پارآگرافِ نآتَمام؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
و گوشهایی که در سکوتِ شب، بیقضاوت میشنوند. @Paragraphnatamambot http://t.me/HidenChat_Bot?start=6783657895
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
227
Obunachilar
-224 soatlar
-257 kun
-8130 kun
Postlar arxiv
آن روزها رفتند؛
آن روزهای خوب،
آن روزهای سالمِ سرشار؛
آن آسمانهای پر از پولک،
آن شاخسارانِ پر از گیلاس،
آن خانههای تکیهداده در حفاظِ سبزِ پیچکها به یکدیگر،
آن بامهای بادبادکهای بازیگوش،
آن کوچههای گیج از عطرِ اقاقیها.
آن روزها رفتند؛
آن روزهایی کز شکافِ پلکهای من،
آوازهایم چون حبابی از هوا لبریز میجوشید.
چشمم به روی هر چه میلغزید،
آن را چو شیرِ تازه مینوشید.
گویی میان مردمکهایم خرگوشِ ناآرامِ شادی بود؛
هر صبحدم با آفتابِ پیر به دشتهای ناشناسِ جستوجو میرفت،
و شبها به جنگلهای تاریکی فرو میرفت.
آن روزها رفتند؛
آن روزهای برفیِ خاموش که از پشت شیشه،
در اتاقِ گرم،
هر دم به بیرون خیره میگشتم.
پاکیزه،
برف،
نرم چو کرکی،
آرام میبارید؛
بر نردبامِ کهنهٔ چوبی،
بر رشتهٔ سستِ طنابِ رخت،
بر گیسوانِ کاجهای پیر.
و فکر میکردم به فردا،
آه،
فردا...
حجمِ سفیدِ لیز با خشخشِ چادرِ مادربزرگ آغاز میشد،
و با ظهورِ سایهٔ مغشوشِ او در چارچوبِ در،
که ناگهان خود را رها میکرد در احساسِ سردِ نور
و طرحِ سرگردانِ پروازِ کبوترها در جامهای رنگیِ شیشه.
فردا،
گرمایِ کرسی خوابآور بود.
«آن روزها» فروغ فرخزاد
جشن باستانی نیلوفر و روز دختر بر دختران این خاک فرخنده باد؛
بر آنها که تاریکی نتوانست خاموششان کند و ردِ بودنشان بر این سرزمین ماند.
نمیدانم چرا ذهنم دست از نگه داشتنِ چیزهایی که باید از یاد بروند برنمیدارد؛
از اینکه همهٔ آن رفتارها و رخدادها را در خود نگه داشتهام، بیزارم.
نخستین روزهای تابستان همیشه بوی آغاز دوباره میدهند؛
انگار دنیا یادآوری میکند که هنوز برگهای زیادی برای نوشتن ماندهاند.
شاید این فصل، اندکی از آنچه در خود گم کردهایم را بازگرداند.
با نخِ همان قولهای کوچکی به زندگی وصلم که هر شب به خودم میدهم؛
همان صداهای آرامی که میگویند شاید فردا اندکی روشنتر شود.
وقتی بابا با لبخند میپرسد «امروز کی دختر خوبی بوده؟»
میدانم یک غافلگیری در انتظارم است.
