uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

voxør

voxør

Yopiq kanal

Привет - @Durov Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов. пожалуйста, обратите внимание! Наш официальный канал с гордостью @Telegram Без спама Нет порнографии

Ko'proq ko'rsatish
Eron120 193Toif belgilanmagan
1 271
Obunachilar
+2924 soatlar
+267 kun
+15830 kun
Postlar arxiv
voxør
1 270
Repost from мели
تکسو فور کن چنلت بچه🌟🌟 اینجا و اسپانسر جوین باش❕
تا فولدر بزنم+100ممبر به چنلت اضاف کنم✨
شات از اسپانسر همراه با تگ چنلت بده باتم (@fldermelibot)
بزرگترین‌فم‌تبادلات‌حمایتی‌چنل‌دارادرتلگرام✔️

voxør
1 270
Repost from иιиι
join to join? 👛🎚️ react? 👛 Pv me: @iwn_Meli

voxør
1 270
joine to joine ad to ad @llanilallwp👧🏻

voxør
1 270
photo content

voxør
1 270
photo content

voxør
1 270
/setdelay off

voxør
1 270
Repost from Ki$$💘
همه چی جواب میدم حرف بزنین💘

voxør
1 270
Repost from N/a
«دنیا تا کی می‌خوای این‌شکلی ادامه بدی؟» صدای اون بود، نمی‌دونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شب‌ها با هم حرف می‌زدیم و من فقط بهش می‌گفتم «اون». «چه شکلی؟» «شخصیت‌ها دارن صدات می‌کنن، حافظه‌ی خاک داره پاک می‌شه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.» خسته بودم؛ اون‌قدر که حتی دیگه نمی‌دونستم چطور باید قصه‌ای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمه‌کاره رها کرده بودم و شخصیت‌هام، همون‌جا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..

voxør
1 270
Video xabar00:05

voxør
1 270
Repost from AMIR
photo content

voxør
1 270
/setdelay off

voxør
1 270
Repost from AMIR
join to join @amir0oz

voxør
1 270
Repost from N/a
ad to ad ,,?? ? ? @Salehxx23

voxør
1 270
Repost from K'N
@b6khttak join to join add+500

voxør
1 270
Repost from K'N
قاتلي در آینه به دنبال من است که ،سالها خودم پرورشش دادم

voxør
1 270
Repost from ARYA
ریکت ☃️ 50 کنید عشقا

voxør
1 270
Repost from ARYA
photo content
+1

voxør
1 270
Repost from N/a
/setdelay off

voxør
1 270
Repost from N/a
«دنیا تا کی می‌خوای این‌شکلی ادامه بدی؟» صدای اون بود، نمی‌دونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شب‌ها با هم حرف می‌زدیم و من فقط بهش می‌گفتم «اون». «چه شکلی؟» «شخصیت‌ها دارن صدات می‌کنن، حافظه‌ی خاک داره پاک می‌شه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.» خسته بودم؛ اون‌قدر که حتی دیگه نمی‌دونستم چطور باید قصه‌ای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمه‌کاره رها کرده بودم و شخصیت‌هام، همون‌جا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..