💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
Yopiq kanal
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
Ko'proq ko'rsatishEron139 957Toif belgilanmagan
278
Obunachilar
-224 soatlar
-57 kun
+1130 kun
Postlar arxiv
احساس میکنم رگبهرگِ وجودم، سالها پیش آغاز به فرسودن کرده بود و من تازه امروز صدای شکستنِ آن را میشنوم.
دیگر رمقی برای اثبات، توضیح یا حتی پنهان کردنِ دردهایم نمانده است.
خستهتر از آنم که بجنگم، و خاموشتر از آنم که شکایت کنم.
گاهی انسان نمیمیرد؛
فقط اندکاندک از درون فرو میریزد، و هیچکس صدای این ویرانیِ آرام را نمیشنود....🖤🥀
#آوای_گمنام..🍃
Repost from N/a
از همان که پناهش میپنداشتی، زخمی میرسی که هیچ بیگانهای توانِ زدنش را نداشت..
-یاریگر
فضیل بن عیاض -رحمه الله- فرمودهاند:
مبادا مردم را به سوی الله راهنمایی کنی، سپس خودت گمراه شوی، به الله پناه ببر تا پلی نباشی که مردم برای رسیدن به جنت از آن عبور میکنند، و سپس خود به آتش افنگنده میشود!
[سیر أعلام النبلاء ²⁹¹/⁶]
مره از دست خوشحالی شب خواب نبرده..🥀
اولین بار از عمق جان خوشحالی حس میکنم..🫀🌷
نمیدانم چگونه سپاس بگویم؛حقا که در برابرِ بعضی نعمتها، واژهها فقیرند و زبان، از ادایِ شکر ناتوان.
از روزی که طالبان بر شهر حاکم شدند، دیگر از او هیچ خبری نداشتم؛نه صدایش را شنیدم، نه خندههایش را، نه آن شوخیهایی که خستگیِ روزها را از دلم میربود.حتی شنیدنِ نامم از زبانِ او، معنایی داشت که هیچکس دیگر نتوانست برایم تکرارش کند...
شبِ گذشته، تلفنِ پدرم زنگ خورد.گفتند: کسی با تو کار دارد...
وقتی صدا را شنیدم، گفت: من هستم... شناختی؟
در همان لحظه، گویی پنج سالِ دلتنگی، یکباره از رویِ شانههایم برداشته شد.این آوایِ افسرده، بیرنگ و خاموش، تنها با شنیدنِ نامِ او، دوباره نفس کشید.زبانم به لکنت افتاد؛چگونه میتوانستم باور کنم کسی که پنج سال، هر شب نامش در دعاهایم جاری بود، اکنون روبهرویِ صدایم ایستاده است؟
در تمامِ این سالها، هرگاه پیشانیام بر سجده میرسید، بیاختیار نامِ او نیز از دلم میگذشت.نه از سرِ وابستگیِ کور، بلکه از سرِ دعایی که هرگز از امید خالی نشد.اشکهایم، شاهدِ خاموشِ آن شبهای طولانی بودند.
و دیشب...احساس کردم خداوند، پس از سالها انتظار، دری از رحمت را به رویم گشود.او آمد... و با آمدنش، انگار بخشی از جانِ گمشدهام نیز بازگشت.هنوز عادتهایم را به یاد دارد، هنوز از رفتارهایم قصه میگوید؛گویی زمان، نتوانسته بود همهچیز را از حافظهی دلش پاک کند.
آن شب، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که هیچ دعایی، اگر مصلحتی در آن باشد، در پیشگاهِ خدا گم نمیشود.گاهی اجابت، دیر میآید؛ آنقدر دیر که انسان گمان میکند آسمان سکوت کرده است؛اما خدا، سکوت نمیکند... فقط زمانِ پاسخ را بهتر از ما میداند.
امروز هزار بار هم اگر "الحمدلله" بر زبان بیاورم، باز احساس میکنم اندک است.زیرا بارها از درگاهش چیزی خواستهام، و اگرچه دیر، اما در زیباترین زمان نصیبم کرده است.
خدایا...سپاس برای تمامِ تأخیرهایی که حکمت بودند، و سپاس برای تمامِ اجابتهایی که امید را دوباره در قلبم زنده کردند...
#لحظه_های_آوا..🍃
هرگز دلسرد مشو، خداوند همانجا که فکرش را نمیکنی،
راهی از میانِ بنبستها برایت میگشاید. 🤍✨
#آوای_گمنام..🍃
تولدت مبارک، ماهرُخِ... 🌙🤍
لقبی که برایت انتخاب کردم، برازندهی آرامش و زیباییِ حضورت است.
دعا میکنم خداوندِ متعال، عمرِ پربرکت، قلبی آرام، روزگاری روشن و لبخندهایی ماندگار نصیبت کند.
الهی هر آرزوی پاکت، در بهترین زمان، به حقیقت بپیوندد.
لبخندهای دنیا فدایت؛
همیشه سلامت، خوشبخت و زیرِ سایهی لطفِ خداوند بمانی...
زاد روزت مبارک، ماهرُخ...
یاریگر..🫀
