voxør
Kanalga Telegram’da o‘tish
Привет - @Durov Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов. пожалуйста, обратите внимание! Наш официальный канал с гордостью @Telegram Без спама Нет порнографии
Ko'proq ko'rsatishEron86 521Toif belgilanmagan
2 281
Obunachilar
+424 soatlar
+5047 kun
+1 15830 kun
Postlar arxiv
2 281
Repost from ‹ 𝖯𝖾𝗅𝖾𝗒𝗅𝗂𝗌𝗍 𝖬𝖾𝗅𝗂 ›
اد تو اد پیویم😘💋 میخایدیسکنینیا! - pv : @iwn_Meli - Link : @peleylist_meli
2 281
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 281
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 281
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
2 281
Repost from N/a
«دنیا تا کی میخوای اینشکلی ادامه بدی؟»
صدای اون بود، نمیدونستم اسمش رو باید چی بذارم بعضی از شبها با هم حرف میزدیم و من فقط بهش میگفتم «اون».
«چه شکلی؟»
«شخصیتها دارن صدات میکنن، حافظهی خاک داره پاک میشه و آناهید توی زیرزمین مرموز قصه، کنار قبر آتوسا نشسته.»
خسته بودم؛ اونقدر که حتی دیگه نمیدونستم چطور باید قصهای رو ادامه بدم که یه روز از نوشتنش لذت میبردم کتاب رو نیمهکاره رها کرده بودم و شخصیتهام، همونجا، توی تاریکی صفحات نانوشته منتظرم مونده بودن تا شاید روزی انگشتانم دوباره قلم را به اسارت بگیرند ..
