خاکسترِ آبی
Kanalga Telegram’da o‘tish
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم. راه ارتباطیمون : @Rahaa2007bot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
226
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-357 kun
+3230 kun
Postlar arxiv
226
گاهی وقتا با سکوتِ شب حرف بزن
کسی چه میدونه ؛ شاید اون سکوتی که داخل تاریکی شبه بهترین شنوندهی ما باشه
بهترین شنونده دلهای غم زده ؛ درد کشیده ، تنها و یا حتی داغ دیده؟ و...
در حالی که داخل تاریکی نشستی و به نقطهای از بیرون پنجره یا اتاقت خیره شدی آهنگ بی کلامی رو پخش کن و چشماتو ببند.
ولی در آخر ما به حرف میاییم یا سکوتِ شب؟
شاید هیچ کدوم و یا شاید باهم حرف زدیم
ولی میدونم که تمام مدت ماه و ستارههایش نظاره گر ما هستند.
- نوشتههایی از جانآسا ترین
226
ذوقی ک ۱۲ اردیبهشت سر دیدنشون داشتم هیچوقت یادم نمیره:)
و هر بارم ک دوباره میبینمشون ذوقم تکرار میشه✨️✨️✨️✨️✨️✨️
226
رویِ صندلیِ کلاس نشسته بودم و منتظر بودم که استاد زودتر وارد بشه و کلاسرو شروع کنه. خستهتر از اون چیزی بودم ک فکر میکردم؛ و فقط میخواستم زودتر از دانشگاه بزنم بیرون.
تویِ افکارِ خودم غرق بودم ک یهو استاد وارد شد و بهمون سلام داد. یه مرد نسبتا سن بالا و قد بلند، با موهایِ بلندِ جو گندمی. همیشه از پشت عینک گِردش یه جوری به دنیا و آدماش نگاه میکرد ک انگار داره از پشت ویترین جذابترین چیزارو میبینه.
در وصفش فقط میتونم بگم که آدمِ عجیبی بود ، عجیب؛ اما دوستداشتنی.
کتِ بلندشو درآورد و مرتب تا زد. نگاهی بهمون انداخت و وقتی نگاهش توی نگاه من خورد؛ فهمید که امروز اصلا خوب نیستم . . . لبخند گرمی زد.
استاد قبل از شروع تدریس چند بیت از غزلِ حافظ رو خوند :
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم با وفا ندیدم جز درد
یک مونس نا مُزد ندارم جز غــــم
و شروع کرد به تدریس؛ من درحالی که هیچی نمیفهمیدم و نمیشنیدم؛ چشمام خیره بود به پنجرهیِ کلاس و درحالِ تماشایِ نمنم بارونی بودم که بهش میخورد.
یهو استاد چندبار صدام زد و به خودم اومدم؛ به استاد نگاه کردم و گفتم :
- ببخشید استاد
- کلاسمون تموم شده، ولی انگار ذهن شما هنوز سرِکلاسِ افکارشه. حالتون خوبه؟
اصلا نمیدونم زمان چطور گذشت بود که من متوجه نشدم؛ لبخند کمرنگی زدم و دوباره معذرت خواستم .
استاد طبق عادتش در ۲۰ دقیقه آخر کلاس رو به بحثِ آزاد اختصاص میداد و چند بیت شعر از مولانا خوند :
- عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدای
عجب من عاشق این هر دو ضد
بعد اتمامِ شعرش یکی از بچهها گفت :
- استاد مثل اینکه خیلی به عشق معتقدین
استاد جواب داد :
- خب معلومه. بچهها یادتون نره زندگی بدون عشق معنایی نداره؛ سعی کنید همیشه عشق رو داخل زندگیتون داشته باشید. حتی اگه شکسته و گُم شدید عاشق باشید.
کمی مکث کرد و ادامه داد
- خب بچهها نظر شماها چیه؟ نکنه شما به عشق معتقد نیستید؟
به حرفش لبخندی زدم و گفتم :
- به نظرم قلبی که شکسته است نمیتونه عاشق بشه استاد.
استاد نگاهی بهم انداخت و خندید.
- باهات مخالفم دخترِجَوان. اتفاقا عشق رو زمانی بیشتر درک میکنی و برات قشنگ تره که در دل شکستگی و تاریکی باشی. باید درون تاریکی مطلق نور رو ببینی. باید داخل بدترین شرایط معجزه رو ببینی.
کمی به حرفای استاد فکر کردم و دوباره گفتم
- استاد یعنی قلبی که شکسته باز هم میتونه عاشق بشه؟
استاد گفت:
- دقیقا؛ میتونه.
دوباره پرسیدم:
- مخالفم استاد. شما تا حالا از لیوانی ک شکسته آب خوردید؟
استاد دوباره جوابمو با مهربونی داد.
- خب دختر جَوان ؛ شما بخاطر لیوانی که شکسته؛ از آب خوردن دست میکشی؟
سکوت کوتاهی داخل کلاس برقرار شد؛ ولی انگار برایِ من، شروع سکوت؛ فرصتی بود برای فکر کردن به حرفایِ استاد بود.
- نوشتههایی از جانآسا ترین
226
الان دقیقا وضعیت کشور شده عین کتاب تاریخ
نارضایتی مردم
بی کفایتی دربار
مالیاتهای سنگین
حمله بیگانگان و...
ک باعث سقوط این سلسله شد.
