🩺Medical madness🩺
Kanalga Telegram’da o‘tish
روزمرگی های یک دیوانه پزشکی🩺🎀(هم مطالب کنکوری داریم هم روزمرگی های دانشجویی) صدام کنین🩷 °رسپینا°🩷 2/14 🩺🤍Medical student🤍🩺 #بدون_سهمیه 🎀🩷🕯️🎧 ناشناس♥️🎀 https://t.me/HarfChatBot?start=0df852210e00
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
264
Obunachilar
-324 soatlar
-77 kun
-2230 kun
Postlar arxiv
تصمیم گرفتم برندارم درس اضافه
واقعا همینا امتحانشون هم تئوری هم نظری سخته به جای خودش
اینارو خوب یاد بگیرم کافیه🤝
نه؟
آداب ۳ و ۴
علوم تشریح حواس ویژه
تاریخ تحلیل
تفسیر قرآن
این درسا رو میشه برداشت اضافه تر
دوستان ترم بالایی عزیز یه کمکی میدین؟
بنظرتون همین دروسی که برای ترم دوم میتونم انتخاب کنم یا یه درس اضافه سبک مثل تاریخ تحلیل و تفسیر یا علوم تشریح حواس ویژه رو بردارم؟یکیش میشه فقط
یا اونموقع برای ترم سه و چهار سنگین میشه همش تخصصی؟
من عاشق وقتیم که میشم نقطه امن برا ادما
وقتایی که میفهمن قرار نیست از اعتمادشون سواستفاده ای کنم
وقتی بهم اعتماد میکنن
وقتی یسری مسائل روزمره که شاید برای بقیه مهم نیست و باهام به اشتراک میذارن
واقعااا خوشحال میشممم
الانم همینقدر خوشحالم
واقعا بودن آدم امن بقیه که بتونن بهت تکیه کنن خیلییییی حس خوبیه🫠
بالاخره رسیدیم خونه
میخوام هفته اینده رو صرفا روتین سازی کنم که عادت کنم امیدوارم درست پیش بره
Repost from توییتر دانشجویان علوم پزشکی
یکی از ابزارهایی که هم در Claude و هم ChatGPT وجود داره و میتونه زندگی رو خیلی سادهتر کنه، استفاده از Skill است.
مثلاً فکر کنید که دارید اسلاید آماده میکنید. بهش محتوا رو میدید، ازش میخواید fact-check کنه و قسمتهایی که وجود نداره را اضافه کنه، در نهایت کلی سر و کله میزنید تا از نظر بصری بشه همونچیزی که میخواید.
وقتی مکالمه تموم شد و به نتیجهی دلخواه رسیدید، ازش بخواید که اون پروسه را به یک Skill تبدیل کنه.
دفعهی بعد صرفاً کافیه اون Skill را فرابخوانید و محتوای اولیه را در اختیارش قرار بدید. حتی اگر نتیجه چیزی که میخواستید نشد، میتونید از مدلتون بخواید که Skill را تغییر بده و بهترش کنه! اینجوری نیست که وقتتون هدر رفته باشه. عملاً دارید دستورالعمل پخت و پز میدید به آشپزی که ۲۴ ساعته در اختیار شماست.
#The_sina
@medtweeet | مدتوئیت
Instagram | اینستاگرام
Repost from • خانوم ِ شیرکاکائو؛
ساعت تقریباً دوازده ظهر را نشان میدهد. با همان لبخند همیشگی وارد بخش میشود. او پزشک جوان تازهوارد در بخش اعصاب و روان است. آرام، مهربان، با نگاهی نافذ و صمیمی که آرامش خاصی را در وجود ناآرام بیمار تزریق میکند. به اعتقاد او، بیماران این بخش هر کدام داستان منحصربهفرد خود را دارند. هر کدام رنجی را زندگی میکنند که برای آدمهای معمولیای مثل آقای جُرج هرگز قابل درک نبوده. مردم معمولی، آنها را آدمهای غیرعادی میدانند. نمونهاش همین امروز صبح، آقای جرج، پسربچهای را به این بخش آورد به اسم رابرت. به اعتقاد آقای جرج، او دیوانه است. چراکه بیدلیل عصبانی میشود و یکهو هر چه جلوی دستش باشد را پرتاب میکند. خانوم ایزابلا پوزخند میزند: هیچکس بیدلیل عصبانی نمیشه آقای جرج. -ولی این بچه اصلاً یه بچهی معمولی نیست خانوم ایزابلا. +و همین وجه تمازش با بچههای دیگهست آقای جرج. -اخیراً تصاویری رو نقاشی کرده که معنا و مفهومی جز خشونت و دیوونگی ندارن. +فکر نمیکنم اینکه شما نمیتونید مفهوم درستی برای نقاشیهاش پیدا کنید، دلیل بر این باشه که اون بچه دیوونهست. شاید فقط از موضوعی ناراحته و ناراحتیش رو در قالب خشم بیان میکنه. آدما گاهی فقط نیاز دارن شنیده بشن آقای دکتر. آقای جرج پوزخند میزند: من فکر میکنم شما به عنوان یک پزشک زیادی احساساتی و خوشبین هستید خانوم. +من هم فکر میکنم شما به عنوان یک روانپزشک به نفعتونه که همه رو دیوونه جلوه بدید! -این حرفتون رو نشنیده میگیرم خانوم ایزابلا. با کمی مکث ادامه میدهد: به هرحال من مدتهاست که دارم این پرونده رو بررسی میکنم. طبق تخصص بنده و تجربهای که این سالها کسب کردم، این پسربچه حالت طبیعی نداره و حضورش در جامعه خطرناکه. حالا شما هم میتونید یه نگاهی به پروندش بندازید. خانوم ایزابلا درحالی که با پوزخند تلخی پرونده را از دست آقای جرج میگیرد، ناگهان با یک جفت چشم براق و یک اخم کودکانه مواجه میشود. دستش را با لبخند به سمت او دراز میکند. اما پسرک در یک حرکت ناگهانی دست او را پس زده و درحالی که نگاه خشمگینش را به آقای جرج دوخته است فریاد میزند: "از همتون متنفرم." و با سرعت به سمت حیاط پشتی بیمارستان میدود. نگاه خانوم ایزابلا تا ته راهروی منتهی به حیاط پشتی، پسربچه را تعقیب میکند. دقایقی بعد پسرک اخمو روی تاب زنگزدهی گوشهی حیاط کز کرده است و پاهایش را آرام تکان میدهد. خانوم ایزابلا آهسته کنار او مینشیند: "چی تو رو اذیت میکنه پسر شجاع؟" جوابی نمیشنود. با لبخند تلخی ادامه میدهد: "میدونی رابرت؟ من گاهی دلم میخواد همه چیز رو پرت کنم." نگاه پسرک آرام آرام به نگاه خانوم ایزابلا دوخته میشود. "آخه میدونی؟ آدمها بعضی وقتها روی مخم راه میرن و بعد که از دستشون عصبانی میشم بهم میگن دیوونه!" اخمهای رابرت کمکم از هم باز میشود و آرام لب میزند: "مثل منی." خانوم ایزابلا ادامه میدهد: "یه چیزی بگم بین خودمون میمونه؟" پسرک سرش را به نشانهی تایید تکان میدهد. خانوم ایزابلا سرش را نزدیک گوش او میآورد: "راستش منم بعضی وقتا دوست دارم سر آقای جرج فریاد بزنم و بگم که از حرفاش متنفرم." با تک خندهای ادامه میدهد:" اما اینطور که معلومه تو از من شجاعتری." نمیتواند حرص درون صدایش را پنهان کند و همین بالاخره باعث خندهی کوتاه پسرک میشود: "آخه میدونی اون فکر میکنه خیلی میدونه درحالی که هیچی نمیدونه. نگاهش یجوریه که انگار از همهی دنیا بیشتر میفهمه." تن صدایش را پایینتر میآورد: "اما اون درواقع حتی بلد نیست کراواتش رو درست ببنده." لبخند روی لبهای رابرت پهنتر میشود و دست کوچکش آرام روی دست خانوم ایزابلا مینشیند. او دست پسرک را به گرمی میفشارد: با من دوست میشی پسر شجاع؟ پسرک سرش را آرام به نشانهی تایید تکان میدهد و گوشهی لبش کش میآید. و دقایقی بعد توی بغل خانوم ایزابلا به خواب میرود. روز بعد خانوم ایزابلا، بیتوجه به تمام گفتههای آقای جرج، در برگهی تشخیص بیماریِ رابرت نوشت: «هیچکس بابت رفتاری که در تمام این سالها با او شده، از او عذرخواهی نکرده، فقط او را بخاطر واکنشش بارها سرزنش کردهاند.» تنها مرض او وجود آدمهای معمولیِ سطحینگر در اطراف اوست که هرگز دنیایش را درک نمیکنند.
- برای شما
Repost from توییتر دانشجویان علوم پزشکی
جدیدا وقتی میخوام از یوتیوب چیزی یاد بگیرم میسپارمش به notebook lm تا برام mind map در بیاره و بعد میدم به یه مدل دیگه تا بشینیم روش با هم گپ بزنیم تقریبا ساعت ها مشغولم میکنه ولی خب واقعا خوب مفاهیم رو برام جا میندازه و داره رو من یکی جواب میده!
#javad
@medtweeet | مدتوئیت
Instagram | اینستاگرام
