رَکیذ
Yopiq kanal
Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
239
Obunachilar
+124 soatlar
+107 kun
+3030 kun
Postlar arxiv
239
عمو ناراحت شد گفت از کجا کوبیدم اومدم دنبال شما که دخترا چطوری بیان خونه اگر کسی اذیتتون میکرد چی؟
239
صدای بوق اومد. گفت چرا اینجا خوابیدید؟ پاشید بریم خونه. همزمان گفتیم ما نمیاییم شما برید.
239
گفتم اگر هیچوقت هیچکس دنبالمون نیاد چی؟ گفت اونوقت همینجا تموم میشیم. گفتم آخه نزدیک پارک مغازه؟ اینجا هم شد جا؟
239
گفت سیب رو توی راه بخوریم بلند شو خیلی دیر شده روی چمن ها دراز کشیدم گفتم من نمیام من میخوام همینجا بمونم تا ابد.
239
چشمامونو بستیم و گذاشتیم بین دندونامون. به قدری شیرین بود که انگار معلم ادبیات پشت به ما رو به تخته ماژیک به دست داره ماضی رو توضیح میده و ما داریم ته کلاس نارنگی میخوریم
239
خندیدیم بلند با صدای بلند نصفش کردم گفتم نصف من نصف تو گفت باشه. گذاشتمش بین دندون هام و چشمام رو بستم به قدری ترش بود که محکم چشمام رو فشار دادم بهش نگاه کردم و دیدم اونم همینجوریه و بازم خندیدیم.
239
یه شب خیلی خسته بودم خیلی زیاد میدونستمم کسی دنبالم نمیاد باید تموم راه رو پیاده میرفتم من بودم خانوم جعفری بود دوستمون دو تا میوه بود سیب و نارنگی. گفتم من نارنگی مو باز میکنم تو هم باز کن ببینیم نارنگی کدوم مون خوشمزه تره گفتش باشه
239
پارسال این موقع سرکار بودم، گاهی از سرما سگ لرز میزدم شب که میومدم خونه انقد جنازه بودم که صبحش لباسمو عوض میکردم. با ذوق روزها صبح زود میرفتم سرکار بسته های لوازم التحریر برای بچه ها آماده میکردیم. شلوغ بود خیلی شلوغ بود یه شب از خستگی چایی ریختم یادمه انقد شلوغ شد به بخار چایی زل میزدم عین یه ماهی که آب میخواد همونجوری دلم چایی میخواست. از خستگی زیاد شیفت عوض میکردیم تا ساعت دو و سه صبح میموندیم حتی یه شب هر هفت هشت نفرمون توی مغازه موندیم تا صبح.
239
برا بودنم صبر کن اگه امکانش هست؛ تو تماشا نکنی این نبرد من بیفایده است؛ جهان با من همراه شو اگه امکانش هست.
