دکتر سعیدی
Kanalga Telegram’da o‘tish
پزشکی، اجتماعی، تاریخی، ادبی
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
412
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
+2230 kun
Postlar arxiv
412
دولت مدرن از نگاه فرانسیس فوکویاما؛ الگویی برای ایران آینده
چرا برخی کشورها به ثبات، آزادی و توسعه دست مییابند، درحالیکه برخی دیگر با وجود منابع طبیعی و انسانی فراوان، گرفتار فساد، ناکارآمدی و استبداد میشوند؟
فرانسیس فوکویاما، اندیشمند سیاسی آمریکایی، در آثار خود درباره نظم سیاسی، بر یک نکته اساسی تأکید میکند: توسعه پایدار تنها با تغییر رهبران یا نظام سیاسی حاصل نمیشود؛ بلکه به نهادهای کارآمد، حاکمیت قانون و پاسخگویی قدرت نیاز دارد.
از دیدگاه او، دولت مدرن بر سه ستون اصلی استوار است:
۱. دولت کارآمد و شایستهسالار
دولت مدرن متعلق به یک فرد، خانواده، حزب یا ایدئولوژی نیست؛ بلکه نهادی عمومی برای خدمت به شهروندان است. مدیران باید بر اساس تخصص، تجربه و شایستگی انتخاب شوند، نه وابستگی سیاسی و روابط شخصی. تأمین امنیت، اجرای سیاستهای عمومی، توسعه اقتصادی و ارائه خدمات درمانی و آموزشی از وظایف چنین دولتی است.
۲. حاکمیت قانون
هیچکس نباید بالاتر از قانون قرار گیرد؛ نه رهبر سیاسی، نه نظامیان، نه روحانیون و نه صاحبان ثروت. استقلال قوه قضائیه، دادرسی عادلانه، حقوق مالکیت، آزادیهای فردی و برابری شهروندان در برابر قانون، پایههای یک جامعه مدرن هستند.
۳. دموکراسی و پاسخگویی
قدرت سیاسی باید در برابر مردم پاسخگو باشد. انتخابات آزاد، رسانههای مستقل، احزاب سیاسی و جامعه مدنی امکان نظارت بر حکومت و تغییر مسالمتآمیز قدرت را فراهم میکنند. هیچ فرد یا گروهی نباید خود را نماینده انحصاری ملت یا حقیقت بداند.
این نظریه چه درسی برای ایران دارد؟
یکی از مهمترین پرسشهای آینده ایران این است که آیا تغییر جمهوری اسلامی بهتنهایی میتواند مشکلات کشور را حل کند؟ پاسخ در تجربه دولتسازی کشورها نهفته است: اگر ساختارهای ناکارآمد، فساد، اقتصاد رانتی و نظام اداری مبتنی بر روابط شخصی باقی بمانند، تغییر حکومت نیز ممکن است به نتایج محدودی منجر شود.
مسئله ایران فقط تغییر حکومت نیست؛ ساختن دولتی مدرن، ملی، کارآمد و پاسخگو است.
ایران آینده باید بر چند اصل اساسی بنا شود:
🔹 جدایی دولت از ایدئولوژی: دولت باید متعلق به همه ایرانیان باشد، فارغ از مذهب، قومیت، جنسیت و عقیده سیاسی. حقوق شهروندی نباید به اعتقادات افراد وابسته باشد.
🔹 شایستهسالاری: مدیریت کشور باید به متخصصان و مدیران توانمند سپرده شود. استخدامهای سیاسی، رانت و فساد باید جای خود را به شفافیت و معیارهای حرفهای بدهند.
🔹 حاکمیت قانون: قانون اساسی باید قدرت حکومت را محدود کند و حقوق شهروندان را تضمین نماید. هیچ نهادی نباید از نظارت عمومی و قضایی مصون باشد.
🔹 دموکراسی پاسخگو: انتخابات آزاد، احزاب مستقل و رسانههای آزاد باید امکان رقابت سیاسی و اصلاح مسالمتآمیز قدرت را فراهم سازند.
🔹 اقتصاد رقابتی و توسعهمحور: درآمدهای ملی و منابع طبیعی باید در خدمت آموزش، سلامت، زیرساختها، فناوری و رفاه عمومی باشند، نه ابزار توزیع امتیاز میان گروههای نزدیک به قدرت.
خطر بزرگ: بازتولید استبداد
هشدار مهم در اندیشه فوکویاما این است که دولت قدرتمند، بدون حاکمیت قانون و پاسخگویی، میتواند به اقتدارگرایی منجر شود. از سوی دیگر، دولت ضعیف نیز قادر به تأمین امنیت، اجرای قانون و ایجاد ثبات اقتصادی نخواهد بود.
بنابراین، ایران به دولتی نیاز دارد که در اجرای قانون قدرتمند، اما در برابر قانون محدود باشد؛ دولتی که به شهروندان خدمت کند، نه اینکه خود را مالک کشور بداند.
هویت تاریخی و ملی ایران میتواند زمینهای برای همبستگی و بازسازی اعتماد عمومی باشد؛ اما این سرمایه فرهنگی باید در قالب نهادهای مدرن، حقوق برابر و شهروندی فراگیر تحقق یابد.
نتیجه نهایی این است: ایران آینده را نه صرفاً با تغییر چهرهها، بلکه با تغییر قواعد بازی سیاسی خواهیم ساخت.
دولت مدرن زمانی شکل میگیرد که هیچکس مالک کشور نباشد، هیچ نهادی فراتر از قانون قرار نگیرد و همه شهروندان از حقوق برابر برخوردار باشند.
تغییر حکومت میتواند آغاز راه باشد؛ اما ساختن نهادهای مدرن است که آینده کشور را تضمین میکند.
https://t.me/drrezasaidi
412
اسرائیل و جمهوری اسلامی؛ دو نبرد برای بقا، دو سرنوشت متفاوت
درگیری میان اسرائیل و جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً اختلافی سیاسی یا نظامی دانست. در عمق این رویارویی، دو برداشت متفاوت از بقا قرار دارد: اسرائیل برای حفظ موجودیت یک کشور و امنیت مردم خود تلاش میکند؛ جمهوری اسلامی نیز برای بقای نظام سیاسی و ایدئولوژیای میجنگد که هویت و مشروعیت خود را بر آن بنا کرده است.
این تفاوت، به معنای آن نیست که اسرائیل فقط برای بقا میجنگد یا همه سیاستهایش الزاماً دفاعی است. هر دو طرف اهداف راهبردی و محاسبات سیاسی خود را دارند. بااینحال، تفاوت میان بقای یک کشور و بقای یک نظام سیاسی، برای فهم این منازعه اهمیت اساسی دارد.
اسرائیل؛ قدرت و پشتوانه بینالمللی
اسرائیل طی دهههای گذشته، با تکیه بر فناوری پیشرفته، قدرت نظامی، اقتصاد توسعهیافته و روابط راهبردی با ایالات متحده، توان دفاعی و نفوذ بینالمللی قابلتوجهی به دست آورده است. این ظرفیتها به اسرائیل امکان میدهد که در مواجهه با تهدیدهای امنیتی، از ابزارهای متنوع نظامی، اطلاعاتی و دیپلماتیک استفاده کند.
البته قدرت نظامی بهتنهایی تضمینکننده امنیت پایدار نیست. انسجام داخلی، هزینههای جنگ، روابط با همسایگان و حل مسئله فلسطین نیز بر آینده امنیت اسرائیل تأثیر میگذارند.
جمهوری اسلامی؛ بقای نظام یا منافع ملی؟
جمهوری اسلامی نیز بقای خود را به مسئلهای حیاتی تبدیل کرده است. اما پرسش اصلی این است که آیا سیاستهای منطقهای حکومت، الزاماً در خدمت منافع ملی ایران قرار دارند؟
حمایت از گروههای مسلح همپیمان، تقابل مستمر با اسرائیل و گسترش نفوذ منطقهای، بخشی از راهبرد جمهوری اسلامی بوده است. این سیاستها ممکن است از دید حکومت ابزار بازدارندگی و افزایش نفوذ باشند، اما همزمان هزینههای اقتصادی، امنیتی و دیپلماتیک سنگینی برای ایران ایجاد کردهاند.
ایران، با تاریخ و تمدنی چند هزارساله، بسیار فراتر از جمهوری اسلامی است. حکومتها میآیند و میروند، اما ایران و ملت ایران باقی میمانند. بنابراین، بقای یک نظام سیاسی را نباید با بقای کشور یکی دانست.
هیچ ایدئولوژیای نباید بهانهای برای قربانی کردن امنیت، رفاه و آینده ملت ایران باشد.
توازن قدرت به سود کدام طرف است؟
در مقایسه ظرفیتهای دو طرف، اسرائیل از مزیتهای مهمی برخوردار است: فناوری پیشرفته، توان اطلاعاتی، روابط گسترده بینالمللی و حمایت راهبردی آمریکا. در مقابل، جمهوری اسلامی از توان موشکی و پهپادی، موقعیت جغرافیایی و شبکهای از متحدان منطقهای برخوردار است.
بااینحال، این دو مجموعه از امکانات یکسان نیستند. تحریمها، محدودیتهای اقتصادی و انزوای دیپلماتیک، توان جمهوری اسلامی را برای تبدیل ظرفیتهای نظامی به قدرت پایدار محدود میکنند. از این منظر، اسرائیل از پشتوانههای بینالمللی و فناورانه مهمی برخوردار است که میتواند در یک رویارویی طولانی به سود آن عمل کند.
اما این برتری به معنای تضمین پیروزی نیست. جنگ میتواند خسارتهای گستردهای به هر دو طرف وارد کند و حتی پیروزی نظامی نیز لزوماً به امنیت بلندمدت منجر نمیشود.
صلح یا فرسایش متقابل؟
اگر هر دو طرف بقای خود را در نابودی یا تضعیف دیگری تعریف کنند، نتیجه میتواند چرخهای بیپایان از حمله، انتقام و گسترش بحران باشد. در چنین شرایطی، مردم عادی بیشترین هزینه را میپردازند و منابعی که میتوانند صرف توسعه و رفاه شوند، در خدمت جنگ قرار میگیرند.
راه برونرفت، حرکت به سوی توافقهایی است که امنیت متقابل را تضمین کنند؛ از جمله توقف حملات، کاهش حمایت از اقدامات نظامی فرامرزی، ایجاد سازوکارهای راستیآزمایی و پذیرش حق مردم منطقه برای زندگی در امنیت.
صلح الزاماً به معنای دوستی یا کنار گذاشتن همه اختلافات نیست. حتی دشمنان دیرینه نیز میتوانند با پذیرش محدودیتها و منافع متقابل، از جنگی ویرانگر جلوگیری کنند.
نتیجه؛ ایران فراتر از یک ایدئولوژی
اسرائیل برای حفظ کشور و امنیت مردم خود تلاش میکند؛ جمهوری اسلامی نیز برای حفظ ساختار سیاسی و ایدئولوژیک خود میجنگد. این دو هدف کاملاً یکسان نیستند و نباید آنها را با یکدیگر اشتباه گرفت.
با توجه به روابط بینالمللی، فناوری و توان نظامی اسرائیل، این کشور از مزیتهای مهمی در تقابل با جمهوری اسلامی برخوردار است. بااینحال، ادامه جنگ نه امنیت اسرائیل را تضمین میکند و نه آینده ایران را نجات میدهد.
مسئله اساسی برای ایرانیان این است: آیا سیاست خارجی کشور باید در خدمت منافع ملی، توسعه و امنیت مردم باشد یا بقای یک نظام ایدئولوژیک؟
آینده ایران زمانی تأمین خواهد شد که منافع ملی از ماجراجویی ایدئولوژیک جدا شود و امنیت، آزادی و رفاه مردم به معیار اصلی سیاست خارجی تبدیل گردد.
412
نجات ایران در گرو آن است که سرنوشت یک ملت بزرگ، به سرنوشت هیچ حکومت یا ایدئولوژی خاصی گره نخورد.
https://t.me/drrezasaidi
412
چرا ادغام مسلمانان در جوامع غربی شکست خورده است.
نگاهی به کتاب کلر آدیده و همکاران
کتاب «چرا ادغام مسلمانان در جوامع دارای میراث مسیحی با دشواری روبهروست؟» نوشته کلر آدیده، دیوید لیتین و ماریآن والفر، به بررسی چالشهای ادغام مسلمانان در جوامع غربی میپردازد.
استدلال اصلی کتاب، شکلگیری چرخهای معیوب میان تفاوتهای فرهنگی، تبعیض و بیاعتمادی است.
از یک سو، برخی باورها و هنجارهای مذهبی ممکن است با ارزشهای جوامع لیبرال، مانند برابری زن و مرد، آزادی بیان و سکولاریسم، تعارض پیدا کنند. از سوی دیگر، تبعیض علیه مسلمانان در بازار کار و جامعه میتواند احساس طردشدگی و انزوای اجتماعی را افزایش دهد.
این وضعیت به چرخهای از بیاعتمادی میانجامد: تبعیض، فاصله اجتماعی را بیشتر میکند و این فاصله نیز سوءظن جامعه میزبان را تقویت میکند.
نویسندگان تأکید میکنند که مسئولیت ادغام تنها بر دوش مهاجران نیست؛ دولتها و جوامع میزبان نیز باید فرصتهای برابر فراهم کنند و با تبعیض مقابله کنند.
ادغام موفق نیازمند دو اصل مکمل است: احترام به تنوع فرهنگی و پایبندی به ارزشهای مشترک شهروندی.
هر فرد باید آزاد باشد که هویت مذهبی و فرهنگی خود را حفظ کند، اما آزادی دین نباید بهانهای برای نقض حقوق دیگران یا نادیدهگرفتن قانون مشترک باشد. در مقابل، جامعه میزبان نیز باید حقوق برابر همه شهروندان را تضمین کند.
راهحل نه حذف تفاوتهای فرهنگی است و نه نادیدهگرفتن تعارضهای واقعی؛ بلکه ایجاد جامعهای مبتنی بر آزادی فردی، برابری حقوقی، حاکمیت قانون و مسئولیت مشترک است.
دموکراسی زمانی پایدار میماند که هم از آزادی تفاوتها دفاع کند و هم بر اصول مشترکی که همه شهروندان را به یکدیگر پیوند میدهد، استوار باشد.
https://t.me/drrezasaidi
412
چگونه آمریکا در کمتر از یک قرن به قدرت اقتصادی جهان تبدیل شد؟
آمریکا در سال استقلال(۱۷۷۶ ) کشوری جوان، عمدتاً کشاورزی و در حاشیه اقتصاد جهانی بود. اما کمتر از یک قرن بعد، در نیمه دوم قرن نوزدهم، به یکی از بزرگترین قدرتهای صنعتی و اقتصادی جهان تبدیل شد.
راز این تحول فقط در وسعت سرزمین و منابع طبیعی نبود؛ بلکه در نهادهایی بود که آزادی فردی، حاکمیت قانون و فعالیت اقتصادی را در کنار یکدیگر قرار دادند.
قانون اساسی آمریکا در سال ۱۷۸۷ حکومتی ایجاد کرد که قدرت آن محدود و میان نهادهای مختلف تقسیم شده بود. تفکیک قوا، نظارت متقابل و استقلال نسبی قوه قضائیه، مانع تمرکز کامل قدرت شد.
«منشور حقوق» نیز آزادیهایی مانند آزادی بیان، مذهب، مطبوعات و تجمع را مورد حمایت قرار داد. در نتیجه، فرد در برابر حکومت حقوق مشخصی پیدا کرد.
این آزادی سیاسی با آزادی اقتصادی پیوند خورد: حق مالکیت، امکان ایجاد کسبوکار، سرمایهگذاری، رقابت و بهرهبرداری از نتیجه تلاش فردی.
در کنار آن، آمریکا یک بازار داخلی عظیم ایجاد کرد. راهآهن، کانالها، بنادر و بعدها فناوریهای جدید، مناطق مختلف کشور را به یک اقتصاد واحد تبدیل کردند.
مهاجرت میلیونها انسان نیز سرمایه انسانی عظیمی فراهم کرد؛ انسانهایی که مهارت، ایده، نیروی کار و روحیه کارآفرینی خود را وارد اقتصاد آمریکا کردند.
سپس انقلاب صنعتی و موج نوآوری فرا رسید: ماشینآلات، تلگراف، برق، راهآهن و تولید انبوه، بهرهوری اقتصاد را به شکل چشمگیری افزایش دادند.
البته تاریخ آمریکا بدون تناقض نبود. بردهداری، تبعیض نژادی و محرومیت بخش بزرگی از جامعه از حقوق سیاسی و اقتصادی، واقعیتهای مهم قرن نوزدهم بودند. بنابراین صعود اقتصادی آمریکا را نباید داستانی بدون نقص دانست.
اما یک درس تاریخی مهم باقی میماند:
ثروت کشورها فقط از منابع طبیعی آنها ایجاد نمیشود؛ کیفیت نهادهای آنها نیز اهمیت اساسی دارد.
وقتی مالکیت قابل دفاع باشد، قانون برتر از افراد باشد، قدرت سیاسی محدود شود، آزادی اندیشه وجود داشته باشد و انسان بتواند نوآوری و سرمایهگذاری کند، استعدادهای یک ملت میتوانند به رشد اقتصادی تبدیل شوند.
تجربه آمریکا نشان میدهد که آزادی،حاکمیت قانون، رقابت و نوآوری، در صورت وجود نهادهای مناسب، میتوانند موتور قدرتمندی برای ساختن ثروت و قدرت ملی باشند.
https://t.me/drrezasaidi
412
اعدامها در ایران؛ از سرکوب حکومتی تا خشم ملی
اعدام معترضان و مخالفان سیاسی در ایران دیگر صرفاً یک مسئله حقوق بشری نیست؛ به یکی از عوامل مهم شکلگیری خشم و همبستگی ملی علیه جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
گزارشهای حقوق بشری نشان میدهد که جمهوری اسلامی در سال ۲۰۲۶ استفاده از مجازات اعدام علیه معترضان را تشدید کرده است. طبق گزارش دیدهبان حقوق بشر، از ۱۸ مارس تا پایان اوت، دستکم ۲۹ نفر در ارتباط با اعتراضات اعدام شدهاند و دهها نفر دیگر همچنان در معرض خطر اعدام قرار دارند. سازمان ملل نیز از اعدام دستکم ۲۹ نفر در ارتباط با اعتراضات و باقیماندن بیش از ۷۰ نفر در معرض خطر خبر داده است.
اما مسئله مهمتر، اثر سیاسی و اجتماعی اعدامها در داخل ایران است.
حکومتی که برای ایجاد ترس، اعدام را به ابزار کنترل جامعه تبدیل میکند، ممکن است در کوتاهمدت بخشی از اعتراضات را خاموش کند؛ اما در بلندمدت میتواند نتیجه معکوس داشته باشد. وقتی خانوادهها، دوستان و نسل جوان شاهد اعدام انسانهایی هستند که آنان را قربانی بیعدالتی میدانند، ترس میتواند به خشم تبدیل شود؛ و خشم، اگر با همبستگی اجتماعی همراه شود، به نیروی سیاسی تبدیل خواهد شد.
از این منظر، اعدامها فقط جان انسانها را نمیگیرند؛ بلکه میتوانند مشروعیت حکومت را نیز فرسوده کنند. هر اعدام سیاسی، در نگاه مخالفان حکومت، میتواند به نمادی از سرکوب تبدیل شود و حافظه جمعی جامعه را تقویت کند.
نکته مهم این است که فشار بینالمللی میتواند از مسیرهایی مانند تحریم مسئولان سرکوب، مستندسازی جنایات، حمایت از سازوکارهای بینالمللی پاسخگویی و فشار دیپلماتیک برای توقف اعدامها دنبال شود. بیش از ۴۰ کشور نیز در بیانیهای در شورای حقوق بشر سازمان ملل، افزایش اعدامها در ایران، بهویژه در پروندههای مرتبط با اعتراضات و آزادیهای اساسی، را محکوم کردهاند.
با این حال، سرنوشت سیاسی ایران در نهایت در داخل ایران تعیین میشود. هیچ دولت خارجی نمیتواند جایگزین جامعه ایران شود. نقش جامعه جهانی میتواند افزایش هزینه سرکوب و حمایت از حقوق مردم باشد؛ اما تغییر سیاسی پایدار نیازمند مشارکت و اراده خود ایرانیان است.
جمهوری اسلامی ممکن است تصور کند که با اعدام میتواند جامعه را بترساند؛ اما تاریخ نشان داده است که خشونت دولتی همیشه به سکوت منجر نمیشود. گاهی خون قربانیان، حافظهای میسازد که از خود حکومت ماندگارتر است.
مسئله امروز ایران فقط توقف اعدامها نیست؛ مسئله، تبدیل خشم پراکنده به آگاهی، همبستگی ملی و مطالبه حاکمیت قانون است.
https://t.me/drrezasaidi
412
طاعون در روسیه؛ آیا باید نگران تکرار تجربه کرونا باشیم؟
خبر مرگ یک کارمند ۲۸ ساله در مؤسسه تحقیقات ضدطاعون در ایرکوتسک روسیه، بار دیگر خاطره همهگیری کووید-۱۹ و پرسش درباره ایمنی آزمایشگاههای تحقیقاتی را زنده کرده است.
اما نخست باید میان واقعیت و گمانهزنی تفاوت بگذاریم.
این زن در اواخر سپتامبر با علائم شدید تنفسی بستری شد و چند روز بعد درگذشت. از آنجا که در یک مرکز تحقیقاتی مرتبط با طاعون کار میکرد، احتمال ابتلا به طاعون ریوی مطرح شد و نزدیک به ۲۰۰ نفر از افراد در تماس با او تحت مراقبت قرار گرفتند. با این حال، مقامهای بهداشتی روسیه اعلام کردهاند که تاکنون هیچ مورد طاعون در میان افراد در تماس شناسایی نشده و آزمایشهای انجامشده نیز ارتباط بیماری او را با عوامل بیماریزای مورد مطالعه در محل کار تأیید نکرده است.
بنابراین، در حال حاضر سخن گفتن از «شیوع طاعون» یا «همهگیری جدید» زودهنگام است.
تفاوت اساسی با کرونا
طاعون ریوی و کووید-۱۹ از نظر عامل بیماریزا و الگوی انتقال تفاوت اساسی دارند. طاعون ناشی از باکتری Yersinia pestis است، در حالی که کووید-۱۹ ناشی از ویروس SARS-CoV-2 است.
طاعون ریوی میتواند از طریق قطرات تنفسی منتقل شود، اما انتقال آن معمولاً به تماس نزدیک با فرد علامتدار نیاز دارد. در مقابل، SARS-CoV-2 قابلیت انتقال بسیار گستردهتری در جمعیت داشت. کارشناسان بیماریهای عفونی نیز تأکید کردهاند که وضعیت فعلی روسیه از نظر شواهد موجود قابل مقایسه با آغاز همهگیری کووید-۱۹ نیست.
نکته مهم دیگر این است که طاعون، برخلاف یک پاتوژن کاملاً ناشناخته، بیماری شناختهشدهای است و درمان آنتیبیوتیکی و راهکارهای کنترل آن مشخص است.
اما پرسش مهمتر: آزمایشگاهها چقدر ایمن هستند؟
اهمیت واقعی این حادثه شاید نه در احتمال یک همهگیری جدید، بلکه در مسئله ایمنی زیستی (Biosafety) باشد.
آزمایشگاههای تحقیقاتی در سراسر جهان با عوامل بیماریزای خطرناک کار میکنند. این تحقیقات میتواند برای تولید واکسن، دارو، تشخیص سریع و شناخت بهتر بیماریها ضروری باشد. اما هرچه عامل بیماریزا خطرناکتر باشد، استانداردهای ایمنی، نظارت مستقل، آموزش کارکنان و شفافیت نیز اهمیت بیشتری پیدا میکند.
اینجاست که بحث Gain-of-Function مطرح میشود.
Gain-of-Function به مجموعهای از تحقیقات گفته میشود که در آن یک عامل زیستی ممکن است تغییراتی پیدا کند که برخی ویژگیهای آن، مانند قابلیت تکثیر، دامنه میزبانی یا بیماریزایی، افزایش یابد. البته هر پژوهشی که در آن ویژگی یک پاتوژن تغییر میکند الزاماً «Gain-of-Function» نیست و نباید هر حادثه آزمایشگاهی را نیز به چنین تحقیقاتی نسبت داد.
درس کرونا
تجربه کووید-۱۹ یک درس بزرگ برای جهان داشت:
در تحقیقات زیستی، شفافیت و ایمنی باید همزمان با پیشرفت علمی حرکت کنند.
هنوز منشأ دقیق همهگیری کووید-۱۹ بهطور قطعی مشخص نشده و درباره برخی سناریوها اختلاف نظر وجود دارد. بنابراین، نباید حادثه روسیه را بدون شواهد به کرونا یا یک «نشت آزمایشگاهی» نسبت داد.
اما از سوی دیگر، همین ابهام نشان میدهد که جهان به استانداردهای بالاتر نیاز دارد: گزارش سریع حوادث، دسترسی نهادهای مستقل به اطلاعات، نظارت بینالمللی، استانداردهای یکسان ایمنی زیستی و ثبت شفاف تحقیقات پرخطر.
حادثه ایرکوتسک ــ حتی اگر در نهایت مشخص شود هیچ ارتباطی با طاعون نداشته است ــ یادآوری مهمی است:
علم بدون ایمنی میتواند خطرناک باشد؛ و ایمنی بدون شفافیت نیز اعتماد عمومی را از بین میبرد.
هدف نباید متوقف کردن تحقیقات علمی باشد؛ هدف باید ایجاد نظامی باشد که در آن دانشمندان بتوانند برای مقابله با بیماریهای آینده تحقیق کنند، اما جامعه نیز مطمئن باشد که این تحقیقات تحت سختگیرانهترین استانداردهای ایمنی و نظارت انجام میشود.
درس اصلی کرونا همین است: جهان باید برای همهگیری بعدی آمادهتر باشد، نه اینکه منتظر بماند تا بحران بعدی آغاز شود.
https://t.me/drrezasaidi
412
چرا بخشی از مردم ایران جمهوری اسلامی را «غیرایرانی» میدانند؟
یکی از اصلیترین شکافهای میان جمهوری اسلامی و بخشی از جامعه ایران، تعارض میان هویت ملی ایران و ایدئولوژی فراملی جمهوری اسلامی است.
ایران برای ایرانیان فقط یک سرزمین نیست؛ تاریخی، فرهنگی، زبانی و تمدنی است که در طول هزاران سال شکل گرفته است. در مقابل، جمهوری اسلامی از ابتدا هویت سیاسی خود را بر مفهوم «امت اسلامی» و گسترش آرمانهای انقلاب اسلامی در خارج از مرزهای ایران نیز بنا کرده است.
منتقدان حکومت میگویند این نگاه در مواردی باعث شده منافع ایدئولوژیک و فراملی بر منافع ملی ایران مقدم شود؛ در حالی که منابع و سیاست خارجی یک کشور باید پیش از هر چیز در خدمت امنیت، رفاه و آینده شهروندان همان کشور باشد.
این شکاف زمانی عمیقتر میشود که حکومت در برابر اعتراض شهروندان ایرانی از سرکوب، زندان و اعدام استفاده میکند. از دید مخالفان، حکومتی که خود را مدافع مستضعفان میداند، نباید با فرزندان معترض همان کشور چنین برخوردی داشته باشد.
مسئله، دشمنی با اسلام یا ملتهای دیگر نیست. مسئله این است که ایران و منافع ایرانیان باید در مرکز تصمیمگیری درباره ایران قرار داشته باشد.
ایرانگرایی یعنی احترام به تاریخ و فرهنگ ایران، حفظ منافع ملی، و ساختن حکومتی که به جای یک ایدئولوژی فراملی، در برابر ملت ایران مسئول باشد.
در نهایت پرسش اصلی این است:
آیا حکومت باید در خدمت ایران باشد، یا ایران در خدمت یک ایدئولوژی؟
https://t.me/drrezasaidi
412
عناصر هویت ایرانی؛ آنچه ما را به یک ملت تبدیل میکند
هویت ایرانی را نمیتوان تنها در نام یک حکومت، یک دین یا یک قوم خلاصه کرد. ایران یک هویت تاریخی و تمدنی است؛ هویتی که طی هزاران سال شکل گرفته، تغییر کرده، عناصر گوناگون را جذب کرده و با وجود فراز و نشیبهای بسیار، تداوم خود را حفظ کرده است.
نخستین عنصر این هویت، سرزمین ایران است؛ سرزمینی که در طول تاریخ محل زندگی اقوام و فرهنگهای گوناگون بوده است. ایرانی بودن به معنای تعلق به یک نژاد خاص نیست، بلکه تعلق به یک سرزمین و یک تاریخ مشترک است.
دومین عنصر، زبان و ادبیات فارسی است. فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، نظامی و صدها شاعر و اندیشمند دیگر، حافظه فرهنگی ایرانیان را ساختهاند. شاهنامه در این میان جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا روایتگر تاریخی اسطورهای از ایران و حامل مفاهیمی چون خرد، داد، آزادگی، میهندوستی و مبارزه با بیداد است.
عنصر سوم، حافظه تاریخی است. هویت بدون شناخت گذشته شکل نمیگیرد. هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان، ورود اسلام و شکلگیری تمدن ایرانی ـ اسلامی، نهضتهای فکری و فرهنگی، انقلاب مشروطه و تحولات ایران معاصر، همگی بخشی از داستان تاریخی ایران هستند. نمیتوان بخشی از این تاریخ را حذف کرد و انتظار داشت هویت ملی پایدار بماند.
نوروز و آیینهای ملی نیز بخش مهمی از این پیوستگی فرهنگی هستند. نوروز توانسته است از مرزهای سیاسی، قومی و حتی دینی عبور کند و به نمادی از تداوم فرهنگی ایران تبدیل شود.
اما ایران فقط مجموعهای از گذشته و خاطرات نیست. یکی از مهمترین عناصر هویت ایرانی، فرهنگ مدارا و همزیستی است. ایرانی بودن نباید به معنای یکسان بودن باشد. کرد، فارس، آذری، بلوچ، عرب، ترکمن، لر، گیلک، مازندرانی و دیگر گروهها، همگی میتوانند اجزای یک ملت واحد باشند. وحدت ملی زمانی پایدار است که بر پایه احترام به تفاوتها و برابری شهروندان بنا شود.
در اندیشه سیاسی ایران نیز مفهوم داد اهمیت بنیادی داشته است. در شاهنامه، پادشاه زمانی شایسته فرمانروایی است که دادگر باشد؛ یعنی قدرت را برای آبادانی و حفظ نظم جامعه به کار گیرد، نه برای سرکوب مردم. این میراث میتواند در ایران امروز نیز به معنای حکومت قانون، مسئولیت حکومت و حقوق برابر شهروندان بازخوانی شود.
ورود اسلام نیز بخش مهمی از تاریخ ایران است. فرهنگ ایرانی در طول قرنها عناصر اسلامی را با میراث پیشین خود درآمیخت و تمدنی بزرگ پدید آورد. بنابراین، هویت ایرانی را نمیتوان نه به اسلام تقلیل داد و نه از تاریخ اسلامی ایران جدا کرد. ایران بزرگتر از هر دوره، حکومت یا ایدئولوژی خاص است.
در دوران جدید، انقلاب مشروطه مرحله مهم دیگری در تحول هویت سیاسی ایرانی بود؛ زیرا مفاهیمی مانند قانون، مجلس، ملت و حقوق شهروندی را وارد زندگی سیاسی ایران کرد. از این منظر، هویت ایرانی نه فقط میراث گذشته، بلکه پروژهای برای ساخت آینده نیز هست.
هویت ملی زمانی قدرتمند میشود که مردم یک کشور احساس کنند گذشته مشترکی دارند، در زمان حال سرنوشت مشترکی دارند و برای آینده نیز آرمانهای مشترکی دنبال میکنند.
بنابراین میتوان عناصر اصلی هویت ایرانی را چنین خلاصه کرد:
ایران و سرزمین مشترک؛ تاریخ و حافظه تاریخی؛ زبان و ادبیات فارسی؛ شاهنامه و اسطورههای ملی؛ نوروز و آیینهای ایرانی؛ تنوع قومی و فرهنگی؛ خرد و دانش؛ داد و عدالت؛ مدارا و همزیستی؛ و در دوران جدید، آزادی، قانون و حقوق شهروندی.
ایران زمانی میتواند آیندهای پایدار بسازد که به جای حذف بخشی از گذشته، تمام تاریخ خود را بشناسد؛ از نقاط قوت آن الهام بگیرد، از خطاهایش بیاموزد و هویت ملی را بر پایه شهروندی برابر، آزادی، قانون و احترام به تنوع ایرانیان بازسازی کند.
ایران یک ایدئولوژی نیست؛ یک حافظه تاریخی و یک تمدن زنده است.
https://t.me/drrezasaidi
412
Repost from دکتر سعیدی
مسئله تبدیل میشود به رابطه جمهوری اسلامی با مردم ایران و با جامعه جهانی.
شاید مهمترین تحول همین باشد:
هرچه سرکوب داخلی و اقدامات برونمرزی جمهوری اسلامی بیشتر به یکدیگر پیوند بخورند، امکان شکلگیری یک اجماع جهانی علیه رفتار حکومت نیز بیشتر میشود.
و در چنین شرایطی، آینده ایران بیش از گذشته به یک موضوع بینالمللی تبدیل خواهد شد؛ موضوعی که در آن حقوق مردم ایران، امنیت کشورهای دیگر و ثبات منطقه، به یکدیگر گره خوردهاند.
https://t.me/drrezasaidi
412
جهان در حال شکلدادن به اجماع علیه جمهوری اسلامی است
به نظر میرسد سیاست دولت ترامپ در قبال جمهوری اسلامی در حال عبور از یک مناقشه دوجانبه میان واشنگتن و تهران و حرکت به سوی شکلدادن به یک اجماع بینالمللی است؛ اجماعی که تنها بر پرونده هستهای یا موشکی ایران متمرکز نیست، بلکه مجموعهای از رفتارهای جمهوری اسلامی، از سرکوب و اعدام در داخل تا عملیات امنیتی و تروریستی در خارج از کشور را دربر میگیرد.
این تغییر رویکرد میتواند پیامدهای مهمی برای آینده جمهوری اسلامی و جایگاه ایران در نظام بینالملل داشته باشد.
از «مسئله آمریکا» تا «مسئله جهان»
یکی از مشکلات جمهوری اسلامی در سالهای گذشته این بوده است که بسیاری از فشارهای خارجی را به عنوان «دشمنی آمریکا با ایران» معرفی کرده و تلاش کرده است اختلاف خود با واشنگتن را به یک مسئله ملی تبدیل کند.
اما اگر کشورهای مختلف، مستقل از آمریکا، درباره رفتار جمهوری اسلامی نگرانی مشترک داشته باشند، این روایت دیگر کارایی سابق را نخواهد داشت.
در چنین شرایطی، موضوع ایران از یک اختلاف میان دو دولت به مسئلهای مربوط به حقوق بشر، امنیت بینالمللی و حاکمیت کشورها تبدیل میشود.
اعدامها؛ مسئلهای فراتر از مرزهای ایران
یکی از مهمترین محورهای این اجماع میتواند مسئله اعدامها باشد.
اعدام مخالفان سیاسی، فعالان مدنی و معترضان، هنگامی که با اتهاماتی مانند اعترافات اجباری، محاکمههای غیرشفاف و نقض حقوق متهمان همراه میشود، دیگر صرفاً یک موضوع قضایی داخلی نیست.
جامعه جهانی میتواند این اقدامات را از منظر حقوق بنیادین انسان، حق دادرسی عادلانه و حق حیات مورد بررسی قرار دهد.
در نتیجه، جمهوری اسلامی ممکن است با وضعیتی روبهرو شود که در آن سرکوب داخلی نیز به بخشی از پرونده بینالمللی حکومت تبدیل شود.
عملیات در خارج؛ نقطه عطف مهم
اما شاید مهمتر از آن، مسئله فعالیتهای امنیتی جمهوری اسلامی در خارج از مرزهای کشور باشد.
در سالهای اخیر، دولتهای مختلف غربی جمهوری اسلامی و نهادهای امنیتی وابسته به آن را به طرح یا اجرای عملیات علیه مخالفان، روزنامهنگاران و فعالان ایرانی در کشورهای خارجی متهم کردهاند.
در ژوئن ۲۰۲۶، آمریکا و گروهی از کشورهای اروپایی، کانادا و استرالیا در بیانیهای مشترک درباره فعالیتهایی از قبیل تهدید، آدمربایی و طرحهای قتل منتسب به شبکههای وابسته به ایران هشدار دادند.
اهمیت این موضوع در یک نکته اساسی است:
وقتی یک حکومت در قلمرو کشور دیگری اقدام خشونتآمیز انجام میدهد، موضوع دیگر فقط اختلاف آن حکومت با مخالفانش نیست؛ مسئله حاکمیت و امنیت کشور میزبان نیز مطرح میشود.
اینجاست که امکان شکلگیری یک ائتلاف گستردهتر افزایش مییابد.
سه ستون فشار
اگر روند کنونی ادامه پیدا کند، میتوان سه ستون اصلی سیاست بینالمللی در قبال جمهوری اسلامی را مشاهده کرد:
۱. حقوق بشر:
اعدامها، سرکوب اعتراضات و نقض آزادیهای اساسی.
۲. امنیت بینالمللی:
مقابله با عملیات برونمرزی، تهدید، آدمربایی و طرحهای ترور.
۳. فشار اقتصادی و تحریم:
هدف قرار دادن شبکههای مالی، تسلیحاتی و اقتصادی مرتبط با جمهوری اسلامی.
ترکیب این سه حوزه میتواند جمهوری اسلامی را با فشار متفاوتی نسبت به گذشته روبهرو کند.
اروپا؛ حلقه تعیینکننده
نقش اروپا در این روند بسیار مهم است.
اگر کشورهای اروپایی احساس کنند که فعالیتهای جمهوری اسلامی مستقیماً امنیت شهروندان و مخالفان ایرانی مقیم این کشورها را تهدید میکند، انگیزه آنها برای همکاری با آمریکا بیشتر خواهد شد.
در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی دیگر نمیتواند همه فشارها را صرفاً به «سیاست آمریکا» نسبت دهد.
اگر واشنگتن، لندن، پاریس، برلین، اتاوا، کانبرا و دیگر پایتختها درباره مجموعهای از رفتارهای مشخص ایران موضع مشترک اتخاذ کنند، موضوع ایران به یک مسئله چندجانبه جهانی تبدیل خواهد شد.
اجماع جهانی الزاماً به معنای یکسان بودن اهداف نیست
البته نباید تصور کرد که همه کشورهای غربی الزاماً درباره آینده سیاسی ایران یا نحوه تغییر رفتار جمهوری اسلامی دیدگاه یکسانی دارند.
ممکن است یک کشور بر دیپلماسی تأکید کند، کشور دیگری تحریم را ترجیح دهد و کشوری دیگر مسئله حقوق بشر را در اولویت قرار دهد.
اما آنها میتوانند در چند اصل اساسی با یکدیگر توافق کنند:
مخالفت با اعدامهای سیاسی، دفاع از حقوق بشر، مقابله با تروریسم، احترام به حاکمیت کشورها و جلوگیری از خشونت فرامرزی.
و همین اصول مشترک میتواند پایه یک اجماع گستردهتر باشد.
مسئله اصلی برای آینده ایران
اگر چنین اجماعی شکل بگیرد، جمهوری اسلامی با یک چالش اساسی روبهرو خواهد شد:
دیگر نمیتواند تمام مشکلات خارجی خود را به «دشمنی آمریکا» نسبت دهد.
زیرا مسئله، از رابطه ایران و آمریکا فراتر رفته است.
412
مسئله تبدیل میشود به رابطه جمهوری اسلامی با مردم ایران و با جامعه جهانی.
شاید مهمترین تحول همین باشد:
هرچه سرکوب داخلی و اقدامات برونمرزی جمهوری اسلامی بیشتر به یکدیگر پیوند بخورند، امکان شکلگیری یک اجماع جهانی علیه رفتار حکومت نیز بیشتر میشود.
و در چنین شرایطی، آینده ایران بیش از گذشته به یک موضوع بینالمللی تبدیل خواهد شد؛ موضوعی که در آن حقوق مردم ایران، امنیت کشورهای دیگر و ثبات منطقه، به یکدیگر گره خوردهاند.
https://t.me/drrezasaidi
412
نوبل پزشکی ۲۰۲۶؛ وقتی نور زبان مغز میشود
جایزه نوبل فیزیولوژی یا پزشکی سال ۲۰۲۶ به کارل دیسروث (Karl Deisseroth)، پیتر هگمن (Peter Hegemann) و گئورگ ناگل (Georg Nagel) اهدا شد؛ سه دانشمندی که با کشف و توسعه فناوری اپتوژنتیک (Optogenetics) راه تازهای برای مطالعه مغز و سیستم عصبی انسان گشودند. کمیته نوبل این جایزه را به دلیل کشفیات آنان درباره کانالهای یونی حساس به نور و اپتوژنتیک اعطا کرد.
اما اهمیت این جایزه تنها در کشف یک روش آزمایشگاهی جدید نیست؛ بلکه در تغییر بنیادی شیوهای است که دانشمندان درباره مغز فکر میکنند.
اپتوژنتیک چیست؟
مغز از میلیاردها سلول عصبی تشکیل شده است که از طریق پیامهای الکتریکی و شیمیایی با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند. یکی از مشکلات بزرگ علوم اعصاب این بوده که چگونه میتوان فعالیت یک گروه مشخص از نورونها را در مغز زنده، بدون ایجاد اختلال گسترده در سایر سلولها، روشن یا خاموش کرد.
اینجاست که اپتوژنتیک وارد میشود.
پیتر هگمن و گئورگ ناگل در مطالعه جلبکهای تکسلولی، پروتئینی حساس به نور به نام channelrhodopsin را شناسایی کردند. این کشف نشان داد که میتوان از یک پروتئین حساس به نور برای کنترل فعالیت سلولها استفاده کرد.
کارل دیسروث این ایده را به علوم اعصاب منتقل کرد. او و همکارانش با استفاده از مهندسی ژنتیک، نورونها را به گونهای تغییر دادند که با تابش نور بتوان فعالیت آنها را کنترل کرد.
به بیان ساده، دانشمندان توانستند برای نخستین بار یک «کلید نوری» برای سلولهای عصبی بسازند.
چرا این کشف اهمیت دارد؟
مغز پیچیدهترین عضو بدن انسان است و بسیاری از بیماریهای مهم پزشکی مستقیماً با عملکرد شبکههای عصبی ارتباط دارند؛ از اختلالات حرکتی و صرع گرفته تا افسردگی، اسکیزوفرنی، اختلالات حافظه و بیماریهای تحلیلبرنده عصبی.
اپتوژنتیک به دانشمندان اجازه میدهد فعالیت مدارهای مشخص مغز را با دقت بسیار بالا مطالعه کنند و رابطه میان فعالیت نورونها و رفتار، احساس، حافظه و تصمیمگیری را بهتر بفهمند. مؤسسه کارولینسکا این فناوری را پایهای برای دورهای جدید در علوم اعصاب توصیف کرده است.
نکته مهم این است که این فناوری فعلاً بیش از آنکه یک درمان معمول بالینی باشد، یک ابزار تحقیقاتی قدرتمند است. اما همین ابزار میتواند زمینهساز درمانهای آینده برای برخی بیماریهای عصبی و روانپزشکی شود.
از جلبک تا مغز انسان
شاید زیباترین جنبه این داستان علمی همین مسیر باشد: یک کشف بنیادی درباره یک موجود تکسلولی در طبیعت، سالها بعد به ابزاری برای مطالعه پیچیدهترین ساختار شناختهشده در جهان زیستی، یعنی مغز انسان، تبدیل شد.
این مسیر یک درس مهم درباره پیشرفت علم دارد: پژوهش بنیادی لزوماً از ابتدا کاربرد مشخصی ندارد. گاهی کشفی که در نگاه اول بسیار دور از پزشکی به نظر میرسد، سالها یا حتی دههها بعد انقلابی در پزشکی ایجاد میکند.
پیام نوبل پزشکی ۲۰۲۶
نوبل امسال یادآور این واقعیت است که مرزهای پزشکی آینده در محل تلاقی رشتههای مختلف شکل میگیرند: زیستشناسی، ژنتیک، مهندسی، فیزیک، علوم اعصاب و پزشکی.
سه دانشمند این جایزه نشان دادند که برای حل پیچیدهترین مسائل پزشکی، گاهی باید ابتدا سؤالهای بنیادی طبیعت را مطرح کرد؛ حتی اگر پاسخ آنها در ابتدا هیچ کاربرد بالینی آشکاری نداشته باشد.
از یک پروتئین حساس به نور در یک جلبک ساده تا کنترل دقیق فعالیت نورونهای مغز، مسیر نوبل پزشکی ۲۰۲۶ نمونهای درخشان از قدرت کنجکاوی علمی، پژوهش بنیادی و همکاری میانرشتهای است.
شاید مهمترین پیام این جایزه این باشد:
برای درمان بهتر بیماریهای فردا، باید امروز از سرمایهگذاری در علم بنیادی و کشف ناشناختهها حمایت کنیم.
https://t.me/drrezasaidi
412
بازگشت تزار ساموئل؛ وقتی تاریخ به خانه بازمیگردد
روز سوم اکتبر ۲۰۲۶، صحنهای تاریخی در بلغارستان رقم خورد: بقایای تزار ساموئل، یکی از مهمترین فرمانروایان قرون وسطای بلغارستان، پس از بیش از هزار سال به سرزمین بلغارستان بازگشت و در کلیسای سنت سوفیا در صوفیه آرام گرفت. این بقایا در سال ۱۹۶۵ در جزیره سنت آکیلیوس در دریاچه پرسپا، در قلمرو یونان امروزی، کشف شده بود و بازگرداندن آن نتیجه دههها مذاکره میان بلغارستان و یونان بود.
ساموئل از سال ۹۹۷ تا ۱۰۱۴ میلادی فرمانروای بلغارستان بود و در بخش بزرگی از دوران حکومت خود برای حفظ استقلال دولت بلغار در برابر امپراتوری بیزانس جنگید. شکست او در نبرد کِلیچ در سال ۱۰۱۴ و مرگش در همان سال، نقطهای مهم در تاریخ بلغارستان بود؛ اما شکست سیاسی و نظامی هرگز به معنای پایان حضور او در حافظه تاریخی بلغارها نشد.
امروز، هزار سال بعد، مردم بلغارستان برای بازگشت او به خانه گرد آمدند؛ با مراسم رسمی، احترام نظامی و انتقال بقایا به کلیسای تاریخی سنت سوفیا. این مراسم تنها بازگشت بقایای یک پادشاه نبود؛ بازگشت بخشی از حافظه تاریخی یک ملت به خانه بود.
این اتفاق یک درس مهم برای همه ملتها دارد:
ملت فقط مجموعهای از انسانهایی نیست که در یک محدوده جغرافیایی زندگی میکنند. ملت، حافظه مشترک، داستان مشترک و احساس تعلق مشترک نیز هست.
کشورها تغییر میکنند، مرزها جابهجا میشوند، حکومتها سقوط میکنند و نظامهای سیاسی جای یکدیگر را میگیرند؛ اما اگر یک ملت بتواند حافظه تاریخی خود را حفظ کند، نسلهای جدید همچنان میتوانند خود را ادامه یک تاریخ طولانیتر بدانند.
اهمیت تاریخ دقیقاً در همینجاست. تاریخ صرفاً مجموعهای از تاریخها، جنگها و نام پادشاهان نیست. تاریخ به یک جامعه میگوید از کجا آمده است، چه مسیری را پیموده و چه چیزهایی آن را در طول قرنها به هم پیوند داده است.
البته حفظ تاریخ به معنای زندگی در گذشته نیست. برعکس، ملتی که تاریخ خود را میشناسد، میتواند با اعتماد بیشتری به آینده نگاه کند. هویت تاریخی اگر به ابزار نفرت از دیگران تبدیل نشود، میتواند پایهای برای اعتمادبهنفس ملی، همبستگی اجتماعی و گفتوگوی سازنده با جهان باشد.
نکته مهم دیگر در ماجرای ساموئل، رفتار بلغارستان و یونان است. دو کشور که بخشهایی از تاریخشان با جنگ و رقابت همراه بوده، توانستند پس از دههها مذاکره بر سر بازگرداندن بقایای ساموئل به توافق برسند. در مقابل، بلغارستان نیز شماری از اشیای مذهبی و تاریخی را که در جریان جنگ جهانی اول از کلیساها و صومعههای یونان منتقل شده بود، به یونان بازمیگرداند. بنابراین، احترام به تاریخ میتواند به جای ایجاد دشمنی، به همکاری و آشتی میان ملتها نیز کمک کند.
این تجربه برای ما ایرانیان نیز قابل تأمل است.
ایران نیز تنها یک سرزمین یا یک حکومت نیست. ایران حاصل هزاران سال تجربه تاریخی، فرهنگی و تمدنی است؛ از ایران باستان و شاهنامه گرفته تا مشروطه، دوران معاصر و نسلهای امروز. اگر ارتباط نسل جدید با این گذشته قطع شود، بخشی از سرمایه معنوی و فرهنگی کشور از میان خواهد رفت.
ملتهایی که گذشته خود را فراموش میکنند، ناچارند هویت خود را از نو اختراع کنند؛ اما ملتهایی که تاریخ خود را میشناسند، میتوانند گذشته را به پلی برای ساختن آینده تبدیل کنند.
بازگشت ساموئل به بلغارستان، پس از هزار سال، یادآوری ساده اما عمیقی است:
یک ملت زمانی زنده میماند که حافظهاش زنده بماند.
تاریخ برای ماندن در گذشته نیست؛
برای آن است که بدانیم چه کسی هستیم و به کجا میخواهیم برویم.
https://t.me/drrezasaidi
412
تغییر استراتژی چپ؛ از سوسیالیسم انقلابی تا سوسیالدموکراسی
چپ سیاسی در اروپا و آمریکا طی یک قرن گذشته دچار تحول مهمی شده است. چپی که زمانی هدف خود را عبور از سرمایهداری، لغو مالکیت خصوصی و ایجاد اقتصاد دولتی میدانست، امروز بخش مهمی از انرژی خود را صرف تبلیغ سوسیالدموکراسی میکند؛ یعنی حفظ اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی، همراه با مالیات بیشتر، خدمات اجتماعی گسترده و دخالت بیشتر دولت در اقتصاد.
این تغییر را نمیتوان صرفاً یک تغییر تاکتیکی دانست؛ بلکه تا حد زیادی حاصل تجربه تاریخی قرن بیستم است.
تجربه شوروی و کشورهای کمونیستی نشان داد که حذف بازار و مالکیت خصوصی، بهتنهایی نه آزادی میآورد، نه رفاه و نه الزاماً عدالت. در مقابل، کشورهای اروپای غربی پس از جنگ جهانی دوم نشان دادند که میتوان میان اقتصاد بازار، دموکراسی و دولت رفاه ترکیب ایجاد کرد.
سوسیالدموکراسی بر همین اساس شکل گرفت: بازار موتور تولید ثروت باشد، اما دولت با مالیات و سیاستهای اجتماعی، بخشی از ثروت را برای آموزش، بهداشت، بازنشستگی، بیمه بیکاری و حمایت از اقشار آسیبپذیر بازتوزیع کند.
اما این مدل نیز بدون چالش نیست.
نخستین چالش، هزینه دولت رفاه است. خدمات اجتماعی گسترده نیازمند مالیاتهای بالا و درآمد پایدار دولت است. در جوامعی که جمعیت پیر میشود و تعداد بازنشستگان نسبت به شاغلان افزایش مییابد، تأمین مالی این نظام دشوارتر میشود.
دومین چالش، رشد اقتصادی است. اگر مالیات و مقررات به حدی برسد که انگیزه سرمایهگذاری، کارآفرینی و نوآوری کاهش یابد، همان اقتصادی که قرار است هزینه دولت رفاه را تأمین کند، ضعیف خواهد شد.
سومین چالش، وابستگی به دولت است. دولت رفاه باید به مردم امنیت بدهد، اما نباید انگیزه کار، آموزش و مشارکت اقتصادی را از بین ببرد. تفاوت مهمی وجود دارد میان دولتی که فرصت ایجاد میکند و دولتی که شهروند را برای همیشه وابسته به خود میکند.
چالش چهارم، تغییر پایگاه اجتماعی چپ است. چپ سنتی عمدتاً بر طبقه کارگر صنعتی تکیه داشت؛ اما اقتصاد امروز بر خدمات، فناوری، دانش و سرمایه انسانی استوارتر شده است. در نتیجه، چپ جدید علاوه بر عدالت اقتصادی، مسائل مهاجرت، محیط زیست، هویت، جنسیت و حقوق فرهنگی را نیز در مرکز سیاست خود قرار داده است. همین تغییر، گاهی فاصله میان احزاب چپ و بخشی از طبقه کارگر سنتی را افزایش داده است.
در آمریکا نیز گرایشهایی در جناح مترقی حزب دموکرات به سمت سیاستهایی مانند افزایش مالیات بر ثروتمندان، گسترش خدمات درمانی و تقویت شبکه تأمین اجتماعی حرکت کردهاند؛ اما جامعه آمریکا همچنان با مدلهای اروپایی تفاوتهای بنیادی دارد.
بنابراین، مسئله اصلی قرن بیستویکم دیگر صرفاً «سرمایهداری یا سوسیالیسم» نیست. پرسش اساسی این است:
چگونه میتوان اقتصادی داشت که هم ثروت تولید کند، هم آزادی و مالکیت خصوصی را حفظ کند و هم اجازه ندهد بخش بزرگی از جامعه از فرصتهای اقتصادی و اجتماعی محروم شود؟
آینده سوسیالدموکراسی به پاسخ آن به همین تناقض بستگی دارد: چگونه میان آزادی اقتصادی، رشد، عدالت اجتماعی و مسئولیت فردی تعادل برقرار کنیم.
در واقع، چپ امروز بیش از آنکه در پی نابودی سرمایهداری باشد، در تلاش است آن را اصلاح و مهار کند؛ اما چالش آن این است که مرز میان «اصلاح سرمایهداری» و «گسترش بیش از حد دولت» را کجا قرار دهد.
https://t.me/drrezasaidi
412
مبانی اندیشهٔ ایرانشهری
«ایرانشهری» را میتوان یک چارچوب تاریخی ـ فرهنگی برای فهم ایران دانست؛ چارچوبی که در آن ایران فقط یک قلمرو جغرافیایی نیست، بلکه یک جامعهٔ تاریخی با هویت، فرهنگ، قانون و حافظهٔ مشترک است. این مفهوم در دورههای مختلف دگرگون شده و نباید آن را با یک ایدئولوژی سیاسی واحد یا با ناسیونالیسم مدرن یکی دانست.
مهمترین مبانی آن را میتوان چنین خلاصه کرد:
1. ایران بهعنوان یک واحد تاریخی ـ فرهنگی
ایرانشهری بر تداوم تاریخی ایران، از ایران باستان تا دورههای اسلامی و دوران جدید، تأکید دارد. عناصر این تداوم شامل زبان فارسی، اسطورهها، ادبیات، تاریخ، آیینها و مفهوم ایران است.
1. ایران بهعنوان «ایرانشهر»
در این نگاه، ایرانشهر صرفاً محدودهٔ حکومت یک پادشاه نیست؛ مفهومی از یک سرزمین و نظم سیاسی ـ فرهنگی است که اقوام و مناطق گوناگون را در یک چارچوب مشترک گرد هم میآورد.
1. فرهنگ و هویت فراگیر
هویت ایرانشهری الزاماً بر یک قوم، مذهب یا زبان محلی استوار نیست. کرد، بلوچ، آذری، فارس، عرب، ترکمن، گیلک، مازندرانی و دیگر گروهها میتوانند همزمان هویت قومی خود را حفظ کنند و عضو یک جامعهٔ بزرگتر ایرانی باشند.
1. داد و عدالت
یکی از مفاهیم مهم در سنت سیاسی ایران، «داد» است. مشروعیت حکومت با مفهوم عدالت و رعایت نظم اجتماعی پیوند میخورد. پادشاه یا حاکم در سنت ایرانشهری صرفاً صاحب قدرت نیست؛ وظیفهٔ او حفظ داد، امنیت و آبادانی است.
1. فرّه و مسئولیت حکومت
در اندیشهٔ ایران باستان، «فرّه» نوعی شکوه و مشروعیت الهی ـ اخلاقی است که با شایستگی و دادگری حاکم ارتباط دارد. از این منظر، قدرت سیاسی زمانی پایدار است که در خدمت جامعه و نظم عادلانه باشد.
1. مدارا و همزیستی
یکی از برداشتهای مهم از سنت ایرانشهری، پذیرش تنوع دینی و فرهنگی در چارچوب یک نظم سیاسی مشترک است. منشور کوروش، اگرچه نباید با مفاهیم مدرن حقوق بشر بهطور کامل یکسان گرفته شود، نمونهای مهم برای بحث دربارهٔ سیاست مدارا در تاریخ ایران است.
1. خرد و دانش
«خرد» جایگاه مهمی در ادبیات و اندیشهٔ ایرانی دارد. در شاهنامه نیز خرد یکی از پایههای زندگی درست و فرمانروایی شایسته است. بنابراین ایرانشهری را میتوان در پیوند با خرد، تجربهٔ تاریخی و دانش نیز فهم کرد.
1. آبادانی و مسئولیت عمومی
حکومت مطلوب در این سنت فقط حفظ قدرت نیست؛ باید امنیت، آبادی، اقتصاد، کشاورزی، راهها، دانش و رفاه جامعه را تقویت کند. مفهوم «آبادانی» در کنار «داد» قرار میگیرد.
1. حاکمیت قانون و نظم سیاسی
در خوانش معاصر، میتوان میراث ایرانشهری را با ایدهٔ حکومت قانون، مسئولیت حکومت و محدود شدن قدرت سیاسی وارد گفتوگوی جدید کرد؛ البته اینها مفاهیم مدرناند و نباید بدون توضیح به ایران باستان نسبت داده شوند.
1. تداوم در عین تحول
ایرانشهری به معنای بازگشت به گذشته نیست. یک خوانش معاصر میتواند میان میراث تاریخی ایران و ارزشهای جهان مدرن—آزادی، حقوق شهروندی، برابری در برابر قانون، علم، دموکراسی و توسعه—گفتوگو برقرار کند.
در یک جمله
میتوان هستهٔ اندیشهٔ ایرانشهری را چنین خلاصه کرد:
«ایران یک جامعهٔ تاریخی و فرهنگیِ متکثر است که وحدت آن بر پایهٔ هویت مشترک ایرانی، داد و قانون، خرد و دانش، مدارا، حفظ تنوع اقوام و ادیان، و مسئولیت حکومت در برابر جامعه شکل میگیرد.»
اگر بخواهیم آن را به یک چارچوب فکری منسجم برای امروز تبدیل کنیم، میتوان چهار ستون اصلی برایش تعریف کرد: ایران، آزادی، داد و مدارا.
https://t.me/drrezasaidi
412
وقتی قانون نباشد، چه کسی به قانون احترام میگذارد؟
گاهی برای فهم یک مسئله بزرگ اجتماعی، لازم نیست به جنگها، انقلابها یا رسواییهای سیاسی نگاه کنیم؛ حتی یک برگه جریمه پارک خودرو میتواند نکته مهمی درباره رفتار انسان، فرهنگ و حکومت قانون به ما بیاموزد.
در نیویورک، محل استقرار سازمان ملل متحد، سالها خودروهای دیپلماتیک از مصونیت دیپلماتیک برخوردار بودند. به این معنا که اگر دیپلماتی جریمه پارک دریافت میکرد، عملاً امکان اعمال بسیاری از ضمانتهای اجرایی معمول علیه او وجود نداشت.
دو اقتصاددان، ریموند فیسمَن و ادوارد میگل، از این وضعیت بهعنوان یک آزمایش طبیعی استفاده کردند. آنها رفتار پارککردن دیپلماتهای کشورهای مختلف را بررسی کردند تا ببینند وقتی مجازات قانونی تقریباً وجود ندارد، چه چیزی رفتار افراد را کنترل میکند.
پژوهشگران دریافتند دیپلماتهایی که از کشورهایی با سطوح بالاتر فساد میآمدند، بهطور معناداری تخلفات پارک بیشتری داشتند. به بیان سادهتر، حتی وقتی همه افراد در یک شهر، با قوانین یکسان و شرایط مشابه قرار داشتند، تفاوتهای مربوط به هنجارهای اجتماعی و سیاسی کشور مبدأ با رفتار آنها ارتباط داشت.
اما بخش دوم آزمایش حتی جالبتر بود.
در سال ۲۰۰۲، مقررات اجرایی تغییر کرد و امکان برخورد مؤثرتر با خودروهای دیپلماتیک و حتی ضبط پلاک دیپلماتیک متخلفان فراهم شد. پس از آن، تعداد تخلفات پرداختنشده بهشدت کاهش یافت.
یعنی دو عامل همزمان اهمیت داشتند:
فرهنگ و هنجار اجتماعی از یک سو، و قانون و ضمانت اجرایی از سوی دیگر.
این پژوهش یک درس مهم درباره حکومت ارائه میکند:
جامعه فقط با اخلاق اداره نمیشود؛ و فقط با مجازات هم اداره نمیشود.
اگر شهروندان و مسئولان از درون به قانون احترام بگذارند، هزینه اجرای قانون پایینتر خواهد بود. اما اگر قانونشکنی به یک هنجار تبدیل شود، صرفاً توصیه اخلاقی کافی نیست. قانون باید ضمانت اجرایی واقعی داشته باشد.
از سوی دیگر، این مطالعه به ما هشدار میدهد که نباید رفتار یک فرد را صرفاً به ملیت او نسبت دهیم. پژوهش درباره الگوهای آماری و هنجارهای مرتبط با کشورهای مبدأ است، نه اینکه همه افراد یک کشور را فاسد یا قانونشکن بدانیم.
درس عمیقتر اینجاست:
وقتی تخلف هزینهای نداشته باشد، حتی افراد عادی ممکن است بیشتر وسوسه شوند که قانون را نادیده بگیرند. اما وقتی قانون منصفانه، شفاف و قابل اجرا باشد، رفتار تغییر میکند.
به همین دلیل، مبارزه با فساد تنها با تغییر افراد در رأس حکومت انجام نمیشود. یک کشور سالم نیازمند سه عنصر است:
فرهنگ احترام به قانون، نهادهای سالم و مستقل، و ضمانت اجرایی واقعی.
اگر یکی از این سه عنصر حذف شود، حکومت قانون آسیبپذیر میشود.
شاید به همین دلیل باشد که یکی از آموزندهترین مطالعات اقتصادی درباره فساد، نه در یک وزارتخانه، نه در یک قرارداد بزرگ دولتی، بلکه از جریمههای پارک خودرو در خیابانهای نیویورک آغاز شد.
گاهی یک جریمه پارک، تصویری کوچک از یک مسئله بسیار بزرگتر است:
آیا مردم به قانون احترام میگذارند چون قانون را درست میدانند، یا فقط به این دلیل که میترسند مجازات شوند؟
پاسخ واقعی احتمالاً ترکیبی از هر دو است؛ اما تجربه نیویورک نشان داد که وقتی ضمانت اجرای قانون واقعی شود، رفتار انسانها نیز میتواند بهسرعت تغییر کند.
https://t.me/drrezasaidi
412
دستاوردها و درسآموختههای جهان پس از همهگیری کووید-۱۹
همهگیری کووید-۱۹ یکی از بزرگترین بحرانهای بهداشتی، اقتصادی و اجتماعی قرن بیستویکم بود. این بحران میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار داد، نظامهای درمانی را با فشار بیسابقه روبهرو کرد و نشان داد که حتی پیشرفتهترین کشورها نیز در برابر یک تهدید جهانی ناشناخته آسیبپذیرند. اما در کنار خسارتهای سنگین، کووید-۱۹ دستاوردها و درسهایی نیز برای آینده به همراه داشت.
نخستین دستاورد، سرعت بیسابقه علم و نوآوری بود. در مدت کوتاهی واکسنها، روشهای تشخیصی و درمانی جدید توسعه یافتند. فناوری mRNA که سالها در حال تحقیق بود، به یکی از مهمترین دستاوردهای پزشکی تبدیل شد. کووید نشان داد که اگر منابع مالی، دانشمندان، دانشگاهها، شرکتهای دارویی و دولتها در یک مسیر مشترک قرار گیرند، سرعت پیشرفت علمی میتواند بسیار بیشتر از گذشته باشد.
دومین تحول، دیجیتالیشدن نظام سلامت بود. استفاده از پزشکی از راه دور، مشاورههای مجازی، پروندههای الکترونیک و پایش بیماران از راه دور بهطور چشمگیری افزایش یافت. بسیاری از روشهایی که پیش از همهگیری با تردید به آنها نگاه میشد، در دوران بحران به ضرورت تبدیل شدند. این تجربه نشان داد که فناوری میتواند دسترسی به خدمات درمانی را افزایش داده و در شرایط بحرانی استمرار مراقبت از بیمار را امکانپذیر کند.
درس مهم دیگر، ضرورت آمادگی پیش از بحران است. بسیاری از کشورها دریافتند که نمیتوان در زمان وقوع یک بحران بزرگ، زیرساختهای لازم را ایجاد کرد. ذخایر تجهیزات پزشکی، زنجیره تأمین، نیروی انسانی آموزشدیده، ظرفیت بیمارستانی، آزمایشگاهها و سیستمهای نظارت بر بیماریهای عفونی باید پیش از وقوع بحران آماده باشند.
کووید همچنین اهمیت رهبری و تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت را آشکار کرد. در بحران، اطلاعات کامل در اختیار مدیران نیست و تصمیمها باید بر اساس بهترین شواهد موجود گرفته شوند. بنابراین یک رهبر موفق باید بتواند سریع تصمیم بگیرد، محدودیتهای اطلاعات را صادقانه بیان کند و در صورت تغییر شواهد، تصمیم خود را اصلاح کند.
اعتماد عمومی نیز یکی از مهمترین سرمایههای دوران بحران است. هنگامی که پیامهای مسئولان، متخصصان و نهادهای مختلف با یکدیگر متناقض باشد، اعتماد جامعه کاهش مییابد. تجربه کووید نشان داد که شفافیت، صداقت درباره عدم قطعیتها و ارتباط مستمر با مردم، به اندازه خود سیاستهای درمانی اهمیت دارد.
از سوی دیگر، همهگیری نشان داد که نیروی انسانی ستون اصلی نظام سلامت است. بیمارستان بدون پزشک، پرستار، تکنسین، داروساز، مدیر و کارکنان پشتیبانی قادر به مقابله با بحران نیست. فرسودگی شغلی، کمبود نیروی انسانی و فشار روانی کارکنان از پیامدهای مهم همهگیری بود و نشان داد که سلامت کارکنان بخشی از امنیت نظام سلامت است.
یکی دیگر از درسهای مهم، ضرورت همکاری بینالمللی بود. ویروس مرز سیاسی نمیشناسد. یک بیماری عفونی میتواند در مدت کوتاهی از یک شهر به تمام جهان منتقل شود. بنابراین پایش بیماریهای نوظهور، تبادل اطلاعات علمی، همکاری پژوهشی و آمادگی مشترک کشورها، بخشی از امنیت ملی هر کشور است.
در نهایت، شاید بزرگترین درس کووید این باشد که تابآوری به معنای بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه توانایی یادگیری و بهترشدن پس از بحران است. نظامهای سلامت باید از تجربه کووید برای ایجاد زیرساختهای انعطافپذیرتر، استفاده گستردهتر از فناوری، آموزش نیروی انسانی، تقویت زنجیره تأمین و بهبود همکاری میان دانشگاه، صنعت، دولت و جامعه استفاده کنند.
کووید-۱۹ نشان داد که بحرانها اجتنابناپذیرند، اما میزان خسارتی که ایجاد میکنند تا حد زیادی به آمادگی ما بستگی دارد. جهان نمیتواند مانع همهگیری بعدی شود؛ اما میتواند کاری کند که در مواجهه با آن، آمادهتر، سریعتر، علمیتر و متحدتر عمل کند.
https://t.me/drrezasaidi
412
جشن مهرگان؛ بازخوانی اسطوره، تاریخ و فرهنگ ایرانی
ایرانیان باستان همواره در پیوندی عمیق با طبیعت، کیهان و باورهای دینی خود جشنهایی را برپا میداشتند که بازتابی از جهانبینی آنان بود. در میان این جشنها، نوروز و مهرگان جایگاهی ویژه دارند. اگر نوروز آغاز زندگی و رویش دوباره طبیعت است، مهرگان را باید جشن میانه سال، شکرگزاری از نعمتها، و نیز یادمان عدالت و آزادی دانست.
ابوریحان بیرونی، حکیم و اندیشمند بزرگ قرن چهارم هجری، در «آثارالباقیه» این جشن را چنین وصف میکند: «مِهرگاه، شانزدهم روز است از مهرماه و نامش مهر. اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیوراسب جادو، که معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشناند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود» (بیرونی، آثارالباقیه).
از همین رو، مهرگان تنها یک آیین فصلی نیست، بلکه به صورت نمادین یادآور پیروزی داد بر بیداد در فرهنگ ایرانی است.
خاستگاه و فلسفه مهرگان
پژوهشگران فلسفههای گوناگونی برای مهرگان برشمردهاند:
۱.ستایش مهر (میترا): ایزد پیمان، روشنایی و راستی در آیین مزدیسنا که نگهبان پیمانها و پاسدار عدالت بود (اوستا، یشت دهم، مهریشت).
۲.جشن کشاورزی: زمان برداشت محصول و تقسیم نعمتها میان مردم.
۳.یادبود پیروزی فریدون و کاوه بر ضحاک: که در شاهنامه به صورت مفصل آمده است (شاهنامه، دفتر اول، داستان ضحاک).
روایت شاهنامه و بُعد اساطیری
حکیم ابوالقاسم فردوسی که میراث فرهنگی ایران را در شاهنامه جاودان ساخت، مهرگان را به عنوان روز پیروزی ایرانیان بر ظلم تصویر میکند. به روایت او، با افول «فرّه ایزدی» از جمشید، ضحاک بر ایرانزمین چیره شد و هزار سال با ظلم و بیداد فرمان راند:
یکی پادشا بود نامش ضحاک
که بر تخت شاهی نشست از هلاک
ضحاک ماردوش نماد نابودی خرد بود؛ چرا که روزانه از مغز جوانان تغذیه میکرد. در برابر او، کاوه آهنگر به همراه فریدون قیام کردند و سرانجام در روز شانزدهم مهرماه، ضحاک را در کوه دماوند به بند کشیدند. فردوسی این رخداد را چنین میسراید:
به روز خجسته سر مهرماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
زمانه بیاندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی
دل از داوریها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
این جشن همچنین نماد همبستگی ایرانیان و غلبه خرد بر جهل است.
مهرگان در نگاه اندیشمندان و شاعران
مهرگان در متون ادبی و فلسفی اسلامی و ایرانی نیز بازتاب یافته است. رودکی، پدر شعر فارسی، در قصیدهای مهرگان را چنین میستاید:
آمد مهرگان و مهربان شد جهان
برگرفت زردی از رخ چون ارغوان
ناصرخسرو، شاعر و حکیم قرن پنجم، نیز در بیتی مهرگان را با روشنایی و راستی پیوند میدهد:
مهرگان آمد به شادی روزگار
خیز و باده گیر، کاینک وقت یار
همچنین حافظ در غزلهای خود، مهر و مهرگان را استعارهای برای عشق و عدالت میآورد:
به یاد مهر و مهرت میخورم من بادهها
کز ازل مهر تو در جانم نشان انداخته است
نمادشناسی مهرگان
• پیروزی خرد بر جهل: ضحاک، نماد تاریکی و نابودی اندیشه، در برابر خرد جمعی ایرانیان مغلوب شد.
• عدالت اجتماعی: قیام کاوه و فریدون نخستین نمونه جنبش مردمی علیه استبداد است.
• وحدت و مدارا: همه اقشار جامعه، با وجود اختلافات، برای آزادی گرد هم آمدند.
• شکرگزاری از نعمتها: همزمانی جشن با برداشت محصول، رنگی از آیینهای کشاورزی به مهرگان میبخشد.
مهرگان تنها یک جشن باستانی نیست، بلکه روایتی چندلایه از تاریخ، اسطوره و فرهنگ ایران است. در آن، هم ایزدمهر و آیین مزدیسنا بازتاب یافته، هم چرخه کشاورزی و طبیعت، و هم خاطرهی جمعی ایرانیان از پیروزی داد بر بیداد. این جشن نشان میدهد که در اندیشه ایرانی، خرد، داد، پیمان و همبستگی همواره ارزشهایی ماندگار بودهاند. بازخوانی مهرگان امروز نیز میتواند الهامبخش جامعه باشد؛ چراکه یادآور این حقیقت است که تنها با خردورزی و عدالت میتوان بر ظلم و جهل غلبه یافت.
https://t.me/drrezasaidi
412
اخلاق سیاسی در اندیشه ایرانشهری؛ از مدارا تا همکاری
اندیشه ایرانشهری را تنها نباید مجموعهای از خاطرات تاریخی درباره شاهنشاهی ایران دانست. در معنای گستردهتر، ایرانشهری یک سنت سیاسی و فرهنگی است که در مرکز آن مفهوم ایران بهعنوان یک سرزمین مشترک و یک جامعه تاریخی متکثر قرار دارد. یکی از مهمترین عناصر این سنت، اخلاق سیاسی است؛ یعنی اینکه قدرت سیاسی چگونه باید با انسانها، اقوام، ادیان و گروههای گوناگون رفتار کند.
در این نگاه، حکومت زمانی مشروعیت اخلاقی پیدا میکند که امنیت، عدالت و آرامش جامعه را تأمین کند و میان مردمان مختلف تبعیض نگذارد. ایران در طول تاریخ، سرزمین اقوام، زبانها، مذاهب و فرهنگهای گوناگون بوده است. استمرار ایران نیز تا حد زیادی به توانایی این سرزمین برای همزیستی و جذب تفاوتها وابسته بوده است.
منشور کوروش و اصل مدارا
در بحث درباره اخلاق سیاسی ایرانشهری، نمیتوان از نام کوروش بزرگ گذشت. منشور منسوب به کوروش، که در پی فتح بابل در سال ۵۳۹ پیش از میلاد نوشته شد، امروزه یکی از مهمترین نمادهای تاریخی در گفتوگو درباره حکومت، مدارا و احترام به جوامع گوناگون است.
البته باید از نسبت دادن مفاهیم امروزی مانند «حقوق بشر مدرن» به جهان باستان با احتیاط سخن گفت. منشور کوروش یک قانون اساسی مدرن یا اعلامیه حقوق بشر به معنای امروزی نبود. با این حال، در متن و زمینه تاریخی آن میتوان عناصری مهم از احترام به سنتهای محلی، بازگرداندن برخی مردمان و پیکرههای مذهبی به جایگاه خود و پرهیز از نابودی هویتهای محلی مشاهده کرد.
اهمیت این میراث بیش از آنکه در یک جمله خاص از منشور باشد، در تصویری است که از شیوه حکومتداری هخامنشیان به دست میدهد: امپراتوریای گسترده که برای اداره سرزمینهای متعدد، فرهنگها و سنتهای گوناگون را کاملاً یکسان نکرد، بلکه در بسیاری موارد به آنها اجازه استمرار داد.
ایران؛ وحدت در عین کثرت
یکی از اصول مهم اخلاق سیاسی ایرانشهری را میتوان چنین خلاصه کرد:
ایران برای ایرانیان گوناگون است، نه برای یک قوم، یک زبان یا یک مذهب.
کرد، لر، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن، فارس و دیگر اقوام، هر یک بخشی از تاریخ و فرهنگ ایران هستند. همین تنوع نه تهدید، بلکه بخشی از سرمایه تاریخی ایران است.
بنابراین، ایرانشهری با برتریجویی قومی یا مذهبی تفاوت بنیادین دارد. ایرانشهری به جای حذف تفاوتها، به دنبال ایجاد یک هویت سیاسی فراگیر است؛ هویتی که در آن، تعلق به ایران میتواند نقطه اشتراک انسانهایی با زبانها، مذاهب و فرهنگهای متفاوت باشد.
مدارا؛ شرط بقای جامعه
مدارا به معنای پذیرش اجباری همه عقاید نیست؛ بلکه به معنای پذیرفتن حق دیگری برای متفاوت بودن است.
جامعهای که در آن هر گروه تلاش کند گروه دیگر را حذف کند، دیر یا زود گرفتار چرخهای از خشونت و انتقام خواهد شد. اخلاق سیاسی سالم بر این اصل استوار است که حتی مخالف سیاسی، پیرو مذهب دیگر و عضو قوم دیگر، از حقوق اساسی برخوردار است.
از همین منظر، احترام به حقوق دیگران فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک ضرورت سیاسی برای حفظ وحدت ملی است.
همکاری به جای حذف
ایران آینده برای پیشرفت نیازمند همکاری اقوام، مذاهب، جریانهای فکری و گروههای اجتماعی مختلف است. هیچ گروهی به تنهایی نمیتواند همه ظرفیتهای ایران را نمایندگی کند.
اخلاق سیاسی ایرانشهری باید به جای سیاست «حذف دیگری»، بر رقابت مسالمتآمیز، گفتوگو، قانون و همکاری استوار باشد. اختلاف نظر طبیعی است؛ آنچه خطرناک است تبدیل اختلاف سیاسی به دشمنی هویتی است.
در چنین نگرشی، مخالف سیاسی دشمن کشور نیست؛ رقیبی است که ممکن است فردا در یک دولت ائتلافی، مجلس، دانشگاه، جامعه مدنی یا یک پروژه ملی در کنار او همکاری کنیم.
از کوروش تا ایران امروز
اگر قرار است میراث کوروش و مفهوم ایرانشهری برای نسل امروز معنایی داشته باشد، این معنا نباید صرفاً در ستایش گذشته خلاصه شود. ارزش میراث تاریخی زمانی آشکار میشود که بتواند به اخلاق سیاسی امروز تبدیل شود.
ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به فرهنگی سیاسی نیاز دارد که در آن آزادی با مسئولیت، هویت ملی با تکثر، قدرت با قانون و اختلاف با مدارا همراه باشد.
پیام ایرانشهری در این معنا روشن است:
ایران خانه مشترک ماست؛ هیچ قوم، مذهب یا جریان سیاسی مالک انحصاری آن نیست.
کوروش را اگر نماد تاریخی این سنت بدانیم، مهمترین درس او نه فتح سرزمینهای بیشتر، بلکه ضرورت ساختن نظمی است که مردمان گوناگون بتوانند در آن، با حفظ تفاوتهای خود، در کنار یکدیگر زندگی کنند.
آینده ایران نیز میتواند بر همین اصل بنا شود: وحدت بدون یکسانسازی، هویت ایرانی، آزادی بدون خشونت، و قدرت سیاسی همراه با مدارا و احترام به حقوق دیگری.
https://t.me/drrezasaidi
