I'm all peopled up🏳🌈(🎀از پیروان و منتظران دووم)
Kanalga Telegram’da o‘tish
❝A corner of my life (my mind)❞ بیا حرفتو بزن🫵🏼✨ @TalkingtoSoobot http://t.me/Chevalet_bot?start=8g9XYq9sa2uz پروایت: https://t.me/+mMSJ82HUY8o3NzE0
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
436
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
-2030 kun
Postlar arxiv
امید وارم حوصلتون رو سر نبرده باشم راستش اونقدارم داستان خاصی نبود صرفا برای تیکه آخرش تعریف کردم چون خودم خیلی شکه شدم امروز.
و خب اون زمان پیگیری نبود لازم نبود مرگ کسی تایید شه.
برادرای قاتل رفتن تن برادرشون رو آوردن و با سرش دفن کردن و اینجوری بود که داستان برادر دزد تموم شد.
اونها سرش رو بریدن و پیش کدخدا آوردن و با وقاحت تمام گفتن که خیالت راحت باشه اون دیگه قرار نیست هیچ وقت دزدی کنه.
و کدخدا هم به پاسگاه گفت که برادر دزد گورش گم شده و دیگه هیچ وقت نمیاد.
بله چهار تا برادر باهم تصمیم گرفتن سر برادر خودشون رو ببرن!
و فکر حتما فکر میکنید کت بسته تحویلش دادن به پاسگاه نه؟
باید بگم اشتباه فکر میکنید!
وقتی یقه پیراهن روی سرش گیر کرده بود هر چهار تا برادر با هم ریختن سرش
شروع کردن به بیشتر پیچیدن پیراهن دور صورت برادر دزدشون
برادر دزد یه قدری قوی بود که به روز سرجاش نگهش داشتن،
شروع کردن به بستن دست و پای برادر دزد و کامل اونو بستن.
گفتم برادر دزد یه آدم پر زور و قوی هیکل بود.
وقتی شروع کرد به عوض کردن لباس هاش وقتی به لباسی رسید که یقه تنگ داشت.
ما تصور میکنیم یقه اسکی
اونها یه بقچه لباس برداشتن و به شبونه به سمت غاری که برادر دزد پنهان شده بود راه افتادن.
وقتی پیش برادر دزد رسیدن لباس هارو بهش نشون دادن و بهش گفتن:« زنت این لباس هارو داده لباس هات رو عوض کن خیلی وقته به خونه نیومدی لباس هات دیگه کهنه و پاره پوره شدن.»
برادر های چوپان جای برادر دزد و غاری که اونجا پنهان میشد رو بلد بودن
پس یه نقشه میکشن.
کدخدا رفت پیش برادر های چوپان و ازشون خواهش کرد که یه کاری انجام بدن
چون دیگه نمیشد جواب پاسگاه و مردم روستا رو داد .
خب کدخدا هم قطعا تنهایی نمیتونست کاری انجام بده پس تصمیم گرفت بره پیش برادرهای چوپان.
رئیس پاسگاه پیش کدخدا میره و بهش میگه :«مردم از دست برادر دزد خسته شدن ما نمیتونیم کاری انجام بدیم تو یه چاره ای کن و سعی کن دستگیرش کنی.»
تا جایی میرسه که مردم روستا از دیگه دستش خسته میشن و چند تا از شاکی ها دسته جمعی به پاسگاه میرن.
اما خب بالا تر گفتم پاسگاه نمیتونست کاری انجام بده و برادر دزد و دستگیر کنه.
پس رئیس پاسگاه وقتی میبینه کاری از دستش بر نمیاد تصمیم میگیره که پیش کدخدای روستا بره
این ماجرا تموم میشه یه مدت میگذره.
برادر دزد به کارهاش ادامه میده درس عبرت نمیگیره
با اینکه یه فرد قوی و پر قدرت و جوون بود
و خب معلومه که زنگ و باهوش هم بود اما متاسفانه به دزدی عادت کرده بود و آدمی نبود که با زحمت خودش پول دربیاره.
