uz
Feedback
سـیلـویـایِ سـالیـوان

سـیلـویـایِ سـالیـوان

Yopiq kanal

بات ناشناس @Itssylviebot چنل تعرفه تبلیغات https://t.me/sylvietab

Ko'proq ko'rsatish
Eron34 004Toif belgilanmagan
8 728
Obunachilar
+5924 soatlar
+2297 kun
+1 27930 kun
Postlar soni

Ma'lumot yuklanmoqda...

Reaktsiyalar
Izohlar
Telegram Yulduzlari
Eng yaxshi postlar bo'yicha

Ma'lumot yuklanmoqda...

Nashrni tahlil qilish
Postlar
Ko'rish dinamikasi
میخوام یه دیلی شخصی تر بزنم که روزمره هامو اون‌تو بذارم موضوعات راجع به فیکشنا رو اینور اوکی هستید؟
2 389349541Loading...
واقعا به نفع علیه که عکسهای خوبی ازم بگیره
2 51214123Loading...
خیلی روز رو اعصابی داشتم واقعا ولی فکر‌ اینکه فردا قراره انسان زیبایی باشم، حالمو خوب میکنه…
2 52027138Loading...
Video xabar
2 7811662199Loading...
واقعا از شرایطی که الان توشم متنفرم
2 958718246Loading...
07. Magic Shop.mp3
3 028549195Loading...
So show me…
3 092327191Loading...
چطوری انقدر همه چیز گرونه؟
3 2245383219Loading...
با میل شدیدم به خریدن لباس زرد چیکار‌ کنم؟
3 188211172Loading...
منبع فیکشن‌های ویکوک/ کوکوی اینجا کلی فیکشن با تموم اطلاعات گلچین کرده که هیچوقت فیکشن‌هات تموم نشن💘 https://t.me/+qAGUQJSF-
منبع فیکشن‌های ویکوک/ کوکوی اینجا کلی فیکشن با تموم اطلاعات گلچین کرده که هیچوقت فیکشن‌هات تموم نشن💘 https://t.me/+qAGUQJSF-m0wNzhl
3 17214023Loading...
بچم اپ شدااا
3 0241073Loading...
𓂃 Sylvie☀️ __ _ دکتر کیم؟ پانچوی قهوه ای رنگی یه تن داشت و کلاه حصیری ای روی سرش بود. کفش هاش که کمی گلی شده بودن رو تکوند و
𓂃 Sylvie☀️ __ _ دکتر کیم؟ پانچوی قهوه ای رنگی یه تن داشت و کلاه حصیری ای روی سرش بود. کفش هاش که کمی گلی شده بودن رو تکوند و گفت: _ فکر نمیکردم رسیدن بهت انقدر سخت باشه...لباس رویدادم کثیف شد. مرد با تک خنده ای قدمی بهش نزدیک تر شد و پرسید: _ لباس رویداد؟ _ آره دیگه...امروز افتخار اینو داری که مهمونت باشم. ꜥꜤ #Fic  :  #Alhambra    ᱺ   #Sylvie   :  #VKook  :  #HopeMin : #Seine ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ↳˚ᥐ @PAPACITA01 ޱ ৲
2 980111497Loading...
Video xabar
2 994684125Loading...
Video xabar
3 025515119Loading...
شنبه شب یحتمل😂
3 0852055Loading...
یه دیت میخوام بچینم، بشینیم گنج قارونو ببینیم…
3 1102781Loading...
ابتدا چایت را بنوش که سرد شد تا بعد برایت از  عاشقانه هایی بگویم که درد شد تا برایت بگویم از پسری که چگونه مرد شد تا بگویم از دختری که از تپه شایعات مردم چگونه پرت شد و بگویم از چشمانی که بارید و اندامی که سرد شد چاییت که تمام شد بگذار کمی برایت از ما بگویم: ما را با سیگار های روی لبمان میشناسند ما را با خالکوبی های روی تنمان میشناسند ما را با پرسه زدن در شبمان میشناسند مارا با بغض های خفته در غممان میشناسند
3 1853110142Loading...
راست میگه
3 25610136Loading...
تو همیشه خوشگلی
3 272110168Loading...
Video xabar
3 3192867280Loading...