uz
Feedback
نشانیِ سوّم

نشانیِ سوّم

Kanalga Telegram’da o‘tish

کلمه‌هایی که از ما به‌جا خواهد ماند، بی‌خوابیِ عجیبی خواهند کشید‌‌... بی‌خوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راه‌هایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175

Ko'proq ko'rsatish
874
Obunachilar
-8524 soatlar
+347 kunlar
+30230 kunlar
Postlar arxiv
امشب شبِ همین روزه. حموم رفتم و تا‌جایی که می‌تونستم مراقبت‌های مو و پوستیم رو سرِ حوصله انجام دادم. پیانو زدم. برتا دیدم و با دوستِ مجازیم (اردبیلی) تلفنی حرف زدم. بعدش دوستم زنگ زد. ناراحت بودم. نمی‌خواستم جواب بدم اما دادم. باهام حرف زد و دیگه شک نکردم. شاید یک روز حضوری بهش قول انگشتی دادم که دیگه بهش شک نکنم. شاید یک روز.. پاستا درست کردم‌. لباس صورتیامو پوشیدم و نشسته‌م تا خاله فهیمه بیاد تا با هم فیلم ببینیم و شام بخوریم. بهترم. حالم بهتره. قبل از همه‌ی این‌‌کار‌ها یک‌بار دیگه هم با دوستم حرف زدم. دیگه هیچی تو دلم نبود. خوب بودم. خوبم الان.

یه پروکسی باز شده. اینایی که تعریف می‌کنم بعد از مدت‌ها، برای همین الانن. سرِ وقت ارسال می‌شن.

photo content
+1

امروز هیچ‌کس خونه نبود. تا شب. و فردا هم هیچ‌کس خونه نیست. می‌تونستم آهنگو زیاد کنم و برقصم. می‌تونستم از خونه بزنم بیرون و با کسایی که اجازه نمی‌دن بگردم. می‌تونستم کلی آدم دعوت کنم خونمون و مهمونی بگیرم. اما دلم مثلِ تیتراژ‌های پایانی سریال‌های کودکیم غمگین بود. خداحافظ بچه می‌دیدم که شاید حس کنم دوباره شیش سالمه. آهنگ‌های خاطره‌انگیز لهراسبی رو پلی می‌کردم، به دوستی‌هام شک می‌کردم، رو تخت می‌خوابیدم و تمامِ لیریکساشو که خودمم نمی‌دونستم از کجا بلدم از حفظ می‌خوندم. _پنجشنبه، ۲۴ اردیبهشت ۵

Crush list:
Crush list:

photo content

خاله زهرا همییشه می‌گفت من آخر‌سر از شمال شوهر می‌کنم. یعنی قراره شوهرِ آینده‌م شمالی باشه. با مامانم شرط بسته. فعلا که کراشِ ایرانیم رشتیه خاله‌جون. یه قدم نزدیک‌تر شدیم نشدیم؟

کراش زدم. تمام شد. مسخره کردیم سرمان آمد. بعد از خونسرد آمستردام دیدم و روی حقیقت‌دوست کراش زدم. حالا دیگه خط قرمز و برتا و خداحافظ بچه و.. هیچ‌کس و هیچ‌چیز جلودارم نیست. عاشقش شدم آقا عاشقش شدم. یا ابلفضل. یا موسی بن جعفر. عالیست این مرد عالیست.

sticker.webp0.13 KB

sticker.webp0.13 KB

sticker.webp0.13 KB

تو نمرده‌ای. ما مرده‌ایم که ۴ بامداد این یکشنبه‌ی نحس غم‌انگیز زنگ می‌زنی و با تن صدای لرزان و تارهای صوتی دورگه‌‌ات که هنوز در اوان بیست‌ سالگی‌اند از ما می‌خواهی کاری برایت کنیم و آرام می‌گویی: "شرمنده‌تان شدم، من را ببخشید، همه‌تان را دوست دارم." و قطع می‌کنی و ما کاری برایت نمی‌کنیم جز طی مسیر دیوان عالی تا انقلاب تا درِ زندان تا یقه‌کشی با سربازی که به دروغ به ما می‌گوید: "اینها اعدامیِ شما نیستند. اینها مال مواد مخدرند." و ما خوش‌خوشان برمی‌گردیم و فکر می‌کنیم راست گفته است و منتظر جوابیه‌ی اعتراض وکیل می‌مانیم که چهار ساعت بعد زنگ می‌زنند می‌گویند: "بهشت رضا، قطعه‌ی فلان. اگر تا نیم‌ساعت دیگر نیایید خاکش میکنیم." ما مرده‌ایم، تو نمرده‌ای. ما دستمان کوتاه‌تر بود از نگاه تو وقتی خیره به آسمان با گردنی پوسته‌پوسته کبود و محاسنی نازک و تنی یل دراز به درازِ تابوت تمرین بازیگری می‌کردی. ما مرده‌ایم که تو حالا هشت ساعت است همانجا درازیده‌ای و ما نتوانستیم عیسی باشیم. دست ما حتی کوتاه تر از اندام آزادی بود که با تو اعدام شد‌. تو تازه متولد شده‌ای و ما سالهاست مرده‌ایم، ما بدبختهای پشیمان. و اذعان به این که ما بدبختیم ما را بدبخت تر نمیکند، خوشبخت تر هم نمیکند. این که با خودمان صادق باشیم... این هم ما را خوشبخت نمیکند. نمیدانم چه چیزی ما را خوشبخت میکند اما به خوبی میدانم چه چیزی ما را بدبخت کرده. کاش تصادف کرده بودی، یا بیمار بودی. کاش اینطور تن سالمت را در خاک پنهان نمی‌کردند تا سالها بعد از همان خاک، رطبی خرمایی همرنگ چشمهایت و موهایت، دودمان ما مردگانِ به‌ظاهر زنده را به باد بدهد. هیچوقت باور نمی‌کنم تو مرده باشی. تو رفته‌ای تا خاک را هم شکست بدهی، همانطور که آسمانها را با چشمهایت می‌دری. نمی‌خواهم باور کنم پشت تو به خاک رسیده، تو در کُشتی همه را حریف بودی. نمی‌خواهم گریه کنم و صدای براهنی که با جدیت می‌گوید: "چه جوانانی اسماعیل..." در گوشم نشسته است سیگار می‌کشد. بار دیگر، این بار تو، به من ثابت کردی که چه‌قدر مرده‌ام. و حالا که به صورتت در این کفنِ بزرگتر از قدت که پیچیده در بندبند لالوی تنت نگاه می‌کنم: تو چه‌قدر زنده‌ای محمدرضا. -به برادرم، جاویدنام محمدرضا میری "فرزند ایران و جانفدای میهن" که امروز توسط دستگاه امنیتی-قضایی جمهوری اسلامی اعدام سیاسی شد. ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵.

Repost from آذر
«‏مسئله فقط اینترنت نیست. ما از مدار روایت جهان خارج شدیم. بی‌سر‌و‌صدا از جایی که فردا ساخته می‌شه کنار گذاشته شدیم. جهان جلو می‌ره ما بیرون قاب موندیم. یک حذف تدریجی از روایت‌ها و اتفاقات جهانی.» بیست‌ویک اردیبهشت چهارصد و پنج

صبح امروز، جمهوری اسلامی، عرفان شکورزاده دانشجوی نخبه، رتبه‌ی اول کنکور کارشناسی‌ارشد و دانشجوی‌ارشد مهندسی هوافضا – فناوری م
صبح امروز، جمهوری اسلامی، عرفان شکورزاده دانشجوی نخبه، رتبه‌ی اول کنکور کارشناسی‌ارشد و دانشجوی‌ارشد مهندسی هوافضا – فناوری ماهواره‌ی دانشگاه علم‌و‌صنعت را به اتهام همکاری با آمریکا و اسرائیل اعدام کرد.

اومدم یه‌کم از زندگیِ خودم بگم، تا این‌که اینو دیدم و فرو ریختم:

sticker.webp0.13 KB

Repost from LOL
I know I should sleep, but the voices in my head go ‏وقتی داشتی جون میدادی آراز، چند بار صدام کردی من نبودم آراز، آراز اولین باریه که من دیر رسیدم آراز، من دیر رسیدم مامان، منو ببخش مامان … ⁩

بعد از هزاار بار دیدنم، اون همچنان: =)
بعد از هزاار بار دیدنم، اون همچنان: =)

+1

تو خود حدیث مفصل...