‌ست.این دختر دیوونه‌ست! بعد از مکث کوتاهی گفت : -النی!بریم پیش استاد فیرات؟ -استاد فیرات؟چرا؟ -بهش بگیم که تو منو بخشیدی و با هم آشتی کردیم...چند روز پیش که اومد خونه‌ام.یعنی بعد از اینکه تو از اون موقعیت فرار کردی رفتی و من قانعش کردم که ما کار اشتباهی نکردیم... نتوانست خنده‌ای که در گلویش می‌پیچید را مهار کند. حرفش را قطع کرد و به یکباره هر دو خندیدیم. به یاد استرس و اضطراب آن لحظه و نگاه‌های مشکوک استاد فیرات می‌افتادیم و خنده‌هایمان شدت می‌گرفت. در حالی که خنده‌ام را کنترل می‌کردم و صدایم می‌لرزید، گفتم : -هرچی بهش میگفتیم گوش نمی‌داد.باور نمی‌کرد. اور‌وچ سرفه‌ای کرد و به سختی خنده‌اش را ساکت کرد : -برای اینکه باور کنه کلی قسم خوردم.دستت درد نکنه خیلی زود فرار کردی منو توی اون شرایط تنها گذاشتی. شانه‌هایم را بالا انداختم : -چیکار می‌کردم؟خیلی خجالت کشیدم.هر چی می‌گفتیم،هر کاری می‌کردیم استاد فیرات باور نمی‌کرد.مجبور شدم فرار کنم و تو رو توی اون موقعیت تنها بذارم...اما ببین.از پسش براومدی.استاد فیرات رو قانع کردی! هنوز رد آن لبخند روی لبانمان بود که نگاهش را از من دزدید و به افق دور پشت‌بام دوخت. وقتی شروع به صحبت کرد، لحنش به وضوح جدی و در عین حال، لبریز از غمی فروخورده بود : -اون روز استاد فیرات بهم گفت که النی به زودی تو رو میبخشه..منم بهش گفتم که اینطوری فکر نمیکنم..گفتم امیدی ندارم النی به این زودیا منو ببخشه..اما خب استاد فیرات خیلی مطمئن بود... نگاهش را به صورتم دوخت و به گفته‌اش ادامه داد : -الان بریم پیشش خیلی خوشحال میشه.بالاخره استاد فیرات خیلی حق به گردن من داره.برای رابطه‌ی ما خیلی زحمت کشید.خیلی تلاش کرد.اگه اون روز منو به اون بهونه نمی‌کشوند استانبول و تو رو توی اورژانس نمی‌دیدم،الان ما اینجا نبودیم.من اینجا نبودم.هنوزم از همدیگه دور بودیم.ازت دور بودم.خیلی دور! بغضی سنگین در گلویم گیر کرد و با غم نگاهش کردم : -تو چرا فکر می‌کردی انقدر زود نمی‌بخشمت؟یعنی چرا امید نداشتی؟ سرش را پایین انداخت : -چون...چون من خیلی در حقت اشتباه بزرگی مرتکب شدم.خیلی شکستمت.زخم‌هات خیلی عمیقه.من فکر نمی‌کردم بتونی منو انقدر زود ببخشی! -اما اشتباه فکر می‌کردی.دیدی که تونستم ببخشمت! سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد؛ رگه‌های غم را در نگاهش می‌دیدم : -واقعاً بخشیدی؟یعنی از ته دلت؟یا اینکه...یا اینکه دلت برام سوخت و تحت تأثیر بعضی چیزا قرار گرفتی؟ -اوروچ!من قبلاً هم بهت گفتم.من بهت ترحم نمی‌کنم.بهت ترحم نکردم.دلم برات نسوخت.من از ته دلم بخشیدمت...بخشیدمت چون خیلی چیزها رو فهمیدم و درک کردم.چون نخواستم دیگه گذشته رو ببینم.چون قلبم رو دیدم.چون صدای قلبم رو شنیدم و الان...و الان،تو این لحظه انقدر خوشحالم که.حالم خیلی خوبه.خیلی آرامش دارم.هیچوقت انقدر آروم نبودم! لبخند تلخی زد و چیزی نگفت. @yaz_beni

'پارت دویست و سی و هشتم' زمان، در میان نگاه‌هایِ ما متوقف شده بود؛ انگار چشمانمان، فراتر از زبان، مشغول گفتگویی پنهانی بودند. عشقی که در آن رفت‌ و آمدِ نگاه‌ها جاری بود، پاک و بی‌ریا بود. آرام، دستش را از روی کمرم برداشت و با لمسی ظریف، تارهای مویم را از روی صورتم کنار زد و پشت گوشم فرستاد. -چیز.النی!امشب میای خونه‌ی‌ من؟ اخمی کردم و شیطنت در وجودم همهمه کرد : -چرا؟چرا باید بیام خونه‌‌ی تو؟باهام چیکار داری؟ نگاهش را از من دزدید؛ لبخندی گشاده و شیطنت آمیز زد و زیر لب زمزمه کرد : -توبه توبه! چشمانش را به صورتم دوخت و با لحن آرامی گفت : -میخوام برات اسپناکوپیتا درست کنم. چشم‌هایم از فرط هیجان درخشید و با ذوق و شوق گفتم : -واقعاً؟ سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد. لب‌هایم را با ناراحتی جمع کردم : -اما نمیتونم بیام که. -چرا؟ -از قبل به فادیمه قول دادم.قراره امشب با هم فیلم ببینیم. در یک لحظه، چراغ شیطنت‌اش خاموش شد و از سر کلافگی پلک‌هایش را روی هم فشرد : -یعنی...اینم شانس منه.اشکال نداره. بی صدا خندیدم : -باشه سریع ناراحت نشو.فردا بعد از بیمارستان میام.فردا کارم ساعت سه تموم میشه.تو کی کارت تموم میشه؟ -منم تقریباً تا ساعت سه کارم تموم میشه. -باشه پس.میرم خونه لباسم رو عوض میکنم بعد میام پیشت. لبخندی از جنس خوشحالیِ محض روی لبانش نقش بست : -باشه! لبخندی زدم و برای چسباندن پیشانی‌ام به پیشانی‌اش، سرم را به سمتش متمایل کردم. او که گویی خواسته‌ام را پیش از آنکه بر زبان بیاورم، خوانده بود، سرش را خم کرد تا راه را برای این تماس باز کند. وقتی پیشانی‌هایمان به هم رسید، در آن تماس کوتاه، تمام اضطراب‌هایم فروکش کرد و آرامش، در سلول‌هایم خانه‌ای برپا کرد. چشم‌هایش را بست و صدایش آرام‌تر و بم‌تر شد : -این لحظات واقعیه دیگه مگه نه؟ همان‌طوری که پیشانی‌هایمان را به هم تکیه داده بودیم، با شیطنت دستم را نزدیک بردم و نیشگونی محکم از بازویش گرفتم. تمام خطوط چهره‌اش از این نیشگونِ ناگهانی، جمع شد و سرش را عقب کشید : -چیکار میکنی النی؟ -اِلا؛خواستم کاری کنم باورت بشه که این لحظات واقعیه دیگه! نگاهش را دزدید و بی صدا خندید : -الله الله! تکانی به شانه‌هایم دادم و لبخندی بازیگوشانه روی لب‌هایم نقش بست. دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد؛ سرش را خم کرد و دوباره پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند. در حالی که به لب‌هایم خیره شده بود، با لحنی لبریز از احساس، گفت : -خیلی دوستت دارم،میدونی دیگه نه؟ پلک‌هایم را به نشانه‌ی تایید روی هم فشردم و همان‌طوری که به لب‌هایش خیره شده بودم، با تمام عشقی که در سینه داشتم، گفتم : -میدونم!منم خیلی دوستت دارم،میدونی دیگه نه؟ سرش را عقب کشید و از هم فاصله گرفتیم. اخمی کرد و سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد : -نه نمیدونم! با لحنی غیظ‌آلود، نامش را صدا زدم : -اوروچ! -کم کاری میکنی.زیاد بهم نمیگی دوستم داری که. -تو احساساتم رو از چشم‌هام بخون! چشم‌هایش را ریز کرد و با شیطنت به صورتم زل زد : -از چشم‌هات بخونم؟ -آره! -یعنی...باشه.چشم‌هات که داره داد میزنه میگه بدون من نمیتونی نفس بکشی. ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم : -نه!همچین چیزی نیست.میتونم بدون تو نفس بکشم.بلد نیستی چشم‌هام رو بخونی...اوروچ توی ذهن خوانی استعدادی نداشتی.توی چشم خوانی هم استعدادی نداری. بادی به غبغب انداخت : -نه بابا؟من توی همه‌ی زمینه‌ها استعداد دارم.هم ذهن‌ها رو خیلی خوب میخونم،هم چشم‌ها رو. چشم غره‌ای رفتم : -برو بابا!از خود راضی! -راستی میخواستم یه چیزی ازت بپرسم. اخمی از سر کنجکاوی کردم : -چی؟ ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت : -نیلوفر در زدن بلد نیست؟ لبخندی زدم و سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم : -نه متأسفانه بلد نیست.همیشه همینه.بارها وسط ویزیت مریض‌هام،اومده داخل.یکبار یکی از مریض‌هام که یه پیرزن بود،خیلی ترسید.بنده خدا رنگ و روش پرید...هر چی بهش میگم در بزن گوش نمیده که. پس از مکث کوتاهی، گفت : -تو رو خیلی دوست داره.واقعاً تو رو شبیه خواهر کوچیک‌ترش میبینه. لبخندی زدم و سرم را تکان دادم : -همینطوره! -یک ساعت پیش که رفته بودم بخش دیالیز و نفرولوژی،نیلوفر رو دیدم.بهم گفت خیلی مراقبت باشم.تهدیدمم کرد که اگه دوباره قلبت رو بشکونم و ناراحتت کنم،بهم رحم نمیکنه. چشم‌هایم برای لحظه‌ای از فرط تعجب گشاد شد : -چی؟واقعاً؟باورم نمیشه.نیلوفر رو ببین.کل زندگیش داره بقیه رو تهدید میکنه...عـه؛تو چی گفتی بهش؟ صورتم را میان دستانش قاب گرفت و با آن عشق نابی که در چشمانش هیاهو می‌کرد، به من خیره شد : -گفتم دیگه اگه بمیرمم قلبِ النی رو نمیشکونم و ناراحتش نمیکنم! چشم‌ غره‌ای رفتم : -باز از مردن حرف زد! لبخندی زد : -یعنی...کنایه‌ست دیگه.تو زیاد توجه نکن بهش.منظورم این بود دیگه تحت هیچ شرایطی قلبت رو نمیشکونم. @yaz_beni

'پارت دویست و سی و هفتم' با شیطنت خندیدم و شانه‌هایم را بالا انداختم. -راستی النی!یادم رفت بهت بگم.دیروز اسمه آبلا بهم زنگ زد. اخمی از سر کنجکاوی و یا شاید نگرانی کردم : -چرا؟چرا بهت زنگ زد؟ -نگرانِ تو بود.بهم گفت میدونی دیگه النی همیشه میخواد بگه حالش خوبه و خیلی وقت‌ها نمیشه فهمید واقعاً توی سرش چی میگذره و حالش چطوره.من اینجا خیلی نگرانشم.دیگه طاقتم طاق نشده.دل تنگشم...یعنی بهم زنگ زد تا مطمئن بشه حالِ تو خوبه و مشکلی نداری. لبخندی تلخ زدم و زیر لب زمزمه کردم : -عزیزدلم! -منم بهش گفتم خداروشکر النی حالش خیلی خوبه،تو نگرانش نباش.من حواسم بهش هست...آها ازش پرسیدم که کی برمیگردین.گفت شش روز دیگه پرواز داریم. سرم را تکان دادم : -اوهوم!خیلی خیلی کم مونده.به زودی برمیگردن...واقعاً دلم خیلی برای مامان و بابام تنگ شده! لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. -آها میخواستم بگم قهوه بیارن برامون.انقدر حرف میزنی که یادم رفت. -ببین ببین.من خیلی حرف میزنم؟ بی صدا خندیدم و تلفن را از روی میز برداشتم. - در راهروی طویل و بی‌انتها، قدم‌هایم را تندتر می‌کردم تا زودتر به آسانسور برسم. گوشی را از جیب روپوشم بیرون کشیدم و وارد صفحه چت اوروچ شدم : "Çatıya çıkıyorum. Çabuk, sen de gel!" "دارم میرم پشت بوم. زود باش تو هم بیا." سوار آسانسور شدم و دکمه‌ی آخرین طبقه را فشردم که در همین لحظه، گوشی‌ام لرزید و صدای نوتیفیکیشن طنین انداز شد. Doktor bey : "Hemen geliyorum sevgilim." آقای دکتر : "همین الان میام سوگیلیم." با دیدن "سوگیلیم" لبخند عمیقی روی لبانم نقش بست و ضربان قلبم به ضربانی عاشقانه مبدل شد. در پشت‌بام بیمارستان ایستاده بودم؛ جایی که حصار حفاظتی، مرز میان این فضای باز و سقوط در خلاء بود. استانبول مثل یک جریانی بی‌ پایان از نور و حرکت، زیر پایم می‌غلتید. از این ارتفاع، هیاهوی همیشگیِ شهر به یک زمزمه‌ی مبهم تبدیل شده بود. ماشین‌ها شبیه به اسباب‌بازی‌های کوچکی بودند که در میان موج‌های خاکستری خیابان‌ها، از حرکت بازمانده بودند. صدای قدم‌هایی که روی بتن پشت‌بام طنین می‌انداخت، افکارم را ساکت کرد. قبل از آنکه حتی بتوانم برگردم، حضور گرم و آشنای او را در کنارم حس کردم. آرام به طرف اوروچ برگشتم و با دیدن چهره‌اش، لبخندی عمیق و از ته دل بر لبانم نشست. بدون هیچ مقدمه‌ای، خودم را در میان بازوانش رها کردم. او هم، بی‌آنکه چیزی بگوید، دست‌هایش را محکم و مالکانه دور بدنم حلقه کرد و من را به آغوش گرمش فشرد. سرش را در میان زلف‌هایم پنهان کرد و عطر موهایم را با ولعی عمیق نفس کشید. در آن چند ثانیه‌ی سنگین، گرمایِ تنش مثل جریانی از آرامش، در رگ‌هایم جاری شد و تمام آشفتگی‌ام را بیرون راند. از آغوشش بیرون آمدم و دست‌هایم را دور گردنش حلقه کردم. او هم بی معطلی، دست‌هایش را دور کمرم حلقه کرد و با آن نگاه‌های سنگین و نافذش به چهره‌ام خیره شد. ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم : -دلت برام تنگ شد؟ لبخندی عمیق و گشاده روی لب‌هایش نقش بست. دست راستش را لحظه‌ای از روی کمرم برداشت. دستش را بالا گرفت و چشم‌هایش را به عقربه‌های ساعتِ مچی‌اش دوخت : -پنج ساعت و سی و هشت دقیقه رو بدون تو سپری کردم.بدون تو هر دقیقه قدر یه سال می‌گذره.پس طبیعتاً دلم تنگ شد...دلم خیلی برات تنگ شد! می‌دانستم که در این لحظه، نه تنها لب‌هایم، بلکه تک تک جزئیات صورتم می‌خندد. -دقیقه‌ها رو میشماری؟ دست‌هایش را روی کمرم فشرد و رگه‌های شیطنت را در پسِ نگاهش دیدم : -یعنی...کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد.دقیقه‌ها رو میشمارم و انتظار اون لحظه‌ای رو میکشم که تو رو ببینم! -واقعاً خیلی رمانتیکی آقای دکتر! شیطنت توأم عشق در اعماق چشمانش غوغا می‌کرد : -تو هنوز رمانتیک‌ بازی‌های منو ندیدی. -یعنی میگی هر روز منو شگفت‌زده میکنی؟ -اوهوم!هر روز شگفت‌زده‌ات میکنم! اخمی ساختگی روی پیشانی‌ام نقش بست : -یه دقیقه.یه سؤال خیلی مهم دارم. -بفرمایید؛میشنوم. -این رمانتیک بازی‌ها فقط برای منه دیگه درسته؟منظورم اینه قبلاً برای کس دیگه‌ای که همچین کارایی نمی‌کردی؟ها؟من اولیشم دیگه مگه نه؟ سرش را به چپ و راست تکان داد و آرام و کوتاه خندید : -همش به این چیزا فکر میکنی...آره!تو اولیشی.اولیش و آخریش!اولین و آخرینِ من تویی!فقط تو!اولین و آخرین دلیلم برای اینکه صبح‌ها از خواب بیدار بشم.اولین و آخرین دلیلم برای اینکه بخندم.اولین و آخرین دلیلم برای اینکه نفس بکشم.اولین و آخرین دلیلم برای اینکه قلبم بزنه! لبخندی عمیق و شیطنت آمیز زدم و فشار دست‌هایم دور گردنش بیشتر شد : -باشه!گول خوردم! -یکی بود بود می‌گفت من عمراً اگه گول بخورم. ابروهایم را بالا انداختم : -چیکار کنیم.عشقه دیگه.آدم‌ رو مجبور به چه کارها که نمیکنه! @yaz_beni

'پارت دویست و سی و ششم' -بالاخره اوروچ رو بوسیدی! نفسم را با حرص بیرون دادم : -این از کجا دراومد؟من آرزوی بوسیدن اوروچ رو نداشتم.انقدر چرت و پرت نگو. -باشه باشه.فقط یه چیزی میگم.الان رابطه‌تون تازگی داره،هیجان داره.حواست باشه توی این دوران،کار دست خودت ندی. اخمی از سر گیجی کردم : -چه کاری؟یعنی چی؟ -منظورم اینکه مبادا قبل از من حامله بشی! چشمانم از فرط تعجب و اضطراب از حدقه بیرون زد و صدایم را بالا بردم : -چـی؟ نفسم را از سر کلافگی با صدایی بلند بیرون دادم و پلک‌هایم را روی هم فشردم : -اوف نیلوفر!اینا چیه میگی؟نگو.همچین چیزایی به من نگو.خجالت میکشم. -آره آره تو که خیلی خجالت میکشی.خیلی مأخوذ به حیایی! چشم غره‌ای رفتم. چند ثانیه با لبخندی عمیق و محبتی که در پسِ نگاهش خانه کرده بود، به چهره‌ام خیره ماند و بعد، من را در آغوش گرفت : -بیا ببینم،بیا بغلم!خیلی خوشحال شدم برات.خیلی خیلی خوشحال شدم. دستم را دور تنش حلقه کردم و لبخندی عمیق روی لبانم نشست. نیلوفر برای من، فراتر از یک دوست صمیمی بود. خواهر بزرگ‌ترم بود. اگر در اوج خوشحالی بودم، او تمام آن شادی را به ارث می‌برد و اگر در غمی سنگین می‌نشستم، آن غم را در چشم‌هایش، حتی پررنگ‌تر از چشم‌هایِ خودم می‌دیدم. از آغوشش بیرون آمدم. ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت و بی صدا خندید : -وای النی باورم نمیشه.دیگه دوست پسر داری.فکر کردم تا آخر عمرت ور دلِ من میمونی و همش وسط من و علی میشینی. ناخودآگاه خندیدم و مشتی آرام به بازویش کوبیدم : -واقعاً که!الان داری اون روی واقعی خودت رو نشون میدی.مثل اینکه ناراحت بودی سه تایی میرفتیم بیرون.دیتت رو با شوهرت خراب می‌کردم.اگه اضافی بودم پس چرا انقدر بهم اصرار میکردی باهاتون بیام؟ -شوخی کردم.معلومه که اضافی نبودی! صورتم را میان دستانش قاب گرفت و با همان نگاه محبت آمیزش به چهره‌ام خیره شد : -تموم جزئیات صورتت میخنده.امروز یک طور دیگه‌ای خوشگلی! لبخندی که روی لب داشتم، عمیق‌تر شد و در این لحظه، تنها چیزی که در ذهنم می‌چرخید، شکوه ویرانگر عشق بود. عشقی که توازنی میان اوج و سقوط برقرار نمی‌کرد. عشق می‌تواند تو را در اوج لذت به عرش برساند و در چشم‌ به‌ هم ‌زدنی، به سیاه‌چال عمیق اندوه پرتاب کند. عشق، پارادوکسی بود که هیچ منطقی در فهم آن نمی‌گنجید. حقیقتاً عشق، زیباترین و بی‌رحمانه‌ترین معمایِ جهان است! روی صندلیِ چرمی کنار میز کارم نشست : -یالا دوتا قهوه سفارش بده،بعدم بشین برام مو به مو تعریف کن دیشب بعد از اینکه از کلوب رفتین چی شد. پشت میزم نشستم و تلفن را به دست گرفتم : -باشه! -راستی النی!صورت اوروچ چی شده بود؟دعوا کرده؟ تلفن را روی میز گذاشتم و سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم : -آره دعوا کرده! -میدونی چند روز پیش چی فهمیدم؟ اخمی از سر کنجکاوی کردم : -چی؟ -اون شبی که اوروچ و علی با هم رفتن بیرون. -خب؟ -اون شب اوروچ با یکی دعوا کرد.مثل اینکه یه کودک کار،یه پسر هفت،هشت ساله اومده بود گل بفروشه توی قهوه خونه.یکی از مشتری‌ها هلش داد گفت مزاحم ما نشو.بچه افتاد زمین؛دقیقاً نفهمیدم اما انگار سرش خورد به میز.اوروچ خیلی عصبانی شد،پا شد طرف رو کتک زد.بعدم علی جوگیر شد پرید وسط. چشمانم از فرط تعجب گشاد شد : -چی؟واقعاً؟ -آره علی برام تعریف کرد...وقتی داشت لباسش رو عوض می‌کرد،توجه‌ام به کبودیِ روی پهلوش جلب شد.ازش پرسیدم این چیه.گفت خوردم به دستگیره‌ی در.چرت و پرت گفت.گفتم علی من شاخ دارم روی سرم؟!هی سعی کرد منو بپیچونه.نمیخواست واقعیت رو بهم بگه.منم بهش گفتم اگه راستش رو بهم نگی همین امروز میرم دادخواست طلاق میدم... حرفش را قطع کردم و پلک‌هایم را با کلافگی روی هم فشردم : -اوف نیلوفر!کل زندگیت داری علیِ بیچاره رو تهدید میکنی.گناه داره بدبخت. چشم غره‌ای رفت : -ساکت شو ببینم.به مرد جماعت نباید رو داد.خلاصه بعد از اینکه بهش گفتم میرم ازت طلاق میگیرم برام تعریف کرد که اون شب چی شد. مکث کوتاهی کرد و ابروهایش را بالا انداخت : -دوست پسرت برای شوهر من بدآموزی داره.علی اصلاً اهل دعوا و کتک ‌کاری نیست.بلد نیست چطوری دعوا کنه.بدبخت فکر کنم اون شب فقط کتک خورد. لب‌هایم را محکم روی هم فشردم تا خنده‌ام را مهار کنم : -دوست پسر من بدآموزی نداره.شوهر تو دست و پا چلفتیه.دوست پسر من کار بدی نکرد که،خواست از اون بچه دفاع کنه. چشم‌هایش از فرط تعجب گشاد شد : -چی؟شوهر من دست و پا چلفتیه؟دوست پسر تو وحشیه،انگار از باغ وحش فرار کرده. هر دوی ما تلاش می‌کردیم با تمام توان، لبخندهای لرزانمان را فرو بخوریم و با چهره‌هایی که از شدت فشار خنده، منقبض شده بود، جدی به نظر برسیم. -چی؟اوروچ خیلی هم خوبه.اصلاً هم وحشی نیست.تو یه نگاه به خودت بنداز.در اصل اونی که از باغ وحش فرار کرده،تویی! -ببین ببین!ببین دو روز نشده چطوری منو به دوست پسرش میفروشه.ورپریده! @yaz_beni

'پارت دویست و سی و پنجم' مچ دستم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم و با غیظی ساختگی نگاهش کردم : -از تو نظر خواستم؟ لبخندی زد و چیزی نگفت. دستم را بالا آوردم و با نوک انگشت، لبه‌ی چسب زخم را پیدا کردم. با احتیاط، گوشه‌یِ چسب را کمی از پوست حساس بالای ابرویش جدا کردم تا دید بهتری داشته باشم. حالا می‌توانستم زخمش را به خوبی ببینم. پوست دور زخم کمی متورم بود. بخیه‌ها، با فاصله‌هایی دقیق و منظم، روی پوست نشسته بودند. لبه‌هایِ زخم کاملاً روی هم قرار گرفته بودند و هیچ نشانه‌ای از التهاب شدید، قرمزیِ غیرطبیعی یا ترشح عفونی دیده نمی‌شد. با دقت و احتیاط، انگشتانم را در نزدیکی بخیه‌ها حرکت دادم تا مطمئن شوم روند ترمیم، درست و بی‌نقص است. همه چیز در وضعیت بسیار خوبی قرار داشت. زخم، در حال ترمیم بود و هیچ جای نگرانی باقی نگذاشته بود. آهسته دستم را عقب کشیدم و چسب را به جای اولش برگرداندم. با اینکه دیدم همه چیز مرتب است، اما لرزش خفیف انگشتانم نشان می‌داد که چقدر از دیدن آن زخم، قلبم درد گرفته بود. سنگینیِ نگاه‌هایش را حس می‌کردم. چشمانم را از روی زخم بالای ابرویش گرفتم و به چشمان او دوختم؛ همان چشم‌هایی که همیشه برای من پناهگاه بود. برق شیطنت را در پسِ نگاهش می‌دیدم. نگاهش بی‌قرار بود؛ مدام میان چشمانم و لب‌هایم رفت و آمد می‌کرد. اخمی از سر شیطنت کردم : -چی؟ لبخندی بی اختیار روی لبانش نشست : -چی چی؟ -برای چی اونطوری نگاه میکنی؟ -چطوری نگاه میکنم؟ ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم : -یه طوری که انگار هر لحظه ممکنه منو ببوسی! بی آنکه پلک بزند، به لب‌هایم خیره ماند و لبخندش عمیق‌تر شد : -چون که میخوام ببوسمت! دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و با ملایمت، سرم را بالا آورد. وقتی لب‌هایش لب‌هایم را لمس کرد، دنیا برای لحظه‌ای ایستاد. چشمانم ناخودآگاه بسته شد و دستم را روی گردنش گذاشتم. به آرامی لب‌های یکدیگر را می‌بوسیدیم. اما طولی نکشید که این آرامش کاذب، جای خود را به جنونی مهارناپذیر داد. با ولع یکدیگر را می‌بوسیدیم و با کج کردنِ سرها در جهت‌های مخالف، راه را برای پیوندی عمیق‌تر و پرشورتر باز می‌کردیم. نفس‌ در سینه‌‌ام حبس شده بود و هر بوسه، آتشی را در رگ‌هایم می‌افروخت که انگار قرار نبود هرگز خاموش شود. -النی!من... به یکباره صدای باز شدنِ در اتاقم و ورود ناگهانیِ نیلوفر، موجی از وحشت و دستپاچگی را روانه‌ی وجودم کرد. از جا پریدم و از اوروچ فاصله گرفتم. اوروچ هم با چشمانی گشاد و نگاهی گیج، یک قدم به عقب برداشت. نیلوفر در چارچوبِ در میخکوب شده بود؛ دهانش باز مانده بود و نگاهش میان گونه‌هایِ سرخ من و چهره‌ی متعجب اوروچ، مدام جابه‌جا می‌شد. دستم را بی هدف روی پارچه‌ی روپوشم می‌کشیدم و با سردرگمی و دستپاچگی به اطراف نگاه می‌کردم. اوروچ سرفه‌ای کرد. دستی به جلوی موهایش کشید و یقه‌ی روپوشش را مرتب کرد؛ سعی داشت آرام و خونسرد به نظر برسد. نیلوفر که انگار تازه به خودش آمده بود، با صدایی که از شدت خجالت لرزشی داشت، گفت : -من...واقعاً...معذرت میخوام!اصلاً فکر نمی‌کردم...یعنی...خیلی خیلی معذرت میخوام! اوروچ، به نیلوفر نگاه کرد و بی آنکه چیزی بگوید، سرش را تکان داد. سرش را به طرف من چرخاند و لبخندی زد : -من مریض دارم،باید برم.بعداً میبینمت.مراقب خودت باش! لبخندی زدم و چشمانم را حول صورتش چرخاندم : -باشه برو.تو هم مراقب خودت باش! اوروچ در حالی که از کنار نیلوفر رد می‌شد، گفت : -میبینمت نیلوفر! نیلوفر لبخندی کاملاً ساختگی زد و سرش را تکان داد : -میبینمت! اوروچ از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست. با غیظ سر تا پای نیلوفر را از نظر گذراندم : -اِلا نیلوفر!برای چی در نمیزنی؟صدبار بهت گفتم مریض‌هام معذب میشن.نمیفهمم تو تا کی میخوای به این کارت ادامه بدی.در بزن دیگه.در بزن.در زدن که کار سختی نیست. سرش را به گوشه‌ای کج کرد و لبخندی کش‌دار و مضحک روی صورتش نشست : -یــا عزیزم!اما امروز مریض‌هات معذب نشدن که،خودت و دوست پسرت معذب شدین.وسط بوسه‌ی عاشقانه‌تون پریدم داخل! چشم غره‌ای رفتم : -برو بابا! دستش را با سرعت جلوی صورتش تکان می‌داد؛ انگار که ناگهان گرمش شده باشد و بخواهد با جریانِ هوا، خودش را کمی خنک کند : -النی پنجره‌ی اتاقت رو بیشتر باز کن.خیلی گرمه. -هوا که خیلی خوبه.گرم نیست. ابروهایش را بالا انداخت و با لحن شیطنت آمیزی گفت : -والا اون بوسه‌ای که من دیدم کاری کرد اینجا آتیش بگیره. پلک‌هایم را از سر کلافگی روی هم فشردم : -اوف نیلوفر!اوف!چرت و پرت نگو.خجالت‌زده‌ام نکن. چشمانش از فرط شیطنت می‌درخشید. چشمکی زد : -آی شیطون!میبینم که به آرزوت رسیدی. تکانی به شانه‌هایم دادم : -چه آرزویی؟ @yaz_beni

'پارت دویست و سی و چهارم' جرقه‌ای ناگهانی از حسادت در ذهنم زده شد. به سمت اوروچ رفتم و مقابلش ایستادم : -میخوام یه چیزی بپرسم. اخمی از سر کنجکاوی کرد : -بپرس! -تو برای اون دخترا؛مرجان،زهرا،نسرین،لیلا.برای اونا هم گل موردعلاقه‌شون رو می‌خریدی؟راستش رو بگو،عصبانی نمیشم. لبخندی عمیق و شیطنت آمیز روی لبانش نشست. سرش را پایین انداخت و سعی کرد لبخندش را پنهان کند : -النی تو دنبال چی هستی؟ اخمی کردم : -جواب سؤالم رو بده. سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد. چشمانش از فرط شیطنت می‌درخشید : -نه!براشون گل نخریدم. چشم‌هایم را ریز کردم و با شک و تردید نگاهش کردم : -مطمئنی؟داری راستش رو میگی؟ لب‌هایش را روی هم فشرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد. زیر لب زمزمه کرد : -یا صبر یا صبر! سرش را تکان داد : -آره النی دارم راستش رو میگم.براشون گل نخریدم.من تو زندگیم فقط برای یه نفر گل خریدم و گل میخرم؛اونم تویی! تکانی به شانه‌هایم دادم و لبخند پیروزمندانه‌ای زدم : -خوبه! ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت : -اگه می‌گفتم براشون گل خریدم،چیکار می‌کردی؟واقعاً عصبانی نمی‌شدی؟ لبخندی شیطنت آمیز زدم و سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم : -نه اصلاً عصبانی نمی‌شدم.کاملاً مدنی برخورد می‌کردم.دسته‌گلی که امروز برام خریده بودی رو به سمتت پرتاب می‌کردم...البته با گلدونش! خندید و من میان صدای خنده‌اش، قلبم را گم کردم. ناگهان لبخند روی لبانش خشک شد و اخمی غلیظ روی پیشانی‌اش نشست : -یه دقیقه یه دقیقه.تا حالا کسی به غیر از من برات گل خریده؟ لب‌هایم را روی هم فشردم تا خنده‌ام را مهار کنم. نگاهم را دزدیدم و با لحن شیطنت آمیزی گفتم : -به نظرم موضوع بحث رو عوض کنیم چون تو نمیتونی به اندازه‌ی من مدنی برخورد کنی. با لحن غیظ آلودی گفت : -النی!جواب سؤالم رو بده. شانه‌هایم را بالا انداختم و بعد، با همان لحن شیطنت آمیز گفتم : -یعنی...ممکنه برکای چندباری برام گل خریده باشه! خشم توأم حسادتی مضحک، تک تک جزئیات صورتش را درگیر کرد. پلک‌هایش را با غیظ روی هم فشرد. دست‌هایش را مشت کرد و دندان‌هایش را با حرص روی هم سایید و زیر لب زمزمه کرد : -قسم میخورم این عوضی رو میکشم! لب‌هایم را محکم روی هم فشردم؛ ساکت کردن خنده‌ای که در گلویم می‌پیچید، کار سختی بود. -اما خب برکای نمیدونست چه گلی دوست دارم.هیچوقت برام نرگس نخرید. همان‌طوری که اخمی غلیظ روی پیشانی داشت، چشم‌هایش را ریز کرد و با شک و تردید نگاهم کرد : -هیچوقت برات نرگس نخرید؟ سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم. -گل‌هایی که می‌خرید رو نگه می‌داشتی؟یعنی میذاشتی توی گلدون؟ -میبردم خونه می‌دادم به مامانم.مامانم میذاشت تو گلدون و ازشون مراقبت می‌کرد. -یعنی توی اتاق کارت نگه نمی‌داشتی؟یعنی خودت از اون گل‌ها مراقبت نمی‌کردی؟ -نه!خودم ازشون مراقبت نمی‌کردم! رگه‌های خشم و حسادت، به آرامی صورتش را رها کردند و نفسش را از سر آسودگی با صدایی بلند بیرون داد : -خوبه! اخمی از سر کنجکاوی کردم : -یه دقیقه.تو از کجا میدونستی که من نرگس دوست دارم؟ما هیچوقت در مورد گل موردعلاقه‌ی من صحبت نکرده بودیم. نگاهش را از من دزدید : -یکبار که اومدم درمانگاه،تو داشتی با نیکو صحبت می‌کردی.حواست به من نبود.متوجه نشده بودی که من اومدم.داشتی از نیکو می‌پرسیدی که میتونم این اطراف گلفروشی پیدا کنم؛خیلی دلم برای بوی نرگس تنگ شده.نیکو هم لوکیشن چندتا گلفروشی رو بهت داد. لبخند تلخی زدم و سرم را تکان دادم : -یادمه.میخواستم برم برای خودم گل بخرم اما خب نشد.فرصت نکردم.انقدر اتفاقات عجیبی برام میوفتاد،انقدر با چیزای زیادی سر و کله می‌زدم که فرصتی برای گل خریدن باقی نمیموند. به صورتم خیره شد و با لحن آرامی گفت : -من همون روز رفتم برات نرگس خریدم اما خب نتونستم بهت بدم.یعنی خیلی با خودم کلنجار رفتم.خیلی دلم میخواست بهت اون دسته‌گل رو بدم اما یعنی...با خودم گفتم داری چیکار میکنی اوروچ.تو چرا باید برای النی گل بخری.یعنی در واقع...در واقع حس کردم با این کارام اذیتت میکنم.بیشتر بهت آسیب می‌زنم.هر چقدر که بیشتر به همدیگه نزدیک‌ می‌شدیم،تو بیشتر آسیب می‌دیدی! نگاهم را دزدیدم و سعی کردم با این بغض کهنه‌ای که در گلویم گیر کرده بود، بجنگم. بی سبب دستی به روپوش سفیدم کشیدم و در حالی که چشمانم را حول محیط اطراف می‌چرخاندم، گفتم : -چیز.تو خوبی؟جاییت درد نمیکنه؟ با لحن آرامی گفت : -خوبم! سرم را به طرفش چرخاندم و به چشمانش زل زدم. چند ثانیه، بی هیچ حرفی، در نگاه همدیگر غرق شدیم. به زخم بالای ابرویش خیره شدم و دستم را برای لمسش بالا آوردم : -بذار بخیه‌ات رو چک کنم. مچ دستم را به آرامی گرفت و مانع شد. لبخند بی‌رمقی زد : -نیازی نیست النی.یه زخم ساده‌ست دیگه.نیازی به چک کردن نداره.من خوبم. @yaz_beni

'پارت دویست و سی و سوم' *** پرونده را روی میز گذاشتم و نگاهم را به بیمار دوختم. بیمار، پیرمردی هفتاد ساله بود و چهره‌اش پر از خط و خطوط روزگار بود. کت کهنه‌ای که انگار چند سایز برایش بزرگ بود، به تن داشت و انگشتانِ لرزانش را روی عصای چوبی‌اش فشار می‌داد. -آقا مصطفی،فردا صبح برای توموگرافی بیاید.نتایج توموگرافی که آماده شد،بررسی می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم که نیاز هست بستری بشید یا نه...همراه دارید دیگه درسته؟فردا کسی همراهتون میاد؟ پیرمرد، بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، با صدایی که بیشتر به زمزمه شباهت داشت، گفت : -نه دخترم؛همراه ندارم!نه بچه‌ای دارم،نه نوه‌ای.همسرم هم دو سال پیش فوت کرد...تنهام.مشکلی نیست،خودم از پس خودم برمیام.نیازی به همراه ندارم. خواستم چیزی بگویم، حرفی که شاید این بارِ تنهایی‌اش را سبک کند، اما کلمات در گلویم گیر کرد. سرم را تکان دادم : -بسیار خب،فردا صبح منتظرتون هستم. پیرمرد با زحمتی که سعی می‌کرد پنهانش کند، از روی صندلی بلند شد. عصایش را روی زمین کوبید و با لبخندی بی‌رمق گفت : -باشه دخترم.فردا صبح برای توموگرافی میام.روز بخیر! پیرمرد از اتاق خارج شد. به محض اینکه صدایِ بسته شدنِ در آمد، دوباره خودم را در دنیای کاغذها و تشخیص‌های پزشکی غرق کردم. سرم پایین بود و یادداشت‌های پرونده‌ی یکی از بیمارانم را چک می‌کردم که صدای تقه‌ی آرامی به در، سکوت را شکست. در اتاقم باز شد و قبل از اینکه سرم را بلند کنم، بویی آشنا و مست‌کننده در فضا پیچید؛ عطر تند و شیرینِ گل‌های نرگس! سرم را که بالا آوردم، آرامش در رگ‌هایم به راه افتاد. اوروچ در چارچوبِ در ایستاده بود. لبخندی روی لبانش نشسته بود؛ لبخندی که چهره‌اش را روشن می‌کرد، لبخندی که انگار فقط مخصوصِ من بود. چشمان نافذش روی صورتم قفل بود و دسته‌گلی از نرگس‌های سفید در دست داشت که ساقه‌های سبزشان در میانِ انگشتانش می‌درخشید. در اتاق را بست؛ چند قدم جلو آمد و به میز کارم نزدیک‌تر شد. با همان لحن آرام و صدای بم‌اش گفت : -صبح بخیر خانم دکتر! لبخندی عمیق روی لبانم نقش بست و از پشت میز بلند شدم : -صبح بخیر آقای دکتر! به سمتش رفتم و قبل از اینکه او بتواند چیزی بگوید، دست دراز کردم و با اشتیاق، دسته‌گل را از دستش گرفتم. گل‌ها را چنان به صورتم نزدیک کردم که گلبرگ‌های لطیف، خنک و مخملی‌شان پوست گونه‌ام را لمس کرد. چشم‌هایم را برای لحظه‌ای بستم؛ با تمام وجود، نرگس‌ها را بوییدم و عطر مست‌کننده‌ی آن‌ها به ریه‌هایم نفوذ کرد. وقتی چشم‌هایم را باز کردم، تنها چیزی که دیدم، لبخندِ او و آن رنگ زنده و درخشان گلبرگ‌ها بود. ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم و توسط چشمانم اشاره‌ای به دسته‌گل کردم : -ممنون سوگیلیم! اخمی کرد و در تضاد با آن لبخند شیطنت آمیزی زد : -سوگیلیم؟از دیشب تا حالا چی تغییر کرده؟قرار بود با آقای دکتر و خانم دکتر ادامه بدیم. لبخندی زدم و به سمت میزم برگشتم. یک گلدان شیشه‌ای شفاف که همیشه پر از آب تازه بود، در گوشه‌‌ای از میز قرار داشت. ساقه‌هایِ سبز گل‌ها را با دقت داخل گلدان گذاشتم و گفتم : -یعنی...با خودم فکر کردم که چرا نباید به همدیگه بگیم سوگیلیم؟باید بگیم دیگه.باید همدیگر رو اینطوری خطاب کنیم. لبخند شیطنت آمیزی که روی لب داشت، عمیق شد و چیزی نگفت. کشویِ میزم را باز کردم و کتاب سنگین و قطور «اطلس آناتومی و جراحی انسان» را بیر‌ون کشیدم. آن را روی میز گذاشتم و درست از میانه‌ی صفحات سنگین و گلاسه‌اش باز کردم. بین دو صفحه‌ی مربوط به سیستم عصبی، چیزی خودنمایی می‌کرد؛ چندین گلبرگ خشکیده‌ی نرگس که رنگ‌شان به کرم ملایمی گراییده بود. یادگارهای دسته‌گل‌های قبلیِ او. با دیدن آن‌ها، لبخندم عمیق‌تر شد و گفتم : -اوروچ ببین.اینا گل‌هایی که هفته‌ی پیش برام خریدی.وقتی دیدم دیگه پژمرده شدن،گذاشتمشون لای کتابم.دلم نیومد بندازمشون دور. به میزم نزدیک شد و چشمانش را به گلبرگ‌های خشکیده‌ی نرگس دوخت : -کار خوبی کردی. -کاش گل‌ها هیچوقت پژمرده نمی‌شدن.خیلی مراقبشون بودم اما بازم پژمرده شدن.خیلی ناراحت شدم. -یعنی...متأسفانه پژمرده میشن.چون توی جایی قرار میگیرن که بهش تعلق ندارن! سرم را به نشانه‌ی تأیید حرفش تکان دادم و کتابم را داخل کشو گذاشتم. @yaz_beni

As long as I'm here no one can hurt you
Everything I wanted_Billie Eilish

حالا که رفتم اونو پیدا کردم این صحنه رو هم دیدم گفتم بزار بفرستم همه باهم به جیلین حسودی کنیم

Do you get deja vu?? Ilcey ve orel

Başka bir evrende

باید بگم که من عاشق پارتای جدید شدم... تو این سکانس اوروچ دست و دلش می لرزید وقتی النی لمسش می کرد ، برای همینم آخرش النی نتونست زخم‌ های اوروچ رو پانسمان کنه و از هم جدا شدن چون دیدن ظرفیتش رو ندارن انقدر بهم نزدیک باشن و اما تو دنیای موازی تو دنیای قطب نمای قلبم النی زخم‌ های اوروچ رو پانسمان کرد و اوروچ تونست النی رو ببوسه 😭

sticker.webp0.00 KB

photo content

photo content

جوجه‌هام😭😭🤍🤍🤏🏻🤏🏻