əcho⁷ 🆕 + 🆙
Kanalga Telegram’da o‘tish
503
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+67 kun
+5430 kun
Postlar arxiv
504
Repost from 𑜰𝖺𝗌𝗂𝗌.🆕️
𝗗𝗲𝘀𝘁𝗶𝗻𝘆
چطور میخواست به عنوان یکی از روحانی ترین موجودات دنیا زندگی کنه وقتی که ذره ای از روحانیت رو نچشیده بود.
Couple:Jaywon
Genre:Romance/ Fantasy/ Elements of War/ Atla AU
504
Repost from 𔘓𝑪𝒍𝒐𝒗𝒆𝒓☘فیكهـﻴﻬﻮﻧ
+5
ࣲ ╔═.✵.═══ - ═══════╗
ࣲ 𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘓𝘪𝘱𝘴,𝘔𝘺 𝘓𝘪𝘱𝘴, 𝘈𝘱𝘰𝘤𝘢𝘭𝘺𝘱𝘴𝘦🩶
╚═══════ - ═══.✵.═╝
504
Repost from N/a
سـوگند مےخورم بـہ دوسـت داشـتنت؛
با این روحِ آکنده از گناه، در برابر تمام آنچه مقدس میپنداری. با هر نگاه به گیسوان سیاهت، گناهی تازه در اعماق وجودم شعله میکشد و قلب من جز در تمنایِ تو آرام نمیگیرد. پس اگر این دل تنها به جرم خواستن تو محکوم است، آری من... گناهکارم. و به هیچ آمرزشی چشم نخواهم دوخت. تا روزی که نفس در سینهام خاموش شود و جهان آخرین پناهم را از من بگیرد، از دوست داشتنت دست نخواهم کشید. حتی اگر این عشق، آخرین روشنایی روح تباه من باشد و با خاموشیاش، مرا به تاریکی ابدی بسپارد. اگر قرار باشد روزی در برابر چیزی زانو بر زمین بگذارم، نه در برابر آسمان، نه به امید وعدهی رستگاری؛ بلکه تنها در برابر تو، ای معبودِ من. تو را نه به امید نجات، که با آگاهی از تمام عذابهایی که این عشق در پی خواهد داشت، میپرستم. بگذار آسمان بر من بسته شود و دوزخ نامم را به خاطر بسپارد؛ اگر بهای دوست داشتنت چنین است، من هرگز از تو روی نخواهم گرداند. مرا در آغوش بگیر؛ حتی اگر میدانی این روح آلوده، شایستهیِ چنین نزدیکیای نیست. بگذار برای لحظهای در حصار آغوشت، از تمام آنچه هستم و تمام آنچه محکوم به بودنش شدهام رها شوم. دستانم را رها مکن؛ که در این جهان بیرحم، هیچ چیز به اندازهی لمس دستان تو برایم عزیز نیست. مرا ببوس؛ تا آخرین نفس مرا ببوس. بگذار در آن لحظه که لبهایمان به هم میرسند، از یاد ببرم که تو به بهشت تعلق داری و من به جهنم؛ که میان ما فاصلهای است به وسعتِ آسمان و دوزخ. تو را میخواهم؛ برای تمام روزها و برای تمام عمرهایی که هرگز فرصت زیستنشان را نخواهیم داشت و برای آن لحظههایی که تنها در رؤیاهای من مجالِ بودن دارند. و اگر روزی دستان تو مرگ را به من هدیه کنند، چه باکی از آن وقتی آخرین چهرهای که پیش از فروافتادن پلکهایم خواهم دید، چهرهی توست؟ حتی در آن لحظه نیز از خدا نخواهم خواست که مرا از سرنوشت خویش برهاند. اکنون تمام آنچه باید میدانستی، پیش روی توست؛ روحی تباه، قلبی گناهکار و عشقی که مرگ نیز توان ربودنش را از من ندارد. این است تمام حقیقت من؛ از تو نمیخواهم این پلیدی را بپذیری، میدانم که در وجود پاک تو جایی برای آن نیست. تنها از تو میخواهم مرا به خاطر بسپاری، مرا و تمام عشقی را که در سینه داشتم. بهزودی سرنوشت مرا به سکوتی ابدی خواهد سپرد و روحم در آتشی که برایش مقدر شده خواهد سوخت. در پایان، جهان مرا با نام شیطان به خاطر خواهد آورد. اما دست کم، میشود در گوشهای از خاطراتِ تو باقی بمانم؟ آیا میشود تو تنها کسی باشی که مرا به نام انسان، به نام عشق.. به یاد دارد؟
