confused
Kanalga Telegram’da o‘tish
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
246
Obunachilar
-824 soatlar
+77 kun
+730 kun
Postlar arxiv
245
دیدن دارد اکنون خیابانهایی که راه افتادهاند
و ما گرفتهایم به دهان و به دندانها
کلمات و جملههای برافروخته را
و فعلیت در زانوهای ماست!
من برخاستم و تو
برخاستیم ما
بله، برخاستیم و متوقف نمیشویم
بله و دقیقا بله!
علی باباچاهی
245
Repost from N/a
تو میدانی از مرگ نمیترسم
فقط حیف است
هزار سال بخوابم
و خواب تو را نبینم...
⸤ عباس معروفی
245
اگر کتابی بخوانم و تمام بدنم را چنان سرد کند که هیچ آتشی نشناسم که گرمم کند، میفهمم که آن کتاب شعر است.
اگر احساس کنم که انگار نوک سرم را برداشتهاند، میدانم که شعر است. اینها تنها راههایی است که شعر را میشناسم، آیا راه دیگری هست؟
زادهی اضطراب جهان
تألیف و ترجمهی محمد مختاری، صفحهی ۳۶
245
Repost from منِ گذشته امضا
این چشمهای من از چشمهای شما
آخر چه سودی بردند؟
از باغهای مرده صداهای گریه باز میآمد
و بعد گریه فروکش کرد سردم شد
وقتی که پنجره را بستم، برگشتم
اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه،
باز برم گرداند
از پشت شیشه، بیرون را نگاه کردم
دو مرد بودند که با شکلک
و اشاره دست میگفتند، پنجره را باز کن!
وقتی که باز کردم و دیدم جنازهٔ سنگینی را
بروی آستانه نهادند، رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمیآید از باغها
آخر جنازهٔ خودم است.
رضا براهنی
خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم
245
همیشه به چشمهام نگاه میکنم و بعضیوقتها سینههام رو نوازش میکنم. چون چشمهای من چیزهایی رو دیدن که هیچکس دیگهای نمیتونست بعد از دیدن اونها خودش رو دوباره و دوباره و دوباره سرپا نگه داره. چشمهای منِ 6 ساله شاهد چیزهایی بودن که هرکس دیگهای اگر میدید، نمیتونست تا اینجایی که الان هستم دووم بیاره. به سینههام دست میزنم چون احساسات زیادی اون تو، داخل قلبم دفن هستن. چون دائما این احساس رو دارم که یکنفر دستش رو داخل سینهام فرو برده و داره قلبم رو توی مشتهاش فشار میده، بعد میبره سمت دل و رودهام و مثل اینکه انگار دستش رو برده داخل یک صندوقچه و دنبال چیزی میگرده، دل و رودهام رو بهم میریزه. چون دائما احساس این رو دارم که قلبم میخواد ازم فرار کنه.
245
به کمینِ آب
صدای آمدن از هر سو میآمد
به چشمی تر
دهان به سینهی باد بود
که بوی باران میآورد و
زخم از حلق برمیداشت
بر سپیدی
که دلِ شیر میخواهد از تو نوشتن
که تنِ آهو داری
نمیدهی بنوشم
عطف لخم تا کام آهو | حسین میرجابری
245
Repost from «چایوکاغذ»
یکی از پستا + این پیام رو فور کنید
تا اون پستی که به دلم نشست رو فور کنم
جوین باشی قشنگتره
245
و هیچچیز مال خود آدم نیست مگر همان چیزهایی که خیال میکند دلبستگیهایی به آن دارد. بعد یکی یکی انها را از آدم میگیرند و تنها یک سر میماند. آن هم بر نیزه.
