ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
Kanalga Telegram’da o‘tish
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
Ko'proq ko'rsatishEron146 555Toif belgilanmagan
221
Obunachilar
-524 soatlar
-67 kun
-5630 kun
Postlar arxiv
Repost from مرثیه فرمانده.
-تو هنوز باور داری آدم بعد از این همه شکست، چیزی از خودش براش میمونه؟
لبخند کمرنگی روی لبهای سرباز نشست. +نه. فرمانده پوزخند زد. -بالاخره یه حرف منطقی زدی. +چیزی از آدم نمیمونه... اما همین، شانسشه. اخمهای فرمانده در هم رفت. +ظرفی که لبریز باشه، چیزی توش جا نمیشه. آدم باید یه جایی کاملا خالی بشه تا بفهمه واقعا چی ارزش موندن داره. فرمانده زیر لب زمزمه کرد. -من فقط خالی نشدم... فرسوده شدم. +فرسودگی آخر راه نیست. -از کجا اینقدر مطمئنی؟ سرباز آروم بستهی سیگار را از روی میز برداشت، میان انگشتهاش مچاله کرد و کنار گذاشت. +چون هنوز داری حرف میزنی. فرمانده با تلخی خندید. -این که دلیل نمیشه. +چرا. آدمی که واقعا هیچ حرفی براش نمونده باشه، دیگه از دردش فلسفه نمیسازه. فقط سکوت میکنه. سکوت... اینبار اما سکوت، مثل قبل سنگین نبود. فقط میون دود سیگار، دو نفر نشسته بودن؛ یکی از جنگ، خسته و دیگری از تماشای خستگی او.
Repost from N/a
