uz
Feedback
Cypher's Bullshit🍀

Cypher's Bullshit🍀

Kanalga Telegram’da o‘tish

یقین دارم تمام اینها برای این رخ دادند تا ماجرای پژمان جمشیدی از یادمان برود GP : https://t.me/MONOsGP Uma channel : https://t.me/Horses_i_like_this

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
405
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+487 kun
+10630 kun
Postlar arxiv
photo content

ژ
ژ

sticker.webp0.19 KB

چند وقته گون نزاشتیم

photo content

photo content

photo content

ادامه اپیزود یک 😭

😭

Repost from N/a
“ عاقبت دیسکورد یوزر بودن “ pt 2 . چندروزی بود که اهورا به دانشگاه مونو میرفت تا فقط از دور تماشاش کنه، از دور زیر نظرش بگیره و توی موقعیت مناسب بهش نزدیک شه. اهورا هیچوقت علاقه ی جنسی عجیبی نداشت ولی همیشه کنجکاو بود، مخصوصا درباره ی مونو که انقدر براش خاص و مهم شده بود چندین ماه درمورد چیزایی که مونو دوست داشت تحقیق کرده بود و حتی براش یه فضای نسبتا بزرگ توی خونش درست کرده بود، همه ی اینا برای مونو بود… بالاخره روزی که تصمیم گرفته بود مونو رو ملاقات کنه و باهاش حرف بزنه رسید، وقتی مونو رو دید که نگران سمت خروجی دانشگاه میدویید با لبخند ملایمی رو کرد به مانی -ممنونم بابت کمک هات، از اینجا به بعدش رو میدونم چیکار کنم. بعد از خداحافظیشون مانی رفت و اهورا مونو رو دنبال کرد، سوار اتوبوسی شد که مونو هر روز باهاش میرفت خونه توی اتوبوس جایی نشست که به اندازه کافی از مونو دور باشه ولی بازم بهش دید داشته باشه، دیدن چهره ی نگران، ترسیده و گیج مونو حس خوبی بهش میداد، دوست داشت اون چهره رو وقتی از اوج لذت ناله میکرد هم ببینه. مونو پیاده شد، اهورا هم پشت سرش پیاده شد و بی صدا و آروم پشت سرش راه افتاد، میدونست توی مسیر خونه ی مونو کوچه ای هست که خیلی وقته متروکه‌ست و عملا هیچکسی بجز مونو از اونجا رد نمیشه، مونو اونقدر استرس داشت و نگران بود که نتونست صدای پایی که خیلی وقت بود دنبالشه رو تشخیص بده، حتی نتونست از خودش دفاع کنه وقتی دستمال پارچه ای روی صورتش فشرده شد و با حس کردن بوی تندی از هوش رفت. اهورا ماشینش رو همون نزدیکی ها پارک کرده بود، فقط مونو رو تا ماشینش برد و بعد تا خونش رانندگی کرد، به بدن بیهوش و آسیب پذیر مونو که روی صندلی شاگرد کنارش بود خیره شد و گونه هاش ناخودآگاه سرخ شدن، گرمی ای توی وجودش حس کرد، خوشحال بود که بالاخره میتونه مونو رو از نزدیک داشته باشه، لمسش کنه و باهاش حرف بزنه بعد از چند ساعت، مونو با سردرد بدی چشماش رو باز کرد، اولین چیزی که دید انعکاس خودش توی آینه ی روبروش بود، برهنه. دستاش با دستبندی به تاج تخت بسته شده بودن و گگ (یچیزیه میکنن تو دهن سرچ کنید اگر نمیدونید چیه) توی دهنش اجازه نمیداد که بتونه صدایی تولید کنه گیج بودن اولین حسی بود که بهش دست داد، نگاهش به سمت اطراف رفت، دیوار های اطرافش پر بودن از اسباب بازی ها و وسایل شکنجه. با دیدن همه ی اون وسایل حس عجیبی توی شکمش به وجود اومد، مطمئنا از وضعیتش ترسیده و گیج بود نمیدونست کجاست نمیدونست چه اتفاقی داره میفته ولی وای، این دقیقا چیزی بود که همیشه آرزوشو داشت، انگار داشت خواب میدید! سعی کرد داد بزنه ولی گگ صداش رو خفه میکرد، تنها صدایی که ازش در میومد ناله های خفه ای بود که البته همین برای اهورایی که منتظر دیدار با عشقش بود کافی بود، عشقی که شاید خیلیا مریض میدونستنش ولی برای اهورا مهم نبود، اهورا فقط میخواست مونو رو خوشحال کنه.

photo content

photo content

photo content

I feel i got shot in a crossfire