نشانیِ سوّم
Kanalga Telegram’da o‘tish
کلمههایی که از ما بهجا خواهد ماند، بیخوابیِ عجیبی خواهند کشید... بیخوابیِ عجیبی. کانالِ کتابخونیمون: @ketaberira راههایِ ارتباطی: @Asemanam_Bot http://t.me/HidenChat_Bot?start=5821566175
Ko'proq ko'rsatish820
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+137 kun
-12330 kun
Postlar arxiv
820
+4
کامنتهایِ زیرِ یک پستِ دیده شده در اکسپلور، موضوع: پیدا شدنِ پایِ یک کودک ۶ ماهه زیرِ آوار.
_۲۰ خرداد سال ۵
820
لعنت به آنهایی که میمانند تا تماشا کنند.
لعنت به ما. که شنیدیم و دیدیم و سوختیم و باز هم مجبور بودیم زندگی کنیم. مجبور بودیم بیدار شویم. مجبور بودیم برقصیم، بخوانیم، بمانیم. مجبور بودیم بارِ مرگِ همهشان را لحظهبهلحظهی زندگیمان حمل کنیم.
لعنت به ما که بهجای یک بار مردن هزاربار مردیم و باز زنده بودیم. لحظهای فراموش میکردیم و میخندیدیم و راه میرفتیم. لعنت به ما که هر چه میکنیم تا فراموش نکنیم، نمیتوانیم و هر چه میکنیم تا فراموش کنیم، باز هم نمیتوانیم. لعنت به مایی که ماندیم تا دو دسته و سه دسته و هزار دسته شویم و به جانِ هم بیفتیم. همدیگر را لعنت کنیم. همدیگر را جنگطلب بخوانیم و دستِ شهید و جاویدنامها را از دستِ هم جدا کنیم. لعنت به ما که پدرسوخته بودنِ سیاست را نفهمیدیم. خاکستری بودنِ انسان را نفهمیدیم. ظلمِ مشترک و دردِ مشترک را نفهمیدیم و خواستیم مطلقاً اینطرفی و آنطرفی باشیم. آنقدر آنطرفی که حقایقِ مرگِ این همه جوانِ اینطرف را کذب بدانیم و آنقدر اینطرفی که با غصهیِ مادرِ "شهیدِ ۳ ساله" دق نکنیم. لعنت به ما که یکسریهایِ دیگر میکشند و میبرند و میخورند و ما رویِ خونِ همنوعانمان راه میرویم و جلو میرویم تا صدای فریادمان بلندتر به گوشِ طرفِ مقابلمان برسد. آنها رفتند. آنها واقعی مردند و حالا ما تنها بلدیم دست به یقه شویم و بگوییم: تو کشتی! نه تو کشتی!
آنقدر صدایمان را بلند میکنیم که حتی نمیفهمیم از همان ابتدا برایِ چه داد میزدیم. برایِ خونِ ریخته شدهیِ چهکسی؟ یادمان هست؟ فرقی دارد سپهرِ بابا باشد یا میکائیل؟ مگر یک جانِ بیگناهِ مهسا آنقدر اهمیت نداشت که در سرزمین غوغا بهپا شد؟ مگر یک مدرسه کم بود که چشم رویِ هزارانهزار جاویدنامِ دیماه بستیم؟ چه فرقی میکند این کودک با آن کودک؟ این جوانِ پرپر شده با آن جوانِ بیگناه چه توفیری دارد؟
میخواهم بدانم کِی؟ کدام روز از خواب برمیخیزم و میبینم مظلومان علیهِ ظالمان قد علم کردهاند، نه علیهِ خودشان.
820
اصلا اینبار سالگردها خیلی به هم ریخته اومدن و رفتن. اون شبِ ماهرمضون که جنگ بود و نتها قطع، ۲۸ اردیبهشت یادم افتاد که ۲۸ فروردین رو یادم نبود، ۳ دسامبر باز هم الکی رفت، تولدش هم که امروز فهمیدم گذشت.
820
When your birthday passed and I didn’t call and I think about spring, all the beautiful times. I watched you laughing from the passenger side and realized I loved you in the fall.
820
درود دروود. بله حتماً.✨🩵
ما چاوشی رو دوست داشتیم چون فکر میکردیم انسان و عشق دو چیزیه که خیلی براش فهمیدنیه. باشرفه و دلش برایِ آدمها و هم وطنهاش میتپه.
گذشت و گذشت، دی شد. هی ما گریه کردیم، هیچکس هیچی نگفت. هی ما داغ دیدیم، هی هر شب از خواب پریدیم و دریغ از یک کلمه صحبت. یک کلمه حرف. یک ابراز تاسفِ درخورِ هزاران جوونِ پرپر شده. درحالی که سرِ موضوعات مهسا امینی واکنش نشون داده بود و یه پست گذاشته بود با موضوع اینکه من رسماً ارتباطش رو برای مجوز گرفتن با وزارت ارشاد قطع میکنه، اینبار هیچ. البته همونموقع هم، ما یهکم شک کردیم. چون تو تلوزیون آهنگاش پخش میشد و کسی هم چیزی بهش نمیگفت..
برگردیم به امروز. به امروزی که سکوت جایز بود انگار برای اونهمه خونهای ریحته شده.
بعد جنگ شد. بعد میناب و دخترهای بیگناهش. ما سرِ اون هم گریه کردیم. حالمون بد شد و غضه خوردیم از تبعات سیاست و جنگ. عصبانی شدیم از سپر انسانی.
حالا گذشته از اینکه تقصیرِ کی بوده، این اتفاق افتاده بود و ما عزادار. اما یکهو تعجب کردیم چون چاوشی حرف زد. حرف زد طوری که انگار این جان مهم بوده و اون جان نه. این جوون بوده و اون جوون نه. این کودک پدرومادر داشتا و آن کودک نه. حرف زد و گفت: ۴۷ سال دیگه به این دولت فرصت میده، انگار که ذره ذره جون دادن همهی ما تو ۴۷ سال مهم نبوده. انگار بمب مهم بوده و گلوله جنگی نه. انگار مدرسه مهم بوده و خیابون نه...
باقیش هم که خودت میدونی. لاریجانی ازش تشکر کرد، چند وقت بعد هم شد چهرهی هنر انقلاب.
https://t.me/Rahebidar/2576
820
یه باگ دارم. عاشقِ درهاییام که قفل میشن. عاشقِ قفل کردنِ در رو خودمم. بهم احساسِ امنیت و آرامش میده.
عاشق صدایِ تقِ قفل شدنم. مخصوصا اگه بشه دو بار شنیدش.
820
اینهم ذوقِ اولین ورودم به تیکتاک بعد از قطعیها بود. چهمیدانم! اگر قطع شدیم مرا با این لبخندهایِ آفتابی یاد کنید.
820
چی بگم؟
وقتی شنیدم ممکنه دوباره جنگ بشه، گفتم:
بسیار خب.
نمیدونم قوی شده بودیم یا افسرده؛ اما میدونستم این خوب نیست. قوی شدن بهدرد نمیخوره وقتی داری تو بدبختی و منجلاب فرو میری.
به مامان گفتم چرا اخبار نگاه میکنی؟ ما خودمون اخباریم. آدمها ما رو نگاه میکنن اینروزها.
چند قسمتِ مهم تدریسِ استاد کرمی و چند قسمتِ اولِ یوفوریا رو با نت بابام دانلود کردم و بیشتر از جنگ فکرم درگیر یک چیزِ دیگهی این خاورمیانهست.
به قسمتهای بعدیِ یوگا، به قسمتهای بعدیِ پیانو، به تمام موزیکویدیوهای تیلور و به چت جیپیتی و سوالهای باقی موندهم نگاه کردم و پذیرفتم که اگه کل شب رو هم بیدار بمونم نمیتونم همشون رو دانلود کنم. خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم، غرق بودم. خودم و سیویهای پینترست و اینستا و همهی کلیپهای انگیزشی و آموزشِ ساختِ انیمیشن و کتابهای جذابِ روانشناسی و دوستهایِ مجازی و کانالهایِ تلگرام و فولدرهام با هم غرق میشدیم. به دوباره از دست دادنِ زندگیِ عادیم و صبر کردن فکر میکردم. به کنکور فکر میکردم. فکر میکردم که چند بارِ دیگه؟ چند بارِ دیگه اگه یکهو کلِ زندگیم رو ازم بگیرن میتونم با نفسهایِ عمیق و صبر کردن جلویِ فروپاشیِ روانیم رو بگیرم؟ چند بارِ دیگه فرصت دارم؟
820
دیدن، تعجب کردن، گیج رفتنِ سر، گرفتنِ گوشهیِ میز برایِ نیفتادن، نشستن و خندیدن و خندیدن و خندیدن.
