غزلنامه
Yopiq kanal
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
293
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
-2530 kun
Postlar arxiv
293
Repost from غزلنامه
اگه یک روز «جاوید نام» خواندند مرا،
بیصدا رهایم نکن.
شب ها را به مزار من بیا،
خاطرات و خنده هایمان را برایم به ارمغان بیاور،
و شاخه گلی رز کنار اسمم بگذار؛
به تعداد همان روزی که برای اولین بار بوسیدمت!
وقتی حسابمان تصفیه شد؛
وقتی آخرین گل را گذاشتی
و آخرین خاطره را گفتی
میآیم به خوابت...
و برای آخرین بار میبوسمت!
زین پس تو آزادی.
اما بدان
من همیشه بوی رز خواهم داد.
_غزلچشمی
293
چه فایده؟
قبل امتحانا گفتیم بزن
نزدی.
بیبی جون دوست خوب منه
اما دیگه تو شدی برا من،
مردم!!!
293
سرعتِ دوباره خر شدن آدمِ شاعر باور بفرمایید یک غزل بیشتر نیست:
غزل مورد علاقتونو تو ناشناس برام بفرستید 🫠🤍 https://telegram.me/HiChattiBot?start=sc-b4qwgfp5UF
293
Repost from غزلنامه
_جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه
جاوید شاه جاوید شاه جاوید شاه
صدای پر تحکم مردم در خیابان آزادی طنین انداز میشود. چه جالب. در اینجا فقط آزادی میتوانست نام کوچه یا خیابان باشد. حال اما هدف مردم است. با تمام وجود خواستار آن هستند.
گرسنگی، فقر، گرانی، سفرههای خالی، استبداد و زور ، همه و همه تبدیل به یک فریادی از ته حنجره میشود و چون تیری از چله رها میشود:
«مرگ بر دیکتاتور
مرگ بر دیکتاتور»
با تمام شجاعت به سمت مصلی روانه میشوند. ترسی ندارند، زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند.
تمام شهر را صدای اعتراضاتشان فرا گرفته.
صدای آنها خاموش نخواهد شد.
حتی نیروهای امنیتی نیز جلودار آنها نیست.
هر قدمی که به جلو بر میدارند، یادآور شکم خالی کودکانشان است.
شیاطین حکومتی با وحشت به هم مینگرند.
وهم آور است. این همبستگی و اتحاد باور کردنی نیست.
مردم قدم به قدم جلو میروند و قصد تصرف مصلی را دارند. گاز اشک آور و گلوله هم جلودار آنها نیست.
سگ های دست آموز حکومت با گلوله و کار اشک آور به مردم حمله میکنند تا صدای آنها را خاموش کنند، تا حقیقت را سرکوب کنند.
مردم دانه دانه چون گلی پر پر شده و بر روی زمین می افتند. از خونشان حقیقت جاری میشوند.
مگر آنها چه جز عدالت میخواستند؟
مردم این بار محکمتر فریاد برمیآورند:
_میکشم میکشم آنکه برادرم کشت
میکشم میکشم آنکه برادرم کشت
نیروهای پست حکومتی به قصد کشتن به سوی مردم میروند و جوانان مردم را به شهادت میرسانند، از روی آنها رد میشوند و آنهارا لگدمال میکنند و آنها را °اغتشاشگر° میخوانند.
از کی تابه حال خواستن حق، اغتشاش نام دارد؟... شاید از همان وقتی که کشتن مردم را دینداری خواندند.
مردی به جنازههای جوانان بر روی زمین خیره میشود. اشک از چشمانش جاری میشود.
جوانانی که قرار بود آینده ساز باشند. این ها همان دهه هشتادی هایی بودند که آنهارا نسلz میخواندند، حال اینها برای پس گرفتن حقشان به کف خیابان آمده بودند و جان دادند. زیرا به این شعار اعتقاد داشتند و اعتقادشان را فریاد میزدند:
«فقط کف خیابون، به دست میاد حقمون»
مرد قلبش به حال خانوادههای این لالههای آغشته به خون، فشرده میشود.
به سمت جنازهها
میرود تا آنها را جمع آوری کند. او میدانست بعد از این قضایا پس گرفتن جنازهها از حکومت چه کار دشواری است.
با کمک دوست خود در حال جمع آوری جنازه بود. با برداشتن هر جنازه تکهای از او میشکست و بر روی زمین میافتاد .
امشب تمام شدنی نبود؛ بلکه یلدای خونین بود.
به سمت جوانی میرود که بیجان بر روی زمین افتاده و در خون خود غلط میزند.
احتمالا هم سن و سال های دوقلو هایش بود؛ محمدرضا و محمد مهدی.
دوقلوهایی که در خانه بودند و انتظار پدر را میکشیدند. خیلی سخت توانسته بود آنها را قانع کند تا در خانه بمانند. زیرا آنها میگفتند:« باید رفت... ماندن خیانت است.»
پسرک را برمیگرداند تا روی دوشش بیندازد و سوار ماشین کند، اما با دیدن چهره پسرک درجا خشکش میزند، گویی زمان متوقف شده است. گوشهایش کر میشوند و دیگر صدای گلوله و فریاد مردم را نمیشنود.
این جوان که تیری در سینهاش خورده و بی جان روی زمین افتاده ، محمدرضای اوست؟
پسر بزرگش؟ همان که هرشب وقتی از سرکار می آمد بر روی شانه هایش بوسه میزد؟
همان محمد رضا بود؟ نه امکان نداشت.این فقط شباهت بود، این جوان فقط لباس های محمد رضا را پوشیده بود. امکان ندارد.
اما دستان آغشته به خون پسرک جوانش گویای همه چیز بود.
اشک تمام صورتش را خیس کرده. با دو زانو روی زمین میافتد و جسم غرق خون پسرکش را در آغوش میگیرد. پیشانیاش را میبوسد. آخ محمد رضای بابا...
_غزلچشمی
293
Repost from نسیم قیام
🚨صدای انفجار شدید دقایقی پیش قیامدشت را لرزاند
این انفجار مربوط به منطقه نظامی خارج از قیامدشت می باشد.
🔈خبرهای #قیامدشت ، ایران و جهان👇
🆔 @Nasimeqiam
293
حدیث جان!
برای ما که کسی شعر نخواهد گفت
خوشا به حال تو که مخاطب شعری =)
پن: فشار چیه دارم میرقصم
293
دردناک فقط ١٨ و ١٩ نبود
دردناک ٧٨ هم بود (پرت كردن دانشجو هاى دست بسته از پشت بوم ١٨ تير )
دردناک ٨٨ هم بود
دردناک ۹۶ هم بود
دردناک ٩٨ هم بود
دردناک ۱۴۰۱ هم بود
درد از سال ۵۷ تا همین الان باهامونه …🖤
293
Repost from غزلنامه
این نامه را برای آوش مینویسم؛
برای پسری که هنوز معنی غم را نمیداند. او کودک بود و دنیا عجله داشت...
آوش جانم، کاش زمان همان لحظه میایستاد. همان لحظه که تو لبخند زدی و با ذوق گفتی:
« مامان.. باباییه»
من به خاطر جنایتی که آن حرامزاده ها در حق تو معصوم کردند، معذرت میخواهم.
ببخشید که در این سن هر شب به در بسته خیره میشوی. آوش جان بس کن. .
در خانه شرمسار شده از اینکه نمیتواند قدمهای پدرت را به تو هدیه دهد.
تلوزیون شرمنده است. کاش فقط به تو کارتون نشون میداد... نه خبر بابایت را.
ببخشید آوش جان. باید بابا را میدیدی، نه داغ را.
میدانی مرد کوچک؟ بعضی روزها هست که حتی بزرگترها هم نمیدانند چطور گریه کنند، این است که با اندوه میرقصند و کیل میکشند.
بعضی اسمها انقدر زود آسمانی میشوند که زمین هنوز صدایشان را میشنود. مثلا صدای بابا هادی هنوز در کوچهها شنیده میشود.
صدای عدالت خاموش نمیشد جان من.
آوش عزیز!
اگر روزی این نوشته را خواندی بدان پدرت یک قهرمان بود.
پدرت فقط پدر تو نبود، پدری کرد برای فرزندان ایران. برای افرادی که حتی اسمشان را هم نمی دانست.
او رفت تا دیگر کودکی بیگناه در سکوت نلرزد.
آوش، هر قدم تو در اینده پژواک صدای هزاران جوانی است که در خیابانها ایستادند. برای عدالت، برای مردم، برای ایران!
عزیز دل ایران، رفتن پدرت شکست نبود، پیمان بود. برای فردایی بهتر...
وحالا تو، نگهبان آن پیمانی.
_غزلچشمی
